این نوشته را یک سال پس از طلاقم می نویسم.

اولین روزهای آبان ۱۳۹۱٫ از میدان ونک متنفرم. ایستاده ام کنار دیوار و نگاهم را دوخته ام به نرده های سیاه بالای سرم. کفترها حساب نرده ها را رسیده اند. رو به رویم ون چندش آور گشت ارشاد است با ماموران معذورش. هر از گاهی به یکی تذکر میدهند. کنارم دختری ایستاده جوانتر از خودم. چشمم به آرم طلایی کوچک روی سینه اش نیافتد هم، از کت و شلوار بلندش، از روسری سیاه و کیف چرمی دستش، از کفشهای پاشنه بلندش می فهمم وکیل است. سرم را به دیوار تکیه میدهم، نگاهم دوخته میشود به نرده های سیاه و توی دلم میگویم خوش به حالش.

در ۲۴ سالگی با کسی که از ۲۲ سالگی ام می شناختم ازدواج کردم. در ۲۷ سالگی طلاق گرفتم. در ۲۶ سالگی، یعنی دو سال پیش از این، ویرانه بودم. زندگی را به سختی تحمل میکردم و دلم میخواست بمیرم. دلم میخواست بمیرم و این عذاب ابدی تمام شود، فقط تمام شود. در آن روزها هیچ چیز احساس نمیکردم مگر درد. خودم را نمی شناختم. فقط احساس میکردم به کمک احتیاج دارم و کمک را جستم.

مشاورم دکان پر رونقی داشت. هیچ وقت وقت نداشت و ویزیتش خیلی گران بود. او ظرف مدت یکی دو جلسه، یا یکی دو تست، تشخیص داد که من اختلال روانی دارم. او گفت من آدم تنوع طلبی هستم و به همین خاطر نمی توانم با شوهرِ وقت بسازم. اختلالات من باعث شده حرکات پیش بینی نشده داشته باشم، به قول معروف مودی باشم و به همین خاطر شک آقای شوهر را برانگیخته ام و اگر اختلال من درمان شود، زندگی ام هم درست می شود. باور کردم. دارو پشت دارو. داروهای با دوز بالا و در پی اش رخوت. رابطه جنسی که هیچ وقت خوب نبود، حالا افتضاح شده بود. رابطه شخصی، به فاجعگی همیشه بود. گاهی از خانه بیرون میشدم، و گاهی داوطلبانه خودم میرفتم. چند روز یا چند هفته بعد بر میگشم. از زمانی که چمدانم دم در گذاشته میشد، “ببخشید اشتباه کردم نرو” ها شروع میشد و در طول مدتی که نبودم، دسته گل بود که فرستاده میشد که برگرد. و برمیگشتم. گاهی با امید و گاهی با حس مرگ برمیگشتم.

شبها که به خانه میرسیدم، آرزو میکردم که صبح شود و بروم سر کار. و بعد هی روزها بگذرند و بگذرند تا آخر هفته برسد. آخر هفته آنقدر خواهد خورد که شب از حال برود. و من هم همراهی اش خواهم کرد که فراموش کنم. و صبح جمعه توی تخت، آفتاب که میزد، دعوا و گریه از سر گرفته میشد، هر جمعه، هرجمعه، بدون اینکه مو لای درزش بیاید.

اعتراف میکنم که در آن دوره، به زنهایی که از شوهرهایشان کتک میخوردند حسادت کردم. آنها یک دلیل “محکمه پسند” داشتند و من نداشتم. زخمهای آنها نمود داشت، کبودی و خون و ورم داشت و زخمهای من هیچ نشانه ای نداشتند.

