زبان و جهان فریدریش نیچه یک زبان و جهان از یکسو زمینی، تنانه و نافی همه حقایق مقدس یا واقعیتهای ناب، نافی همه ایده الها و خدایان است. از سوی دیگر تنانگی او یک تنانگی زبانمند و روایت گر و رند و دیونیزوسی است. زیرا نیچه می خواهد در جهانی که از زمان افلاطون، سقراط تا مسیحیت و حتی علم مکانیکی همه چیز وارونه و بر روی سر گذاشته شده است، در همه چیز بدروغ حقایق و ایده هایی والا فرافکنی شده است و به آنها غایتی اخلاقی اعطاء شده است، دوباره همه چیز را بر روی پایش قرار بدهد و در پیوند تنگاتنگ با جسم و زمین بنشاند. اکنون او به زمین و به زندگی و به هر حالت و رانش بشری آری می گوید و به ما یاد می دهد که با «تن بیاندیشیم و بچشیم و ارزیابی بکنیم» و در عین حال همزمان همیشه بیاد بیاوریم که هر انچه می گوییم و می بینیم در نهایت یک «تاویل مابعدی» و یک حقیقت گریزپا است و نمی تواند حقیقت و معنای نهایی چیزی باشد.اینکه رهایی بزرگ وقتی است که بگوییم «هر انچه بود را انگونه خواستم و روایتی از من و از ما بود و حال به گونه ایی نو و متفاوت می خواهم». برای نیچه تاریخ بشریت در واقع تاریخ رشد و بلوغ یک استعداد نوین جسم یعنی استعداد خوداگاهی است و وقتی این استعداد سرانجام از درون هزاردالان اخلاقیت و از درون «کین توزی و رسانتیمو» به خویش و به دیگری رد می شود و می پذیرد که او «جسم خندان یا شیر خندان و کودک بی تهوع» است، یک جسم تاویل گر و روایت افرین است و از شرمندگی انسان قبلی و کنونی به سبکبالی و رندی «فراانسان رند و خندان» نیچه تبدیل می شود. ازینرو تنانگی نوین او و جسم و زمینی که دوباره خرد خویش را نمایان می سازد، از طرف دیگر همیشه روایت گری رند و اغواگر و رقصان و خندان است. ازینرو زرتشت خندان او موعظه نمی کند بلکه درس گفتارهایی می دهد و می داند که حقیقت تنها از مسیر تمثیل و استعاره قابل بیان است. زیرا هر حقیقتی در نهایت بشخصه استعاره و ایجاز و اشاره ایی است. امکانی است در دیدار و مواجهه شدن با هستی انسانی خویش و دیگری و در حینی که بقول او حیوانات می دانند که انسانیت فقط یک پیشدواری انسانی است. زیرا هر داوری ما یک پیشداوری است. نیچه بنابراین به همه کسانی، از اخلاقیون گرفته تا عالمان و دانشمندانی که می خواهند زندگی و طبیعت یا انسان را «بهتر بکنند و خطای خلقت را پاک بکنند» می خندد و حماقت انها را نشان می دهد. ذات اخلاقی و کاهنانه ی انها را برملا می سازد و اینکه چرا همه «پایین تنه ایی دارند که نمی تواند شاد و شوخ چشم باشد». چرا جسم و تنانگی انها بیمار و رنجور است و حتی نابغه های انها چیزی جز دهانی بزرگ و تنی حقیر بیش نیستند و یا گوشی بزرگ و تنی حقیر.

هر انچه تا کنون فضیلیت و ایده ال و خدا و «تو باید» مقدس نامیده می شود، اکنون نزد نیچه با زبان و کلام چکشی و خندان او ساختارشکنی می شود و حقیقت تنانه و رنجور و پژمرده شان برملا می شود. اکنون نیچه ما را با سه دشمن بزرگ زندگی یعنی «اخلاق معذب، کین جویی، نهیلیسم» روبرو می سازد و همزمان نشان می دهد که چرا حضور انها ضروری بوده است تا ما سرانجام از انسان رنجور و شرمگین بودن و در چهارچوب زبان و کلام و حقایقی دوالیستی بگذریم، تا هرچه بیشتر بر «جان سنگینی» چیره بشویم و سبک پا و رقصان و رند و دیونیزوسی زندگی بکنیم و بنویسیم. ازینرو سه سلاح بزرگ نیچه در مقابله با هر دروغ ایده الیستی و اخلاقی یا با هر واقعیت علمی و برای ارزیابی همه ارزشها و تولید ارزشهای نوین و دنیوی، این سه سلاح «خنده،بازی،رقص» هستند و انهم بزعم ژیل دلوز در کتاب مهم «نیچه و فلسفه» در دو نوع و دو مرحله ی متفاوت و همپیوندش:

ابتدا نزد زرتشت خندان بویژه این سه سلاح مورد استفاده قرار می گیرند و با انها به ارزیابی همه ارزشها دست می زند. نزد زرتشت رقص سنگین را به سبک تبدیل می کند، خنده رنج را به شادی تبدیل می کند و. بازی یا ریختن (تاسها) پست را به والا تبدیل می کند. اما نزد دیونیزوس این سه سلاح اصلی زندگی یعنی خنده/رقص/بازی به قدرتهای اری گویانه رفلکسیون یا انعکاس و تکامل تبدیل می شوند. رقص اکنون به شدن و به بودن شدن آری می گوید. خنده، قهقهه های خنده به کثرت و به یگانگی در چندگانگی بعله می گوید و بازی کردن به تصادف یا پیشامد و به ضرورت پیشامد آری می گوید. (این اثر به فارسی توسط آقای عادل مشایخی خوب ترجمه شده است و این تیکه از بخش نهایی کتاب ص ۳۲۳ است و با تغییراتی در ترجمه. مشکل مهم ترجمه ی او این است که او مفهوم مهم نیچه یعنی «خواست قدرت» را به «خواست توان» ترجمه کرده است که برگردانی بسیار بد است. زیرا نیچه دقیقا به خاطر حالت خواست قدرت در جهان زبانمند انسانی او را اینگونه می نامد. وگرنه بشکل فیزیکی از خواست توان سخن می گفت.)

ازین ببعد نزد نیچه سوال اساسی این می شود که این چه کسی است، این چه بدنی است که می اندیشد و می خواهد. در این متن و نظر چه بدن و چه خواست قدرتی می اندیشد و می خواهد و تفاوت را در این تفاوت ذایقه ها و بدنها می داند. اینکه بدن بیمار، بدن و جان گرفتار اخلاق مقدس و متاروایتها، اسیر توبایدها، اسیر تفکر گله وار در واقع یک بدن و جان واکنش گر و بیمار است و هر عمل او در نهایت عملی قهرمانانه یا ناموسی است و چیزی جز بدبختی نو نمی افریند. بدن و جان واکنش گر ابتدا با نه گفتن به چیزی حرکت می کند و بناچار از ابتدا اسیر امر منفی می ماند و رو بسوی مرگ دارد. مثل بدن و جهان فرد زاهد یا عارف سنتی که می خواهد با نه گفتن به «سگ نفس» خویش به رستگاری دست بیابد و بناچار خویش و فرهنگ و تاریخش را اسیر دور باطل جنگ خیر/شری می سازد و مرتب از چاله ایی به چاه بعدی می افتد. در مقابله با او بدن کُنش گر بدن و جانی سلام و سرورانه است که به زندگی بعله می گوید، به تنانگی و به پیشامد و به رنگارنگی زندگی و به خطرات زندگی بعله می گوید و از هر حقیقت و معنای نهایی و از هر غایتی می گذرد و وارد جهانی زمینی و رنگارنگ می شود که «مرگ خدا، مرگ ایده ال و هر غایت، باور و شناخت نهایی» را پذیرفته است. این سرور و نژاده ی خندان و رند اکنون می داند که مرتب مجبور است با تن و جان زبانمندش بچشد و ارزیابی بکند و از نو تاویل و بدنهای نو و پرفورمانسهای نو و یا بقول نیچه «نیمروزهای« نو بیافریند. در جهان فراسوی نیک و شر همه چیز و حتی نیک و بد برای هر لحظه به امری چشم اندازی تتبدیل می شوند، به تاویلی چشم اندازی و یا به شناختی چشم اندازی و چنین تاویل و شناختی همیشه شاد و رند است. زیرا نهیلیسم نیچه قادر است اولا تا اخر هیچی برود و بپذیرد که هر داوری و شناختی یا باوری بشخصه یک پیشداوری و تاویلی است. یک پرفورمانس است. بنابراین این تاویل و شناخت و حقایقش بایستی سبکبال و رقصان و اغواگر باشند. زیرا جهان و زبان زمینی و زبانمند نیچه ازین ببعد یک جهان و زبان دنیوی و تودرتو است. یک بازی در بازی و تاویل در تاویل است. یا خرد او ازین جهت شاد است، چون اول قادر است مثل خرد مدرن به همه چیز شک بکند و سپس به شک کردن نیز شک بکند. اول نسبی بودن همه چیز را ببیند و سپس به نسبیت امر نسبی وارد بشود و جهانش چندگانه و هزار رنگ و شاد بشود. همانطور که آری گویی نیچه به زندگی و به زمین و تنانگی یک آری گویی دوگانه است. او مثل فیگور خر در فصل اخر کتاب «و چنین گفت زرتشت» نمی اید به همه چیز آری بگوید و شتروار همه چیز را تحمل بکند. این آری گویی خرانه است و از جنس انسان والا. زیرا انسان والا هنوز یک قهرمان است و اسیر ذایقه ی بردگان، حتی اگر از انسان معمولی و شتروار جلوتر رفته شده است و شیر شده است. اما او نمی تواند بر کین توزی و رسانتیمو و نهیلیسم چیره بشود، چون نمی تواند گام دوم در آری گفتن و در ارزیابی را بردارد. اینکه اول در همه چیز هیچی را ببیند و به هر شناخت و فضیلت و اخلاق و دینی بخندد و سپس انگاه به هیچی بخندد و هیچ در هیچ بشود. یا اول به همه چیز و به زمین و به «بودن» اری بگوید و سپس گام دوم را بردارد و حال به «شدن بودن» و به کثرت و تنوع مداوم بودن آری بگوید. اینکه بتواند تنانه و زبانمند حس و لمس بکند که همه ی هستی با خواست قدرت تنیده شده است و قدرت همیشه قدرتهای نو و کامجوییهای نو و متفاوت می خواهد و یک قدرت در قدرت است. یک تاویل در تاویل ماجراجویانه و همراه با خطرات دایمی خویش است و اینکه دوباره بدام یک ایده ال و توبایدی بیافتید و مومن بشوید و یا پوچ گرا و مالیخولیایی بشوید به خویش و به دیگری کین توزی بکننید. زیرا نمی توانید از دور باطل چستجوی غایتهای اخلاقی و انسانی به چرخش دورانی زندگی وارد بشوید و ببینید که زندگی بازگشت جاودانه ایی است که مرتب می خواهد بهتر و کامجوتر و رندتر نوشته بشود و نمادش از جمله همان عقابی با ماری بدور گردنش است

زیرا بقول نیچه وقتی دیگر هیچ حقیقت و خدایی نیست که به ما بگوید چرا باید صبح از جایمان بلند بشویم و کار و زندگی معمولی بکنیم، وقتی مرگ خدا را واقعا بچشی و نخواهی نگاه مدوزا و نهیلیسم تو را سنگ بکند، انگاه چه معیاری می ماند؟ چه چیزی باعث می شود که تو باز هم بلند بشوی و بدنبال عشق و ارزوهایت بگردی، چه به عنوان فرد و چه به عنوان جمع؟

اینجاست که نیچه به ما نشان می دهد که ما بلند می شویم و می جوییم، زیرا اساس کل هستی و بویژه اساس هستی زبانمند انسانی بر پایه ی «خواست قدرت» استوار است و همه هستی با خواست قدرت بافته شده است. ازینرو به قول طنز زیبا و رندانه ی او «ادمی هیچ چیز نخواستن را بر هیچ نخواستن ترجیح می دهد.» زیرا در هیچ چیز نخواستن نیز خواستی نمایان است، خواست قدرتی که به معنای این نیست که بسان ملتی گله وار یا بسان انسانی خودشیفته بخواهی قدرت را برای خویش داشته باشی و دیکتاتورمنش بشوی. این شیوه ی برداشت و عمل ذایقه ی بردگان و مستضعفان و واکُنش گران است. خواست قدرت در معنای فیزیکی آن قدرتی است که کل هستی را به حرکت و تکامل و به چالش و اغوای مداوم نیروهای مختلف و متفاوت برمی انگیزد و مرتب می خواهد موتاتسیونها و چندگانگی نو بیافریند. خواست قدرت بدنبال برانگیختن شور قدرت و آری گفتن به تفاوت در خویش و دیگری است و نمی تواند به کم راضی باشد. یا ازینرو خواست قدرت همیشه در پیوند و تقابل با خواستهای قدرت دیگر بوجود می اید و هر وحدت و ارگانیسمی حاصل این وحدت نسبی این نیروها و ذایقه های مختلف است و بنابراین زندگی و هستی و بویژه هستی انسانی در خویش ملتهب و تپنده و چندوجهی است. مرتب خواهان دگردیسی و تولید ترکیبها و بدنها و متون نوین است و بی انکه زوری بزند. همانطور که خواست قدرت در جهان زبانمند انسانی همان شور بنیادینی است که باعث می شود ما بخواهیم عشق بورزیم، سکس داشته باشیم، بدنبال ارزوهایمان باشیم و بنویسیم و بیافرینیم و همزمان ببینیم که چرا نیازمند حضور دیگران هستیم و بدون انها نمی توانیم به اوج بازی عشق و قدرت و اندیشه دست بیابیم. ازینرو بقول نیچه «بهترین دوست ان کسی است که همزمان بهترین نقادت باشد.». زیرا تنها با کمک یک یار قوی و یا رقیب قوی است که می توانی مرتب اوج قدرت نوینی و تاویل و پرفورمانس یا بدن نوینی را تجربه بکنی و از طریق چالش خندان نظرات و علایق. زیرا خواست قدرت به معنای حضور خواستهای قدرت و علایق مختلف و تلاش انها برای تاثیرگذاری و برانگیختگی (افیرماسیون) متقابل است. از طرف دیگر این چالش قدرت نباید از منظر نیچه هیچگاه به حالت زورگویانه و برای احتکار قدرت باشد. زیرا همه ی این رفتارها و ذایقه ها علایم «دکادنس و انحطاط» هستند. زیرا بقول نیچه در کتاب «شامگاه بتان». هر آنچه خوب است، سبک پا است و زور نمی زند. ازینرو دیونیزوس و زرتشت سبک پا هستند و از قهرمانی گذشته اند. فراقهرمان و کودک بی تهوع و بدون اراده شده اند. ازینرو سه گذار معروف نیچه به شکل گذار از شتر باربر به شیر قهرمان و سپس عبور از شیر قهرمان به کودک بی تهوع و بی اراده رخ می دهد و تنها کودک بی تهوع و فراقهرمان یا فراانسان است که می تواند همان لحظه که می اندیشد بیافریند. یا بقول نیچه او «همان لحظه که می خواهد عروج بکند، به پایین نگاه می کند. چون عروج کرده است». یا از انجا که بافت هستی با خواست قدرت تنیده شده است و این شور اصلی و محوری او هست، از آنرو غایتی اخلاقی و یا علمی نیز وجود ندارد، هدفی وجود ندارد که بخواهیم کامل به آن دست بیابیم. هر چنین هدفی یک دروغ خطرناک است و تاریخ بشری تاریخ این دروغ خطرناک دست یابی به ایده و فضیلیتی نهایی در این جهان و یا در فراسوی زندگی بوده و هست و به این خاطر بشر و زبان و فرهنگش کین توز شده است. زیرا اسیر جهان و زبانی دوالیستی و فاعل/مفعولی است و تاریخش تاریخ یک مارش دایمی و در نهایت فاجعه بار از یک ایده به ایده و ایده ال بعدی بوده است. در حالیکه بقول نیچه ابتدا وقتی از جستجوی خوشبختی خسته شدی و نشستی، اگاه خوشبختی بسراغت می اید. زیرا زندگی برای نیچه «بازگشت جاودانه ایی است که می خواهد مرتب از نو و بهتر بیافریند.». بنابراین رهایی از رسانتیمو و کین توزی به خویش و به زندگی، رهایی از هر گونه بدهکاری وجودی و وجدان معذب مذهبی، رهایی از هر گونه نهیلیسم و بدبینی منفی و پوچ گرایانه وقتی ممکن است که از یکسو واقعا مرگ خدا و بنابراین احمق بودن هر گونه کین توزی به خویش و به زندگی را بپذیرید. زیرا وقتی هر دانش و باور ما یک پیشداوری و وهم است، انگاه رسانتیمو یا رنجیده خاطر و کین توزی ناشی از آن نیز بی معناست. دوم این گذار وقتی ممکن است که از زمان خطی و یا دور باطل غایت گونه به زمان دورانی و نوافرین وارد بشوید. اینکه بتوانید از دور باطل جهان غایت گونه و در جستجوی بهشت گمشده خارج بشوید، از بار سنگین بدهکاری گذشته و ارزوهای در اینده راحت بشوید و سرانجام وارد لحظه و اکنون بشوید و به زمین و به تن زبانمند وفادار بمانید. گذار از حماقت انسان شرمگین و بیمار و اسیر «توبایدها» و «جان سنگینی» وقتی ممکن است که ببینی زندگی یک بازگشت جاودانه همه چیزهاست و همزمان هر بازگشتی به شکلی نو و متفاوت و یا قویتر می خواهد بوجود بیاید و رنگارنگی و جهانی تودرتو و ماجراجویانه و تاویل افرین بیافریند. ازینرو گذار از رسانتیمو و کین توزی یا نهیلیسم فقط با آری گویی به زندگی و به زمین و به بازگشت جاودانه ممکن است. اینکه به بازگشت جاودانه ایی بعله بگویی که مرتب بهتر و نو و متفاوت می خواهد و نمادش نزد نیچه از جمله نماد «عقابی با ماری بدور گردنش» است و یا «هزارگوش» و «ازدواج دیونیزوس و ادریانه».

