ویجننت ون تیلبورگ و اریک آر ایگو
برگردان ایمان مطلق آرانی
مقدمه
از آنجا که ملال پیشرفت کرده است و ملال ریشه همه شرارتها است، پس جای تعجب نیست که دنیا به عقب میرود و شرارت گسترده میشود. رد این را میتوان در همان سرآغاز جهان پیگیری کرد. خدایان کسل بودند، بنابراین آنها انسانها را خلق کردند.
کیرکگارد (۱۸۵۲)
مطبوع نیست که کسل باشیم. کسانی که کسل شده اند، احساس بیقراری کرده و هنوز هم بدون چالش نیستند (لری و همکاران ۱۹۸۶، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲)، و برای هیجان (بلاژچنسکی و همکاران ۱۹۹۰)، انگیزش (فروم ۱۹۷۳، میکولاس و ودانوویچ ۱۹۹۳، ویلسون و همکاران ۲۰۱۴)، و هدف (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱) راه درازی در پیش دارند. بی تردید، ملال تلاش میکند از این حالات مخالف خود جلوگیری کند، و این امر باعث میشود که رفتار فعلی با توجه به حواس پرتی موقتی را ترک کند (کامینگز و همکاران ۲۰۱۳، فروم ۱۹۶۸، مونیهان و همکاران ۲۰۱۵ و ۲۰۱۷) و یا تحقیق برای آنچه که احتمالاً تصور میشود را به عنوان راه حلهای نهایی بگیریم. ( آندریاس اِلپیدورئو ۲۰۱۸، استراک و همکاران ۲۰۱۶، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲)
ممکن است شخصی تصور کند که ملال نقش جزئی در زندگی افراد دارد، نشان دادن رنجش وقتی فرد باید منتظر بماند یا نتواند آنچه مهمتر به نظر میرسد را انجام دهد. خواننده حتی ممکن است افرادی را بشناسد که ادعا میکنند برای چنین تجربه ای فرصت کافی نداشتند، نسبتاً به طور چشمگیری با لمس نومیدی، اشتیاق خود را برای زمان ملال مفرط اعلام میکنند. صرف نظر از اینکه این عقاید اصیل باشند یا در جهت تقویت اهمیت درک از طریق لاف زدن- فروتنی، به احتمال زیاد گمراه شده اند. مطمئن باشید، ملال امری بی اهمیت نیست. به گفته کیرکگارد (۱۸۵۲)، حتی میتواند خود خدایان را به حرکت درآورد. ادبیات در مورد نشان دادن ملال از اهمیت این تجربه در زندگی افراد و گروه های زیادی سخن میگوید (به عنوان مثال، ودانوویچ ۲۰۰۳، ودانوویچ و وات ۲۰۱۶) برای مثال، ملال در زندگی افرادی که اعتیاد به مواد دارند موجود است، (ایسو-آهولا و کراوالی ۱۹۹۱) کسانی که با اختلالات خوردن دست و پنجه نرم میکنند (زیک و همکاران ۲۰۱۱) رانندگی هیجان انگیز (کِلت و گروس ۲۰۰۶) نارسیزم (وینک و دوناهو ۱۹۹۷) دانشجویان (لارسون و ریچاردز ۱۹۹۱، مان و رابینسون ۲۰۰۹) شاغل و بیکار (وینبرگ ۲۰۱۶) و کودک و بزرگسال هر دو (فراری و همکاران ۲۰۰۵) با فرض اینکه همه متعلق به حداقل یکی از این گروه ها باشند، منصفانه است که بگوئیم ملال احتمالاً بخشی از زندگی بیشتر افراد است. در واقع، چن و همکاران (۲۰۱۷) تخمین زده است که ۶۳% از بزرگسالان امریکایی حداقل هر ده روز یک بار ملال را تجربه میکنند. ملال احساسی است که در رتبه هفتم از نظر تجربه شدن را دارد و در ۲.۸% از هر ۳۰ دقیقه زمان کاری، خود را نشان میدهد. در یک روز که هشت ساعت آن خوابیم، که تقریباً برابر است با ۵۴ دقیقه تجربه ملال در هر روز، و در طول یک زندگی ۸۰ ساله برابر میشود با تجربه بیش از دو سال سطحی از ملال. اگر وضعیت وخیم تر باشد، ملال با طیف گسترده ای از پیامدهای بالقوه شخصی و اجتماعی مضر در ارتباط است، که از جمله آنها پرخاشگری است ( دهلن و همکاران ۲۰۰۴، رآپ و ودانوویچ ۱۹۹۷، فروم ۱۹۷۳، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹) افسردگی (گُلدبرگ و همکاران ۲۰۱۱) ترک تحصیل (ویبرایت و همکاران ۲۰۱۷) تعصب بین گروهی ( ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱)، مشکل کمبود توجه و تمرکز (ایستوود و همکاران ۲۰۱۲) و ضعف در سلامتی و رژیم غذایی (دنی و همکاران ۲۰۱۳، موینیهان و همکاران ۲۰۱۵، سامرز و ودانوویچ ۲۰۰۰). واضحاً ملال مسئله ای مهم است.
بعد از برجسته کردن قسمتهای تاریک ملال – از جمله مصرف موارد مخدر، پرخاشگری، و ضعف در رفتار سلامت – ادبیات مربوط به ملال نیز منعکس کننده جهتی روشن است. به عنوان مثال، ممکن است که خلاقیت را تقویت کند (مان و رابینسون ۲۰۰۹) برون گرایی (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۷) و خیال پردازی خود-تسکین دهندگی نوستالژیک (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳). ملال ذاتاً “بد” (یا “خوب” نیست”). در عوض ما پیشنهاد میکنیم که ملال در عملکردهای خود-تنظیمی به کار گرفته میشود که در نهایت رفتارهای افراد را بهتر یا کهتر، راهنمایی میکند. با درک فرایندی که از طریق آن ملال عملیاتی میشود، امکان توسعه استراتژیهایی که موثر باشد و مانع ملال به خودی خود شود یا نتایج منفی که در عین حال نتایج مثبتی را نیز ارتقاء بخشد وجود دارد. ما یک فرایند اصلی روانشناختی را برای توضیح نتایج ملال شناسائی میکنیم: معنای پراگماتیک قاعده. قبل از اینکه ما این عملکرد را به تفصیل بیان کنیم و اساس تجربی برای توسعه آن را مورد بحث قرار دهیم، ما ابتدا منشاء رابطه ملال را با معنا بررسی میکنیم.
ملال و معنا: ریشه های تاریخی
مطالعه تجربی ملال تاریخچه مختصری در علم روانشناسی دارد. بیشتر آنچه که ما در مورد احساسا میدانید در چند دهه گذشته مورد بررسی قرار گرفته است، با اندک استثنائاتی (برای مطالعه جزئیات به لری و همکاران ۱۹۸۶، ودانوویچ ۲۰۰۳) مراجعه کنید. بخش عمده ای از کارهای اولیه در مورد ملال، متمرکز بر خصوصیات اندازه گیری روانسنجی آن و ارتباطی که بیانگر تنوع افرادیست که تجربه ملال را با طیف وسیعی از متغیرهای اجتماعی و روانی دارد است. (فورمر و سانبرگ ۱۹۸۶، گردون و همکاران ۱۹۹۷، ودانوویچ ۲۰۰۳، ودانوویچ و همکاران ۱۹۹۱). مطالعه “حالت” ملال – یعنی ملال به مثابه یک تجربه عاطفی حاد و موثر (به عنوان مثال، فالمن و همکاران ۲۰۱۳، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲) – در همین اواخر، به طور معمول با استفاده از روشهای آزمایشی به بررسی روابط علّی میپردازد.
علیرغم فقدان وجود یک سنت تحقیقی تجربی طویل المدت در مورد ملال در روانشناسی، این به آن معنا نیست که ملال به طور کامل مورد غفلت قرار گرفته است. در مقابل، فلاسفه بزرگی در مورد ملال حرفهای زیادی برای گفتن داشتند (برای بررسی بیشتر به اسوندسن ۲۰۰۵ مراجعه کنید)؛ اگر ضدیتی آشکارا نبود، غالباً با تنزل روبرو میشد. هایدگر از آن به عنوان “هیولایی” در اگزیستانس آدمی یاد میکند (به نقل از تیل ۱۹۹۷، صفحه ۴۹۱) و سارتر آن را به عنوان “جذام روح” مورد تقبیح قرار میدهد. (به نقل از مارتین و همکاران ۲۰۰۶، صفحه ۱۹۵) علاوه بر متهم ساختن ملال به عنوان موجودی که “ریشه تمام شرور” است و نسبت دادن اگزیستانس انسان به خدایان تنها موجودی که کسل میشود، کیرکگارد تصریح کرد که زایش انسان و پیشرفت فرهنگی صرفاً با الهام بخشیدن از نومیدی برای فرار از ملال دائمی خود و نهایتاً راه برای انسانها را هموار میکند: ” و چه نتایجی این ملال داشت: بشریت بلند ایستاد و به دور افتاد، اول از طریق حوا، سپس از برج بابل” (کیرکگارد ۱۸۵۲، صفحه ۱) به نظر میرسد که غم و اندوه کیرکگارد تنها رقیب شوپنهاور بود، کسی که اظهار داشت که ظرفیت انسانی برای ملال چیزی نیست جز شواهد خالی نهائی زندگی (۱۸۵۱ ]ترجمه ۲۰۰۹[ صفحه ۳۵۷):
زندگی انسان باید نوعی از اشتباه باشد. حقیقت این امر به اندازه کافی آشکار خواهد بود اگر ما فقط به خاطر بیاوریم که انسان مجموعه ای از نیازها و ضروریات است که برآورده کردن آنها سخت است؛ و این که حتی وقتی آنها برآورده شوند، تنها حالتی بدون درد است، جایی که چیزی برای او باقی نمانده است مگر واگذاری ملال. این مدرکی مستقیم است که وجود هیچ ارزش واقعی به خودی خود ندارد؛ ملال از برای چیست مگر احساس پوچی زندگی؟
چه چیزی درباره ملال است که باعث چنین تصویر منفی ای شده است؟ آیا حقیقت ملال، وجود احساسات هیولائی، غیراخلاقی یا نهیلیستی است که این فلاسفه از آن ساخته اند؟ به نظر میرسد که رد این ادعاها به مثابه روایتی بسیار ساده و غیر قابل دفاع وسوسه انگیز است. روایت “ملال = بد” به خصوص با توجه به کار تجربی اخیر نشان میدهد که بسیار بغرنج و احتمالاً بسیار جالبتر است، نقشی برای ملال به عنوان لولوخورخورده که از آن ساخته شده است (اِلپیدورئو ۲۰۱۴، ۲۰۱۷، ۲۰۱۸، لری و همکاران ۱۹۸۶، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱، ۲۰۱۲، ۲۰۱۷، وستگیت و ویلسون ۲۰۱۸) با این حال، درسهای مهمی وجود دارد که میتوان از عقاید این فیلسوفان آموخت. یکی از این درسها این است که ملال ظاهراً مربوط به ادراک معنا و هدف در زندگی است. نکته دیگر این است که ملال ظاهراً باعث میشود تلاشهای جدی برای تغییر مسیر انجام شود. ما در ادامه به این دو پیشنهاد، دلالت ضمنی مفهوم اگزیستانسیال ملال و اهمیت انگیزشی آن میپردازیم.