خانواده من عمق فاجعه را خیلی دیر فهمیدند. در یکی از همین از خانه بیرون شدن ها، خواهرم موضوع را فهمید اما دیگران نمی دانستند. تا اینکه مثل یک بمبی ترکیدم و گفتم دیگر به آن خانه بر نمی گردم. هنوز گریه های مادرم توی گوشم است. چمشهای سرخش و بدن لرزانش روبه روی چشمهایم. می گفت “اگر بلایی سر تو بیاید من میمیرم.” تو اشتباه میکنی، تو دوستش داری فقط عصبانی هستی، برگرد به خانه ات.” گریه ها را بس کرده بود مدتی جلوی چشم من اما می شنیدم. یکبار زنگ زدم و بهش گفتم “این بار اگر بشنوم گریه کردی برمیگردم به آن خانه و حامله میشوم.” این را خیلی جدی گفتم.

به پیشنهاد شوهر وقت، مشاورم را عوض کردم. روانکاوی که میشناختمش، و چون میشناختمش معذب بودم برای کمک گرفتن. اما دیدمش. من در آن روزها هر کسی هر کاری میگفت میکردم، برای بهتر شدن. حتی به پیشنهاد مشاور اولم کفش پاشنه بلند پوشیدم. روانکاو جدیدم را دیدم، و یک لحظه احساس کردم این کسی است که می تواند به من کمک کند. کسی که رو به روی من نشسته بود “زنی قوی” بود. چیزی که همیشه میخواستم باشم و نبودم.

از آنجا بود که روانکاوی حقیقی من شروع شد. نقب زدم به هزارتویی که مثل ریگ جن در سالهای دور برایم ناشناخته بود. به خاطرم اجازه دادم تمام ناملایمات را به یاد بیاورد. به کودکی ام برگشتم. احساساتم را شناختم. پدرم را، دختری را که خودم بودم، دخترکی را، که پسرانی که به او عاشق بودند به لبخندهای معصومش می اندیشیدند، همسر “بی اخلاق”ی را که می گفتند، آن زن “زشت” را، آن زن همه جوره زشت را، و خودی را که بیش از هرچیز از تنهایی و مرگ میترسید شناختم. “فکر کردن” را یاد گرفتم و فکر کردم.

همیشه فکر میکنم شروع نمادین من برای در دست گرفتن افسار زندگی از توچال بود. از آن روزی که فاصله پارکینگ ولنجک تا چشمه را، در چیزی حدود دو ساعت طی کردم و وقتی رسیدم سرم گیج رفت. در یک سال منتهی به آن به هر طریقی که میتوانستم فرار کرده بودم. الکل، مغز آدم را ذایل میکند و فکر نمیکنی. سیگار، ژست درد کشیدن عمیق است و فکر نمیکنی، قلیان، رسما گیجت میکند و فکر نمیکنی. ریه های یک سال انباشته از دود قلیان، که تا مدتها بعد از روانکاوی هم، دودش را فرو میدادم که فکر نکنم، به آن چیزهایی که خودم گفتم، به آن جنبه هایی از خودم که دارد خودش را نشان میدهد فکر نکنم. فاصله کمی بیشتر از ۳ کیلومتر را در دو ساعت، به وضع اسفباری طی کردم. احساس میکردم فقط “زشت” نیستم. پیر هم هستم و مرگم نزدیک است.

هرگز چیزی را به اندازه کوه به زندگی شبیه ندیدم. به همین خاطر بود که رهایش نکردم و شد سمبل استقامت من. کوه قوانین ساده و مشخصی دارد که زود یاد میگیری. قوانینی مشترک با زندگی، با این تفاوت که همین قوانین ساده را در زندگی از یاد میبری. اول اینکه: “نروی نمی رسی” دوم: “ممکن است کسی همراهی ات کند، اما هیچ کس به جای تو راه نمی رود، و کولت هم نخواهد کرد” سوم: “طی کردن مسیر همیشه سخت است، پله برقی ندارد، قرار نیست هیچ کجای راه مثل VIP از تو پذیرایی کنند.” و تازه سرازیری اش هم، خاصه وقتی که پر از صخره و سنگ است، یادآورد راههای به اشتباه رفته زندگی است، همانهایی که بعدش تو را به غلط کردن انداخته اند و تا پای مرگ عذاب کشیده ای و بارها وسوسه شده ای خودت را بیندازی توی دره و تمام.