به این خاطر نیچه می گوید که او چرا فیگور «زرتشت» را به سان نماد این ذایقه و بدن و وضعیت نو، بسان نماد این سلامتی بزرگ و تنانه و تاویل افرین می افریند و چرا زرتشتش خندان است. زیرا بقول او این ایرانیها هستند که با اوستا و دین زرتشت برای اولین بار جهان را اخلاقی و خیر/شری و با غایتی اخلاقی کردند. ما ایرانی ها بودیم که به عنوان اولین قوم بشری جهان را گناهکار و به سان محل جدال اهورا و اهریمن تا پیروزی نهایی اهورا تبدیل ساختیم و نقش انسان را به سرباز جان برکفی در این جنگ بی فرجام و دور باطلش علیه اهریمن. تبدیل کردیم. همانطور که «پردیس» یا بهشت واژه ایی ایرانی است و جستجوی بدنبال بهشت گمشده و غایت و هدفی نهایی و اخلاقی با فرهنگ و زبان ایرانی شروع می شود. ازینرو بزعم نیچه بایستی ایرانیان نیز که در اصل قومی جنگچو هستند، بهتر از همه با تجربه ی این جهان اخلاقی و خیر/شری و نتایج فاجعه بارش پی ببرند که چرا باید ازین جهان و نگرش اخلاقی و غایت اندیش بگذرند و زرتشت ضد اخلاق مقدس و خندان بشوند. زرتشت رقصانی بشوند که آبنوش است، چون هیچی و مرگ خدا را چشیده است و رند و خندان شده است و می تواند هستی را بسان بازگشت جاودانه ایی بچشد که مرتب تغییر و تکامل و کامجویی والاتر می طلبد و سبک پا است. یا مثلا یک نکته ی جالب توجه این است که دقیقا یک تلاش مهم و اولیه برای عبور از نگاه و فرهنگ گناهکار و بدنبال رستگاری نهایی چه در نوع زرتشتی و چه در نوع اسلامی آن در فرهنگ ایرانی توسط «عرفان و بویژه عرفان فارس» بوجود می اید، همانطور که از جمله داریوش آشوری در اثر قوی و جذابش «عرفان و رندی در شعر حافظ» به ما بخوبی نشان می دهد. ازینرو نزد حافظ از یک طرف رابطه ی انسان و خدا به رابطه ی عاشقانه تبدیل می شود و چون رابطه ی عاشقانه همیشه تنانه است، از آنرو حافظ سخن از گیس یار و چاک لباس یار می کند. یعنی رابطه ی عاشق و معشوق و انسان و خدا هر چه بیشتر از یکسو زمینی/ الههی و از سوی دیگر نظربازانه و رند و چندنحوی می شود. با تبدیل مکان و هستی به محل بازی عاشقانه و رندانه و عبور از جنگ خیر/شری، از طرف دیگر و بناچار مفهوم زمان نزد حافظ از غایت اخلاقی به «تکرار ازلی و ابدی بازی عشق» تبدیل می شود. اما حافظ نمی تواند این تکرار ازلی و ابدی را مثل نیچه به بازگشت جاودانه و دورانی تبدیل بکند که بتواند مرتب تحول و تفاوت بیابد و باید تحول و تکامل بیابد. زیرا حافظ با تمامی بزرگیش نمی تواند گام نهایی برای دیدار با مرگ خدا و هیچی را انجام بدهد و حتی در عشق خویش یک هیچی محوری ببیند و بگذارد عشقش هرچه بیشتر رند و زمینی و چندلایه بشود. ازینرو نیچه از یکطرف حافظ را ستایش می کند و از طرف دیگر حماقت و ناتوانیش به گذار از اخرین حقیقت و باورش را در اثرش «فراسوی نیک و بد یا درست تر فراسوی نیک و شر» را نشان می دهد. در پایین بیشتر و در حین پرداختن به شعر نیچه در باب حافظ بیشتر توضیح می دهم. زیرا حافظ ناتوان از آن می شود که بگذارد رابطه ی دوگانه ی انسان/خدا، عاشق/معشوق هرچه بیشتر به رابطه ی سه گانه ی نمادین یا تثلیتی میان «انسان/خدا/ ساحت نمادین یا نام پدر»، عاشق/معشوق/عشق تبدیل بشود و انسان عارف و عاشق پیشه ی ایرانی بپذیرد که وحدت وجود نهایی با معشوق ناممکن و دروغین است. زیرا بقول لکان عاشق و معشوق با هم یکی نمی شوند، بلکه سه تا می شوند و عنصر سوم همان تاویلهای نو و مداوم از عشق است. عشقی زمینی و خندان که بقول نیچه می تواند سراپا تن به عشق زمینی و رابطه بدهد و همزمان به هر عشقی بخندد و هیچی درونش را ببیند و اینکه همیشه می توان تاویلهای نو و بهتر و رندتر از عشق و از هر رابطه افرید و باید افرید تا سالم ماند و قویتر شد. متاسفانه نقد قوی و ریخت شناسانه ی داریوش آشوری بر حافظ و عرفان نمی تواند گام نهایی و راهگشا به این عرصه ی مهم را بردارد و علت شکست عرفان حافظ و فارس را بهنر و از منظری ساختاری ببیند و بگشاید. اینکه چرا جلوتر صوفی و سپس عرفان ایرانی بخاطر گرفتاری محوریشان در رابطه ی دوگانه و نارسیسیک عاشق/معشوقی، عشق/نفرتی و در پی وحدت وجودی ناممکن نتوانستند هرچه بیشتر دنیوی و چندنحوی و تاویل افرین و نظرباز بشوند، در کنار عوامل مهم دیگری مثل عدم رشد علم و دموکراسی و تجارت در جامتعه ی ما که به پیروی هر چه بیشتر شرع و سنت انجامید. یا ازینرو ابتدا دوباره با اثار نخستزادگان نسل رنسانس چون اثار من است که این امکان نقد نوین و متفاوت و با دست گذاشتن بر این مباحث کلیدی بوجود می اید و من در آثاری مثل «در ستایش زندگی»و یا «راز جسم خندان» هم به ارزیابی همه ارزشهای ایرانی دست می زنم و هم اری گویی به زندگی و به تنانگی زبانمند را از نو شروع می کنم. یا همزمان ذایقه و حالت جدیدی از عرفان و عشق ایرانی می افرینم که قادر است هرچه بیشتر زمینی و چندنحوی و رند بشود و آن را گفتمان «عارف و عاشق زمینی، خردمند شاد و مومن سبکبال» نامیدم و با قدرتها و ضعفهای هر منظر و راهی نو. یا چه عجب که این دیسکورس و گفتمان نو از بیست سال پیش تا کنون هرچه بیشتر حضور می یابد و متن تولید می کند و در ازایش با ترس و سکوت استادهای ایرانی روبرو می شود که حتی جرات مقابله و چالش با آن را نمی یابند. چه برسد به اینکه جرات بکنند مثل کسانی چون محمدرضا نیکفر یا هوشنگ آجودانی، عباس میلانی و حتی شادروان آرامش دوستدار به نقدهای مداوم من به اثار و نگاههایشان جواب بدهند و حاضر به چالش و دیالوگ مدرن و نظری باشند. امری که در جهان مدرن چیزی بدیهی و پیش پا افتاده است. بهای آن نیز این است که هنوز رنسانس ایران رخ نمی دهد و دور باطل ادامه داد و اندیشه ی ایرانی در نهایت کم رمق و کم توان است. برای مثال به این مقاله ی قدیمی من بر معضل حافظ بنگرید که همانزمان توسط سردبیر انموقع سایت زمانه آقای مهدی جامی سانسور شد. چون او خودش را حافظ شناس می دانست و تفاوت نقد ادبی با نقد روانکاوانه را نمی شناخت. یا حتی نمی فهمید که او به این خاطر از نقش سردبیریش سوءاستفاده می کند و نقد را بایکوت می کند، چون اسیر فتیشی چون حافظ در زبان فارسی است. یا متاسفم که حتی داریوش آشوری عزیز که من از او بسیار یاد گرفته ام و او را یکی از پدرهای فکری ایرانی خویش می نامم، هیچگاه حاضر نشد تن به این چالش نظری یا رودررو در باب این نظراتش و نظرات تکمیلی من بدهد و یا حتی در مورد بحث مهمش در عرصه ی زبان باز که در چندبخش آن را نقد کرده ام و نمونه ی دنیا و زبان تودرتو و مدرن ما مهاجران چندفرهنگی ایرانی باید به او نشان بدهد که نقطه ی ضعف تلاش خوبش برای تولید یک شیوه ی قوی ترجمه چیست. یا چرا زبان باز مورد دلخواه او به هویت و تنانگی باز کسانی چون ما احتیاج دارد که هم ایرانی مدرن و با رگه هایی المانی و اروپایی و هم اروپایی/ایرانی متفاوت هستیم و ازینرو زبان و کلام و جهانمان هرچه بیشتر تودرتو و رنگارنگ شده است، البته بعد از عبوری طولانی از بحران و چندپارگی سنتی/مدرن به چندلایگی مدرن و بی انکه این عبور و تحول و پوست اندازی هیچگاه نهایی و کامل باشد. زیرا بقول نیچه انکه و یا آن نگرشی که نتواند مثل مار مرتب پوست اندازی بکند، محکوم به مرگ است. بهای چنین سکوت و بایکوت خواسته یا ناخواسته با نظریات ما نسل رنسانس نیز همین است که انگاه دانش رادیکال و خندان و راهگشای ما نفی و حذف بشود و بناچار دور باطل کنونی تکرار بشود و بجران همه جانبه ی کنونی نتواند به نوزایی و رنسانس تنانه و عشق و خرد ایرانی و به تحقق دموکراسی و دیسکورس مدرن دگردیسی بیابد. یا عدم چالش و دیالوگ مدرن میان نسلها نمی گذارد که نه جایگزینی نسلها رخ بدهد که امری مهم در هر تحول فردی و جمعی و در هر حوزه ایی است و نه اینکه حتی از مسیر این چالش و دیالوگ رندانه ی متقابل معلوم بشود که کجا امثال داریوش اشوری و نظراتشان به نظرات ما احتیاج دارند تا قدرت نگاهشان هرچه بیشتر راهگشا بشود و کجا ما به کمک انتقادهای آنها می توانیم نظرات خویش را هرچه بیشتر چکشی و خندان و تحول افرین بسازیم. زیرا بهای عدم دیالوگ و چالش مدرن همین است که اندیشه و زبان و شرایط سیاسی/فرهنگی دچار بحران و دور باطل بماند و اندیشه و زبان نتواند از یکسو مشخص و انصمامی بشود و از طرف دیگر همزمان بخشا در ابهام و ایهام و ملتهب و چندوجهی، راهگشا باقی بماند و مرتب واژه ها و مناظر نو بیافریند و نیز خطرات نو. ازینرو زبان و نگارش اکثر این استادان والا که از مدرنیت نیز یک چیز اخلاقی و روحمند درست می کنند، با تمام وقار و فرهیختگی نگارش آنها،عملا زبان و کلامی کم رمق و در خودبسته است. زبان و متون آنها قادر به ارتباط بینامتنی و چالش قوی با نظرات و نگاههای دیگر و قادر به تحول مداوم نیستند. متون آنها خوب و چندوجهی نمی اندیشتد، نمی توانند سوالات خطرناک و راهگشا مطرح بکنند و مفاهیم و راههای نو نمی افریند، بلکه بیشتر تالیف می کند و یا نظرات مدرن را نشخوار می کند و در حین برگردان مفاهیم نو به فارسی و تحت تاثیر زبان کاهنانه/ عارفانه ی ایرانی بناچار آنها را مسخ و کم رمق می کنند. بویژه وقتی اکثر این اندیشمندان مرجع و باصطلاح مدرن چیزی جز دهان و گوشی بزرگ با بدنی حقیر و ناتوان بیش نیستند. یا اورژینال و تمنامند نیستند. البته داریوش آشوری عزیز در این مورد یک استثناست. زیرا او و نگاهش بشخصه رند و زمینی و مدرن است. همه ی ما مدیون کارهای قوی او و واژه سازی قوی او هستیم. فقط حیف که او نمی گذارد از مسیر چالش با نگاه من و ما جلوتر برود و پتانسیلهای قویش هرچه بیشتر برملا بشوند و یا از مسیر چالش و دیالوگ به ما کمک بکند که این تحول مهم و رنسانس نو را هرچه قویتر تحقق ببخشیم.

اما به نیچه بازگردیم: اکنون باید قابل فهم باشد که چرا هر گونه برداشت ناسیونالیستی و یا فاشیستی و یا هر برداشت قهرمان گرایانه /حماسی از نظر نیچه و از فراانسان نیچه دچار خطای بنیادی است. زبان نیچه بویژه در آثاری چون زرتشت «دراماتیک» و چالشی است تا بتواند آنچه را فروبریزد که برای او ساختار اصلی و زبانمند کین توزی بشری است و همزمان این زبان و لحن چکشی خندان و رند است، چون نیچه می داند اگر زبان و تنانگیش خندان و رند و تودرتو یا نقیضه گو و رقاص نباشد، دوباره گیر حقیقت و قهرمانی و غایتی نو می افتد، بجای اینکه وارد جهان حقیقت در حقیقت و داستان در داستان دیونیزوسی و رقصان و اغواگر بشود. بنابراین هر گونه برداشت حماسی/ قهرمانانه از نگاه و نظر نیچه چه در جهان مدرن و چه در زبان ما یک شیوه ی مسخ خطرناک و زیان آور نیچه است. زیرا نیچه حتی وقتی از قهرمان بخوبی سخن می گوید، بقول خودش منظورش قهرمانی است که می تواند برقصد و بخندد و ازینرو والاترین هنرها نزد نیچه همان خندیدن به خویش است. خوانش قهرمانی/حماسی فردی و یا ناسیونالیستی تبلور نگاه و کُنش گله وار و یک قیام بردگان و در خدمت تحریف نظرات نیچه است، همانطور که در بخش چهارم کتاب «و چنین گفت زرتشت» انگاه فیگورهای اخرین انسانهای والا چون خر و سایه و شاهان و جادوگر با خواندن «سروده های دیونیزوسی» با لحنی حزن آلود و خسته یا مالیخولیایی و یا با یک آری گویی خرانه سعی در تحریف نظرات زرتشت خندان و سعی در وسوسه ی او به آخرین خطرش می کنند که همان خطر «رحم به انسان» است. رحمی که بقول نیچه و زرتشت باعث قتل خدا توسط انسان زشت می شود. خوانش قهرمانانه/حماسی از نیچه و جهانش خوانشی خطرناک و مسخ کننده است که در جهان مدرن از جمله خواهر نیچه و برخی دیگر زمینه ساز آن بودند و بی دلیل نیست که نیچه از خواهرش در کتاب «اینک انسان» به بدی یاد می کند. یا به همین دلیل همه ی قدرتهای مهم تفکر پسامدرنی از فوکو تا ژیل دلوز و ژزٰژ باتای وغیره مجبورند سراغ نیچه بروند، از او در برابر تحریف فاشیستی دفاع بکنند، تا بتوانند تاویل نوین خویش و پسامدرنیت را بهتر بیافرینند. جایی که همه چیز تاویل می شود و هر تاویلی بر این اساس سنجیده می شود که چقدر می تواند به تو امکان بدهد به اوج خواست قدرت و عشق یا تمنامندی خویش دست بیابی و به سلامت بهتر جسم فردی و یا جمعی دست بیابی. بی انکه بگذاری جان و روان و تنت اسیر ایده و ارگانیسمی نهایی بشود. زیرا هر ایده و ارگانیسم نهایی یک دیکتاتور و یک سلول سرطانی است. به این خاطر نیچه می گوید که «اگر خدایی یا ایده ایی است پس باید حکومت خدایان و ایده ها و تاویلها باشد.». اینکه جهان دوباره به کثرت گرایی و به وحدت تنانه در این کثرت گرایی دست بیابد.

اما انچه در این جهان فراسوی نیک و شر ( و نه نیک و بد) و فراسوی متاروایتهای مدرن به ما می گوید که چه چیز خوب یا بد است چیست؟ جواب نیچه در این زمینه کاملا روشن است. با انکه انچه روشن است بناچار تمثیل وار و تاویل افرین است. زیرا تاویلی نمادین است. نیچه به ما نشان می دهد که خواست قدرت هم اساس حرکت و خواستن دایمی ما می باشد و هم انچه هست که در هر تلاشمان می جوییم و در هر عشق و دوستی یا رقابتی. پس انچه ما را خوشبخت می کند و برای ما خوب است، انچه هست که در شرایط مختلف زندگی ما می تواند از یکسو جسم و جان فردی یا جمعی ما را قویتر و سالمتر بکند و از سوی دیگر نگذارد اسیر یک ایده و وهم و تصویر نو بشویم، دوباره اخلاق گرا و اهلی بشویم. بنابراین باور و شناخت و اخلاق ما باید شناخت و خوب و بد موقتی و «چشم اندازی در فراسوی نیک و شر» باشد. باید شناخت و اخلاقی زمینی و همزمان ملتهب و چندنحوی و رند و دیونیزوسی بشود. باید تاویل و راههای نو برای جستجوهای بعدی بیافریند. ازینرو اخلاق نیچه اخلاق جشم اندازی و خندان است. اندیشه ی نیچه اندیشه ی چشم اندازی و رند و خندان است. ازینرو نیچه در ادامه ی کار بزرگ «اسپینوزا» به ما نشان می دهد که چرا انچه بدن و جسم را شاد و قوی می کند، همان زیبا و حقیقت است. اما حقیقت و زیبایی گریزپا و اغواگر است. زیرا حیات انسانی جهانی تودرتو و چون یک بازی تودرتو است.