دلالت ضمنی مفهوم اگزیستانسیال ملال
تحقیقات روانشناختی تشخیص داده است که برای مردم بسیار مهم است که چگونه زندگی و اعمال خود را به مثابه امری معنادار درک کنند. ( به عنوان مثال، گرینبرگ و همکاران ۲۰۰۴، هاین و همکاران ۲۰۰۶، هیتزلمن و کینگ ۲۰۱۴، اشتگر و همکاران ۲۰۰۶). در واقع، داشتن حس معناداری با بسیاری از عوامل مثبت، از جمله رضایت از زندگی، خوشبختی و لذت از کار، در ارتباط است. (بونبرایت و همکاران ۲۰۰۰، دیبانس و همکاران ۱۹۹۳، اشتگر و همکاران ۲۰۰۶، ۲۰۰۸) در حالیکه نداشتن “معناداری” شامل کاهش خوب-بودن، میشود ، افسردگی، اضطراب و مصرف مواد با چند نام همراه است (به عنوان مثال، آدلر و فاگلی ۲۰۰۵، اشتگر و همکاران ۲۰۰۹)
ایجاد حس معنا در روانشناسی
با توجه به اهمیت روانشناختی “معناداری” تعاریف روشن و عملیاتی بودن این مفهوم باید در تحقیقات اساسی باشد. هنوز تعاریفی که از معنا وجود دارد با حدودی واگرا و مبهم است. به عنوان مثال، هاین و همکاران (۲۰۰۶) پیشنهاد میکنند که معنا ” چیزی است که چیزها را به روشهای مورد انتظار به چیزهای دیگر وصل میکند.” (صفحات ۹۰-۹۱) و باومیسر (۱۹۹۲) اظهار داشت که معنا ” نمایش ذهنی مشترک از روابط احتمالی در بین چیزها، وقایع و روابط” است. (صفحه ۱۵)، در حالی که هاینتزلمن و کینگ معتقدند که معنا یک تجربه ذهنی منسجم است(۲۰۱۴). محققان دیگر بر ارتباط بین معنا و مفاهیمی مانند رشد شخص، تعالی خود، و تحقق امکانات شخص تاکید میکنند (به عنوان مثال، دیسی و رایان ۲۰۰۰، کاسر و شلدون ۲۰۰۴، رایان و دیسی ۲۰۰۴.)
قاعده مندی- معنا
متاسفانه، بسیاری از موقعیت های زندگی، احساس معناداری افراد را در یک سطح خاص (به عنوان مثال احساس بیمعنا بودند در کاری که انجام میدهند) یا در یک سطح کلی تر (زندگی را به کلی بی معنا دیدن) به چالش میکشد. به عنوان نمونه، تهدید- معنایی یک “کلاسیک” معنای فانی بودن است – شرایطی که مردم به طور ضمنی یا صریح یادآور میشوند که خواهی نخواهی روزی خواهند مرد. (گرینبرگ و همکاران ۲۰۰۴) در کنار برجستگی فانی بودن به مثابه یک تهدید برای معنا، چندین عامل دیگر نیز شناسایی شده است که برای حص معناداری آدمیان و یا معنای زندگی مضر هستند، که از جمله آنها شک و تردید است. (ون دن بوس و همکاران) طرد (به عنوان مثال، کیس و ویلیامز ۲۰۰۴) تخطی از توقعات مختلف (به عنوان مثال، پرولکس و اینزلیچت ۲۰۱۲، راندلس و همکاران ۲۰۱۱، ماهر و همکاران ۲۰۱۳،۲۰۱۹) همچنین سرخوردگی (به عنوان مثال، ماهر و همکاران ۲۰۱۸).
جای تعجبی ندارد که مردم تلاش میکنند که با این تهدیدها مبارزه کننند. برای مثال، تئوری مدیریت ترور (گرینبرگ و همکاران ۲۰۰۴) بیان میدارد که مردم با تقویت پیروی از جهانبینی های فرهنگی مانند دین، ایدئولوژی یا هر گروه که ارزشمندی را برای آنها حفظ میکند، سعی در فهم معناداری زندگی، به ویژه در مواجهه با میرایی را داشته باشند. مردم مطرح میکنند که این کار را انجام میدهند چرا که این عقاید متعاقباً با ارائه احساس جاودانگی نمادین از معناداری محافظت میکند و به مردم کمک میکند که وجود فردی و محدود خود را “متعالی” کنند. به عنوان مثال، نکته برجسته میرائی این است که باعث افزایش تبعیت از جهانبینی های مملو از معناداری مانند دین (نورنزایان و هانسن ۲۰۰۶)، ایدئولوژی سیاسی (جوست و همکاران ۲۰۰۴)، و عقاید درون گروهی میشود (کاستانو و همکاران ۲۰۰۲). وقتی هدف در فرد باشد، زمانمندی زندگی در معرض تهدید قرار میگیرد، ممکن است به ظاهر به بقائی که در ایدئولوژی، گروه ها یا به معنای واقعی کلمه، جاودانگی ای که نوعی از زندگی پس از مرگ را وعده میدهد پناه برد.
هاین و همکاران در تلاش برای تدوین یک مدل مناسب “قاعده مندی – معنا” که فراتر از برجستگی میرایی است هستند.(۲۰۰۶) آنها “مدل ترمیم معناداری” خود را مطرح کردند. مردم سعی میکنند با استفاده از استراتژی های متنوعی از جمله تجدیدنظر در ساختارهای معنایی موجود و بازخوانی اهداف معنایی متناقض، معنای خود را حفظ و دوباره برقرار کنند. (برای بررسی اجمالی به پرولاکس و اینزلیچت ۲۰۱۲ مراجعه کنید) ترمیم استراتژی مهمی که آنها پیشنهاد میکنند “جبران سیال” است: تهدیدات موجود در یک حوزه (به عنوان مثال، میرائی) میتواند منجر به تقویت معنا در حوزه ای دیگر شود (به عنوان مثال، عزت نفس). فراتر از این مدل یا مدلهای مشابه، به ویژه در متن فصل حاضر، این ماهیت را در خود دارد که از دست دادن معنا، میتواند علت واکنشی جبران کننده باشد که به طور غیرمستقیم در ارتباط با علت فقدان معنا است، اما ممکن است معنا از میان منابع معنای جایگزین و کامل تقویت شود.
ملال و معنا
چگونه ملال با فقدان معنا در ارتباط است؟ برای توضیح رابطه بین معنا و ملال، تفکیکی بین معنای معرفت شناسانه و معنای غایت شناسانه میتواند مفید باشد. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۳)۱ معنای غایت شناسانه علاقمند به جنبه های عملکردی یک پدیدار یا اهدافی است که ممکن است در خدمت آن باشد؛ در ارتباط با پرسشهایی است که راجع به “چرا”یی میباشد که که یک شخص در فعالیت های خود ممکن است انجام دهد و یا یک عمل خاص به چه هدفی در خدمت گرفته شده است. این نوع معنایی غالباً وقتی که مردم فاقد هدف در افعال یا زندگی خود باشند به طور عمومی به چالش کشیده میشود، برای مثال از طریق تجربه تنهایی یا کاهش ارزش خود (بارو و رینون ۲۰۱۷، شیبرگ و همکاران ۲۰۱۸). فاکتورهای اصلی تعیین کننده، اگرچه مردم معنای عالی غایت شناسانه را به یک فعالیت خاص اختصاص دهند، هدف ارزشمندی است که به وسیله رفتار به کار گرفته میشود (مثلاً یک نتیجه مهم) و ابزارمندی رفتاری خاص در پرسش از دنباله آن هدف (مثلاً امکان رفتار تسهیل کننده هدف و بالا رفتن سرعت رویکردی به هدف) است. فقط وقتی ابزارمندی رفتار و ارزش هدف بالا باشد، افراد رفتاری خاص را معنادار تلقی میکنند (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۳). به عنوان مثال، در رمان مشهور کافکا (قصر)، شخصیت اصلی (ک) لازم است که از طریق بوروکراسی انبوه حرکت کند تا خدمات مساحی خود را برای شهر آغاز کند. ناکارآمدی کامل (یعنی ابزاری کم) این سیستم بوروکراتیک، تلاش (ک) را ظاهراً تمرین بیمعنایی تبدیل میکند. در واقع، پدیدارشناسی ملال سرشار از ویژگی هایی است که میتواند نشانگر عدم وجود ابزارهای رفتاری یا ارزش هدف است. به عنوان مثال، تکرار غیرقابل تغییر، یک نواختی و عدم وجود چالشی که بسیاری از کارهای کسل کننده را مشخص میکند. (به عنوان مثال، کلیری و همکاران ۲۰۱۶، سِنسون و همکاران ۱۹۹۲، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲) پیشنهاد میدهند که رفتاری که مورد نظر ماست (به اندازه کافی) به سمت هدف مورد نظر پیشرفت نمیکند. بعلاوه، عدم علاقه معمول به تعامل و توجه به ملال (به عنوان مثال، هانتر و ایستوود ۲۰۱۸، استارک و همکاران ۲۰۱۶، سوله و همکاران ۲۰۱۵) ممکن است بیانگر این باشد که ارزش هدف، که رفتار فعلی ظاهراً در خدمت آن است، اندک است. از این طریق، ملال به معنای فقدان معنای الهیاتی درک شده است.
معنای معرفت شناسانه مفهوماً متمایز از معنای غایت شناسانه است. مشغول بودن به معنای مفاهیم و اینکه چگونه این معانی ساخته شده است و چگونه آنها معتبر شده و یا محفوظ مانده اند (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۳، صفحه ۳۷۴) معنای معرفت شناسانه به طور معمول در زمینه انتظار تخلف یا مشاکل در فهم را مورد مطالعه قرار میدهد (جان اٌف-بولمان و یوپیک ۲۰۰۴، پرولاکس و اینزلیچت ۲۰۱۲، پرولاکس و هین ۲۰۱۰)، جایی که اختلالات در شاکله های موجود واکنشهای جبرانی را برانگیخته است. (به عنوان مثال، ماهر و همکاران ۲۰۱۳ و ۲۰۱۸، رندلز و همکاران ۲۰۱۱) شاید حداقل در چند مرحله، نفش ملال در ترک تحصیل و عدم حضور در کلاس نشان دهنده تناقضی بین انتظارات مردم از زندگی و واقعیت آن است (رِید ۲۰۰۶، شاهین و همکاران ۲۰۱۶) اگرچه فقدان معنای معرفت شناسانه ممکن است در مواردی با ملال در پیچد، اما ما دلایلی داریم که نشان میدهد که چالش های عاطفی در معنای غایت شناسانه به طور معمول محوری تر از چالشهای معنای معرفت شناسانه هستند. این از احساسات دیگری همچون شکاکیت، سر درگمی، عدم قطعیت فرا-شناختی و سرخوردگی متفاوت است، جایی که عدم بینش یا ناهماهنگی با انتظارات مردم در مرکز قرار میگیرد. (ماهر و همکاران ۲۰۱۹)۲
از آنجا که کمترین نوری در تاریکی به چشم میاید، ما استدلال میکنیم که احتمال ملال ناشی از فقدان هدف، امکاناتی برای رقیب خود ایجاد میکند: معنا. از این گذشته ادبیات مربوط به قاعده مندی- معنا حکایت از آن دارد که تهدیدات به ادراک معنای استخراج شده واکنشها جبران کننده است. (به عنوان مثال، جبران سیال، هاین و همکاران ۲۰۰۶) برای نگه داشتن یا به دست آوردن فهم معناداری. اگر ملال واقعاً بتواند به سلسله دیگر تهدیدهای معناداری بپیوندند، بنابراین این امکان را برای ملال و عواقبی که بسیار بیشتر از “صرف” روابط منفی و عواقبی که به طور معمول به آن منتسب میشود، باز میکند. علاوه بر این، وعده عواقب نتایج ناشی از ملال را که در خارج از زمینه ای خاص قرار دارند و موجب ملال حاد میشود را حفظ میکند. برای مثال، ملال ناشی از فعالیتهای مدرسه ممکن است در حوزه تأئید ارزشهای متصل به هویت اجتماعی شخصی باعث تلاش برای قاعده مندی-معنا شود.