فکر میکنم در آن روزها، تنها دارایی ام شجاعتی بود که برای رو به رو شدن با خود داشتم و حالا فکر میکنم، بزرگترین دارایی هر کس همین باید باشد. تصمیم های سخت، سختند و تصمیم به طلاق، یکی از سخت ترین تصمیم هاست. آدم – وقتی دلیل محکمه پسندی مثل بی وفایی شوهر، کتک خوردن یا اعتیادش نداشته باشد- اول به طرف مقابلش فکر میکند، بعد به پدر و مادر و خانواده خودش، بعد به پدر و مادرو خانواده شوهرش، بعد به چشمهایی که به او دوخته شده، از میان دوستان و آشنایان و وکیل و قاضی دادگاه و جامعه – و خدا را شکر که بچه ای در کار نبود- و بعد سعی میکند خودش را توجیه کند که “شوهر من شعور ندارد” اما متوجه نیست که همزمان دارد به همه اعلام میکند که شوهر “من” شعور ندارد و کسی مرا به زور شوهر نداده و ننگ انتخاب کسی که هر نقصی دارد، با من است. اگر من شعور دارم، چرا شوهرم نباید شعور داشته باشد؟

بعدها فکر کردم شاید برای همین است که تصمیم های این چنین اینقدر طول میکشند. آدم نیازی به زمان طولانی دارد برای اینکه مسوولیت اشتباه خود را بپذیرد و به دور از تخریب دیگری، شجاعانه بگوید که حاضر است تاوان بدهد، اما زندگی خود را بیش از این تباه نکند. برای آدمی در چنین شرایط، حتی تعریف تاوان هم سخت است. او احتمالا فکر میکند باید پای تصمیمی که گرفته بماند. به هر دلیلی ازدواج کرده، خودش کرده، چشمش کور و حالا بسازد و بسوزد. اما تاوان هم مثل خیلی چیزهای دیگر سالم و ناسالم دارد. و تاوان سالم تاوانی است که با آن زندگی خود شخص تباه نشود. برای زنی در این شرایط احتمالا دور از ذهن است که او هم مثل هر انسان دیگری “حق” دارد صبح ها با اشتیاق از خواب بیدار شود، زخم زبان نخورد، عمرش را کنار یک سوهان روح نگذراند، روزهای تعطیل با گریه از رختخواب بیرون نرود، ضربان قلبش از عصبیت شریک زندگی اش، گاه به گاه بالا نرود. برای زنی که دائما شنیده زشت و احمق و بی دست و پاست، باور اینکه او هم زنی است “کامل” که حق دارد مثل انسانهای دیگر توهین و تحقیر و تمسخر را تحمل نکند سخت است. چنین زنی فکر میکند دارد تاوان اشتباهش را می پردازد. حال آن که تاوان دادن، می تواند از دست دادن اموال مشترکش باشد – که باز هم به حق نیست- میتواند سختی های مادی در زندگی باشد، مثل یک راه دو ساعته را هر صبح و شب از خانه پدری طی کردن، مثل دوباره در چارچوب خانه پدری، با قوانین او زندگی کردن، مثل از لذتهای عادی زندگی، برای مدتی به اجبار دور بودن.