نیچه و جهان زمینی و خندان و نقیضه گو یا پارادوکس او در فرهنگ و زبان ایرانی توسط ترجمه های سترگ و قوی چون «چنین گفت زرتشت» و «فراسوی نیک و بد» و غیره از داریوش آشوری عزیز وارد می شود و سپس در چند دهه ی اخیر اثار فراوان دیگر نیچه با ترجمه های گاه خوب و گاه بد یا متوسط بازگردانده شده است. اما از ابتدا جهان خندان و زمینی و دیونیزوسی و رند نیچه با ورودش به فرهنگ و زبان ایرانی دچار یک دگردیسی و انحراف از جهاتی اجتناب ناپذیر و از جهاتی اجتناب پذیر می شود. زیرا فرهنگ و زبان فارسی دارای یک حالت شدید دوگانه ی کاهنانه/عارفانه، رستگاری طلب/ قهرمانه و حماسی است و ازینرو نیچه و زرتشت خندان او در این فرهنگ و زبان و حتی در اثر قوی داریوش آشوری «چنین گفت زرتشت» این رنگ و لحن شدید قهرمانانه/حماسی را می گیرد که در واقع نیچه را از جهاتی مسخ می کند. با انکه ترجمه ی روان و قوی و با زبانی شاعرانه/فلسفی از داریوش آشوری بخوبی می تواند جهان و زبان موزیکال و شاعرانه/ فلسفی نیچه را به فارسی برگرداند، اما شاید خودش نیز متوجه ی تاثیر منفی زبان و فرهنگش بر اثرش نمی شود. اینکه ما در زبان می اندیشیم و ترجمه می کنیم و نه انکه زبان در اختیار ما چون ابزاری است. یا در ترجمه ی «شامگاه بتان» از عبدالعلی دستغیب گاه خطاهای شدیدی وجود دارد که باعث می شود مفاهیم نیچه مسخ بشوند. برای مثال به بخش مربوط به «تاریخ یک خطا صحفه ی ۶۱» در کتابش بنگرید و جایی که نیچه خطای بشری از زمان افلاطون و دانایان اولیه را نشان می دهد که خیال می کردند «جهانی حقیقی» چون جهان مُثل وار افلاطون وجود دارد و انها می توانند در آن سکنی بگزینند و خوشبخت بشوند اگر با فضیلت بزییند. آقای دستغیب اما مفهوم «جهان حقیقی» نیچه را به فارسی به «جهان واقعی» ترجمه می کند و در واقع کل این جستار مهم را مسخ می کند و دوباره بر روی سر می گذارد.

اکنون لازم است که ما سرانجام هر چه بیشتر با این نیچه دیونیزسوی و تنانه و رند روبرو بشویم تا هم بهتر او را بفهمیم و هم بهتر به رنسانس تنانه و به سکولاریسم ایرانی و مدرن خویش دست بیابیم. همانطور که باید جلوی سوءاستفاده از نیچه به مثابه ی یک دشمن مدرنیسم را بگیریم. زیرا نیچه مثل پسامدرنیت تبلور روح مدرنیت است. از انجا که ما دچار ناهمزمانی بوده ایم، قبل از انکه بخوبی با کانت و هگل اشنا بشویم، با نیچه اشنا شده ایم و بی انکه شناخت ساختاری از این سه فیگور مهم بیابیم. اینکه چرا نیچه در عین اینکه کانت را پیر خرفت اخلاقی می نامد و یا با دیالکتیک سقراطی تا هگل در جدال دایمی است و آن را علامت انحطاط و دکادنس می خواند، اما از انها نیز تاثیر گرفته است. اینکه حتی قانون اخلاقی نیچه در مقابله با امر کاتگوریک و مطلق کانتی بوجود می اید و در عین حال تحت تاثیر اخلاق کانتی هست. زیرا برای نیچه قانون اخلاقی این است که «آنچه را می خواهی چنان بخواه که بازگشت جاودانه اش را نیز بخواهی». ( در رابطه با موضوع چالش نیچه با کانت و هگل و نیز نکات اشتراکشان به اثر مهم و قوی «نیچه و فلسفه» از ژیل دلوز مراجعه بکنید.)

نیچه به جدال با تفکر و روحیه مسیحی در عالم و دانشمند کنونی می رود و می خواهد هر چه بیشتر ما یاد بگیریم که با تن و جان خویش بچشیم و بیاندیشیم. یاد بگیریم که سریع واکنش نشان ندهیم بلکه «بی عمل شدن» را یاد بگیریم، با بدنمان و با امنیت غریزیمان هر چیزی را بو بکشیم و بسنجیم و ببینیم که کدام ما را سبکبال و سالمتر می کند و کدام پژمرده و جان سنگین می کند. زیرا برای نیچه «روح نیز معده ایست». اینکه حال وقتی با پیشامدی روبرو می شویم ابتدا آن را در دست بگیریم و از جوانب مختلف بنگریم و آن را بو بکنیم تا بتوانیم ببینیم که چگونه می توانیم این پیشامد را به ضرورتی خندان و قوی تبدیل بکنیم و به پرفورمانسی نو، به ترسی رند و خندان و راهگشا و به خشمی نقاد و طناز و یا به عشقی خندان.

زیرا کافی است شما جرات بکنید و بخواهید که یک روز با این قانون اخلاقی نیچه بزیید که هر لحظه ات و حتی هر تراژدی و دردت را چنان رند و کامجو و چندوجهی بچش که بخواهی ان را میلیونها بار و از دوباره بچشی. تا بتوانی پس از عبور از سرگیچگی و ترس اولیه وارد منظر و جهانی متفاوت و بشدت زمینی و چندرگه و سبکبال بشوی. تا بتوانی در طی زمان و با تمرین و جستجو پا به جهان در پشت هیچستان بگذاری که یک جهان و تنانگی رنگارنگ و پرفورماتیو است. زیرا اری گویی به زندگی، به جسم و به هر لحظه اش به این معناست که می دانی هر لحظه و هر رخداد بناچار امری نمادین و چندوجهی و قادر به تاویل افرینی نوین است. ازینرو باید «جسم خندان و کودک بی تهوع» بشوی. تا بتوانی سراپا تن به عشق بدهی و همزمان به هر عشقی نیز بخندی و بتوانی از عشق و روابط مسموم بگذری. زیرا قادر به «عشق خندان و خرد شاد و ایمان سبکبال و چندنحوی» هستی.

اینکه یاد می گیری چگونه تصادف شکل بیان سرنوشت است و چگونه به سرنوشتت اری بگویی و وارد لحظه و اکنون بشوی، بسان کودک بی تهوع و بی اراده ایی که «تا می خواهد عروج بکند، به پایین می نگرد، چون عروج کرده است». چون قادر به تاویل افرینی و نیمروز افرینی و نام دهی رقصان و خندان است و بی هیچ زور و اجباری. چون خواستن بقول نیچه آزادیبخش است.

تا بتوانی به هر تاس و پیشامد زندگی بقول نیچه طوری برخورد بکنی که انگار «جفت شش» آورده ایی و حال باید از نو تاس بیاندازی. زیرا می دانی که تاروپود زندگی با خواست قدرت عجین است و قدرت مرتب قدرتها و رنگهای نو و کامجوییهای نو می خواهد. اینکه بقول نیچه ی زند و دیونیزوسی و نقیضه گو:«زندگی بازگشت جاودانه ایی است که از مسیر تکرار مرتب تفاوت و تحول می افریند».

زیرا زندگی انسانی و در کل حیات انسانی و واقعیت یکایک ما تبلور خواست قدرت و دیسکورسی است که مرتب قدرتها و تحولات و موتاتسیونهای نو و تاویلهای نو و چندوجهی می خواهد. زیرا زندگی انسانی و زبانمند مثل نمادی معروف از نیچه «عقابی بلندپرواز است که مرتب می خواهد بالاتر بپرد و دورتر برود و همزمان ماری بسان بازگشت جاودانه بدور گردنش دارد». ازینرو بازگشت جاودانه ایی است که مرتب می خواهد تحول و تفاوت و کامجویی جدیدی بیافریند، با خطراتی نو روبرو بشود، بازیگر رند زندگی با «قلبی گرم و مغزی سرد» بشود و راه بسوی سرزمینها و ماجراجوییهای جدید بگشاید، چه در بیرون و یا چه در درون. یا طوری رندانه و تمنامند سخن بگوید که گویی برای همه کس و هیچکس سخن می گوید و یاران و همراهان خویش در منظر رنسانس را می خواهد.

همانطور که دیدار با نیچه و فیلسوفها و روانکاوهای امثال او برای ما و برای فرهنگ و زبان و اندیشه ی ما لازم است تا هر چه بیشتر اندیشمندان و فیلسوفان و نقادان مدرنی رشد بکنند که می توانند تنانه بیاندیشند، مُهره ی مار داشته باشند و رند و خندان با هستی و خطر دیدار بکنند و قادر باشند وارد این جهان و فضای والا و تودرتو و نمادینی بشوند که همین لحظه و اکنون است و با رگه های مداوم تراژیک/کمدی و یا پارودیک و غیره. شما در تاریخ اندیشه و فلسفه ی ما کمتر نمادی از چنین تنانگی دارید. ابتدا با ورود نخستزادانی از نسل رنسانس چون اثار من و اندکی دیگر است که این ذایقه ی نوین وارد زبان و کلام و فرهنگ و اندیشه ی فارسی می شود. اما ببینید که چگونه در این بیست سال اخیر سعی شده است از دیدار و مقابله با اثار من و کتبی چون «اسرار مگو یا در ستایش زندگی» و غیره در بروند و یا اینکه هیچکدام از این استادان و مراجع تقلید تفکر مدرن ایرانی جرات نمی کنند با ما وارد چالش متنی و یا رسانه ایی بشوند، خواه اسمش محمدرضا نیکفر باشد یا هوشنگ اجودانی و غیره و یا نسلهای کوچولوی بعدی چون مهدی خلجی و غیره.

عبور ما از بن بست و انسداد کنونی تنها با رنسانس تنانگی و خرد و شادی رخ می دهد و اینکه دوباره «تنانگی زبانمند و اری گو به زندگی»، جسم خندان ما به این فرهنگ و زبان ما بازگردد و ما قادر باشیم در این تنانگی و پرفورمانس نو هرچه بیشتر بزییم. این منظر رنسانس ما است. منظری که هزار فلات است و یکایک شما امکانی دیگر از آن هستید. ازینرو نیچه می گوید که «بشو انچه هستی» و اینکه ببین که تو بخشی از روح و تن زمانه و دورانت هستی. بخشی از یک ضرورت هستی. پس به سرنوشتت عشق بورز و بگو «امور فاتی».

برای شناخت نیجه ی خندان و دیونیزوسی بایستی بنابراین بتوانی به این جهان و زبان تنانه و فراقهرمان وارد بشوی. یا ببینی که چرا نیچه می گوید «ابر انسان» او یک دلقک یا یک فیگور نمایشی طنزامیز و با جوکهای پایین تنه ایی چون فیگور معروف «هانس وورست» است. یک ضد قهرمان است. بنابراین خواندن نیچه و بویژه کتاب «جنین گفت زرتشت» او با لحنی قهرمانه/ حماسی مسخ نیچه و مسخ اموزه های آن است و حتی اسم کتاب بشخصه یک پارودی و کنایه ایی به موعظه های مسیح و پیامبران دیگر است و بنابراین در زبان اصلی المانی در حقیقت کمی متفاوت فهمیده می شود. همانطور که در متن به آن اشاره می کنم. یا داریوش آشوری به خطا واژه ی مهم Übermensch را به فارسی «ابرانسان» ترجمه می کند که باری بشدت قهرمانانه دارد. در حالیکه نیچه به شکل متناوب و بویژه در کتاب «اینک انسان» که راهنمای خواندن آثار او هست، مرتب عنوان می کند که زرتشت یک ضد قهرمان است و یک رقصنده و سبک پا است و باید اینگونه خوانده و فهمیده بشود. ازینرو شاید باید واژه ی پیشنهادی توسط آقای بهروز صفدری را بکار ببریم که واژه ی «فراانسان» است. زیرا موضوع نیچه این است که ما هر چه بیشتر بدنی نو و تاویل افرین بشویم، یک ذایقه والا و نو و دیونیزوسی بشویم که هیچگاه شکل پایانی و نهایی ندارد. یک خلاقیت جاودانه و هنرزیستن مرتب قابل تحول و نواوری است.

بنابراین برای ورود به جهان زمینی و دیونیزوسی نیچه بایستی حاضر باشی در این فضای نو و زمینی و رند و با حالات ذیل حضور بیابی و نفس بکشی و نترسی، تا بتوانی هم به تاویل بهتری از نیچه دست بیابی و بی انکه نیچه ی نهایی در میان باشد و هم بتوانی سرانجام در فرهنگ و زبان خویش به قدرت و ویرتوی نسل رنسانس دست بیابی و سرانجام اصطبل اوژیاس و همراه با اخلاقیون هیز و شهوت ران و اندیشمندان قدکوتاه و با دهانی بزرگ و تنی حقیر را بشکنی و با خنده از آنها رد بشوی. زیرا بقول نیچه «ما با خنده می کُشیم و نه با خشم.»

۱/ جهان نیچه یک جهان زمینی و تنانه است و ازینرو هر ایده ال و هر خدایی و اخلاق و فضیلتی را به زیر می کشد که بخواهد این تنانگی و شورهای انسانی و زمین را حقیر بکند و یا بهبود ببخشد. نیچه در سنت اسپینوزایی از ما می خواهد بیاد بیاوریم که جسم هستیم و بنابراین با جسم حس و لمس بکنیم که چه چیزهایی برایمان خوب و یا مضر است. ازینرو او در «اینک انسان» اینقدر بر اهمیت این موضوع تاکید می کند که چرا مهم است به نوع تغذیه و یا بنوع آب و هوای محل سکونت و یا به نوع دوستان و به حالت وقت گذرانی و کتابخوانیمان توجه بکنیم. زیرا جان ازاد برای او تبلور یک متابولبسم و سوخت و ساز سبک و در جریان است و هر جان سنگین تبلور تن و متابولیسمی سنگین و با ایده هایی هضم نشده بر روح و جان و تنش. ازینرو برای او روح نیز معده ایی است. همه ی جهان طبیعی و هستی زبانمند انسانی تبلور «خواست قدرتی» است که مرتب بیشتر و بهتر و سالمتر یا متفاوت می خواهد و همیشه در خطر این نیز هست که بویژه در جهان زبانمند انسانی نیروهای واکنش گر و یا دچار کین توزی و نهلیسیم همه چیز را به غایت اخلاقی تبدیل بکنند و بناچار دوباره همه چیز را بیمارگونه بسازند. خواست قدرت نیچه به این معنا نیست که یک نیرو و فاعلی بر ابژه ایی حکمروایی می کند و دیگری به سان ابژه تن به تسلط می دهد. در خواست قدرت نیچه هر دو طرف دارای خواست قدرت هستند. برای نیچه زبان و جهان فاعل/مفعولی چیزی است که باید از آن گذشت تا هرچه بیشتر جهان دیونیزوسی و فراانسان فرا برسد. هر رخدادی و هر تاویل یا بدنی حاصل چالش نیروها و خواستهایی است و اینکه اینگونه با هم هیرارشی و نظمی متقابل بوجود می اورند و همزمان مرتب قادر به تحولند و مجبور به تحولند. زیرا خواست قدرت مرتب قدرتها و امکانات نو می طلبد و می افریند. زیرا زندگی بازگشت جاودانه ایی است که مرتب تکرار می خواهد. معضل انسان کنونی این است که او همه چیز را به غایت و هدف اخلاقی و به شیی تبدیل می کند. می خواهد به خوشبختی نهایی و یا به شفای نهایی دست بیابد و چون به این چیز ناممکن نمی رسد، کین توز و یا هیچ گرا می شود. بجای اینکه از مارش دایمی در جستجوهای ارمانهای ناممکن دست بردارد و به بودن و به شدن بودن اری و بعله بگوید، به همین لحظه و به این اکنون و ببیند که پیشامد شکل بروز سرنوشت است و ما باید سرنوشتمان را دوست بداریم. امور فاتی.

۲/ این جهان زمین و تنانه که برخلاف کل سنت افلاطونی و مسیحی حرکت می کند، از سلامت جسم و زمین حرکت می کند و بدنبال تحقق هیچ غایت و فضیلیتی چون «خیر والا و اخلاق مقدس» نیست، یک جهان و تن در چهارچوب زبان است. یک تنانگی نمادین یا زبانمند است. زیرا همه چیز در چهارچوب زبان رخ می دهد. بنابراین حتی حالت جسم و جان ما یک پرفورمانس یا بقول او یک «وضعیت و حالت» است و حالت جسم و جهان ما بستگی به این دارد که چقدر توانسته ایم از سه خطای بزرگ «وجدان معذب، کین توزی، نهیلیسم» بگذاریم و زمینی و سبکبال و کامجو و تاویل گر بشویم. زیرا ازین ببعد همه چیز به داستان داستان در داستانی تودرتوست، بسان جستارهایی افوریمسی و ازمونهایی از امکانات مختلف تن شدن و جسم خندان شدن است. بنابراین ما با قبول «مرگ خدا و ایده ال» اکنون دوباره پایمان بر زمین قرار می گیرد و با جسم همه چیز را می سنجیم و تنها انچه ما را سبکبال و سالم و تاویل افرین می کند، چیزی سالم و نیک است و در زمانی دیگر باید نیکی ها و سلامتی های نو به میان بیاید. ازینرو به قول او «هر حقیقتی برای هر کسی نیست و برای هر سنی نیست». همانطور که هر تاویلی مرتب تاویلهای نو می طلبد و راه می گشاید مگر اینکه بیمار و رنجور شده باشد. زیرا اساس زندگی بر اساس خواست قدرت است و خواست قدرت مرتب موتاتسیونهای نو و کثرتهای نو در وحدت زمینی و تنانه می خواهد و نمی تواند به کم و یا به دور باطل راضی باشد و از انسداد متنفر است.

۳. در این جهان زمینی و زبانمند انگاه بایستی با سه سلاح زمینی و تنانه ی «خنده، بازی و رقص» به جنگ هر «جان سنگینی» و به جنگ هر اخلاق و ایده ی تقدس گرا یا نافی تن بروی. باید بتوانی با کلمات و متون و با نگاه و رفتارت برقصی و همه چیز را به رقص در بیاوری. بایستی رند و کامجویانه و نقیضه گو یا پارادکس سخن بگویی. ازینرو نیچه با لحنی «چکشی و خندان» همه ی دروغها و ایده الهای بشری فردی و جمعی را به چالش می کشد، به ارزیابی همه ارزشها دست می زند و ارزشها و امکانات نوین زمینی و تنانه و رند می افریند. ازینرو نزد نیچه همه چیز تبدیل به ازمون می شود و زبان او افوریسمی می گردد و از هرگونه پند و اندرز و موعظه و یا از هرگونه قهرمان گرایی بیزاز است. دیونیزوس سبک پا است. زیرا حقیقت و تن زبانمند بشخصه همیشه پلورالیستی و چندنحوی یا چندرگه است و خوب و بدش موقتی و چشم اندازی است. هر انچه او و جهانش را سالم و چندنحوی و رند می سازد، سبک پا و رقصان می سازد، خوب و نیک است و انچه امروز نیک است، می تواند فردا مضر باشد. ازینرو «فراانسان» نیچه یک فراقهرمان و یک کودک بی تهوع و بی اراده است. او یک دلقک یا یک هانس وورست است. دست و پاچلفتی و رند است و می تواند با خنده هر حماقتی را به قتل برساند. ازینرو جنگ کردن و مبارزه ضد ذایقه ی دیونیزوسی است و زور زدن برای دست یابی به چیزی.