ملال به مثابه یک نیروی انگیزشی
برای فهم اینکه چرا ممکن است در مورد نقش انگیزشی برای ملال گمانه زنی هایی شود، معمولاً باید درباره ارتباط بین احساس و انگیزه تامل کرد. هر دو اصطلاح (به طور خاص “احساسات” و “انگیزه”) ریشه های خود را در اصطلاح movere به معنای حرکت می یابند. نظریه های حس گذشته و معاصر این منشاء ها را ارج مینهند: به عنوان مثال تئوری بررسی حسی اثر شرر (۲۰۱۱) نشان میدهد که ارزیابی های شناختی که احساسات خاص را توصیف میکنند میتوانند واکنشهای رفتاری را برای حرکت به سمت جلو یا عقب از محرک استخراج کنند. به عنوان مثال لذت و نوستالژی باعث نزدیک شدن یا درگیر شدن با علت این احساسات میشوند (به ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹ مراجعه کنید)، در حالیکه احساساتی نظیر شرم و ترس تمایل به اجتناب دارند (لرنر و کلتنر ۲۰۰۱، اشمادر و لیکل ۲۰۰۶).
نقش انگیزشی احساس به ویژه در مدلهای خود-قاعده مندی “تلاشهایی که توسط خود انسان برای تغییر هر یک از حالات یا واکنشهای درونی” مشهود است (بایمیستر و واهس ۲۰۰۴، صفحه ۲). یک فرض مهم در نظریه پردازی خود-قاعده مندی حضور “حلقه های بازخورد” روانشناختی است که خود را از اختلاف بین یک ارزش درک شده (به عنوان مثال حالت فعلی) نسبت به برخی از استانداردهای مرجع داخلی (به عنوان مثال، یک هدف شخصی؛ کارور ۲۰۰۴) آگاه میکند. این فرایند بازخورد روانشناختی واکنشهایی را ایجاد میکند که با هدف کاهش یا جلوگیری از تفاوت بین وضعیت فعلی و مرجع داخلی صورت میگیرد و احساس نقش اساسی در این فرایند دارد. به طور خاص، احساسات مثبت به مثابه نشانه ای به خدمت گرفته میشود که فرد در حرکت به سمت استاندارد مرجع داخلی به جلو میرود، در حالی که احساسات منفی به عنوان نشانه ای به خدمت گرفته میشود که فرد آن نباشد (و یا کافی نباشد، راسموسن و همکاران، ۲۰۰۶). با تسهیل خود-قاعده مندی، احساسات میتوانند در نتیجه خود تعادلی (هوموتازیست) روانشناختی (به عنوان مثال، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹) باشند و این کار را از طریق رویکردی که ایجاد انگیزه رفتاری و یا اجتناب از آن را میکند صورت دهد ( فریگدا و همکاران ۱۹۸۹؛ ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۸).
خود-قاعده مندی و تاثیر ملال
ملال احتمالاً استثنائی مافوق نقش مهم خود-قاعده مندی احساسات نیست. در واقع، تحقیقات نشان میدهد افرادی که در حال تجربه ملال هستند (یعنی حالت ملال) گزارش میدهند که مرتباً به این فکر میکنند که چه مشاغل یا فعالیتهای جایگزینی برایشان وجود دارد که چالش بر انگیزتر یا با معناتر باشد. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱) در واقع اثر میهای چیکسنتمیهایی (۱۹۹۰) نشان میدهد که عدم تطابق بین درک کم چالشهای موجود در یک کار به نسبت توانایی شخص، که در حال حاضر دچار ملال و بی حوصلگی شده است، سبب میشود که شخص قصد آن کند که تلاشش را دو چندان کند تا بتواند از ملالی که دچارش است فرار کند.
تعدادی از مطالعات متأخر عواقب حضور انگیزه درملال را تائید میکند. در مجموعه آزمایشهای سانسون و همکاران (۱۹۹۲) نشان داده شده است که حالت ملال –که ناشی از انجام یک کار تکراری است- سبب افزایش استفاده از روشهایی برای تسهیل علاقه در انجام وظایف در دست کسل کننده است. به عنوان مثال، ملال سبب میشود که مردم تلاش کنند تا دلایلی را مطرح کنند که به هر حال مهم و جالب توجه باشد (به عنوان مثال، پذیرش این عقیده که وظیفه در خدمت منافع سلامتی است). در مجموعه دیگری از آزمایشات، اسمیت و همکاران (۲۰۰۹) مشاهده کردند که اشتغال به یک کار ملال آور، مردم را بر آن میدارد که تغیرات بیشتری در وظایف کوچک را قبول کنند چراکه قصد آنان برای علاقه مند ماندن است به ویژه وقتی که مردم پیشرفت تمرکز را اتخاذ کرده اند. به طور خاص، شرکت کنندگانی که تمرکز خود را برای دستیابی به نتایج مثبت اختصاص داده اند، احتمالاً در انجام کاری ملال آور مثل تایپ کردن حروف، احتمالاً با استفاده از اعراب گذاری کاری خلاقانه میکنند.
با تشخیص خصوصیات انگیزشی عمیق ملال، پیشنهادهای امیدبخش جدیدی برای فهم نتایج ملال ارائه میشود. نکته مهم، تحقیقات در مورد تجربیات با فقدان معنا در ارتباط است که از جمله آنها ملال است که نشان میدهد که فرایندهای قاعده مند با تجربه ای که تمرکزش بر خوشه چینی معنایی از فعالیتها یا زندگی به طور کلی است حاضر میشود. در واقع، تحقیقاتی که توسط سانسون و همکاران (۱۹۹۲) و اسمیت و همکاران (۲۰۰۹) انجام گرفته است نشان میدهد که ملال به افراد سیگنال میدهد که احتیاج به مشغول شدن به واکنشهایی دارند که کمک کند که آن فعالیتها جالب بمانند و به جستجوی ارزش اساسی در آن فعالیت کسل کننده پردازند، که این مسئله منعکس کننده تلاش کلی برای برقراری مجدد احساس معناداری است که فقدان آن وقتی که مردم کسل میشوند وجود دارد.
فرضیه قاعده مندی- معنای عملگرایانه
بر اساس این تصور که ملال دارای توارد ذهنی اگزیستانسیال با پیوندهای محکم به ادراک معنا و کارکردها به مثابه نیروی محرک است، تحقیقات ما بر اساس مفهوم قاعده مندی-معنای عملی یا فرضیه قاعده مندی-معنای عمل گرایانه بنا شده است (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱) با توجه به این گزارش، ملال این توانایی را دارد که به مردم برای تعقیب معنا کمک کند. ملال که شامل آگاهی ای عمیق از فقدان معنا یا هدف در اشتغالات فعلی فرد میشود، او را بر آن میدارد که به دنبال جستجوی مسیر های جایگزین که فعالیتهایی که به نظر بیشتر معنادار هستند و سپس فرد را به آن دسته از رفتارهایی که به مثابه ارائه حس هدفمندی فهمیده میشود، متعهد میسازد. با این حساب ملال را در نقشی شبیه به خرمگس در ضرب المثل سقراط، یعنی کسی که باعث میشود آتنیان از وضع موجود سوال کنند و در رفتار و عقاید خود را مورد تجدید نظر قرار دهند. ملال مردم را از چرت زدن معروف بیدار میکند و میل به چیزی ارزشمندتر از امور جاری را بیدار میکند. از این رو ملال کمکهایی به قاعده مندی یا حفظ تعامل در رفتاری که به مثابه معناداری تلقی میشود میکند.
با گذشت سالها، پژوهش در اصول فرضیه قاعده مندی-معنای عملگرایانه را مورد امتحان قرار داده است که میتواند در سه مولفه اصلی تقسیم شود: ۱) ملال در محیطهایی که بی معنا ارزیابی میشوند رشد میکند. ۲) ملال باعث میشود که شقهای معناداری مورد کاوش قرار بگیرد. ۳) منابع معنا مانع از ملال میشوند. در بخشهای بعدی، آثار تجربی و همبسته که باعث روشن شده این روند میشود را بررسی میکنیم.
اولین مولفه: محل سکونت ملال کمتر حد معنا است
اولین مولفه قاعده مندی- معنای عملگرایانه از ملال این است که فقدان معنای درک شده یا هدف، شرط لازم برای بروز ملال است (اما احتمالاً کافی نیست). مک دونالد و هالند(۲۰۰۲) با حمایت از این تصور دریافتند که افراد مستعد ملال، معنا و هدف کمتری را در زندگی خود گزارش میکنند. همواره، ملتون و شولنبرگ (۲۰۰۷) رابطه معکوس بین ملال و درک هدف زندگی را گزارش داده اند. از آن زمان، از یک طرف ارتباط بین وضع مخالف ملال و از طرف دیگر نشانه معنا یا هدف در زندگی، فرصتهای متعدد را تکرار میکند. (کالمن و همکاران ۲۰۱۹، فالمن و همکاران ۲۰۰۹، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲، ۲۰۱۶؛ ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳، ۲۰۱۹)
البته، صرفاً بر اساس وجود ارتباط بین (فقدان) معنا در زندگی و تنوع ملال، نباید به طور مستقیم استنتاج شود که حالت ملال در صورت عدم وجود معنا اتفاق میافتد. از این گذشته، این ارتباطات صرفاً بیانگر متغییرات در وضع یا گرایش است و نه بین تجربیات واقعی. خوشبختانه، مطالعات متعددی به بررسی بین ارتباط معناداری و حالت ملال پرداخته است. به عنوان مثال، فالمن و همکاران (۲۰۱۹) در پژوهش خود نشان دادند که ملال هنگام کاهش معنا در زندگی به طور تجربی افزایش میابد نسبت به کنترل کمترین حد معنا. علاوه بر این، آزمایشات نشان میدهد که فعالیت های بسیار کسل کننده (در مقابل کمترین حد یا نبود ملال) شامل فقدان درک معنا میشود. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱، موینیهان و همکاران ۲۰۱۷) بنابراین، به نظر میرسد که ملال در صورت عدم وجود معنا ملال به وقوع می پیوندد.)