برای آدمی در این شرایط، سخت است دیدن پیرمردهایی که توی کوه جایش میگذارند و اعتراف به اینکه “ریه های من پر از دود قلیان است” و خودم کرده ام. چنین آدمی، پر از ترس است. ترس از تنهایی – که یک بار با فرار از آن چنین تصمیم دردآلودی گرفته- ترس از اینکه بعد از این چه می شود؟ آیا هرگز مردی او را در آغوش خواهد گرفت؟ آیا هرگز در کنار کسی احساس امنیت خواهد کرد؟ آیا هرگز خواهد توانست مادر شود؟ مطلقه ۲۷ ساله، کجا باید زندگی کند؟ مادرش چطور خواهد شد؟ دوستانش چه خواهند گفت، همکارانش چه می گویند؟ بعد از این چطور به او نگاه خواهند کرد؟ دهن فامیل را چطور می شود بست؟ چطور به خانه پدری برگردد؟ راننده تازه کار چطور روزی چهار ساعت در رفت و برگشتش از محل کارش رانندگی کند؟ و مهمتر از همه، آیا این تصمیم، تصمیم درستی است؟

ترس بزرگترین گرفتاری زنی در این شرایط است. خیلی از ترسها ناشی از گزاره های ساده ذهن ما هستند شبیه اینکه اگر لامپ سوخت چه کار کنم؟ پرده را چطور نصب کنم؟ حال آنکه خیلی زود در خواهیم یافت که من برای کوبیدن میخ به دیوار به یک مرد احتیاج ندارم. زنی که مدت زیادی به تنهایی درد بکشد، به درستی در میابد که “نتوانستن بدون کسی زندگی کردن” یک مفهوم انتزاعی و گزاره ای غلط است. انسانها خواهند توانست، بدون هیچ کس، و بدون بعضی ها حتی بهتر، به زندگی خود ادامه دهند.

اما ترس به شک می انجامد و من ماههای متوالی شک داشتم، تا شوهر وقت در تماس با مادرم، بخشی از واقعیتی که راز بینمان بود را با تحریفهای فراوان به گوشش رساند. این عمیق ترین نیشی بود که می توانست به استخوانم وارد شود و او این را میدانست. مار زخمی همیشه نیش میزند و من به سختی این حقیقت را پذیرفتم. هنوز چهره مادرم را به یاد دارم. من به شدت گریه می کردم و او روی تخت رو به روی من نشسته بود. در آن لحظه مادرم قوی ترین زنی بود که در تمام عمرم دیده بودم. گفت حرفهای او را باور نمیکند و هر تصمیمی که بگیرم با من است. حالا می فهمم که تا چه حد، زنهای قوی الهام بخش من بوده اند و چقدر، دیدنشان برای گرفتن تصمیم های سخت به من کمک کرده.

بزرگترین خوش شانسی من، داشتن وکالت بلاعزل در طلاق بود – که اگر بلا عزل نبود، شوهر وقت برای عزل آن از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد-. کارهای دادگاه خیلی زود انجام شد. ظرف دو روز. اما همان دو روز هم آنقدر سخت بودند که یادآوری اش از میدان ونک متنفرم میکند.

بهترین قاضی مجتمع به تور من خورده بود و با تعجب می پرسید “کتک می زند؟ معتاد است؟ مشروب می خورد؟ زن باز است” و هر بار ناخنهای من بیشتر در کف دستم فرو می رفت. سراسر دادگاه پر بود از تابلوهایی که می گفتند “بی حجابی عامل فروپاشی خانواده” و وقتی خانم نهی از منکر به تمسخر میگفت “هووووووووی یهو میخوای شالتو در بیار” ناخنهای من بیشتر فرو می رفت. زنهای عصبی در صف طلاق توافقی، مردهایی که منتظر بودند آزاد شوند تا از کسی که شاید نمی دانستند انتقام بگیرند. فضای سنگین، دادگاه خانواده ونک اکسیژن ندارد.

ششم آبان ۱۳۹۱، طلاقم را در دفترخانه ای که بالای داروخانه قانون بود ثبت کردم.