۴/ در جهان و زبان نیچه فرم و محتوا مرتب به هم تبدیل می شوند و خالق یکدیگر هستند. محتوای زمینی و خندان و چکشی او زبان و لحن و فرمی خندان و نقیضه گو و همزمان با استفاده از همه اشکال مختلف استیل های زبانی و فرمی می خواهد و او بویژه در اثر «و چنین گفت زرتشت» چنین جهانی می افریند که از یکسو شاعرانه/فلسفی است و از سوی دیگر مرتب طنز و نقیضه گوییهای مختلف گاه ظریف و گاه اشکار دارد. همانطور که نیچه می داند که حقیقت تنها به شکل تمثیل وار و به سان رعد وبرقی که دمی تاریکی را کنار می زند، می تواند نمایان بشود و بناچار هر حقیقتش بشخصه گریزپا و اغواگر و دارای رگه های مختلف یا نقیضه وار است. یک مثال مهمش مثلا این گزاره ی معروف او هست که می گوید «کویر رشد می کند، وای به حال آنها که کویرها در خویش نهان دارند.» که در جستار سوم نشان می دهم چگونه حتی ترجمه ی خوب اشوری نمی تواند موضوع را خوب نمایان بسازد، چه برسد به ترجمه ی خطای مترجمی جدید چون منوچهر اسدی. همانطور که اثر مهم او زرتشت در واقع یک نمایش و اپرای بزرگ و با جوانب و فیگورهای مختلف است و با زبانها و لحنهای محتلف از استعاره تا نقیضه گویی و پارودی، مثل بخش چهارم کتاب که انجا سایه های زرتشت یا اخرین انسانها در واقع مرتب «سروده های دیونیزوسی، دیتیرامبیک دیونیزوسی» را برای او می خوانند ولی با لحنی حزن الود و مسخ کننده تا او را با اخرین وسوسه اش روبرو بسازند که همان وسوسه به انسان والاست. ( یا ایا این خودش نمادی از کین توزی و رسانتیمو نیست که مترجمان بعدی امده اند و سعی کرده اند اثر محوری نیچه یعنی چنین گفت زرتشت را دوباره ترجمه بکنند، به جای اینکه کارهای دیگر انجام بدهند و. یا مثل منوجهر اسدی گویا حتی ترجمه ی خطایش با حمله ی شدید به داریوش آشوری همراه بوده است. انطور که در جستار سوم و به نقل قول از محمود صباحی می خوانیم.)

۵/ نگاه تنانه و فیزیولوژیک نیچه به زندگی و به انسانها، به مردان و زنان گاه باعث جملاتی می شود که گویا او می خواهد بگوید مرد کیست و زن چیست. مثل وقتی که او می گوید «مرد عاشق بازی است و بنابراین عاشق زن است که خطرناکترین بازی است». یا جایی می گوید که زنان بدجنس تر از مردان هستند و انتقام جوتر. اما این نگاهی که کلمات نیچه را به شکل مشخص و «اساس گرایانه» می گیرد، متوجه نیست که همزمان نیچه این ماتریکس اولیه جنسی و جنسیتی انسانی را در چهارچوب زبان می بیند و برای او بنابراین فقط یک نوع زن یا یک نوع مرد وجود ندارد و اینکه از طرف دیگر حالت مردانه و حالت زنانه همدیگر را چون دیسکورس و نقشهایی متقابل تکمیل می کنند و می افرینند. همانطور که چنین نگاهی کونستیتو که از جمله داریوش آشوری عزیز نیز به آن دچار است، نمی تواند قدرت رادیکال و نقیضه گوی این نظرات تنانه و جنسیتی و غیره نیچه را خوب ببینید و اینکه چرا انگاه اکثر نیروهای پسامدرن مجبورند به سان یک سرچشمه ی اولیه نگاه خویش به سراغ نیچه بروند و وقتی قرار است همه چیز تاویل و دیسکورسیو بشود. همانطور که به نمونه هایی از این خطا در متن و جستار اول و بعدی اشاره می کنم. همانطور که بدجنس بودن زنانه برای نیچه امری منفی نیست. انهم برای کسی که از اهمیت خویشتن دوستی و گستاخی برای سلامت فردی و جمعی سخن می گوید و اینکه چرا سکوت کنندگان اکثرا دچار سوء هاضمه و کین توزی به خویش و به دیگری هستند. هر نگاه اینگونه نیچه بشخصه دچار یک ارزش گذاری اخلاقی است. طبیعتا نظرات نیچه دچار ضعفهای خویش است اما ضعفهای او در نکات مهمتری قرار دارد که با این نگاه اصلا دیده نمی شود و در نهایت بسان معلم اخلاقی دوباره به نیچه و به متن او نگریسته می شود. چه منتقد بخواهد یا نخواهد.

به این خاطر در متن ذیل من می خواهم در ادامه چالشی قدیمی و به شکلی نو توجه جمعی را به این موضوع مهم سوق بدهم و اینکه چرا ما باید تن به این خوانش نوین زمینی و رند از نیچه بدهیم تا هم او را بهتر بفهمیم و هم خودمان را بهتر از انسداد کنونیمان و از دور باطلمان بسان یک یهودی و روح سرگردان رها بکنیم. تا بفهمیم که ما نیز مثل نیچه باید اول مدرن بشویم تا بتوانیم انگاه به نقاد مدرنیت تبدیل بشویم. اینکه بقول نیچه بتوانیم «اول به چیزی شک بکنیم و سپس به شک کردن شک بکنیم.». تا هر بار با این دوگام و با این دومکث بتوانیم به قدرت مدرن رند و خندان و ساختارشکنی دست بیاوریم که هم اخلاق مقدس سنتی را می شکند و هم دست هر متاروایت مدرن را رو می کند و ماتریکس و تبارشناسی قدرت درونش را برملا می سازد و اینکه چگونه می توان آن را تغییر داد. همانطور که امشب همراه با دوست متخصص گرامی «رضا نجفی« در اینستاگرام در این باب بحثی را اغاز می کنیم و امیدوارم دوستان علاقه مند در آن شرکت بکنند. این متن در واقع پیش درامدی بر این بحث مهم و محوری است.

سه جستار ذیل، در واقع در پیوند با این بحث و جلسه و برای توضیح برخی مباحث اساسی نیچه نوشته شده اند

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

جستار اول:

خوانشی نو از نیچه! یا چرا باید از «نیچه ی ایرانی و با لحنی قهرمانی/حماسی» عبور بکنیم!

برای منی که زبان آلمانی زبان دوم مادری یا پدریم محسوب می شود و خودم را در آن پس از سی و اندی سال زندگی در این زبان مثل زبان فارسی در خانه ی خویش احساس می کنم، با انکه در زبان فارسی بهتر می توانم حالات احساسی را بچشم و در زبان شنا بکنم و برقصم تا در زبان آلمانی، خواندن ترجمه ی داریوش آشوری از «چنین گفت زرتشت» یک لذت و خوشی دو چندان است. چون او واقعا خوب و روان و جذاب این اثر را به فارسی برگردانده است و وقتی دو متن را با هم مقایسه بکنی، از قدرت او در ترجمه و از قدرت متنش لذتی دوچندان می بری. طبیعی است که هیچ اثری بی نقص نیست و بویژه برگردان متنی چنین گزینه گویانه یا آفوریسمی و با زبانی شاعرانه و خاص و با مباحث و واژه های فلسفی نو و منظری نو کار اسانی نیست. باید بشخصه برای امتحان سعی کرد مثلا یک صحفه از این کتاب نیچه را به فارسی ترجمه کرد تا دید داریوش آشوری در این ترجمه و یا ترجمه های دیگرش از نیچه چه کار سترگی انجام داده است. فقط کافیست این اثر او را با برخی ترجمه های دیگر فیلسوفان المانی چون کانت و هگل یا هایدگر به زبان فارسی مقایسه بکنید، تا تفاوت ترجمه ها را بهتر حس و لمس بکنید. زیرا گاه نزد دیگران برای درک متن فارسی ترجمه شده باید به متن اصلی به زبان المانی مراجعه بکنید و وقتی مثلا واژه های عجیب و غریب کهن فارسی برای بازگردان مفاهیم آنها استفاده کرده اند. یا وقتی لحن و اهنگ کلام اثر خوب گرفته نشده است و جملات کم رمق هستند. بویژه که زبان فارسی آن پیوند گسترده و زنجیره وار یا بینامتنی و از طرف دیگر باز و تحول افرین میان کلمات فلسفی و غیره را ندارند که خاص این زبانهای مدرن است، تا نوواژه های فلسفی هر فیلسوف نو بهتر فهمیده بشوند و فلسفه یا منظر متفاوت آنها.

با این حال برای درک و لمس جهان پارادوکس و دیونیزوسی «زرتشت نیچه» بایستی بتوانی این اثر را با لحن و ذایقه ی خاصی بخوانی که داریوش آشوری عزیز نیز از جهاتی بخوبی قادر به انتقال آن به زبان فارسی نبوده است. بویژه که بقول نیچه «اهنگ کلام قابل انتقال از یک زبان به زبان دیگر نیست.».

به باور من داریوش آشوری بزرگ در ترجمه ی این اثر و در کل در ترجمه های قوی دیگرش و در نوع نگاهش به نیچه، دارای دو خطای محوری است. اول اینکه او به نیچه یک «نگاه کونستیتوتیف و اساس گرایانه» دارد و دوم اینکه نیچه ی آشوری دچار یک لحن قهرمان گرایانه/ حماسی بویژه در این اثر است و حالت پارادوکس و نقیضه گویانه یا رند زبان او و با قدرت کلام چکشی و طنز گزنده ی اثار نیچه در ترجمه ی او و در «زبان فرهیخته و روان« او بخوبی بروز نمی یابند. برای مثال لحن کلام ترجمه و متن «زرتشت آشوری» دارای یک لحن و آهنگ حماسی/ قهرمانانه است، در حالیکه بقول نیچه در مورد این اثرش::« اگر لحن و حالت خاص کلامی را نگیری که از دهان زرتشت بیرون می اید، لحن و حالتی که بصورت یک حالت و ذایقه «هالکونیش»، یعنی به حالت یک «کمال با فراغبالی یا سبکبالی روانی» است، یا با تصویری دیگر به حالت «یک یا چند روز زیبا و آفتابی و فراغبال» است، آنگاه حرف زرتشت را نفهمیده ایی و به منطق و معنایش ظلم کرده ایی.».

لحن و آهنگ کلام فراغبال و سبکبال یا رندانه و دیونیزوسی که موسیقی و ذایقه ی اصلی اثر و جهان زرتشت نیچه را نمایان می سازد، ازینرو نمی تواند یک لحن و آهنگ قهرمان گرایانه/حماسی باشد. زیرا برای نیچه «ابرانسان» نه یک قهرمان بلکه یک فرا/قهرمان یا درست تر یک »نا_قهرمان»، یا با اصطلاج دیگر نیچه یک «کودک بی تهوع» است. یا با اصطلاحی دیگر از نیچه «زرتشت یا ابرقهرمانش یک هانس وورست یا یک انسان دست و پاچلفتی» است و یا یک «دلقک» است، انطور که نیچه ابرانسان را در اثرش «آنک انسان» می نامد. زرتشتی که در نهایت یک فراقهرمان یا یک «ناقهرمان دلقک ماب و دست و پاچلفتی» است، آنگاه زبان و لحن کلامش نمی تواند قهرمانانه یا حماسی باشد، بلکه او سبکبال و رند و شوخ چشمانه و پارادوکس می اندیشد و می سراید و آواز می خواند، یا گاه تنانه و رند و نقیضه گویانه سخن می گوید. یا گاه زبان و کلامش مثل اثر زرتشت و بقول ژیل دلوز به شکل یک صحنه ی نمایش بزرگ و یک اُپرای انسانی بروز می کند و در فینال اثر ما با شاهد رویارویی زرتشت با فیگورهای «انسان والا» چون شاهان و سایه و غیره می شویم و عبور نهایی او از اخرین وسوسه اش که همان «وسوسه ی رحم به انسان» و حتی به انسان والا است. همانطور که او باید از دور باطل به درک و لمس دور دورانی تفاوت افرین تحول بیابد تا مار تکرار جاودانه و ابتذالش او را خفه نکند. زیرا زندگی بازگشت جاودانه ایی است که مرتب چیزی نو می خواهد بیافریند و در یک بازی بی آغاز و انجام.

زیرا در آثاری تمنامند، جهان شمول و همزمان شخصی، در متنی برای همه و برای هیچکس، مثل آثار نیچه، بویژه می بینیم که چرا محتوای کلام و فرم بیان مرتب به هم تبدیل می شوند و یکدیگر را می افرینند. بی دلیل نیست که او مثلا از «آفوریسم یا گزینه گویی» استفاده می کند و مثلا از «جملات قصار» بیزار است. چون تنها افوریسم می تواند بقول او بسان رعدوبرقی یک صحنه را دمی روشن بکند، ارزیابی بکند، چیزی را فروریزد و یا چیزی مهم را برملا بسازد و دوباره خاموش بشود. زیرا «جملات قصار« ناشی از تفکر و نگرشی سیستماتیک و متاروایت گونه است و افوریسم پیوند تنگاتنگ با نگاه فراگمنتی و یا غیر سیستماتیک دارد. یا زبان و محتوای کلام او بشدت شخصی است و در عین اینکه به این دلیل همگانی است و موضوعی اونیورسال یا مربوط به همه ی ما انسانها را برملا می کند. یک زبان و محتوای «تکینه» با رگه های مختلف اندیشه و احساس و طنز و تنانگی است که امری عام و مهم را برملا می کند، بی انکه بخواهد سیستمی نهایی ارائه بدهد. زیرا زبان و کلام آفوریسمی زبان و تنانگی ناشی از عبور از بحران و خطر و با لمس امکانات نوین است. ازینرو حقایق آفوریسمی هم کوبنده و گزنده هستند و ما را تکان می دهند و هم از طرف دیگر حقایقی گریزپا و رند و چندوجهی هستند و نمی گذارند به حقیقت کل یا به نقش «دانای کل» تقلیل بیابند و به چنین حقایق و الواح کهن و جدیدی می خندند. زیرا حقیقت و اخلاق ازین ببعد یک حقیقت و اخلاق چشم اندازی و رند و سبکبال است و فراسوی نیک و بد یا فراسوی خیر و شر قرار دارد. زیرا ازین ببعد هر حقیقتی اشاره ایی به حقایق و امکانات دیگر در زنجیره ی دالهاست و هر افوریسمی منظری به سوی سرزمینهای نوی جنوبی و با زنان و مردانی رقصان و اغواگر می گشاید که حال خواننده باید جرات بکند، پا در آن بگذارد و تاویل و کامجوییها و خطرات خویش را بیابد و. با آنها روبرو بشود. زیرا بقول لکان »حقیقت را فقط می توان نصفه نیمه بیان کرد«. نیچه یا منظر متفاوت، پُرشور و رند و تودرتویش به سوی سرزمینها و امکانات نوین تاویل و تنانگی و خوشبختی دنیوی، بشخصه بر لبه و مرز تلاقی تفکر و زبان سیستماتیک و ضد سیستم حرکت و عمل می کند و با تن و شور خویش می نویسد. و طبیعتا با خطر افتادن در چندپارگی و جنونی نو و یا با توانایی عبور از ان و تولید منظر و نیمروزی نو، عاشقانه.، خندان و رند و چندنحوی. زیرا بقول او آفوریسم را با خون می نویسند و با شور زندگی خویش. ازینرو مثلا او در «آنک انسان» در این باره توضیح می دهد که هر کتابش در چه حال و هوایی نوشته شده است و با چه درگیر است.

بنابراین جهان نیچه و «چنین گفت زرتشت نیچه» را وقتی بهتر حس و لمس می کنی و می فهمی، که ابتدا از این خطای داریوش آشوری و از این «قهرمان سازی ایرانی نیچه» عبور بکنی و بتوانی وارد جهان سبکبال و ارام و رند «ناقهرمان شوخ چشم و سبکبال» او بشوی. تا بتوانی نقیضه گوییهای او را نیز بفهمی و رندیهای او را و اینکه چرا اینها در محتوا و فرم مرتب به هم تبدیل می شوند و دو روی یک «نوار مویبیوس» در تفکر نیچه هستند. با انکه نیچه در مسیرش تحولات فکری متفاوتی از کتاب اولش«زایش تراژدی در یونان باستان» تا کتابهای نهاییش در باب زرتشت خندان و دیونیزوس و یا در دست نوشته هایش در باب «خواست قدرت» و «بیگناهی زندگی« می کند و مرتب این حالت پارادوکس و خندان و چندلایه زبان و کلامش اوج جدیدی می یابد. متاسفانه نیچه ی ایرانی ناتوان از مواجه کردن ما با این نیچه ی رند و ناقهرمان و چندوجهی است. انکه می داند اندیشیدن یعنی خطرورزیدن، سوال در سوال ایجاد کردن و تکان دادن و به قتل رساندن هر انچه پژمرده و ضد جسم و زمین است. بویژه که لحن قهرمان گرایانه/ حماسی و در نهایت ناموسی نهفته در فرهنگ ایرانی یکی از معضلات بزرگ ما است و عبور از این ذایقه قهرمان گرایی و ورود به حوزه ی جسارت مدنی مدرن و یا به منظر دنیوی «ناقهرمان گرایی پسامدرنی» و خردمندی شاد از ضرورات تحول و رنسانس فرهنگی و اجتماعی/ سیاسی ما می باشد.