شاید متقاعد کننده ترین شواهد از ارتباط صمیمی بین ملال و فقدان وجود درک معنا از مطالعاتی باشد که که در پی شناسایی خصوصیات اصلی ملال و به خصوص نسبت به سایر حالات تاثیر گذار بوده است. یکی از نخستین پژوهشات در مورد این مشخصات روانشناختی متمایز ملال در مقایسه با خصوصیات مخالف ملال، حالت ملال را اندازه میگیرد و حالت ملال را در برابر ناامیدی، خشم و اندوه اداره کرد. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲) این سه حالت منفی در حالی که از ملال متمایز هستند، پیدا شده اند و یا از نظر تئوری احتمالاً با ملال در ارتباط مثبت هستند؛ بنابراین ممکن است در شرایطی که ملال ظاهر میشود آنها نیز پدیدار شوند. (به عنوان مثال به روپ و ودانوویچ ۱۹۹۷؛ اسمیت و همکاران ۲۰۰۹، همچنین به ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱ مراجعه کنید) ما کشف کردیم که ملال منحصراً با تفکراتی درباره فقدان معنا یا هدف موقعیتی که ملال در آن رخ داده است مشخص میشود. این ملال متمایز از سه احساس دیگر است، که خصوصیت آن فقدان معنای درک شده کمتری را نشان میدهد. علاوه بر این، این یافته رویدادهای احساسی که شرکت کنندگان از حافظه به یاد میاورند (مطالعه ۱) همبستگی بین مواضع (مطالعه ۲) ارتباط بین حالت تجربیات(مطالعه ۳) و تجربه حالت در پاسخ به القاء تجربی (مطالعه ۴) مشاهده شد. کشفها با یافته های قبلی که توسط چان و همکاران (۲۰۱۸) گزارش داده شده بود سازگار است، چان کسی است که نقش معنا را موقعیتهای گذشته که سبب ملال شده بود، جمع آوری کرد است (مطالعه ۱) و در مطالعات روزانه خود وضعیت های فعلی (مطالعه ۲) بررسی کرده اند. این محققان دریافتند که آن وضعیتهایی که موجب ملال میشوند نیز به دلیل فقدان درک معناداری قویاً مشخص میشوند. بی معنا بودن وضعیتهایی که کسل کننده هستند در مقایسه با موقعیتهایی که به نظر میرسد کسل کننده نیستند، بلکه به جایش جذاب یا غم انگیز هستند یافت شد. علاوه بر این، ارتباط بین موقعیت ملال آور و عدم معناداری، پس از کنترل غم و عوامل مختلف شخصیتی مانند ویژگی ملال قابل توجه باقی میماند.
تحقیق بیشتر درباره مشخصات متمایز ملال و نقش معنای موجود در آن، نشان دهنده اهمیت کمبود معنا به عنوان ویژگی اصلی ملال به نسبت با سایر اشکال اثرگذار منفی است. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۷) با استفاده از رویکرد مقیاس بندی ای چند وجهی (کروسکال و ویش، ۱۹۷۸، ماهر و همکاران ۲۰۱۹، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۸) ما تحقیقی کردیم که ۱) اگر ملال میتواند به طور تجربی از طیفی از دیگر اشکال تاثیر منفی متمایز شود، و ۲) چه ویژگیهای شناختی و موثری از ملال این تفاوتها را مشخص میکند. ما هم زمان این مسئله را در سه سطح مورد بررسی قرار دادیم: تصور ناشیانه از ملال و دیگر احساسات (به عنوان مثال، درک افراد و اعتقادات ایشان درباره ملال؛ مطالعه ۱) حالت تجربیاتی که از ملال و دیگر احساسات دارند (مطالعه دوم)، و تفاوتهای فردی در تمایل افراد به تجربه ملال و احساسات دیگر (مطالعه سوم).
برای بررسی ادراکات سست بنیاد، ما از شرکت کنندگان خواستیم تا درک خود را از شباهتهایی که بین هر دو سنخ از احساسات که در زمره ملال است، مانند غم، عصبانیت، ناامیدی، ترس، انزجار، احساس افسردگی، گناه، شرم، پشیمانی و کلافگی را ارزیابی کنند. ما از این رده بندی های مشابه استفاده کردیم تا از نظر آماری یک فضای احساسات دو بعدی را ایجاد کنیم که در مجاورت هر دو احساس، شباهت درک شده آنها را نشان بدهد. روندی مشابه برای حالت و خصیصه های احساسات، مورد استفاده قرار گرفته شد به استثنای اینکه در اینجا ما به ترتیب به ارتباط بین وقوع حقیقی آنها در پاسخ به القاء احساسات یا بر اساس تعدد تجربه آنها در گذشته اعتماد کردیم. در مرحله دوم تجربی، ما از نظر آماری این فضای احساسات دو بعدی را با ویژگی هایی که در تحقیقات گذشته با ملال در تناسب است را نظیر، ظرفیت (منفی) برانگیختگی (حد کم)، کیفیت روابط اخلاقمند (حد بالا)، توجه (حد کم)، رقابت و سرانجام (حد کم)، معنا (حد کم) مورد تطبیق قرار دادیم. نتایج نشان داد که ملال در پیوستگی با فقدان توجه به معنای درک شده نسبت به سایر احساسات همبسته است. درک حد کم معنا تفاوتهای ملال و احساسات دیگر را به خوبی توضیح میدهد. همانطور فهمیدیم که معنا این نقش اساسی را در خصوصیات ملال در سطوح درک ناشیانه، حالت تجربیات، و تفاوتهای فردی ایفا کرده است. (به عنوان نمونه به شکل ۲.۱ برای حالت ملال مراجعه کنید) میتوان نتیجه گرفت که فقدان معنا نقش تعیین کننده ای در ملال دارد.
شکل۲.۱: موقعیت نسبی حالت ملال به عنوان احساس کم معنا است. توجه: فاصله بیشتر بین دو احساس نشانگر تفاوت آنها است؛ آنها در انزوائی نسبی رخ میدهند. مناطق خاکستری ۹۵% مناطق اعتماد را نشان میدهند. جهت بردار نشان دهنده جهت در فضایی است که با احساسات مشخص میشود که نسبتاً زیاد از آن ویژگی متاثر هستند؛ احساسات واقع در نقطه مقابل آن به نسبت از آن ویژگی کمتر دارند. طول بردار شبیه به سودمندی آن برای توصیف اختلافات بین احساسات است. طول بردارهای معنا و توجه به طور قابل توجهی در غیاب ملال کاهی می یابند، ارائه این موارد به ویژه برای درک آنچه که منحصراً ملال را توضیح میدهد مهم است.
ون تیلبورگ و ایگو (۲۰۱۷). ملال خواهان تفاوت است: تمایز از دیگر احساسات منفی. احساس، ۱۷ (۲)، ۳۰۹-۳۲۲. انجمن روانشناسان آمریکا. چاپ مجدد با اجازه.
دومین مولفه: ملال تحقیق برای مشارکت معنادار را به حرکت میاندازد
دومین مولفه گزارش قاعده-معنا این است که ملال تحقیق برای معنا را فرا میخواند. شواهد این فرایند به دو شکل ارائه میشود: ۱) یافته هایی که حکایت از آن دارد که ملال در جستجوی یک گزارش از خود را برای تعامل معنادار را پیشبینی یا افزایش میدهد و ۲) یافته ها حاکی از این استکه ملال عقاید پُرمعنا را قبول کرده یا تعامل در رفتار را پیشبینی میکند و به عنوان معنادار درک میکند.
طیف وسیعی از مطالعات نشان میدهد که ملال جستجوی معنا را افزایش میدهد. به عنوان مثال، آزمایشات نشان میدهد که کارهای کسل کننده (مثل، رونویسی کردن از یک متن یا چمنزنی یا فیلمهای آموزش کشاورزی؛ ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲، ۲۰۱۷، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹) میل مردم برای انجام کاری که بیشتر از اینها هدفمند باشد را افزایش میدهد. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲)، و جسجو برای معنا را افزایش میدهد (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳) علاوه بر این، مطالعات وابسته به این موضوع نشان میدهد که حالت ملال با تمایل به یافتن فعالیتهای هدفمند و معنادار همراه است (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱، مطالعه ۳) به طور مداوم مردم تمایل دارند که احساس کسلی کنند ( کافلن و همکاران ۲۰۱۹، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۶، مطالعه ۲ و ۳؛ ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹، مطالعه ۲، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳، مطالعه ۵) و برجستگی تجارب ملال در زندگی آنها (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲، مطالعه ۲، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹، مطالعه ۲) با جستجوی گزارش از خود برای معنا در زندگی رابطه مثبت دارد. مطالعات متعددی نشان میدهد که این تاثیرات علی و همبسته پس از کنترل سایر متغیرهای بالقوه مرتبط، مانند غم، عصبانیت، سرخوردگی، تأثیر مثبت، تاثیر منفی، نیاز به ساختار، نیاز به شناخت و به حضور معنا در زندگی اصرار دارد. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲؛ ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳؛ و تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۶) میتوان نتیجه گرفت که ادبیات برای فرضیه ای که ملال جستجو برای معنا را فرا میخواند را به طور قابل توجهی مورد حمایت قرار داده است.
آیا این جستجوی معنا میتواند در رفتارها یا تعهدات مشخص ما ظاهر شود؟ زمینه دوم در مطالعات ما نشان میدهد که چنین است. به عنوان مثال، به طور آزمایشی ملال القاء شده منجر به حمایت شدیدتر گروه کوچک (با هزینه های گروه های بزرگ) شد، که منبع ثابت معنا و هدف درک شده است (رایکر و همکاران ۱۹۹۵؛ سپیرز و همکاران ۲۰۰۴) و تهدید معانی را کاهش میدهد. (کاستانو و همکاران ۲۰۰۲) به طور خاص، ون تیلبورگ و ایگو (۲۰۱۱) دریافتند که شرکت کنندگان ایرلندی که زیاد احساس کسلی میکنند (در برابر کسانی که کم چنین احساسی دارند) متعاقباً ترجیح بیشتری برای نوشتن کلمه ایرلندی Eoin نسبت به معادل آن که Owen است را نشان دادند. علاوه بر این، شرکت کنندگانی که کسل تر هستند بیشتر با گروه های خود مشخص میشوند و نسبت به مدت مشابهی که یک گروه کوچک نژاد پرست متخلف نیاز دارد که در زندان بماند، نسبت به همان جرم که توسط یک عضو گروه نژاد پرست صورت میگرفت ملایم تر بودند. در یک آزمایش نهایی، شرکت کنندگان ایرلندی خوب رویی بیشتری را به شمروک Shamrock -که یک نماد ایرلندی است- به قیاس دیگر عکسها نسبت دادند، اثری که واسطی بین گسترش شرکت کنندگان برای جستجوی معنا بود.