به خانه پدری برگشتم. جمع کردن جهیزیه ام، با صحنه های انتقام جویانه شوهر سابق، عذاب آور بود. روزانه چهار ساعت رانندگی به مدت یک سال، ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شدن، به اتاق کوچک خودم برگشته بودم و طبعا حریم شخصی نداشتم. روزهای اول، کلافه بودم و سخت گریه میکردم. اما همه چیز خیلی زود آسان تر شد و به جایی رسید که باورش سخت بود.

در کمتر از یک سال بعد، به پیشنهاد مادرم، خانه ای مستقل اجاره کردم. این اتفاق چیزی شبیه معجزه بود. همیشه تصور میکردم برای مجاب کردن پدر و مادرم باید به سختی بجنگم و انرژی زیادی برای قانع کردنشان صرف کنم. اما زمانی که در کنار هم گذراندیم، با همه سختیهایی که گذاشت، باعث شده بود بار دیگر همدیگر را نگاه کنیم، بغل کنیم، بشناسیم وبهتر درک کنیم. این اتفاق خارق العاده بدون کوچکترین تنشی افتاد.

در خانه جدیدم، پرده ها را خودم نصب کردم، لامپها را خودم عوض کردم، دریل کاری یاد گرفتم و فهمیدم برای کوبیدن یک میخ به دیوار، هیچ کس جز چکش به چیز یا کس دیگری احتیاج ندارد.

در خانه جدیدم شروع کردم به آشپزی، نظافت خانه، مراقبت از گلها. کاری که هرگز نمی کردم. در خانه جدیدم شروع کردم به مراقب از خودم، و هر روز که گذشت خودم را بیشتر دوست داشتم.

در مدتی که گذشت کمی هم درس خواندم. ۴ ساعت رفت و آمد و ۹ ساعت کار روزانه، زمان زیادی برایم نگذاشته بود اما سعی ام را کردم و خودم را به کنکور کارشناسی ارشد رساندم. و در رشته ای که همیشه دوست داشتم،  قبول شدم.

و سرانجام دوم آبان ۱۳۹۲، دقیقا یک سال بعد از دادگاه گردی ها، قله توچال را فتح کردم.

اعتراف میکنم که یک سال پیش در چنین روزهایی، این همه اتفاق خوب و بزرگ را پیش بینی نمی کردم. عمیقا فکر میکنم وقتی که در رنجیم، به جای تمرکز روی آن لحظه و یک هفته و یک ماه بعدش، خود را در زمان دورتری تجسم کنیم. وقتی که مشکلات از حالت انباشته در آمده اند و گرچه لزوما حل نشده اند، اما سر جای خود قرار گرفته اند. رهایی از ترس باید همچو چیزی باشد.

رهایی از ترس، مهمترین وظیفه انسان است. رهایی از ترس، شجاعت و مسوولیت پذیری را به دنبال دارد، گرفتن نقش اول در نمایش زندگی، نمایشی که خودت نویسنده و کارگردانش هم هستی. اما زندگی پر از قصه های تو در توست. در همه قصه ها آدم پیروز نمی شود و living happily ever after ای وجود نخواهد داشت. منظورم این است که نباید توقع داشته باشیم وقتی از گردنه خطرناکی در کوه به سلامت گذر میکنیم، باقی مسیر صاف و ساده باشد. گردنه های دیگری خواهند آمد و چالش ها هرگز تمام نمی شود. من فکر میکنم رسالت ما، گرفتن نقش اول در این قصه هاست تا جایی که بتوانیم و حالا، در پایان این قصه خاص، مفتخرم که قهرمانی خودم را اعلام کنم. قهرمانی من، به پا خاستن دوباره است پس از یکسان شدن با خاک، و لذت بردن از زندگی را یاد گرفتن.

پی نوشت: “رهایی از ترس” عنوان یکی از نوشته های مشهور آنگ سان سو چی رهبر آزادیخواه برمه است که در آن، مردمش را به رها شدن از ترس و نپذیرفتن ظلم و ستم تشویق می کند.

م.ن.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)