مثل وقتی که نیچه در شعری با تیتر «پرسشی از یک آبنوش» ابتدا به ستایش فراوان حافظ و می ناب و قوی او می پردازد و حسابی زیر بغلش هندوانه می گذارد و اخر کار یکدفعه زیرپایش را خالی می کند و با رندی می گوید که راستی تو حافظ بزرگ چرا نمی توانی با آب مست بشوی و دست از می و شراب برداری. زیرا زرتشت قادر به قبول هیچی است و می تواند با اب مست بشود که مظهر هیچی است. در حالیکه حافظ و گوته به قول نیچه «در فراسوی نیک و بد» قادر به عبور از اخرین حماقتهای بشری و قادر به ورود به عرصه ی هیچی نیستند و مثل حافظ به عشق به عنوان اخرین حقیقت می چسبند. با انکه عشق حافظ چنان قوی و چندلایه و رند است که نیچه او را می ستاید. جالب است که ترجمه ی قوی و روان آشوری از این شعر نیز ناتوان از دیدن این «رندی و طنز پارادوکس و خاص نیچه» است و فقط ستایش نیچه از حافظ و از ایرانیان را می بیند. یا داریوش آشوری عزیز صحنه ی اصلی این شعر را نمی بیند که در همان تیترش نمایان است. تیتری که به شکل درست و کامل اینگونه است «سلام باده نوشی،، پرسشی از یک آبنوش». داریوش آشوری به خطا در همان تیتر واژه ی «سلام باده نوشی یا بسلامتی،» را که موقع مشروب نوشیدن به هم می گوید، حذف می کند که در واقع شروع صحنه و ستایش مداحانه و طنزامیز نیچه به حافظ در حین باده نوشی است. و در حالی که حافظ «شراب» می نوشد و نیچه «آب» می نوشد. این صحنه را باید دید تا بعد لمس کرد که چرا نیچه ابتدا مثل موقع عیش و نوشیدن دو نفره یا جمعی از او تعریف و تجمید زیاد می کند و او را بالا می برد، حتی بشدت مداحی او را می کند و بعد با چشمکی خندان او را در هوا ول می کند و می گوید خودمانیم حالا که اینقدر توانایی، چرا نمی توانی از می و شراب عاشقانه ات و از حقیقت اخرت دست بکشی و پا به عرصه ی هیچی بگذاری و با آب مست بشوی. تا او را با اخرین ترس و حماقتش روبرو بسازد. زیرا حافظ رند و نظرباز می شود اما دیونیزوسی و زرتشت خندان نمی شود. زیرا ترس دارد هیچی در درون عشق را ببیند و با آن بهتر روبرو بشود. تا عشقش خندان و با رندی نوین و چکشی و اغواگر همراه بشود. همانطور که حتی زرتشت خندان مرحله ی قبل از دیونیزوسی شدن است. (در باب این شعر نیچه و خطای ترجمه ی روان و شاعرانه ی داریوش آشوری به این استاتوس مراجعه بکنید و در عکس ذیل ترجمه ی آشوری را می بینید.)

به این خاطر بایستی حال یاد بگیریم که با لحنی فراغبالانه و رند، به حالت کسی که در یک روز افتابی و زیبا سرورانه و خندان بر روی چمن و زمین لم داده است، کتاب «چنین گفت زرتشت» او را بخوانیم. تا بتوانیم لمس بکنیم که زرتشت او چگونه زمینی و رندانه و دنیوی یا پارادوکس همه حقایق و الواح مقدس یا کهن را با خنده و اندیشه های چکشی خویش می شکند و فرو می ریزد و بجای آنها راه را برای تاویلهای نو و زمینی و شاد و سبکبال باز می کند و برای «نیمروزهای نو». یا در این مسیر بایستی با چه خطرات و وسوسه هایی روبرو بشود و از آنها بگذرد. ازینرو این اثر مالامال از فیگورهای نمایشی و یا تمثیل و استعاره در جدال و وسوسه های نهایی زرتشت خندان نیز هست. زیرا بایستی بتوانی «ناقهرمان بشوی» تا بتوانی قدرت رادیکال «زرتشت نیچه»را حس و لمس بکنی و باید قادر باشی اینگونه «ناقهرمان و رند و سبکبال» اثر او «چنین گفت زرتشت» را بخوانی، تا وارد منظری قویتر و راهگشاتر از این اثر و از منظر نیچه بشوی. زیرا ازین منظر انگاه این روایت نیز در نهایت فقط «تاویلی از زرتشت» است و همیشه جا برای تاویلهای دیگر و بهتر باز می گذارد یا به آن سو اغوا می کند و اینکه «نیمروزهای نو» بیافرینی. زیرا بقول زرتشت او هر استادی می خواهد که شاگردانش او را پشت سر بگذارد. یا ازینرو برای نیچه و برای زرتشت او «خنده، رقص، بازی» سه سلاح اصلی علیه «جان سنگینی و نهیلیسم» است و نه اینکه بدنبال راه هایی کین جویانه و یا قهرمانانه/حماسی برویم. زیرا بقول نیچه «جنگ و نبرد در تضاد با ذایقه ی خدایی ما سروران و جسمهای خندان هست» و ما «با خنده می کُشیم و نه با خشم». تنها قیام بردگان بدنبال نبرد قدرت و جنگ بر سر قدرت است و بناچار اسیر دور باطل و انسداد باقی می ماند.

ناتوانی داریوش اشوری در گرفتن این لحن و آهنگ «ناقهرمانانه و سبکبال و خندان» زرتشت نیچه باعث می شود که ترجمه ی او و برداشت او در کل از نیچه دچار نقصانهایی از لحاظ محتوایی نیز بشود و نمی گذارد نیچه را از مناظر جدید و قویتر و رادیکالتر ببینیم. یعنی نگاه او به نیچه یک نگاه عمدتا «کونستیتو، اساس گرایانه یا ذات گرایانه» هست و اینکه نیچه اینگونه به خویش و به دیگری و به زن یا به مرد می نگرد. در زبان و کلام نیچه این جنبه ی کونستیتو یا اساس گرایانه دیده می شود، اما جنبه ی رادیکال نگاه نیچه که قادر است مرتب هر نظم و سیستم و متاروایتی را بشکند، دقیقا برخاسته از این لحن و اهنگ «ناقهرمان و سبکبال و رندانه یا دیونیزوسی» او هست و انجاست که نشان می دهد همه چیز تاویل است و هر تاویل و وضعیتی ناشی از «حالتی خاص از خواست قدرت و از توانایی به روایت گری» و تولید صحنه ایی زبانمند با فیگورهای همپیوند و متقابل است. به این خاطر می بینی که نیچه یک جا می گوید «زن سطحی است و عمقی ندارد» و اساس گرایان فریاد می زنند، ببینید نیچه ضد زن است، در حالیکه برای نیچه همه چیز «سطح» است و عمقی وجود ندارد و ازینرو «زن و حقیقت» برای او و در زبان آلمانی هر دو فمینین و بسان «تظاهر یا وهمی» هستند که ذات و معنایی نهایی ندارند. یا اینها متوجه نمی شوند که چرا جمله ی «بسراغ زن می روی شلاق را فراموش نکن» در این اثر، نه از زبان زرتشت بلکه چون پندی از طرف یک پیرزن به او هدیه می شود. اما همین نیچه انگاه در تنها عکسی که از عشق بزرگ زندگیش سالومه و با دوست نویسنده و رقیب عشقیش پاول ره می گیرد، انگاه بخواست او این سالومه است که شلاق را بدست می گیرد و در حینی که نیچه و پاول ره در حال کشاندن سورتمه تاریخ هستند. (در باب این گزاره در اثر ٰزرتشت و در باب این عکس و نقیضه گوییهای درونش به این استاتوس مراجعه بکنید. همانطور که به نظر برخی سخن پیرزن در واقع اشاره و کنایه ایی به مرگ مولف نیز هست و اینکه همه چیز نقل قول است.)

ابتدا وقتی وارد زبان و جهان و ذایقه ی این «نیچه و زرتشت پارادوکس، نقیضه گو و رند و سبکبال» شدی، ابتدا وقتی وارد جهان و زبان رادیکال و ساختارشکن این «دلقک رند و این دست و پاچلفتی رادیکال» شدی، آنگاه می توانی دوباره یاد بگیری که «ساحر بودن یا جادوگر بودن» به چه معناست، و اینکه چگونه می توان با کلمات جهانی پژمرده را فروریخت و یا از نو افرید. اینکه چگونه می توان حال چنان «بی اراده و سبکبال شد» که بتوانی بقول «زرتشت نیچه» همان لحظه که میل عروج می کنی، به پایین بنگری، چون عروج کرده ایی. وقتی که گفتن و عمل کردن و آفریدن یکی می شود. وقتی واقعیت روزمره ات همان «نیمروزت» می شود و تنانگی نمادین و قادر به قدرت افرینی و دگردیسی مداوم و دیونیزوسی می شوی.

این نیچه ی دلقک و خندان و رند، این جادوگر کلام خندان و رادیکال و قادر به تاویل افرینی مداوم هنوز به ایران و به فضای ایرانی پا نگذاشته است. زیرا ابتدا باید قادر بشوی از قهرمان گرایی عبور بکنی و کودک بی تهوع یا ناقهرمان بشوی، تا بتوانی با این لحن و کلام «چنین گفت زرتشت» و دیگر اثار مهم نیچه را بخوانی. زیرا باید قبل از آن «کانت و هگل و شوپنهاور» را هم بشناسی، تا هم پیوند و هم درگیری مداوم نیچه با این فیگورها را در اثارش ببینی، چه انجا که صریحا از آنها نام می برد و از «کانت بسان پیر خرفت اخلاق» سخن می گوید و چه انجا که به مقابله با دیالکتیک هگلی می پردازد، بی انکه مستقیم از او نامی ببرد. برای درک نیچه بایستی اما مثل او قادر به نقادی مدرن و قادر به خردمندی و فردیت مدرن باشی تا حال بتوانی پا به عرصه ی خرد جسم و تفاوت افرینی پسامدرنی بگذاری. تا بتوانی ابتدا به همه چیز شک بکنی و سپس رندانه بقول نیچه حال به شک نیز شک بکنی و گام دوم و مهمتر را بداری و خنده ی بزرگ و ساختارشکن را شروع بکنی تا بتوانی در جهان تودرتو و لابورینت وار دیونیزوسی او بگردی و مرتب چیزهای نو کشف بکنی و یا بیافرینی و همزمان مرتب با این خطر درگیر بشوی که در این جهان متنوع و رنگارنگ اسیر نواهای هذیان الود بشوی و روان پریش بشوی و یا به امید شفایی دوباره به عرصه ی سه دشمن اصلی یعنی «جان معذب، کین توزی، نهیلیسم» برگردی. کین توز و رنجیده خاطر به خویش و به دیگری و یا به زندگی نیش و زخم بزنی و خودت را داغان بکنی.

تا بهتر درک و لمس بکنی که چرا دقیقا بهترین اندیشمندان و فیلسوفان پسامدرن دوباره به سراغ «نیچه» رفتند و به تاویل نوین از او و از آثارش پرداختند، از هایدگر تا دریدا و فوکو و ژیل دلوز و غیره. یا چرا فیلسوفان و نویسندگان مهمی چون «ژرژ باتای» و «پیر کلوسوفسکی» و غیره نشریه و جنبش مهم «اسفاله» را برای «احیای تصویر درست از نیچه» و برای مبارزه با همخوانی نظرات او با نازیسم براه انداختند.

زیرا ابتدا با ورود به این جهان دنیوی/زبانمند، خندان و دیونیزوسی و بسان «روایت زنده و تودرتو»، بسان تنانگی روایت گر و آرزومند و خندان است که انگاه پیروزی قوی یا رادیکال بر اخلاق مقدس و بر متاروایتهای مدرن ممکن است و با قبول ناممکنی دست یابی به جقیقت و واقعیت نهایی، زیرا حال ادمی وارد جهان لابورینت وار و کامجویانه و رند «هزارگوش نیچه» می شود و یا با نمادها و فیگورهای دیگری چون «عقاب و ماری بدور گردنش» و «ازدواج دیونیزوس و ادریانه». زیرا حال زندگی تبدیل به «بازگشت جاودانه ایی می شود که می خواهد مرتب تفاوت و تاویل نو بیافریند» و هیچگاه به کم یا به سکون و انسداد راضی نیست و ذایقه ی سرورانه و کنش گر را رشد می دهد. ازینرو نیچه می گوید که «جهان حول قهرمان حالت تراژیک می گیرد و جهان حول نیمه قهرمان حالت کلبی مسلک یا تمسخرامیز می گیرد و جهان دور خدا چگونه می شود؟ مثل حال و اکنون».

باری وقت آن رسیده است که ما ایرانیان نیز با این «نیچه ی نو و متفاوت» اشنا بشویم. مبحثی که من از اولین کسانی هستم که سالها به اشکال مختلف آن را مطرح کرده ام. تا نه تنها قادر بشویم با سبکبالی و رندی قویتری بیاندیشیم و عشق و قدرت بورزیم، بلکه هرچه بیشتر پا به جهانی بگذاریم که به ما قدرت رنسانس را اعطاء می کند و یا به آنچه من ذایقه و قدرت و حالت «عارف و عاشق زمینی، خردمند شاد و مومن سبکبال» می گویم. جایی که می بینی همه چیز تاویل است و هر تاویلی تبلور تمنامندی و دلهره هایی است و بهای تاویل ضعیف یا به حالت کین توزی و دور باطل «پدرکُشی/فرزندکُشی» این است که زندگی فردی و جمعی ات گرفتار فاجعه و دور باطل می شود. زیرا هر انتخابی بهایی دارد. زیرا «خواست قدرت» خواهان قدرت در قدرت و تاویل در تاویل است. پس هر انتخاب من و شما و هر تاویل من و شما تبلور «خواست قدرت» ما هست و اینکه بیشتر از چه نژاده و ذایقه ایی هسیتم؟ از ذایقه ی سروران و یا از ذایقه ی بردگان. زیرا اکنون همه چیز در نقاب و در حجاب است و زندگی یک بازی در بازی، یک بالماسکه دیونیزوسی و یک داستان در داستان کامجویانه و چندنحوی یا چندرگه است. زیرا بقول او «هرچه ژرف است، نقاب می طلبد». زیرا صادقانه ترین تصویر و هویت و باور از من و تو نیز ماسکی است و ناویلی و نماد خواست قدرت ما و جز این نمی تواند باشد، نیچه در این جهان تنانه/ نمادین، تودرتو و رنگارنگ به ما نشان می دهد که میزان خوشبختی ما بستگی به این دارد که تا چه حاضر به دیدار با هیچی و خواست قدرت خویش و زندگی بوده ایم، تا چه حد حاضر به دیدار با «مرگ خدا« بوده ایم و حال تا چه حد قادر به خلاقیت نو بر اساس خواست قدرت و سلامت خویش و بنابراین قادر به نقاب افرینی و تاویل افرینی نو هستیم و بالماسکه ی دیونیزوسی نوینی راه می اندازیم. ازینرو خرد او بایستی خردی تنانه و شاد باشد و با رندی و نظرورزی یونانی و اروپایی خاص خویش.

ازینرو برای نیچه هر نظر و متن یا رفتار من و شما نشان می دهد که «کیستیم، چه ذایقه و نژاده ایی هستیم» و تا کجا حاضر بوده ایم در لابورینت و «بازی در بازی زندگی و متن» جلو برویم و تا چه حد جرات خطر و کامجویی در دیدار با زندگی و یا با موضوع مورد بحثت چون نیچه و غیره را داشته ایی. زیرا همیشه تاویلهای دیگری ممکن است و متن یا اثر بشخصه باز و تمنامند است. همزمان همیشه بقول «امبرتو اکو» می توان به کمک «متن باز» دید که کدام تاویلها خطا هستند و یا کم رمق هستند و منظری نو نمی گشایند. زیرا هر متن و اثری مرزهای تاویلی خویش را دارد و زبان و لحن کلام خاص خویش را، موسیقی خاص خویش را. همانطور که نزدیک کردن ابرانسان بی اراده و دلقک ماب نیچه با «قهرمان گرایی و نژاد پرستی از جنس فاشیسم و ناریسم« چیزی جز یک جوک بی مزه و درداور بیش نبود و نیست. همانطور که واژه ی نژاده نزد او کاملا متفاوت از واژه نژاد است و منظورش ذایقه و نوع ارتباط تنانه/نمادین با خویش و دیگری و با هستی است. اینکه ایا بسان جسمی خندان و شیری خندان با دیگری و زندگی برخورد می کنی. شیری خندان که با گامهای کبوتر می اید و نمادی دیگر از منظر پارادوکس و نقیضه گو و همزمان مشخص نیچه است، یا انکه بسان انسان بیمار و با گونه ایی سرخ و نگاهی شرمسار از اخلاق و متاروایتها به خویش و به دیگری و به زندگی می نگری و بدنبال شفا و جواب نهایی و ناممکن هستی. زیرا چنین ذایقه ی نوین و زمینی می داند که جدال قدرت چیزی جز جدال ذایقه ها و علایق بیش نیست و نگاهش به زندگی و به دیگری پارادوکس و رند است. بنابراین مثل نیچه «عاشق خیانت است ولی از خائن بدش می اید». زیرا تنها انکه به رسوم و باورهای گله وار خیانت بکند و راه و تمنای خویش را دنبال می کند، قادر است همه چیز را از نو ارزش گذاری بکند و چیزهای فرسوده را با خنده به قتل برساند و نیمروزها و واقعیت های نوین فردی و جمعی بیافریند، در یک بازی دورانی، تفاوت افرین و بی اغاز و انجام.