علاوه بر تاثیری که ملال بر شناسایی اجتماعی از طریق جستجوی معنا میگذارد، عواقب دیگری از ملال نیز شناسایی شده اند که میتوانند از منظر جستجوی معنا تفسیر شوند. از جمله این موارد نوستالژی نیز است (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳) احساساس مربوط به خود که به عنوان سنتیمنتال (احساسات) و اشتیاق برانگیزی که برای گذشته است و شناخته میشود (ون تیلبوگ و همکاران ۲۰۱۸). نوستالژی احساساتی تلخ و شیرین است (هپر و همکاران ۲۰۱۲) که تاثیرات مثبت و منفی را در هم میآمیزد. این یک احساس متمایز است که شباهتهای سطحی که به ویژه با احساسات مثبت مانند عشق و غرور دارد را به اشتراک میگذارد (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹). نوستالژی از نظر روانشناختی افراد را با گذشته خود مرتبط میکند (سدیکیدز و همکاران ۲۰۱۵) و الهام بخش و مشوق خلاقیت نیز است (استفان و همکاران ۲۰۱۵، ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۵). از همه مهمتر اینکه نوستالژی درک از معنا در زندگی را افزایش داده و معنای تهدید را خنثی میکند (راتلدج و همکاران ۲۰۱۲) این کار را به وسیله تقویت درک ارتباط، با ارزش دادن به دیگران و یکی کردن گذشته و حال انجام میدهد. (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹) در واقع، ملال سبب وهمی نوستالژیک میشود که به نوبه خود حس معنایی را که در افراد دیگر که کسل شده اند را افزایش میکند (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳) بعلاوه، مردم از نوستالژی برای روبرو شدن با ملال استفاده میکنند، در واقع نوستالژی واسطه ای قرار میگیرد برای جستجوی معنایی برای ملال به وجود آمده ( شکل ۲.۲)
یکی دیگر از مهمترین منابع برای معنای زندگی باورهای سیاسی مردم است. مداوماً ما دریافتیم که ملال، اعتقادات سیاسی مردم را در ایجاد تضاد سیاسی تقویت میکند (ون تیلبورگ و ایگو، ۲۰۱۶، مطالعه ۱) متشابهاً کسانی که به راحتی کسل میشوند قهرمانان خود را سریعتر به عنوان منبعی برای معنا تصدیق میکنند. (کافلن و همکاران ۲۰۱۹) همچنین برای این منابع معنا، تاثیرات حالت ملال و مستعد کسل شدن از طریق آماری که با جستجوی افراد برای تعامل یا هدف معناداری ایجاد میشود به انجام میرسد. به همین ترتیب، یک منبع برجسته معنا در زندگی روزمره کمک به دیگران است (جوناس و همکاران ۲۰۰۲). متداوماً ما متوجه شدیم که دستیابی به معنا، هنگامی که افراد ملال را تجربه میکنند، چنین نیتهای رفتاری را توضیح میدهد. (ون تیلبورگ و ایگو، ۲۰۱۷) در یک آزمایش اولیه، متوجه شدیم که تجربه سبب تحریک ملال و بالارفتن تمایل مردم برای کمک مالی به موسسات خیریه میشود. مهمتر اینکه در پیگیری ای که در آزمایشی انجام دادیم متوجه شدیم که این تاثیر ملال توسط خیریه برای ایجاد معناداری واجد شرایط است. مخصوصاً ملال مادامی که در چهارچوب اهداف خیرخواهانه قرار گرفت به عنوان یک تلاش معنادار درک شد و سبب افزایش آن گردید. بنابراین ملال نیت های اجتماعی ای را ترویج میداد که فقط اگر خیربه به عنوان وسیله ای همچون اتومبیل برای انجام کاری معنادار در خدمت گرفته شود.
سومین مولفه: منابع معنا از ملال جلوگیری میکنند.
از آنجا که ملال، حداقل تا حدی، برای تنظیم اشتغال معنادار عمل میکند ممکن است این سوال پیش بیاید که آیا ملال هنگامی که افراد از فعالیتها و زندگی خود معنا را از این سو و آن سو جمع میکنند رخ میدهد یا نه. موافق با این مفهوم که ملال میتواند از طریق جستجوی معنا به افزایش معنا کمک کند، به نظر میرسد معنایی که از این پاسخهای تنظیم شده به دست آمده است باید ملالهای بعدی را خنثی و یا از بروز آن جلوگیری کند، بنابراین حلقه خود-تنظیمی بسته میشود. طبق اطلاعات ما تا کنون مطالعات اندکی به این جز اصلی پرداخته است.
شواهد اولیه مبنی بر اینکه منابع معنا میتوانند از ملال جلوگیری کنند توسط ون تیلبورگ و همکاران پیدا شد (۲۰۱۹)، کسی که دینداری را به عنوان یک مخزن معنای ادراک شده بررسی کرد. (اشتگر و همکاران، ۲۰۰۶) در آزمایش اول (مطالعه ۱) ما دریافتیم که کسانی که مذهبی هستند (در مقابل غیر مذهبیان) وقتی که از آنها خواستیم از روی منابع نوشتاری در مورد ماشین چمنزنی رونویسی کنند کمتر دچار ملال شدند. علاوه بر این، قدرت اعتقادات مذهبی که به عنوان یک متغیر دائمی عملیاتی میشود، به طور منفی همبسته به حالت ملال متعاقب است. یک آزمایش دیگر (مطالعه ۳) این یافته ها را تکرار کرد و نشان میداد که ارتباط بین دینداری و حالت ملال از نظر آماری توسط معنای درک شده شرکت کنندگان در زندگی صورت میگیرد: شرکت کنندگان متدین زندگی را معنادارتر میدانستند، که به نوبه خود میتوان پیشبینی کرد که میزان حالت ملال را کاهش میدهد. علاوه بر این، این مطالعات نشان میدهد که جلوگیری از ملال از طریق معنای ادراک شده ای که اعتقاد دینی به نوبه خود ارائه می دهد، منجر به جستجوی بی روحی برای معنا می شود. بنابراین دینداری به عنوان یک منبع مهم معنا، مانع از روند تنظیم- معنایی میشود که ملال آن را تحریک میکند.
حمایت بیشتر، تجربی بودن، برای این گزاره که رفتارها یا باورهای پرمعنا از ملال های بعدی جلوگیری میکند، ناشی از تحقیقات کافمن و همکاران است. (۲۰۱۹) ما دریافتیم که ملال خلقی با افزایش تائید قهرمانان در ارتباط است، که به عنوان معنای درک شده از زندگی میشناسیمش (به عنوان مثال، گرین و همکاران ۲۰۱۷؛ کین سلا و همکاران ۲۰۱۹)
در یک فرایند بازگشتی، معنایی در زندگی قهرمان تائید میکند به نوبه خود کاهش ملال را پیش بینی میکند. یافته های همگرا برای جلوگیری از ملال از سرشت رفتار معنادار و اعتقادی از تحقیقی ناشی میشود که در آن دریافتیم که اگر این آزمایش به شرکت کنندگان به عنوان وسیله ای بسیار مهم برای فهم ما و سوال علمی ای ارزشمند معرفی شود. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۹) این دو ویژگی متعاقب هدف، ابزاری بودن رفتار و ارزش هدف، اجزاء بنیادین درک معنادار رفتار هستند (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۳) در واقع، معناداری منتسب به این وظیفه واسطه کاهش عوامل ملال شد. به طول کلی، تحقیق در مورد سومین فرایند تشکیل دهنده نظریه عملی تنظیم کننده معنا، گرچه هنوز در دوره نابالغی است، اما دلگرم کننده است.
نظریه عمل گرایی:
خصوصیات ملال به عنوان یک پیشرو در تنظیم هدف ظاهر میشود؛ ملال باعث جستجوی معنایی میشود که منجر به رفتارهایی میشود که معنادار تر هستند و به نوبه خود از ملال جلوگیری میکنند. وضع عملگرایانه فرایند تنظیم کننده معنا، مرکزیت و تاکید موکدی را میطلبد. واضح است که موقعیت هایی وجود دارد که یافتن معنا را غیر ممکن، نا مطلوب و یا حتی تحت الشعاع انگیزه های ثانوی دیگری قرار میدهد. اشخاص هنگام جستجوی معنا به احتمال زیاد عملگرا هستند. اگر منبع معنایی به راحتی در دسترس باشد، پس ملال ممکن است یکی از عللی باشد که آن منبع معنایی را دنبال کنیم؛ و اگر نباشد ممکن است اقدامات جایگزین انجام شود. به عنوان مثال موینهان و همکاران (۲۰۱۵) دریافتند که شرکت کنندگانی که مجبور بودند یک فیلم مدیریتی کسل کننده را با موضوع “نحوه پرورش جانوران یا گیاهان آبزی” تماشا کنند، ذهن خود را با خوردن تنقلات از فیلم منحرف میکردند. این نشان میدهد که ملال ممکن است باعث شود که رفتار تکانشی، نسبت به منبع معنایی منحرف شده و موقتاً از حالت تهدید معنایی ناشی از آن موقعیت خارج شود. (موینهان و همکاران ۲۰۱۷)
حمایت از این نظریه که اشخاص تا حدودی در تلاش برای تنظیم معنای عملگرایانه هستند، از آزمایشاتی درباره نوستالژی و قصدهای اجتماعی در پاسخ به ملال آشکار شده است. برای مثال ما متوجه شدیم که نوستالژی – چاره ای قوی در برابر تهدیدهای-معنایی است – (راتلج و همکاران ۲۰۱۲) و هنگامی که از افراد خواسته شد که تلاش کنند تا خاطرات خود را به یاد بیاورند، واکنش به ملال افزایش یافت. (ون تیلبورگ و همکاران، مطالعه۱)
فراهم آوردن فرصتی برای تنظیم معنایی افراد کسل (به عنوان مثال به خاطر آوردن خاطرات) استفاده از نوستالژی را تسهیل می کند. به همچنین، متوجه شدیم که ملال میتواند تمایلات اجتماعی (به ویژه ابراز تمایل به کمک کردن به فقرا و خیریه ها را ) افزایش دهد اگر که آن خیریه برای ایجاد یک تفاوت (معنادار) و مفید شناخته شود. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۷) بنابراین آدمی در تعهد خود نسبت به رفتارهایی که بالقوه معنادار تحت ملال است، عملگرا هستند.
کلیتی از موضوعات برجسته و جهت گیری های آینده
تحقیقات در مورد ملال طی دهه های گذشته رابطه تنگاتنگ بین کسلی با معنای زندگی را به وضوح نشان میدهد. ملال با فقدان معنای ادراک شده همراه است. (به عنوان مثال، چان و همکاران ۲۰۱۸، فالمن و همکاران ۲۰۱۳، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲) این مسئله شامل بی معنایی وظایف هم میشود (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۹) و میتواند تا حد زیادی در فقدان معنا در زندگی افزایش یابد. (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۶) پیوند بین ملال و بی معنایی برای ملال به عنوان یک خصیصه وجود دارد همان طور که برای حالت اینچنین است. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۷) رویکرد ما به ملال متمرکز بر فرایند های تنظیمی است که هدف را برای نگهداری یا بازسازی کاملی از حس معنا داری به خدمت میگیرد. ما در این زمینه دو مسیر را از هم متمایز میکنیم. افراد کسل برای بازسازی به دنبال منابع معنایی میگردند. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۱) و معنابع معنایی میتوانند با ظهور ملال مقابله کنند. (ون تیلبورگ و همکاران ۲۰۱۳ و ۲۰۱۹)
پیوندهای تجربی نشان داده شده بین ملال و معنا، تصورات مربوط به ملال را فراتر از استدلالهای فلسفی ای که راه را برای این تحقیقات هموار میکند، پیش میبرد. با نشان دادن این پیوندها، تحقیقات درباره ملال همچنین از این مفهوم اصلی که معنا در زندگی مردم وجود دارد، پشتیبانی میکند؛ متغیر روانشناختی ای که از اهمیت به سزایی بهرهمند است. (هاینه و همکاران ۲۰۰۶، کینگ و همکاران ۲۰۱۶، ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲، اشتگر و همکاران ۲۰۰۹) شاید ملال یک متغیر تعیین کننده است – در میان سایر متغیر ها- و نقش برجسته ای را برای بدست آوردن تنظیم- معنا در فعالیت های زندگی روزمره بازی میکند.
آینده ملال معنادار است: برخی از مسیرهای بررسی نشده
فرضیه عملگرایانه تنظیم- معنایی که ما مطرح کرده ایم یکی از چندین رویکرد در مورد ملال است. به عنوان مثال، تحقیقات استوارت و دانکرت و همکاران آنها ارتباط ضروری بین توجه ( به شکست) و ملال را شناسایی کرده اند. الپیدرو گزارشی از ملال که متمرکز بر جنبه های هدایت-رفتار است را مطرح کرده است. علاوه بر این وست گیت و ویلسون (۲۰۱۸) مدل ملال را در معنا و اجزاء توجه (MAC) ارائه داده اند. فرضیه تنظیم- معنای عملی ما با گزارشهای دیگر چگونه مطابقت دارد؟ ما بر این باوریم که گرچه ممکن است تاکیدات فردی در هر یک از این رویکردها متفاوت باشد، اما دیدگاه همگرا درباره آنها نظری است که باعث میشود ملال را در بسیاری موارد در موقعیت خود تنظیمی قرار دهیم. در صورت واگرایی رویکردها، مکمل یکدیگر به نظر میایند. برای مثال، اگرچه فرضیه عملی تنظیم معنا عمدتاً بر توجه متمرکز نیست، بیتوجه به یک فعالیت ملال آور ممکن است در حالی که توجه به سمت دیگری سوق پیدا میکند جستجو برای معنا نیز به سویی دیگر روانه شود. (همچنین به ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۷ مراجعه کنید) علاوه بر این، ما پیشنهاد میکنیم رفتارهایی که از عملکرد هدایت کننده ملال ناشی میشوند، رفتارهایی هستند که افراد آنها را به عنوان معنادار درک میکند. (ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۳)
تحقیقات هنوز شرایطی را که در آن ملال فرایند جستجوی معنا را برمیانگیزاند در برابر شرایطی که ملال اجتناب از وضعیت بی معنایی را بر میانگیزاند را بررسی نکرده اند. (گلدنبرگ و همکاران ۲۰۰۶) ما فرض میکنیم که متغیرهای زمینه ای مانند در دسترس بودن منابع معنایی که افراد میتوانند از آن معنا را دریافت کنند از این نظر در مرکزیت هستند، اما همچنین سهولتی که افراد میتوانند به سویه ای از معنا منحرف شوند و حواسشان پرت شود نیز باید مد نظر قرار گرفته شود. (موینیهان و همکاران ۲۰۱۵، ۲۰۱۷، ۲۰۱۹) متغیرهای دیگر ممکن است با تفاوتهای فردی افراد در گرایشهای های انگیزشی مانند رویکردی که در مقابل جهت گیری های اجتنابی یا تفاوتهای فردی در تمرکز تنظیمی است همراه باشند (به عنوان مثال اسمیت و همکاران ۲۰۰۹)
منابع سمبولیک تنظیمی ملال: معنا به مثابه نکته ای در یک مورد
ملال در فرایند های اساسی خود تنظیمی دخیل است؛ مدیریت علایق، چالش و شاید برانگیختگی (اسوندسن، و همکاران ون تیلبورگ و ایگو ۲۰۱۲، وست گیت ۲۰۱۸) با این حال به نظر میرسد که ملال چیزی کمتر از معنای درک شده است از عنای زندگی است، و اگر بخواهیم از سخنان برخی از فلاسفه عاریت بگیریم باید بگوئیم که واقعیت ملال حتی ممکن است باعث آن شود که در ارزش وجود داشتن هم شک کنیم. (شوپنهاور ۱۸۵۱) به نظر میرسد ملال از یک سو، برخی از اساسی ترین فرایندهای روانشناختی و فیزیولوژیک را تنظیم میکند، و در سوی دیگر، یک تهدید وجودی میتواند باشد، حقیقت چیست؟ چگونه میتوان همزمان این احساس را به چنین نقشهای واگرا متهم کرد؟
ما ابتدا میخواهیم روشن کنیم که دخالت همزمان احساس در تنظیم منابع “اساسی” و “نمادین” غیر معمول نیست. به عنوان مثال حس انزجار و تنفر را در نظر بگیرید، این احساس مطمئناً برای تنظیم حس زوال و اضمحلال ضروری است؛ و به صورت خاص نپذیرفتن مزه کردن یک غذا. (مثلاً روزین ۱۹۹۶) با این حال، تنفر برای تنظیم واکنش به عصیانهای اخلاقی درک شده عمل میکند. (راسل و گینر-سورولا ۲۰۱۱) به نظر می رسد انزجار و فراتر از ریشه های اساسی آن، از طریق تکامل فرهنگی به مثابه احساسی گنجانده شده است که به طور گسترده تر “بیزاری” را در سطح نمادین تنظیم می کند. (روزین ۱۹۹۶)
آیا ممکن است مفهوم ملال به دلیل کاربردهای آن در کلمات نمادین انسان دزدیده شود و از عملکردهای اساسی آن فراتر رود؟ البته این سوالی است که پاسخ به آن دشوار است، به ویژه با توجه به مدخل نسبتاً متاخری که ملال در صحنه علم روانشناسی ایجاد کرده است. با این وجود، برخی از شواهد اولیه نشان میدهد که بسته به در دسترس بودن، ملال میتواند باعث دستیابی به منابع “پیش-نمادین” (اساسی) و منابع نمادین شود. (موینیهان و همکاران ۲۰۱۵ و ۲۰۱۷) به طور خاص، عملکرد اصلی تنظیم کننده ملال، کاری است که شخص را در جهت تشویق به فعالیت در مناطق ناشناخته، با این چشم اندار (مخاطره آمیز) که دسترسی به منابع جدید یا غیر قابل رقابت به دست میاید، ترغیب میکند. در دنیای منابع نمادین، این انگیزه اساسی (اکتشاف) ممکن است برای جستجوی معنا، شاید در اکتساب دانش، تشویق یادگیری خلاف عرف و ارتقاء خلاقیت به خدمت گرفته شود. یک حیوان در قفس ممکن است سعی کند با فرار کردن، بازی کردن، غذا خوردن و جفت گذاری از وجود کسل کننده خود فرار کند. انسان زنجیر شده گرفتار در غار (جمهوری، افلاطون) ممکن است با جستجوی معنا در نور، از بازی سایه ها که همیشگی است و سبب ملال او شده است رها شود. آنچه که این زندانیان در غار را با هم متحد میکند شاید ملال آنها باشد.
پانویس:
۱-قسمتی از ابهام در تعاریف روانشناختی معنا را میتوان با استفاده از اصطلاحات خاصی مانند معقولیت (معنای معرفت شناسانه) و هدفمند بودن (معنای غایت شناسانه) برطرف کرد.
۲- در حالیکه تمایز میان معنای غایت شناسانه و معرفت شناسانه مفهوماً مفید است، اما نباید به عنوان شاهدی تفسیر کرد که این “اَشکال” معنایی مستقل از یکدیگر دارند. در عوض این اَشکال از معنا ممکن است از نظر تجربی تمییز دادن آنها دشوار باشد (نگاه کنید به کانتاررو و همکاران. کتاب نیاز به ایجاد فهم : توسعه و اعتبار یک مقیاس جدید و اینکه بعضی از مردم نیاز به فهم بیشتری دارند: مطالعه اکتشافی تفاوتهای فردی در نیاز به ایجاد فهم، هر دو نسخه در دست بررسی است، ۲۰۱۹) و تهدیدهایی که هر یک گرایش به پاسخهایی جبران کننده دارند (به عنوان مثال، ماهر و همکاران ۲۰۱۸)
منابع:
Adler, M. G., & Fagley, N. S. (2005). Appreciation: Individual differences in finding value and
meaning as a unique predictor of subjective well-being. Journal of Personality, 73(1), 79–۱۱۴.
https://doi.org/10.1111/j.1467-6494.2004.00305.x.
Baumeister, R. F. (1992). Meaning of life. New York, NY: The Guilford Press.
Baumeister, R. F., & Vohs, K. D. (2004). Handbook of self-regulation: Research, theory, and
applications. New York, NY: The Guilford Press.
Blaszczynski, A., McConaghy, N., & Frankova, A. (1990). Boredom proneness in pathological
gambling. Psychological Reports, 67(1), 35–۴۲. https://doi.org/10.2466/pr0.67.5.35-42.
Bonebright, C. A., Clay, D. L., & Ankenmann, R. D. (2000). The relationship of workaholism
with work-life conflict, life satisfaction, and purpose in life. Journal of Counseling Psychology,
47(4), 469–۴۷۷. https://doi.org/10.1037/0022-0167.47.4.469.
Burrow, A. L., & Rainone, N. (2017). How many likes did I get? Purpose moderates links between
positive social media feedback and self-esteem. Journal of Experimental Social Psychology,
69, 232–۲۳۶. https://doi.org/10.1016/j.jesp.2016.09.005.
Carver, C. S. (2004). Negative affects deriving from the behavioral approach system. Emotion, 4
(1), 3–۲۲. https://doi.org/10.1037/1528-3542.4.1.3.
Case, T. I., & Williams, K. D. (2004). Ostracism: A metaphor for death. In J. Greenberg, S.
- Koole, & T. Pyszczynski (Eds.), Handbook of experimental existential psychology (pp. 336–
۳۶۸). New York: Guilford Press.
Castano, E., Yzerbyt, V., Paladino, M. P., & Sacchi, S. (2002). I belong, therefore, I exist: Ingroup
identification, ingroup entitativity, and ingroup bias. Personality and Social Psychology
Bulletin, 28(2), 135–۱۴۳. https://doi.org/10.1177/0146167202282001.
Chan, C. S., Van Tilburg, W. A. P., Igou, E. R., Poon, C. Y. S., Tam, K. Y. Y., Wong, W., et al.
(2018). Situational meaninglessness and state boredom: Cross-sectional and
experience-sampling findings. Motivation and Emotion, 42(471), 555–۵۶۵. https://doi.org/10.
1007/s11031-018-9693-3.
Chin, A., Markey, A., Bhargava, S., Kassam, K. S., & Loewenstein, G. (2017). Bored in the USA:
Experience sampling and boredom in everyday life. Emotion, 17(2), 359–۳۶۸. https://doi.org/
10.1037/emo0000232.
Cleary, M., Sayers, J., Lopez, V., & Hungerford, C. (2016). Boredom in the workplace: Reasons,
impact, and solutions. Issues in Mental Health Nursing, 37(2), 83–۸۹. https://doi.org/10.3109/
01612840.2015.1084554.
Coughlan, G., Igou, E. R., Van Tilburg, W. A. P., Kinsella, E. L., & Ritchie, T. D. (2019). On
boredom and perception of heroes: A meaning-regulation approach to heroism. Journal of
Humanistic Psychology, 59, 455–۴۷۳. https://doi.org/10.1111/jtsb.12094.
Csíkszentmihályi, M. (1990). The domain of creativity. Thousand Oaks, CA: Sage Publications
Inc.
Cummings, M. L., Mastracchio, C., Thornburg, K. M., & Mkrtchyan, A. (2013). Boredom and
distraction in multiple unmanned vehicle supervisory control. Interacting with Computers, 25
(1), 34–۴۷. https://doi.org/10.1093/iwc/iws011.
Dahlen, E. R., Martin, R. C., Ragan, K., & Kuhlman, M. M. (2004). Boredom proneness in anger
and aggression: Effects of impulsiveness and sensation seeking. Personality and Individual
Differences, 37(8), 1615–۱۶۲۷. https://doi.org/10.1016/j.paid.2004.02.016.