همانطور که وقتی وارد این منظر نوین زمینی و رند و پارادوکس از نیچه و جهانش بشوی، انگاه می بینی که چرا در کنار او باید همیشه محتاط باشی که سربسرت نگذارد و کجا او نمی تواند جلوتر برود و یا باید سعی کرد او را جلوتر برد. زیرا نیچه ی نهایی وجود ندارد و او نیز متنی تودرتو و لابورینت وار است. زیرا نیچه عاشق نقیضه گویی بود و هست. زیرا بقول او «زرتشت نیز شاعری است و شاعران دروغ زیاد می گویند» و باید با احتیاط رندانه حرفهایش را بسنجی و امتحان بکنی. تا بتوانی ببینی که چرا او معمولا در مباحث محوریش یک «تعلیق زمانی و یا ایهامی» ایجاد می کند، تا راه را برای تاویلهای نو و متفاوت و یا برای گذار به سرزمینهای جنوبی با رقصندگان زیبا و اغواگر بگشاید. زیرا بقول او «انسان چیزی است که باید ازو بگذریم». انسان دستور زبانی اولیه با دوالیسم فاعل/مفعول، مرد/زن است که باید از او بگذاریم تا هرچه بیشتر به ذایقه و تنانگی رند و پارادوکسی دست بیابم که همان لحظه که می اندیشد و می نویسدُ می افریند. یا می تواند به قول نیچه در قدم اول به سان فرهنگ والا قادر باشد با کلمه و اندیشه برقصد و همه چیز را به رقص بیاورد و سنگینی ها را بشکند و نیز روایت و «سادگی و کسالت غیر قابل تحمل آخرین انسان» را بشکند که دیگر رویایی ندارد و خیال می کند پراگماتیست و عاقل شده است. یا منطق تحول ایجاب می کند که ابتدا «اخرین انسان» بیاید تا انگاه نوبت زرتشت خندان و جهان دیونیزوسی فرا رسد. تا معلوم بشود که حتی انسانهای والا نیز در نهایت اخرین انسان و ناتوان از خواستن ازادیبخش و تاویل افرین هستند. زیرا هنوز رگه های قهرمان گرایی و اراده گرایی و جان معذب و کین توزی و یا نهیلیسیم در آنها موج می زند و نمی گذارد پرش نهایی را انجام بدهند و وارد منظری زمینی و رنگارنگ و با کامجویی و خطرات خویش بشوند که هزار فلات و هزار سطح و هزار تلاویل است.

ازینرو نیچه جمله ی «به سراغ زنان می روی شلاق را فراموش مکن» را از زبان پیرزن و شخص سومی بیان می کند. پند و گزاره اش یک پند یا روایت با تعلیق و ایهام است. یا ازینرو تیتر کتاب نیچه به زبان المانی دارای تعلیق و ایهامی است که در ترجمه ی تیتر فارسی آن متاسفانه از دست می رود. زیرا واژه ی «آلزو» در زبان آلمانی یک قید است که با خویش همیشه تعلیق و ایهامی نیز دارد. یعنی ترجمه ی دقیق این اثر باید چیزی شبیه این باشد «و چنین گفت زرتشت» یا «بنابراین زرتشت گفت»، یا به شکل رادیکالتر »گویا زرتشت گفت» تا از ابتدا معلوم بشود که اینجا نیز با «روایتی رندانه از زرتشت» روبرو هستیم که از طرف مولفی معلوم یا نامعلوم بیان می شود. یا به این خاطر در زیر این تیتر با تعلیق و ایهام می گوید که این کتابی برای همه کس و هیچکس است و تعلیق و ایهامی نو می افریند. همه چیز از ابتدا پارادوکس و رند و یک نقیضه گویی دیونیزوسی است. زیرا نیچه همانطور که خودش در مراحل جنون نهایی و قبل از مرگش می گوید «او در حقیقت همه نامهای تاریخ است» و دیگر نیچه حقیقی و حقوقی نیست. اینکه یک متن و اثر بشخصه یک روایت و یک «نیمروز» است و زرتشتهای دیگری ممکن است و یا باید بوجود بیاید و تاویلهای دیگری. زیرا هر متنی دربرگیرنده ی گذشته و اینده هست و ازینرو هر تحول قوی بدون هیاهو و بسان تولید منظری نو و یک نوزایی و رنسانس نوین است. ازینرو او می گوید که «چگونه می خواهی به اوج برسی، بی انکه نیاکانت را با خویش بالا بکشی.».

همانطور که این نقد چالشی می خواهد قدرت یک نیای فکریش یعنی داریوش آشوری عزیز را با خود بالا بکشد و به جایی برساند که او نتوانست خوب به آن پا بگذارد، با انکه ارزو و خانه ی او نیز هست. زیرا او عاشق رندی و نظربازی نیز هست، آنطور که در نقد و خوانش جدیدش از حافظ و سعدی و عرفان می بینیم و با انکه منظر من و او با هم چه در بحث «چگونگی افریدن زبان و هویت باز و مدرن» و یا برخی مباحث دیگر اختلاف نظرهایی دارند و باید داشته باشند. چون مناظر و قدرتهای هم پیوند و همزمان متفاوت هستند. اختلافهایی که نه فقط در محتوای نوع برخوردمان به موضوعاتی مثل زبان و فرهنگ یا نقد، بلکه از جمله خودش را در این موضوع نشان می دهد که زبان و نگاه زمینی، رند و چکشی و همزمان گاه شلخته و دست و پاچلفتی من می تواند در جهانی تودرتو و چندفرهنگی بزیید و هرچه بیشتر از چندپارگی به چندلایگی و به خنده ی کارناوالی دست بیابد، ولی زبان فاخر و روان و قوی او هنوز نمی تواند در این فضای نو خوب نفس بکشد و برقصد. هنوز نمی تواند بر روی آب راه برود و با آب مست بشود. اما مگر آرزوی هر استاد خوب این نیست که شاگردانی بیافریند که او را پشت سر بگذارند و همزمان او را عزیز بدارند؟

امشب می خواهم در جلسه و گفتگویی دونفره با دوست گرامی و متخصص ادبی توانا آقای «رضا نجفی» به برخی از این مباحث در باب نیچه بپردازم و بپردازیم. یا خوانشی نو از نیچه و از برخی مباحث محوریش چون «بازگشت جاودانه و ابر انسان» را قابل رویت بکنیم. زمان آن رسیده است که ایرانیان با «نیچه ی زمینی و رند و ناقهرمان و دیونیزوسی» بهتر آشنا بشوند. تا یاد بگیرند که چرا خوب است هم به همه چیز شک بورزی و همه چیز را زیر سوال ببری و بعد در گام دوم حال به قول نیچه به شک کردن شک بکنی و خنده ی رادیکال و بزرگ را شروع بکنی. تا با خنده افکار و اررشها و تاویلهای غلط را فروبریزی و با رقص و بازی و رندی تاویلی نو و راهگشا از نو بیافرینی. تا یاد بگیری هر کاری را حداقل با «دو گام و با دومکث خندان» انجام بدهی. تا بتوانی بقول نیچه «سراپا تن به عشق بدهی و هم قادر باشی به عشق بخندی»، چون قادر به دیدن «هیچی محوری» هر مفهوم و حالت انسانی هستی و بی انکه این تو را تلخ کام بکند، بلکه حال قادر می شوی به «عشق خندان و خرد شاد» دست بیابی. تا قادر به اندیشیدن و عشق ورزی و قدرت نمایی دیونیزوسی و رندانه و یا از جنس عارف و عاشق زمینی باشی و به کامجویی نوین و متفاوتی دست بیابی که قادر است همان لحظه که می نویسد بیافریند. زیرا سخن همان اکت و عمل است. زیرا بقول انجیل «در اغاز کلمه بود و کلمه همان خدا بود.». و ما بسان راویان تمنامند و یا بسان جسم های خندان در واقع جادوگران کلام هستیم. بزودی خبر زمان جلسه و با تیتر نهاییش را می دهم.

پانویس: در بخش کامنتها لینک استاتوسی را می زنم که آنجا به شعر نیچه و ترجمه ی اشوری از آن بیشتر پرداخته ام.

پانویس: جمله ی نیچه به آلمانی در باب حالت و لحن فراغبال کتابش «و چنین گفت زرتشت» و اینکه چرا باید کتاب را با این لحن بخوانی. نیچه این موضوع را در اول کتاب «اینک انسان» مطرح می کند و در مسیر کتاب مرتب به ان اشاراتی می کند:

Man muss vor Allem den Ton, der aus diesem Munde kommt, diesen halkyonischen Ton richtig hören, um dem Sinn seiner Weisheit nicht erbarmungswürdig Unrecht zu tun

جستار دوم:

زایش تراژدی در یونان باستان و عدم زایش تراژدی در فرهنگ و زبان ایرانی و بهایش!

یا چرا نسل رنسانس با نمایان ساختن «امر تراژیک در فرهنگ و زبان ایرانی» آن را نجات می دهد و قادر به ورود به دنیایی زمینی و رنگارنگ و نظرباز می سازد!

یک موضوع جذاب و اساسی این است که چرا نیچه برای بیان و تولید منظر نوینش سراغ یونانیان و بویژه سراغ زایش تراژدی در یونان باستان می رود و در این اثر اولش اهمیت تراژدی و فیگورهایی چون اپولون و دیونیزوس را نشان می دهد. یا نشان می دهد که چرا تا با تراژدی زندگی روبرو نشده باشی، نمی توانی دیونیزوسی و خندان یا جسم خندان بشوی. همانطور که بدون درک تراژدی نمی تواند کمدی خلق بشود. همانطور که دیونیزوس بشخصه یک خدای تراژیک و همزمان خندان و عاشق جشن و بالماسکه و شراب و کامجویی تنانه است و جهانش در نگاه نیچه تودرتو و بازی در بازی می شود.

در فرهنگ ما در عرفان ایرانی و بویژه در عرفان حافظ و سعدی و بویژه نزد حافظ شاهد بروز این توانایی به نظربازی دنیوی هستیم و در کنارش در فیگورهایی چون عبید زاکانی و خیام، اما این رندی و نظربازی از جهاتی کم رمق است و بخوبی دنیوی و بازیگوش و آری گوی به زندگی نمی شود، آنگونه که در فرهنگ و اسطوره های یونانی می بینیم که بقول نیچه فیگورهایش چون افرودیت و اروس و آرس یا ادیپ و و ادیسه تبلور «ستایش حیوان درون انسان و شورهای تنانه اش» و در حین رویارویی آنها با «معضلات بنیادین انسانی در بازی عشق و قدرت» هستند و از طرف دیگر در تاویل نوین نیچه به اوج اری گویی خویش به زندگی و به هر چیزش دست می یابد. زیرا برای نیچه اوج قدرت دیونیزوسی وقتی است که اینگونه به زندگی اری بگویی که خیال بکنی همیشه جفت شش در بازی تاس انداختن زندگی می اوری. اینکه هر تصادفی را به سان سرنوشت ببینی و همزمان هر رخداد و سرنوشت نو را همیشه چندنحوی و تاویل در تاویلی هزار فلات و هزار امکان و رندانه بچشی و بیافرینی. زیرا زندگی در اصل بیگناه است و ما با تاویلهایمان آن را گناهکار می کنیم و به آن معنا می دهیم و راهی جز این نداریم، زیرا لمس زندگی فقط در زبان و خوداگاهی ممکن است، پس تاویل و زبانمان باید رقصان و دنیوی و رنگارنگ بشود. پس باید بقول نیچه فقط به خدایی باور داشت که رقصیدن بلد است. زیرا باید بقول نیچه هیچی را چشیده باشی و «در خویش هرج و مرجی داشته باشی، تا بتوانی ستاره ایی رقضان بیافرینی» و ماسکها و بالماسکه و خویشتن های نو و رند و خندان.

ولی در فرهنگ و زبان و ادبیات ایرانی «ژانر تراژیک» اصولا بوجود نمی اید. یعنی در مقایسه با فرهنگ یونانی ما به «زایش تراژدی» دست نمی یابیم و بهای این عدم رویاویی با تراژدی زندگی و حیات انسانی از جمله این است که در فرهنگ ما از یکسو حس پارانوییا نسبت به دیگری و زندگی رشد می کند و اینکه بدبختی ما ناشی از بدخواهی های آنهاست و از طرف دیگر فرهنگ رندی و نظربازی نمی تواند هرچه بیشتر زمینی و خندان بشود، زیرا قادر نیست با «هیچی همه باورها و ارزوهای خویش» و با »شکست بنیادین خویش و دیگری در تحقق نهایی ارزوهایش» روبرو بشود. یا بناچار نمی تواند هر چه بیشتر به فردیت دنیوی و زمینی خویش و به خنده ی عارف و عاشق زمینی و به یک رندی نو و قویتر دست بیابد که ریشه در تراژدی دارد. یا ازینرو داستان «سهراب و رستم» ما یک تراژدی نیست بلکه یک دراماست و برای فردوسی پایان دردناک سهراب نه ناشی از یک سرنوشت محتوم بلکه ناشی از بدخواهی اطرافیان است و در انتها از بدی روزگار شکوه می کند. این دراما و نتایجش را مقایسه بکنید با تراژدی ادیپ یونانی و تراژدی دیونیزوس و با جوانب و نتایجش. یا ازینرو من برای تحقق این فرهنگ دیونیزوسی در زبان و فرهنگ فارسی و برای شکاندن لحن کلام قهرمانانه/حماسی فرهنگ ایرانی و برداشت عمومی از نیچه، انگاه فیگورهایی نو و دیونیزوسی چون «عارف و عاشق زمینی و رند» را مطرح کردم که در زبان آلمانی به «ساتور و یاران دیونیزوس» تبدیل می شوند. زیرا ما نسل رنسانس و مهاجران چندفرهنگی حاضر به رویارویی با حقیقت هولناک و تراژدی زندگی شده ایم و از درون کویر هیچی گذشته ایم. ازینرو ما نیز با لحنی افوریسمی و با خون می نویسیم و از طرف دیگر خندان و رند و همیشه به سان «نا-قهرمان» یا کودک بی اراده و بی تهوع نیچه ایی عمل می کنیم و بی انکه از نقصها و کمبودهای خویش بترسیم. زیرا بقول نیچه ابرانسان چیزی جز یک هانس وورست و انسان دست و پاچلفتی و رند بیش نیست.

برای ادامه ی بحث و توضیحات بیشتر و تخصصی به این لینک مراجعه بکنید. مطلب ذیل را من دو سال پیش در این زمینه نوشتم تا زیرمتنهای مختلف این بحث نو هر چه بیشتر نمایان بشود و اینکه چه حوزه های مختلف ادبی تا فرهنگی و زبانی و تنانه و غیره را در بر می گیرد و اینکه چرا ما باید هرچه بیشتر زمینی و تنانه بشویم. زیرا انچه زمینی و تنانه است، همیشه نمادین و بنابراین چندوجهی و رنگارنگ است. ازینرو حافظ هر چه بیشتر برای بیان عشق از فیگورهای دنیوی چون گیس یار سخن می گوید، بناچار زبان و کلامش چندنحوی و تاویل افرین و همزمان رند و اغواگر می شود و شرابی قوی و کامجویانه می افریند. فقط حیف که بقول نیچه او آبنوش نمی شود و پا در هیچی بزرگ نمی گذارد. راهی که ما رفته ایم و بهایش زبان و جهان رند و تودرتوی ما و با نقاط قدرت و ضعفش است و اینکه به بهایش می دانیم که ما به یکدیگر و به نظرات متفاوت یکدیگر در بازی جاودانه ی عشق و قدرت زندگی محتاجیم. زیرا بقول لکان «تمنامندی من تمنامندی دیگری و غیر است». اینکه من و تو بسان سوژه تاخوردگی زمانه ی خویشیم و تمنامندی ما تمنامندی دیگران و زمانه است. زمانه ایی که در اساس همیشه بیگناه و بازیگوش و رند است. یک بازگشت جاودانه ایی است که می خواهد مرتب از نو و بهتر و متفاوت بیافریند و از دور باطل حالش بهم می خورد و دچار انسداد و بلوکاد فردی و جمعی می شود.

چرا در ایران تراژدی زاییده نمی شود!

جستار سوم:

خوانش نو از نیچه و دردسر یک گزاره از نیچه برای مترجمانش!

در پیوند با جلسه ی خوانش نو از نیچه و عبور از برداشت حماسی/قهرمانه از نیچه در زبان و اندیشه ایرانی، می خواهم به اهمیت این موضوع اشاره بکنم که چرا بویژه نزد نیچه فرم بیان موضوع و نوع روایت در واقع شکل دیگر و منظر دیگری از محتوای کلام است و بالعکس. یعنی در متن و کلام او فرم و محتوا مرتب به هم تبدیل می شوند. بنابراین باید بتوانی در این زبان و جهان زمینی و همزمان خندان و رند و پارادوکس نیچه و متونش شنا بکنی، تا از او تاویل و منظری نو بیافرینی که هم جهانش را بهتر حس و لمس بکند و هم از نو و متفاوت بیافریند و بی انکه بدنبال بیان مفهوم نهایی نیچه و جملاتش باشد.

مثلا این گزاره و جمله ی در عکس بالا را نگاه بکنید که یکی از گزاره های محوری نیچه است و در واقع تیتر یکی از «سروده های دیونیزوسی یا دیتیرامب دیونیزوسی» است و ازین سخن می گوید که چگونه در جهان و واقعیت انسانی کویر هیچی رشد می کند و در واقع من و تو یا انسان هستیم که این کویر را رشد می دهیم و باید بدهیم و بتان و متاروایتها را بزیر بیاوریم. اینجا حقیقتی هولناک و همزمان رهایی بخش مطرح می شود که با خودش خطراتی برای همه جانهای ازاده ایی دارد که آن را می بینند و بیان می کنند،

این جمله یا گزاره ی نیچه در متن اولیه آلمانی اینگونه نوشته شده است:

Die Wüste wächst: weh Dem, der Wüsten birgt!

این گزاره توسط داریوش اشوری عزیز در ترجمه ی «چنین گفت زرتشت» اینگونه به زیبایی و روانی شاعرانه/حماسی ترجمه شده است:

صحرا می بالد، وای بر آن‌ کس که صحراها در نهان دارد!

( محمود صباحی شاید از ویرایشی دیگر از او این ترجمه را اورده است: صحرا می بالد، وای بر آن کس که صحراها را نهان دارد.)

اخیرا ترجمه ی دیگری توسط مترجمی بنام منوچهر اسدی بیرون امده است که گویا نه تنها ترجمه ی بدی است بلکه قصد عمده اش بقول محمود صباحی در مقاله ایی این بوده است که به داریوش آشوری حمله و کین توزیی بکند. انهم توسط ترجمه ی کتابی که یک موضوع محوریش عبور از کین توزی است. زیرا بقول نیچه از کین توزی و رسانتیمو فقط وقتی می توانی عبور بکنی که بگذاری کویر هیچی از یکسو همه چیز را در بر بگیرد و به همه حقایق و باورها بخندیُ مرگ خدا را ببینی و سپس تن به بازگشت جاودانه ایی بدهی که می خواهد مرتب نو و متفاوت یا رندتر و چندوجهی بنویسد و بیافریند و کودک بی تهوع و بی اراده بشوی.