Debats, D. L., Van der Lubbe, P. M., & Wezeman, F. R. A. (1993). On the psychometric
properties of the Life Regard Index (LRI): A measure of meaningful life. Personality and
Individual Differences, 14(2), 337–۳۴۵. https://doi.org/10.1016/0191-8869(93)90132-M.
Deci, E. L., & Ryan, R. M. (2000). The “what” and “why” of goal pursuits: Human needs and the
self-determination of behavior. Psychological Inquiry, 11(4), 227–۲۶۸. https://doi.org/10.1207/
S15327965PLI1104_01.
Denny, K. N., Loth, K., Eisenberg, M. E., & Neumark-Sztainer, D. (2013). Intuitive eating in
young adults. Who is doing it, and how is it related to disordered. Appetite, 60(1), 13–۱۹.
https://doi.org/10.1016/j.appet.2012.09.029.
Eastwood, J. D., Frischen, A., Fenske, M. J., & Smilek, D. (2012). The unengaged mind: Defining
boredom in terms of attention. Perspectives on Psychological Science, 7(5), 482–۴۹۵. https://
doi.org/10.1177/1745691612456044.
Elpidorou, A. (2014). The bright side of boredom. Frontiers in Psychology, 5, 1245. https://doi.
org/10.3389/fpsyg.2014.01245.
Elpidorou, A. (2017). The moral dimensions of boredom: A call for research. Review of General
Psychology, 21(1), 30–۴۸. https://doi.org/10.1007/s10746-013-9298-5.
Elpidorou, A. (2018a). The bored mind is a guiding mind: Toward a regulatory theory of boredom.
Phenomenology and the Cognitive Sciences, 17(3), 455–۴۸۴. https://doi.org/10.1007/s11097-
017-9515-1.
Elpidorou, A. (2018b). The good of boredom. Philosophical Psychology, 31(3), 323–۳۵۱. https://
doi.org/10.1080/09515089.2017.1346240.
Fahlman, S. A., Mercer, K. B., Gaskovski, P., Eastwood, A. E., & Eastwood, J. D. (2009). Does a
lack of life meaning cause boredom? Results from psychometric, longitudinal, and
experimental analyses. Journal of Social and Clinical Psychology, 28, 307–۳۴۰. https://doi.
org/10.1521/jscp.2009.28.3.307.
Fahlman, S. A., Mercer-Lynn, K. B., Flora, D. B., & Eastwood, J. D. (2013). Development and
validation of the multidimensional state boredom scale. Assessment, 20(1), 68–۸۵. https://doi.
org/10.1177/1073191111421303.
Farmer, R., & Sundberg, N. D. (1986). Boredom proneness—The development and correlates of a new scale. Journal of Personality Assessment, 50(1), 4–۱۷. https://doi.org/10.1207/
s15327752jpa5001_2.
Ferrari, J. R., O’Callaghan, J., & Newbegin, I. (2005). Prevalence of procrastination in the United
States, United Kingdom, and Australia: Aarousal and avoidance delays among adults. North
American Journal of Psychology, 7, 1–۶.
Frijda, N. H., Kuipers, P., & Ter Schure, E. (1989). Relations among emotion, appraisal, and
emotional action readiness. Journal of Personality and Social Psychology, 57(2), 212–۲۲۸.
https://doi.org/10.1037/0022-3514.57.2.212.
Fromm, E. (1968). The revolution of hope. Toward a humanized technology. New York, NY:
Harper & Row.
Fromm, E. (1973). The anatomy of human destructiveness. New York, NY: Holt, Rinehart, &
Winston.
Geana, A., Wilson, R., Daw, N. D., & Cohen, J. (2016). Boredom, information-seeking and
exploration. In A. Papafragou, D. Grodner, D. Mirman, & J. C. Trueswell (Eds.), Proceedings
of the Cognitive Science Society (pp. 1751–۱۷۵۶). Austin, TX: Cognitive Science Society.
Goldberg, Y. K., Eastwood, J. D., LaGuardia, J., & Danckert, J. (2011). Boredom: An emotional
experience distinct from apathy, anhedonia, or depression. Journal of Social and Clinical
Psychology, 30(6), 647–۶۶۶. https://doi.org/10.1521/jscp.2011.30.6.647.
Goldenberg, J. L., Kosloff, S., & Greenberg, J. (2006). Existential underpinnings of approach and
avoidance of the physical body. Motivation and Emotion, 30(2), 127–۱۳۴. https://doi.org/10.
1007/s11031-006-9023-z.
Gordon, A., Wilkinson, R., McGown, A., & Jovanoska, S. (1997). The psychometric properties of
the Boredom Proneness Scale: An examination of its validity. Psychological Studies, 42, 85–
- https://doi.org/10.2466/PMS.71.7.963-966.
Green, J., Van Tongeren, D., Cairo, A., & Hagiwara, N. (2017). Heroism and the pursuit of
meaning. In S. T. Allison, G. R. Goethals, & R. M. Kramer (Eds.), Handbook of heroism and
heroic leadership (pp. 507–۵۲۴). New York, NY: Routledge.
Greenberg, J., Koole, S. L., & Pyszczynski, T. (2004). Handbook of experimental existential
psychology. New York, NY: The Guilford Press.
Heine, S. J., Proulx, T., & Vohs, K. D. (2006). The meaning maintenance model: On the coherence of social motivations. Personality and Social Psychology Review, 10(2), 88–۱۱۰. https://doi.org/10.1207/s15327957pspr1002_1.
Heintzelman, S. J., & King, L. A. (2014). (The feeling of) meaning-as-information. Personality
and Social Psychology Review, 18(2), 153–۱۶۷. https://doi.org/10.1177/1088868313518487.
Hepper, E. G., Ritchie, T. D., Sedikides, C., & Wildschut, T. (2012). Odyssey’s end: Lay
conceptions of nostalgia reflect its original Homeric meaning. Emotion, 12(1), 102–۱۱۹.
https://doi.org/10.1037/a0025167.
Hunter, A., & Eastwood, J. D. (2018). Does state boredom cause failures of attention? Examining the relations between trait boredom, state boredom, and sustained attention. Experimental Brain Research, 236(9), 2483–۲۴۹۲. https://doi.org/10.1007/s00221-016-4749-7.
Iso-Ahola, S. E., & Crowley, E. D. (1991). Adolescent substance abuse and leisure boredom.
Journal of Leisure Research, 23(3), 260–۲۷۱. https://doi.org/10.1080/00222216.1991.
11969857.
Janoff-Bulman, R., & Yopyk, D. K. (2004). Random outcomes and valued commitments:
Existential dilemmas and the paradox of meaning. In J. Greenberg, S. L. Koole, & T. Pyszczynski (Eds.), Handbook of experimental existential psychology (pp. 122–۱۳۸). New
York, NY: The Guilford Press.
Jonas, E., Schimel, J., Greenberg, J., & Pyszczynski, T. (2002). The Scrooge effect: Evidence that
mortality salience increases prosocial attitudes and behavior. Personality and Social Psychology Bulletin, 28(10), 1342–۱۳۵۳. https://doi.org/10.1177/014616702236834.
Jost, J. T., Fitzsimons, G., & Kay, A. C. (2004). The ideological animal. In J. Greenberg, S. L. Koole, & T. Pyszczynski (Eds.), Handbook of experimental psychology (pp. 263–۲۸۳). New
York, NY: The Guilford Press.
Kasser, T., & Sheldon, K. M. (2004). Nonbecoming, alienated becoming, and authentic becoming: A goal-based approach. In J. Greenberg, S. L. Koole, & T. Pyszczynski (Eds.), Handbook of experimental existential psychology (pp. 480–۴۹۳). New York, NY: The Guilford Press.
Kellett, S., & Gross, H. (2006). Addicted to joyriding? An exploration of young offenders’
accounts of their car crime. Psychology, Crime and Law, 12(1), 39–۵۹. https://doi.org/10.1080/
10683160512331316343.
Kierkegaard, S. (1852). The rotation of crops: A venture in a theory of social prudence. Søren
Kierkegaard. https://www.sorenkierkegaard.nl/. Accessed 26 Feb 2019.
King, L. A., Heintzelman, S. J., & Ward, S. J. (2016). Beyond the search for meaning: A
contemporary science of the experience of meaning in life. Current Directions in
Psychological Science, 25(4), 211–۲۱۶. https://doi.org/10.1177/0963721416656354.
Kinsella, E. L., Igou, E. R., & Ritchie, T. D. (2019). Heroism and the pursuit of a meaningful life.
Journal of Humanistic Psychology, 59, 474–۴۹۸. https://doi.org/10.1177/0022167817701002.
Kruskal, J. B., & Wish, M. (1978). Multidimensional scaling. Newbury Park, CA: Sage
Publications Inc.
Larson, R. W., & Richards, M. H. (1991). Boredom in the middle school years: Blaming schools
versus blaming students. American Journal of Education, 99(4), 418–۴۴۳. https://doi.org/10.
1086/443992.
Leary, M. R., Rogers, P. A., Canfield, R. W., & Coe, C. (1986). Boredom in interpersonal
encounters: Antecedents and social implications. Journal of Personality and Social
Psychology, 51(5), 968–۹۷۵. https://doi.org/10.1037/0022-3514.51.5.968.
Lerner, J. S., & Keltner, D. (2001). Fear, anger, and risk. Journal of Personality and Social
Psychology, 81(1), 146–۱۵۹. https://doi.org/10.1037//O022-3514.81.1.146.
MacDonald, D. A., & Holland, D. (2002). Spirituality and boredom proneness. Personality and
Individual Differences, 32(6), 1113–۱۱۱۹. https://doi.org/10.1016/S0191-8869(01)00114-3.
Maher, P. J., Van Tilburg, W. A. P., & Van Den Tol, A. J. M. (2013). Meaning in music:
Deviations from expectations in music prompt outgroup derogation. European Journal of
Social Psychology, 43(6), 449–۴۵۴. https://doi.org/10.1002/ejsp.1969.
Maher, P. J., Igou, E. R., & Van Tilburg, W. A. P. (2018). Brexit, Trump, and the polarizing effect
of disillusionment. Social Psychological and Personality Science, 9(2), 205–۲۱۳. https://doi.
org/10.1177/1948550617750737.
Maher, P. J., Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2019). Lost in multidimensional space:
Epistemic motivations define and distinguish negative affect. Personality and Social
Psychology Bulletin, 45, 1409–۱۴۲۴. https://doi.org/10.1177/0146167219833395 .
Malkovsky, E., Merrifield, C., Goldberg, Y., & Danckert, J. (2012). Exploring the relationship
between boredom and sustained attention. Experimental Brain Research, 221(1), 59–۶۷.
https://doi.org/10.1007/s00221-012-3147-z.
Mann, S., & Robinson, A. (2009). Boredom in the lecture theatre: An investigation into the
contributors, moderators and outcomes of boredom amongst university students. British
Educational Research Journal, 35(2), 243–۲۵۸. https://doi.org/10.1080/01411920802042911.
Martin, M., Sadlo, G., & Stew, G. (2006). The phenomenon of boredom. Qualitative Research in
Psychology, 3(3), 193–۲۱۱. https://doi.org/10.1191/1478088706qrp066oa.