اقای منوچهر اسدی در ترجمه ی جدیدش از کتاب »چنین گفت زرتشت« این گزاره ی معروف نیچه را اینگونه ترجمه کرده است:

برهوت سربرآورده است: وای بر آن کس که برهوت را کتمان کند!

محمود صباحی جامعه شناس و مترجم که در آلمان زندگی و کار می کند، بدرستی خطای ترجمه ی اسدی در این جمله و در جملات دیگری را در مقاله اش نشان می دهد.( لینکش را در اینجا می زنم). زیرا اسدی در واقع جمله ی نیچه را نه تنها نفهمیده است بلکه اخر برعکس ترجمه و تحریف می کند، وقتی به جای فعل نهان کردن از فعل کتمان کردن استفاده می کند .با انکه حتی فعل نهان کردن هم در اینجا کاربرد چندان خوبی نیست و ترجمه ی داریوش اشوری نیز ضعفی دارد.

محمود صباحی خودش پیشنهاد می کند که بهتر بود اینطوری ترجمه می شد:

«صحرا می‌روید: وای بر آن که صحراها نهان دارد».

محمود صباحی می گوید که فعل bergen در زبان آلمانی همزمان هم به نهان داشتن و هم به حاوی و حامل بودن (صحراها) در خود اشاره می‌کند. این توضیح اما تا حدودی درست است. فعل bergen هم از یکسو به معنای نجات دادن و به موقعیت امن اوردن کسی یا چیزی در زبان آلمانی بکار می رود و هم به معنایی که او می گوید و منظور نیچه در این گزاره است. یعنی به معنای چیزی را در خویش پنهان کردن، یا چیزی نهان کردن و قایم کردن، یا حاوی و حامل چیزی پنهان در خویش بودن.

اما حتی ترجمه ی محمود صباحی را می توان دقیق تر و بهتر کرد تا بار رادیکال و تاویل افرین مهم این گزاره ی نیچه بهتر نمایان بشود. یا باید گفت که ترجمه ی اشوری از منظر رادیکالیسم میخکوب کننده ی درون این گزاره حتی بهتر از پبشنهاد محمود صباحی است. اما هیچکدام بخوبی بار تراوماتیک و تکان دهنده و همزمان تاویل افرین و با رگه های تراژیک/ رند و پارادوکس آن را خوب برملا نمی سازد. شاید بتوان به شکل ذیل آن را بیان کرد، با انکه من مترجم زبان شاعرانه/فلسفی یا ادبی نیستم، یا با ترجمه ی شیواتری اما با واژه ی کویر.،

«کویر گسترش می یابد، وای به حال آنکه کویرها در نهان دارد». (کویر رشد می کند، وای به انکه کویرها در خفا دارد).

تا بهتر صحنه ایی برملا بشود که نیچه نمایان می کند و قرار است هم ما را میخکوب بکند و هم حقیقتی مهم و مخاطره امیز و همزمان رهایی بخش را بر ما اشکار بکند. زیرا اینجا لحن و زبان شاعرانه باید همزمان چکشی و حامل باری تراوماتیک و میخکوب کننده و سوال برانگیز باشد. زیرا نیچه دارد می گوید که کویر هیچی در دنیا و جهان انسانی در حال رشد است و همه جا را می گیرد و وای به حال ادمهایی که این کویرها و سوالات مخاطره امیز را در خویش دارند و مرتب بیشتر گرفتارش می شوند و راهی جز آن ندارند. یا اگر زیرا انسان همان کویر اصلی و قاتل همه »تو بایدها» است. ازینرو این پیام و حقیقت خطرناک است، و از طرف دیگر همزمان رهایی بخش است. یک حقیقت تکان دهنده و همزمان رهاییبخش است، مثل دیگر اموزه های مهم و محوری زرتشت. یا به این خاطر این حقیقت مهم و تراوماتیک در متن توسط فیگورهای انسان والا در بخش چهارم و نهایی مرتب مسخ و پارودیک می شود و می خواهند محتوای آن را کم اثر یا متناسب روحیه جمعی بسازند. مثلا فیگور آواره یا سایه با ساز چنگ این سرود مهم دیونیزوسی را به شکلی پرسوز و گداز و مسخره و پارودیک می خواند و تحریف می کند. یا چند مصرع مهم اخرش را حذف می کند، اگر این شعر در کتاب را با همین شعر در سروده های دیونیزوس مقایسه بکنید که لینکش را در بخش کامنتها به زبان آلمانی زده ام.

یا می توان گفت که همین گزاره از منظری دیگر زبان و لحن نقیضه گویانه و پارادوکس یا رند نیچه را بخوبی نمایان می سازد. زیرا می توان بخش اول گزاره را با بخش دوم در تفاوت معنایی دید. اینکه بخش اول گزاره از رشد اجتناب ناپذیر کویر هیچی سخن می گوید و بخش دوم اما از ادمها و نگرشهایی ضد زندگی مثل اخلاق مقدس و نهیلیسم سخن می گوید که ضد کامجویی و رقص و شادی هستند و یا عنکبوتان مقدس هستند و همه چیز را از از زندگی تهی می کنند. این قدرت پارادوکس و نقیضه گویی نیچه است که باعث می شود باز هم تاویلهای نو در باب همین گزاره و نظرات دیگر او مطرح بشود. زیرا اینجا فرم خودش محتوا است. مثل وقتی که نیچه با پارادوکس و رندی می گوید «خیانت را دوست بدارید اما از خائنان متنفر باشید.».

همانطور که در جاهایی دیگر از این متن «چنین گفت زرتشت» رگه های رندانه یا طنزامیز و یا پارودیک گفته های نیچه و روایت نیچه زرتشت بیشتر می شود و نمی توان همه را به یک زبان شاعرانه و یا حماسی ترجمه کرد، بویژه بخش چهارم و نهایی کتاب که بشخصه یک اپرا و نمایش و از جهاتی یک کمدی انسانی است و لحظه ی مواجهه شدن زرتشت خندان با شکل تحریف شده ی اموزه هایش در قالب اخرین انسانهای والا و با اخرین وسوسه اش است که همان وسوسه ی رحم به انسان است. حتی تیتر کتاب بشخصه یک پارودی نسبت به انجیل و موعطات بقیه پیامبرهاست و در زبان المانی با واژه «الزو» شروع می شد که یک قید تعلیق اور است و نمی شود انرا چنین فهیمد که زرتشت چنین می گوید. یا مسیح چنین می گوید. از همان ابتدا مشخص است که این یک روایت است که بعد تبدیل به درس گفتارها همراه با صحنه ها و رگه های مختلف دراماتیک و یا طنزامیز و نقیضه گو و پارادوکس می شود و با تمثیلها و استعاره هایی جذاب و نامتعارف.

یا به این خاطر نیچه در شعری با همین تیتر از مجموعه ی «سروده های دیونیزوسی» که لینکش را در بخش کامنتها می زنم، در انتها می سراید:

Vergiß nicht, Mensch, den Wollust ausgeloht:
du – bist der Stein, die Wüste, bist der Tod..

با ترجمه ی ساده می سراید:

فراموش نکن، آنسان ،آنکه از شهوت بر آمده است . ( آنکه با شور شهوانی صیقل خورده است)
تو – همان سنگ هستی، کویر هستی و مرگ.

یعنی مشکل ترجمه ی قوی اشوری و ترجمه ی بد اسدی و حتی ترجمه ی خوب محمود صباحی این است که متوجه نمی شوند که اینجا چگونه فرم زبان و محتوا مرتب به هم تبدیل می شوند تا با هم یک صحنه ی مهم و حساس را برملا بسازند. اینکه کویر هیچی مرتب رشد می کند و از همه مهمتر اینکه ما انسانها در واقع این کویر هیچی هستیم و این را در خود نهان داریم و از انرو زندگی بشری و اندیشیدن همیشه با خطر و با سوالات مخاطره امیز و ماجراجویی همراه است و لذت بزرگ و دیونیزوسی آن ناشی از حضور این امر تراوماتیک و تراژیک است. همانطور که هر باور و حقیقت ما بدور یک هیچی محوری افریده می شود و مرزش کویری است. مثل کوزه گری که بقول هایدگر کوزه را بدور یک میان تهی می افریند. حقایق و باورهای ما همان کوزه ها ی کوچک و بزرگ ما هستند و حتی هویت های ما همه ماسکی و تاویلی هستند و اینکه چقدر جرات دیدار با حقیقت رهاییبخش کویر و بازگشت جاودانه را داشته ایم. کویری که بعدها ژیٰژک به آن اسم «کویر رئال« را بر اساس نظر لکان می دهد.

نیچه می خواهد با چنین فرم بیانی و با به حالت افوریسمی و با رعدو برقی در تاریکی یکدفعه منظری را بر ما نمایان بسازد و ما را مواجهه با چیزی بس مهم و اساسی بکند و اینکه چرا ما باید با «مرگ خدا« روبرو بشویم. با مرگ همه حقایق خیر/شری و با مرگ همه متاروایتها روبرو بشویم و بپذیریم که این ما بوده ایم که خدا را کُشته ایم. بنابراین در حین ترجمه ی چنین گزاره ایی بایستی هم لحن شاعرانه و هم لحن تراوماتیک و میخکوب کننده ی ان را انتقال داد و همزمان به حالتی ایهام گونه و چندوجهی و تاویل افرین. این نکته اما در هر سه ترجمه ی شاعرانه و قوی اشوری، ترجمه ی غلط و مضحک اسدی، و در ترجمه ی خوب صباحی از چشم دور مانده است. ترجمه ی اسدی که اصلا تحریف گزاره ی زرتشت است و با نقاط خوبی که محمود مصباحی در مورد ترجمه اش گفته است، همان بهتر که اصلا کتابش را نخرید و نخواند. چون موضوع او یک پدرکُشی کین توزانه و احمقانه است و انهم توسط اثری که علیه کین توزی و رسانتیمو نوشته شده است.

یا به این خاطر زبان و متن نیچه چکشی و از سوی دیگر رند و خندان است و مرتب مرزهای فلسفه و شعر و ژانرهای روایی مختلف از تراٰژیک تا ساتیرگونه و رند و یا پارودیک و غیره را بهم می ریزد و هوبریدها و فیگورها و تمتیل های مختلف برملا می سازد و. نمی توان کل اثر را فقط با یک لحن و زبان خواند و بویژه اصلا نمی توان آن را به شکل حماسی/قهرمانی خواند که خاص زبان و کلام فارسی است و نیچه ی ایرانی شده نیز بناچار به این لحن سخن می گوید. انهم نیچه ایی که دشمن «موعظه کردن« است. همانطور که در «انک انسان« می گوید و همانجا در اول کتاب می گوید که چرا باید این کتاب زرتشت را با لحنی سبکبال و فراغبال خواند تا به محتوا و فرمش ظلم نکنی و ان را بد نفهمی. زیر این زرتشت پیغمبری نیست که می خواهد اخلاق و حقیقتی نو و نهایی و غایت اخلاقی نو موعظه بکند بلکه زرتشتی خندان و نقیضه گو است که درس گفتارها و اموزه هایی دارد و می خواهد امکانی نو را بر ما انسانها بسان جسم های خندان بگشاید تا به لحظه و اکنون تن بدهیم، به سعادت و کامجویی زمینی دست بیابیم و با قبول خطرها و تراژدیهایش و در یک بازی بی اغاز و انجام. ازینرو او دشمن همه «شفاهادهندگان و منجیان دنیا» است و یا علیه کسانی است که می خواهند جهان را بهتر بکنند. برعکس او می خواهد به ما یاد بدهد که چرا بایستی امر تراژیک و ناممکن را بپذیری تا بتوانی آنگاه به شادی و سبکبالی دیونیزوسی دست بیابی. یا چرا باید «مرگ خدا« را بپذیری، تا بتوانی هیچی درون هستی انسانی و در همه باورهایت را ببینی و اکنون زمینی و چندنحوی بزییی و در نیمروزها و تاویلهایی نو و رنگارنگ و دنیوی و خندان و با نقاط ضعف و مضحک خویش. زیرا حقیقتی که نخندد و گریزپا و چندنحوی نباشد، حقیقتی که تمثیل وار یا ناقص نباشد، حقیقتی که نتواند تو و زمین و زندگی را قویتر و رنگارنگتر و چندنحوی و بسان روایت در روایتی بسازد، یک ضد حقیقت است. یک بت دروغین است که باید شکسته بشود. زیرا انچه گفته می شود، فقط می تواند تمثیل وار و به حالت افسانه ایی باشد تا مرتب تاویلهای نو افریده بشود و زرتشتهای نو و خندانتر. همانطور که بقول نیچه اگر خدایی هست، پس باید دموکراسی حکومت خدایان باشد. یا بقول لکان «حقیقت در قالب افسانه نمایان می شود» و همیشه تاویل افرین و رند است. همانطور که بقول باختین «خنده خصلت درون بودی حقیقت است». ازینرو حقیقت رهاییبخش است، زیرا خندان و رند است و راه می گشاید. یا به این خاطر نیچه می گوید حقیقتی که شاهدش خون باشد، یک دروغ خطرناک و لحن کلام نژاده ی بردگان و قربانیان مالامال از کین توزی و رسانتیمو است. ازینرو جدال و چالش او و جانهای آزاده در عرصه ی زبان و بدون شلیک تیری رخ می دهد و دیسکورسهای کهن و تنانگی کهن را می شکند و پرفورمانسها و نیمروزهای نو می افریند. ازینرو بقول او «ما با خنده می کُشیم و نه با خشم.».

در نهایت اینجاست که می بینیم نیچه چگونه از یکسو با استفاده از کلمات و تصاویر عادی یا عامیانه و معمولی هم زبانی تنانه و با لحنی چکشی و رند و خندان ایجاد می کند و هم از طرف دیگر به این کلمات بارهای معنایی نو و متفاوت و تاویل افرین می دهد. پس چه عجب که هم در میان نقادان المانی و اروپایی نیچه و یا در میان مترجمان ایرانی نیچه تاویلهای مختلف از همین بحث و گزاره بوجود می اید. با این تفاوت که نقادان و تاویل گران اروپایی معمولا به نفی یکدیگر نمی پردازند، بلکه قدر یکدیکر و زحمات یکدیگر را می دانند و از طرف دیگر با هم بحث و نقد می کنند و انگاه نیز رک و پوست کنده و بدون تواضع الکی. مگر انجا که پای تحریف نظرات نیچه و یا هر اندیشمند دیگری در میان باشد و تازه انموقع نیز جنگ خیر/شری و برای خراب کردن یکدیگر رخ نمی دهد. بلکه جدال و چالش قوی اندیشه ها و متون رخ می دهد. زیرا بقول نیچه این جنگ اصلی است و بدون انکه حتی تیری شلیک بشود. زیرا انچه جهان و واقعیت می نامیم چیزی جز دیسکورس و تاویلی حاکم نیست و دیسکورس و واقعیت حاکم بقول مارکس ایدئولوژی و واقعیت حاکمان است. ما چنین جدال اندیشه ی رک و صریح را مثلا توسط فیلسوفان پسامدرن و برای احیای نظریات نیچه می بینیم. زیر انها می دانستند که جهان نوین شان احتیاج به سرچشمه و منظر نیچه بسان مهمترین «فیلسوف سطح» دارد. مثل وقتی جنبش فرانسوی «اسفاله« با کسانی چون ژرژ باتای و غیره به جدال علیه تحریف نظریات نیچه و پیوند ان با نازیسم توسط کسانی چون خواهر نیچه و غیره پرداختند. چون خنده دار است که نیچه به طرفداری از نظریات گله وار بپردازد. حتی اگر مثل میلان کوندرا بگوییم که کاشکی او جاهایی صریح تر مرزهای کلامی خویش را نشان می داد. اما ایا بایستی از نیچه ایی که با بدنی اسیر درد و در فرصتی اندک چنین کار سترگی می کند، انتظار داشت که به همه ی این مباحث نیز بیاندیشد و اینکه چگون جلوی تحریف دیگران را بگیرد و ایا باز هم تحریف رخ نمی داد؟ که مطمئنا رخ می داد، همانطور که در فینال کتاب زرتشت و توسط اخرین انسانهای والا می بینیم و توسط اخرین انسانها..

ازینرو نقد نوین ما بر خوانشهای قبل از ما از نیچه نه برای نفی زحمات و ارزش اثار کسانی چون داریوش اشوری عزیز و دیگر مترجمان و منتقدان است بلکه برای دیدن زحمت سترگ انهاست و هم اینکه کجا می توان جلوتر رفت و مناظر و امکانات دیگر متن را دید و آنچه بنا بر محدودیتهای زبان فارسی و مترجم شاید دیده نشده است. یا سوالات نو مطرح کرد همانطور که دیگرانی می ایند و باید ضعفهای ما را ببینند و جلوتر بروند و بالاتر بپرند. زیرا ما از نیچه ی بزرگ این را یاد گرفته ایم که «چگونه می خواهی عروج بکنی، بی انکه پدرانت را با خود بالا بکشی.»

زیرا زندگی و هر متن قوی مرتب مناظر نوین و یا ندیده ی خویش را نمایان می سازد و تاویلهای نو و رنسانس نو می طلبد. مثل این سوال که راستی ایا کتاب «چنین گفت زرتشت» فقط یک راوی دارد یا راویان بیشتری دارد؟. یا چرا متن اخر کتاب هرچه بیشتر حالت یک اپرا و نمایش بزرگ را می یابد و فیگورهای انسانهای والا چون جادوگر و سایه و غیره حتی سخنان زرتشت را به حالت پارودیک بیان می کنند و در حینی که ززرتشت در برابر اخرین وسوسه ی خویش قرار می کند که همان وسوسه ی رحم به انسان است. رحمی که خدا را کشت و توسط انسان زشت به قتل می رسد. توسط اخرین انسان. یا ایا بقول محمود صباحی بهتر نیست که واژه ی « Übermensch» از نیچه را مثل ترجمه ی بهروز صفدری «فراانسان» ترجمه بکنیم، بجای اینکه مثل ترجمه ی اشوری «ابرانسان» بخوانیم؟ زیرا ابرانسان بار قهرمانانه و حماسی دارد که در تضاد کامل با نظر ضدقهرمانانه و رند نیچه است. یا شاید بتوان واژه ی بهتری یافت. با انکه واژه ی فراانسان به یک موضوع محوری دیگر نیچه نیز می خورد.

سوال مهمتر این است که چرا نیچه با انکه دشمن همه ی مذهبیون و عالمانی است که در پی بهبود دنیا و خلقت هستند و انها را انسان شرمگین و کین توز می خواند، اما چرا خودش بشخصه مرتب این گزاره ی محوری را بیان می کند که »انسان چیزی است که باید از آن بگذریم«. بویژه که ابرانسان یا فراانسان نیچه یک ضد قهرمان و بقول نیچه یک دلقک و یا یک هانس وورست یا یک انسان دست و پاچلفتی است. همانطور که در کتاب «آنک انسان« می گوید.

یا ایا نباید دقیقا در همین مشکلات ترجمه در زبان فارسی دید که چرا مفاهیم مدرن در حین ترجمه به فارسی به خاطر حالات و رگه های کاهنانه/عارفانه ی زبان و فرهنگ ما براحتی مسخ می شوند و ازینرو هر مترجمی بایستی با این معضلات لحن و رگه های زبان و فرهنگش درگیر بشود و مواظب انها باشد. زیرا شاید داریوش آشوری نمی خواسته است به این متن لحن حماسی بدهد و با این حال ترجمه اش این لحن را گرفته است. اینجاست که می بینیم این گزاره درست است که ما در زبان می اندیشیم و بنابراین در زبان نیز ترجمه می کنیم و می فهمیم.

پاسخی و منطری نو به این بحثها و سوالات مهم را در جلسه خواهم و خواهیم داد و شاید انگاه جوابی به این سوال بیابیم که کدام ترجمه بهتر به این مفهوم مهم نیچه می خورد. همانطور که بحث ما مطمئنا سوالات نو ایجاد می کند و همزمان مرزها و کمبودهای خوانش ما را نشان می دهد و انچه دیگران باید از آن بگذرند و همیشه این حقیقت خندان نیچه را اویزه ی گوش خویش بکنند که به هیچ اموزه و گفتاری و به هیچ معلمی کامل اعتماد نکنید. زیرا زرتشت و هر معلمی نیز شاعری است و شاعران دروغ می گویند.». بی انکه منظور نیچه نفی شاعران باشد و یا نفی دروغ باشد. زیرا هر حقیقت ما دروغی شاعرانه است و هر واقعیت ما بدور دروغی شاعرانه و یا عاشقانه افریده شده است و راهی جز این نیست. اما لااقل رند و خندان و زمینی بیافرین و بسرا و بگذار جهانت تودرتو. و چون روایت در روایتی خندان باشد و همراه با چالش و دوستی با یاران و رقیبان قوی و توانا. تا بتوانی مرتب اوج جدیدی از اندیشه و عشق و قدرت را در بازی جاودانه و دورانی زندگی تجربه بکنی. زیرا زندگی بازگشت جاودانه ایی است که مرتب تفاوت و روایت نو و قویتر و رنگارگتر و رندتر می خواهد و به کم نمی تواند راضی باشد.:

جستار چهارم:

مورد توجه ی اندیشه و اندیشمندان «قد کوتاه» ایرانی!

شما نزد متفکران و فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ یا حتی نیمه بزرگ و مدرن مرتب می بینید که انها دوره های مختلف تفکر دارند و مرتب مثل مار پوست می اندازند. حتی گاه نظر متاخرشان مخالف نظر متقدمشان هست. نمونه هایش فراوانند: لودویگ ویتگنشتاین متقدم و متاخر، زیگموند فروید متقدم و متاخر، لکان متقدم و متاخر، نیچه ی متقدم و متاخر.

اما وقتی به اندیشمندان و فیلسوفان ایرانی نگاه می کنی، در واقع حکایت انها حکایت مرغ یک پا هست و اینکه تمامی تفکرشان حول یک ایده ی اولیه می گردد که آنها در کل زندگیشان مرتب بال و پر بیشتری به آن داده اند. اینکه انها در واقع قهرمانان و مردانی هستند که افتخار می کنند سر حرفشان مانده اند. زیرا مرد یکی حرف یکی و به این خاطر چنین مردان ثابت قدمی محکوم به مرگی تراژیک یا مضحک هستند و اینکه اخر جز یاوه گویی کاری نکنند. ازینرو این استادان و اندیشمندان مرجع ایرانی نیز بیشتر «معلم فلسفه و معلم نقد» هستند تا فیلسوف و اندیشمند و نقاد. آنها بیشتر نشخوار می کنند، تالیف می کنند تا واقعا بیاندیشند و دیسکورسها را به لرزه در بیاورند. خواه اسمش هوشنگ اجودانی باشد یا عباس میلانی و یا محمدرضا نیکفر و بقیه. اندیشه ی همه ی انها کم رمق و عملا در خودبسته است و به این خاطر سعی می کنند با زبانی باوقار و پرطمطراق این سترونی و بیرمقی درونی را خوب بپوشانند. اما در نهایت چیزی جز تیر مشقی تولید نمی کنند. زیرا جرات ورود به فضای والای اندیشیدن و با قبول خطراتش را ندارند. جرات خطرکردن را ندارند و با تن خویش اندیشیدن و خطر کردن و خندیدن. مگر نه انکه اندیشیدن به قول هایدگر یعنی: «بیاندیشی به انچه اندیشه افرین و مخاطره امیز باشد.» همه ی آنها در نهایت اندیشه و منظرشان «قدکوتاه و ترسو» است، زیرا اندیشمندان سرزمین و زبانی هستند که بقول فروغ «معیارهای سنجشش بر مدار صفر حرکت کرده و می کند».

مگر اینکه مثل ما اول کوتاه قدی خویش را ببینی و بپذیری و انگاه جرات بکنی خویش و همه را با «تحقیر بزرگ» بنگری و بدنبال دستیابی به قدرت خویش راهی طولانی از میان هزار دالان اخلاقیات و نهیلیسم مدرن بروی و سرانجام و هرچه بیشتر از چندپارگی انسان جهان سومی و یا انسان در تبعید به «مهاجر چندفرهنگی و ایرانی مدرن و متفاوت» تبدیل بشوی و بی انکه پایانی نهایی در کار باشد. زیرا اندیشیدن مرتب راههای نو می افریند و تنانگی مرتب کامجوییها و خطرات نو می جوید و می افریند. زیرا «مُهره ی مار» داری و می توانی پوست بیاندازی و نو بشوی.

زیرا بقول نیچه ی بزرگ در کتاب «سپیده دمان» و در عکس بالا:

«پوست انداختن: ماری که نتواند پوست بیاندازد، محکوم به مرگ است. همینگونه نیز جانها و روانهایی که نمی گذارند نظراتشان تغییر بکنند. آنها به این پایان می دهند که جان و روانی باشند. »

همانگونه که هر اندیشه ی قهرمانانه و یا خیلی اخلاقی و باوقار مخالف اندیشیدن خلاق و رند است. یک اندیشیدن از جنس کاهنان اخلاقی است که بقول نیچه پایین تنه ایی شوخ چشم و لذت طلب ندارند و یا ترس از رویارویی با این تمناها و خوشیهای تنانه و انسانی خویش دارند و به این خاطر خالق خیر/شر اخلاقی می شوند. زیرا می دانند یا باید دزد باشند یا پلیس. یا مقدس یا شهوت ران و به این خاطر اخلاق تقدس گرا مسیرش همیشه ضداخلاقی است و در پشت هر مقدسی یک هیز و شهوت ران حرف اصلی را می زند و بالعکس. همه چیز سگانه و له له کنان می شود، و از سوی دیگر عملا توخالی: چه اندیشه و چه اخلاق و چه شهوت کورشان.

ازین قاعده ی ناتوانی از اندیشیدن تنانه، ملتهب و چندوجهی و رند حتی فیلسوفان اندک ما چون شادروان «آرامش دوستدار» مستثنی نیستند. زیرا او نیز در نهایت دوستدار ارامشی بود که می خواست به آن برسد و از یاد برده بود که اندیشیدن پایانی ندارد. اینکه اندیشیدن همیشه چندوجهی و تپنده و کامجو است و هرجا ما متوقف می شویم، دیگران مجبورند جلوتر بروند و در مسیرهای مختلف. ارامش دوستدار به این خاطر در نهایت از همان کتاب اولش تا کتاب اخرش تمام وقت یک بحث را تکرار می کند و شاخ و برگ می دهد و از زمانی دچار همان معضل «امتناع تفکر و اندیشیدنی» می شود که نقدش را بخوبی با آن شروع می کند. همانطور که در این نقد تخصصی بر نگاهش این درجا زدنش و گرفتاریش در همان دام فرهنگی و زبانی را نشان داده ام. زیرا او نیز نمی تواند پوست بیاندازد و مُهره ی مار ندارد. نمی تواند تنانه و با خرد شاد و رند ببیند و مرتب مناظرش را تغییر بدهد و از نو و متفاوت بیاندیشد و از همه مهمتر خندیدن به خویش را نیز یاد بگیرد و نه تنها خندیدن به حماقتهای دیگران را و آنهم از موقعیتی بس خودشیفتگانه و با هندوانه زیر بغل خویش گذاشتن. شادروان آرامش دوستدار با انکه تز دکترایش را در مورد نیچه به زبان المانی نوشته بود، اما متاسفانه در این مباحث محوری خیلی کم از نیچه یاد گرفته بود و از زبان چکشی و خندان و نوافرین او.

در مقایسه با انها ببینید که نزد امثال ما نسل رنسانس و زبان و مفاهیم ما در عین مباحثی محوری چگونه مرتب تغییر و تحول پیدا کرده و می کنند. در عین اینکه چون سنت نیچه ایی همیشه همزمان «چکشی و خندان» دست به ارزیابی همه ارزشها زده و می زنند و به هر ایده ال و تقدسی می خندند و شروع به اری گویی به زندگی کرده اند. در عین اینکه رندانه می بینند که همین اری گویی بشخصه تاویلی است و آنها نیز حماقتهای خویش را دارند و همه چیز همیشه چندنحوی و هزار منظر است. اینکه زمین یک سطح است و ما فیلسوفان و خردمندان شاد سطح و زمین و برای شادی و تنانگی زبانمند قوی هستیم. برای اینکه جسمی خندان و رند بشویم و یا سوژه ی نفسانی و طناز و کنجکاو. یا برای مثال مقایسه بکنید کل اثار این اندیشمندان بزرگ و اهنگ زبان و کلام آنها را با نقدی تحلیلی و ساختاری چون «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» و سپس با اثر افوریسمی و رندانه ی «اسرار مگو یا در ستایش زندگی». تا ببینید تفاوت ذایقه و زبان و فضا و منظر از کجا تا به کجاست و اینکه چرا ما در فضای و جهانی زمینی/ زبانمند، والا و تودرتو و رند می زییم که همین لحظه و اکنون است و با شلختگی ها و دست و پاچلفتی گریهای خاص و خندان خویش.

یا من حاضرم با هر منتقد و اندیشمندی بحث عمومی در این باب بکنم، اگر بخواهد ادعا بکند که اثری مشابه «اسرار مگو یا در ستایش زندگی» و با چنین جستارها و چنین زبان چکشی و رندی در فرهنگ و زبان ایرانی قبل از من بوده است. زیرا منظر و زبان این اثر ورای کل فرهنگ و زبان روشنفکری ایرانی ماقبل خویش و یا همعصر خویش است که هنوز بشدت از زندگی و کامجویی و از اندیشیدن ترس دارد و از حالت ارگاستیک اندیشیدن و زندگی. اینکه حتی تراژدی زندگی مالامال از شور زندگی و تاویل افرینی و با رنگها و رگه های مختلف شیرین و رند و غیره است و همه چیز توسط انسان یا جسم خندان، توسط تاویل ما هزار رنگ می شود. این گوی و این میدان.

با ما نسل رنسانس، با ما عاشقان و عارفان زمینی و رند، با ما خردمندان شاد و مومنان سبکبال، ابتدا دوباره روح و جان اری گویی به زندگی، به زمین و به تنانگی، به اندیشه و بازی و خنده، با قدرتی دوچندان و با بلوغی مدرن به فرهنگ و زبان ایرانی بازمی گردد و انسدادش را می شکند. انسدادی که تاریخ معاصر ما و دور باطل فاجعه بارش تبلور آن است و تا زمانی که «دانش رادیکال و رهایی بخش ما نسل رنسانس» مرتب حذف و نفی بشود. زیرا هر چیزی بهایی دارد. انسدادی تاریخی و فرهنگی که در آثار پدران و مادران فکری ما چون صادق هدایت، فروغ، داریوش اشوری، بهرام بیضایی و دکتر موللی و غیره به اشکال مختلف و قوی به تصویر کشیده شدهاند. بی انکه بخوبی راه عبور از آن و بسوی منظر هزار فلات رنسانس فردی و جمعی را بگشایند. زیرا برای چنین عبور و گذاری و برای تولید چنین «گشایشی به منظر رنسانس» لازم بود که اول نسلی یا چندنسل مجبور به مهاجرت و مواجهه شدن طولانی با جهان مدرن و با بحران مدرنیت و چندپارگی خویش بشوند و بارها بشکنند. تا انگاه که بقول نیچه به هر شکستنی و به هر نیم شکستنی بخندند، به سکته ی ناقص همعصران و گذشتگان خویش بخندند که هیچ کارشان را کامل انجام نمی دهند. تا این نسل نو اکنون تبلور و نمادهای تنانگی رند و خندان و ایرانی بودن مدرن و چندرگه و رند و خندان بشوند و قادر باشد چه در زبان فارسی و ایرانی خویش و یا چه در زبان مدرن دوم خویش لایه هایی نو و متفاوت بیافریند و مناظری نو و رنسانسی نو.

زیرا تنها این دانش رادیکال و رند، این منظر نوین نسل رنسانس و هزار فلاتش، تنها این ذایقه و قدرت فرزانه ی نسل رنسانس قادر است تحول و پوست اندازی مدرن ما را بوجود بیاورد و بشرطی که حاملان دیگر این نسل رنسانس و درهای دیگرش یعنی شما دوستان توانا هرچه بیشتر وارد صحنه بشوید و جایگزینی نسلها را اجرا بکنید و ذایقه ی خویش را بر صحنه و دیسکورس حاکم بکنید. اکنون وقت آن است که اصطبل اوژیاس را با خنده پاک بکنیم. یا ازینرو دیدار و مواجهه شدن با فضای رند و والای اثاری چون «اسرار مگو یا ستایش زندگی» برای خوانندگانش هم جذاب و اغواگر است، بویژه هرچه بیشتر بشخصه به این جهان نزدیک شده اند و آن را در حد توان خویش چشیده باشند، هم برای خوانندگانش دلهره اور یا گیج کننده و تودرتو است. نفسشان در این فضا می گیرد و دچار سرگیجه می شوند. چون اینجا باید قادر باشی در فضایی نو و رنگارنگ و دنیوی و بالا نفس بکشی و بازی بکنی. حیف که جرات دیدار با آن را کمتر کسانی داشتند و دارند. یا بزبان نیچه ایی باید بگوییم که حق ما این است که هنوز فهمیده نشویم. چون ما از اینده می اییم. چون متون ما برامده از بحران و گذاری طولانی و چندنسلی هستند و بقول نیچه بسان شیری با گامهای کبوتر می ایند و یا بسان عقابی با ماری بدور گردنش. ازینرو نیز هر کسی حق ورود به آنجا را ندارد و باید نشان بدهد خواننده ی چنین کامجویی و اندیشیدنی است و از جنس ماست، رنگی دیگر از نسل رنسانس است. یا حداقل جرات می کند پا از گلیمش بیرون بگذارد و فضایی نو را بچشد. ازینرو متون ما خوانندگانش را می سازد و منتظر انهاست. همانطور که انها ما را نوشته اند و در حینی که می نوشتیم. زیرا سوژه تاخوردگی زمانه ی خویش است. زیرا تمنای ما همان تمنای این فرهنگ و روح زمانه است. تمنایی که در عین مشخص بودن همزمان همیشه چندوجهی و هزارفلات و در تحول مداوم است. بنابراین پایان هر متن ما به معنای بازشدن بحث و گشایشی به سوی سرزمینها و امکانات نوین تاویل و کامجویی و یا از متنی چون نیچه است. ازینرو ما به جای نقطه اکنون واو می گذاریم و پایان بحث من بایستی شروع بحثهای شما باشد و اینکه شما جاهایی پا بگذارید که من و امثال من نتوانسته اند. زیرا بقول لکان «ساحت نمادین از نونوشتن باز نمی ماند.». همانطور که نقاط ضعف نگرش نیچه وقتی بهتر معلوم می شود و انجا که می توان و باید نیچه را جلو برد که بتوانی اول در این فضای والا و رقصان و تنانه اش نفس بکشی و برقصی و بیافرینی. بنابراین امیدوارم هرچه بیشتر نقادان جسور و کامجویان نوینی جرات بکنند وارد این فضا و منظر نوی ما از نیچه و از رنسانس تنانه و روایت گر ایرانی بشوند و همزمان از ترس اغواها و جهان تودرتویش به خودش صلیب نکشد. یا مثل عکس بالا دچار «وسوسه ی انتونیوس مقدس» در نقاشی سالوادر دالی نشوند. زیرا باید جرات دیدار با چنین کامجوییهای چندلایه و همیشه همزمان ناتمام و با فقدانهای خویش را داشت تا بتوانی در فضای چنین اثری نفس بکشی که کل این فرهنگ و زبان و جهان اخلاقی و خیر/شری یا عارفانه و خراباتیش را به نقد خندان و ساختارشکن می کشد و جهان و زمینی را نمایان می سازد که همان منظری به همین لحظه و جهان انسانی و زبانمند است و اینکه چگونه بهتر تاویل و پرفورمانس را بیافرینی تا به اوج قدرت و سلامتی خویش و جهانت به عنوان فرد یا جمع دست بیابی.

پایان

در باب این بحث می توانید به این استاتوس نیز مراجعه بکنید و به جنبه ایی دیگر از آن و یا به مباحث فراوان من در این بیست و اندی سال در این زمینه در گوگل و در فیس بوک.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)