Melton, A. M., & Schulenberg, S. E. (2007). On the relationship between meaning in life and
boredom proneness: Examining a logotherapy postulate. Psychological Reports, 101(3 Pt 2),
1016–۱۰۲۲. https://doi.org/10.2466/pr0.101.4.1016-1022.
Mikulas, W. L., & Vodanovich, S. J. (1993). The essence of boredom. The Psychological Record,
43, 3–۱۲.
Moynihan, A. B., Van Tilburg, W. A. P., Igou, E. R., Wisman, A., Donnelly, A. E., & Mulcaire,
- B. (2015). Eaten up by boredom: Consuming food to escape awareness of the bored self.
Frontiers in psychology, 6, 369. https://doi.org/10.3389/fpsyg.2015.00369.
Moynihan, A. D., Igou, E. R., & Van Tilburg, W. A. P. (2017). Boredom increases impulsiveness:
A meaning-regulation perspective. Social Psychology, 48(5), 293–۳۰۹. https://doi.org/10.1027/
1864-9335/a000317.
Moynihan, A. B., Igou, E. R., & Van Tilburg, W. A. P. (2019). Lost in the crowd: Conformity as
escape following disbelief in free will. European Journal of Social Psychology, 49(3), 504–
- https://doi.org/10.1002/ejsp.2499.
Norenzayan, A., & Hansen, I. G. (2006). Belief in supernatural agents in the face of death.
Personality and Social Psychology Bulletin, 32(2), 174–۱۸۷. https://doi.org/10.1177/
0146167205280251.
Proulx, T., & Heine, S. J. (2010). The Frog in Kierkegaard’s Beer: Finding meaning in the
threat-compensation literature. Social and Personality Psychology Compass, 4(10), 889–۹۰۵.
https://doi.org/10.1111/j.1751-9004.2010.00304.x.
Proulx, T., & Inzlicht, M. (2012). The five “A” s of meaning maintenance: Finding meaning in the
theories of sense-making. Psychological Inquiry, 23(4), 317–۳۳۵. https://doi.org/10.1080/
1047840X.2012.702372.
Randles, D., Proulx, T., & Heine, S. J. (2011). Turn-frogs and careful-sweaters: Non-conscious
perception of incongruous word pairings provokes fluid compensation. Journal of
Experimental Social Psychology, 47(1), 246–۲۴۹. https://doi.org/10.1016/j.jesp.2010.07.020.
Rasmussen, H. N., Wrosch, C., Scheier, M. F., & Carver, C. S. (2006). Self-regulation processes
and health: The importance of optimism and goal adjustment. Journal of Personality, 74(6),
1721–۱۷۴۸. https://doi.org/10.1111/j.1467-6494.2006.00426.x.
Reicher, S. D., Spears, R., & Postmes, T. (1995). A social identity model of deindividuation
phenomena. European Review of Social Psychology, 6(1), 161–۱۹۸. https://doi.org/10.1080/
14792779443000049.
Reid, K. (2006). Raising school attendance: A case study of good practice in monitoring and
raising standards. Quality Assurance in Education, 14(3), 199–۲۱۶. https://doi.org/10.1108/
09684880610678531.
Routledge, C., Wildschut, T., Sedikides, C., Juhl, J., & Arndt, J. (2012). The power of the past:
Nostalgia as a meaning-making resource. Memory, 20(5), 452–۴۶۰. https://doi.org/10.1080/
09658211.2012.677452.
Rozin, P. (1996). Towards a psychology of food and eating: From motivation to module to model to marker, morality, meaning, and metaphor. Current Directions in Psychological Science, 5 (1), 18–۲۴. https://doi.org/10.1111/1467-8721.ep10772690.
Rupp, D. E., & Vodanovich, S. J. (1997). The role of boredom proneness in self-reported anger
and aggression. Journal of Social Behavior and Personality, 12(4), 925–۹۳۶.
Russell, P. S., & Giner-Sorolla, R. (2011). Moral anger, but not moral disgust, responds to
intentionality. Emotion, 11(2), 233–۲۴۰. https://doi.org/10.1037/a0022598.
Ryan, R. M., & Deci, E. L. (2004). Autonomy is no illusion: Self-determination theory and the
empirical study of authenticity, awareness, and will. In J. Greenberg, S. L. Koole, & T. Pyszczynski (Eds.), Handbook of experimental existential psychology (pp. 449–۴۷۹). New
York, NY: The Guilford Press.
Sahin, S., Arseven, Z., & Kiliç, A. (2016). Causes of student absenteeism and school dropouts.
International Journal of Instruction, 9(1), 195–۲۱۰. https://doi.org/10.12973/iji.2016.9115a.
Sansone, C., Weir, C., Harpster, L., & Morgan, C. (1992). Once a boring task always a boring
task? Interest as a self-regulatory strategy. Journal of Personality and Social Psychology, 63
(3), 379–۳۹۰. https://doi.org/10.1037/0022-3514.63.3.379.
Scherer, K. R. (2001). Appraisal considered as a process of multilevel sequential checking. In K.
- Scherer, A. Schorr, & R. Johnstone (Eds.), Appraisal processes in emotion. Theory,
Methods, Research (pp. 92–۱۲۰). New York, NY: Oxford University Press.
Schmader, T., & Lickel, B. (2006). The approach and avoidance function of guilt and shame
emotions: Comparing reactions to self-caused and other-caused wrongdoing. Motivation and
Emotion, 30(1), 42–۵۵. https://doi.org/10.1007/s11031-006-9006-0.
Schopenhauer, A. (1851 [2009]). The essays of Arthur Schopenhauer. BiblioBazaar. https://books.google.ie/books?id=5eWCI1UjvikC&lpg=PP1&pg=PP1#v=onepage&q&f=false Accessed 26 Feb 2018.
Sedikides, C., Wildschut, T., Routledge, C., & Arndt, J. (2015). Nostalgia counteracts
self-discontinuity and restores self-continuity. European Journal of Social Psychology, 45
(1), 52–۶۱. https://doi.org/10.1002/ejsp.2073.
Sjöberg, M., Beck, I., Rasmussen, B. H., & Edberg, A. K. (2018). Being disconnected from life:
meanings of existential loneliness as narrated by frail older people. Aging and Mental Health,
22(10), 1357–۱۳۶۴. https://doi.org/10.1080/13607863.2017.1348481.
Smith, J. L., Wagaman, J., & Handley, I. M. (2009). Keeping it dull or making it fun: Task
variation as a function of promotion versus prevention focus. Motivation and Emotion, 33,
150–۱۶۰. https://doi.org/10.1007/s11031-008-9118-9.
Sommers, J., & Vodanovich, S. J. (2000). Boredom proneness: Its relationship to
psychological-and physical-health symptoms. Journal of Clinical Psychology, 56(1), 149–
- https://doi.org/10.1002/(SICI)1097-4679(200001)56:13.0.
Spears, R., Scheepers, D., Jetten, J., Doosje, B., Ellemers, N., & Postmes, T. (2004). Entitativity,
group distinctiveness, and social identity: Getting and using social structure. In V. Yzerbyt, C.
- Judd, & O. Corneille (Eds.), The psychology of group perception: Perceived variability,
entitativity, and essentialism (pp. 293–۳۱۶). New York, NY: Psychology Press.
Steger, M. F., Frazier, P., Oishi, S., & Kaler, M. (2006). The meaning in life questionnaire:
Assessing the presence of and search for meaning in life. Journal of Counseling Psychology,
53(1), 80–۹۳. https://doi.org/10.1037/0022-0167.53.1.80.
Steger, M. F., Kashdan, T. B., Sullivan, B. A., & Lorentz, D. (2008). Understanding the search for
meaning in life: Personality, cognitive style, and the dynamic between seeking and
experiencing meaning. Journal of Personality, 76(2), 199–۲۲۸. https://doi.org/10.1111/j.
1467-6494.2007.00484.x.
Steger, M. F., Oishi, S., & Kashdan, T. B. (2009). Meaning in life across the life span: Levels and
correlates of meaning in life from emerging adulthood to older adulthood. The Journal of
Positive Psychology, 4(1), 43–۵۲. https://doi.org/10.1080/17439760802303127.
Stephan, E., Sedikides, C., Wildschut, T., Cheung, W. Y., Routledge, C., & Arndt, J. (2015).
Nostalgia-evoked inspiration: Mediating mechanisms and motivational implications.
Personality and Social Psychology Bulletin, 41(10), 1395–۱۴۱۰. https://doi.org/10.1177/
0146167215596985.
Struk, A. A., Scholer, A. A., & Danckert, J. (2016). A self-regulatory approach to understanding
boredom proneness. Cognition and Emotion, 30(8), 1388–۱۴۰۱. https://doi.org/10.1080/
02699931.2015.1064363.
Sulea, C., Van Beek, I., Sarbescu, P., Virga, D., & Schaufeli, W. B. (2015). Engagement,
boredom, and burnout among students: Basic need satisfaction matters more than personality
traits. Learning and Individual Differences, 42, 132–۱۳۸. https://doi.org/10.1016/j.lindif.2015.
08.018.
Svendsen, L. (2005). A philosophy of boredom. London: Reaktion Books.
Thiele, L. P. (1997). Postmodernity and the routinization of novelty: Heidegger on boredom and
technology. Polity, 29, 489–۵۱۷.
Van den Bos, K., Poortvliet, P. M., Maas, M., Miedema, J., & Van den Ham, E. J. (2005). An
enquiry concerning the principles of cultural norms and values: The impact of uncertainty and
mortality salience on reactions to violations and bolstering of cultural worldviews. Journal of
Experimental Social Psychology, 41(2), 91–۱۱۳. https://doi.org/10.1016/j.jesp.2004.06.001.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2011a). On boredom and social identity: A pragmatic
meaning-regulation approach. Personality and Social Psychology Bulletin, 37(12), 1679–۱۶۹۱.
https://doi.org/10.1177/0146167211418530.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2011b). On the meaningfulness of existence: When life
salience boosts adherence to worldviews. European Journal of Social Psychology, 41(6), 740–
- https://doi.org/10.1002/ejsp.819.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2012). On boredom: Lack of challenge and meaning as
distinct boredom experiences. Motivation and Emotion, 36(2), 181–۱۹۴. https://doi.org/10.
1007/s11031-011-9234-9.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2013). On the meaningfulness of behavior: An expectancy
x value approach. Motivation and Emotion, 37(3), 373–۳۸۸. https://doi.org/10.1007/s11031-
012-9316-3.
Van Tilburg, W. A. P., Igou, E. R., & Sedikides, C. (2013). In search of meaningfulness: Using
nostalgia as an antidote to boredom. Emotion, 13(3), 450–۴۶۱. https://doi.org/10.1037/
a0030442.
Van Tilburg, W. A. P., Sedikides, C., & Wildschut, T. (2015). The mnemonic muse: Nostalgia
fosters creativity through openness to experience. Journal of Experimental Social Psychology,
59, 1–۷. https://doi.org/10.1016/j.jesp.2015.02.002.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2016). Going to political extremes in response to boredom.
European Journal of Social Psychology, 46(6), 687–۶۹۹. https://doi.org/10.1002/ejsp.2205.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2017a). Boredom begs to differ: Differentiation from other
negative emotions. Emotion, 17(2), 309–۳۲۲. https://doi.org/10.1037/emo0000233.
Van Tilburg, W. A. P., & Igou, E. R. (2017b). Can boredom help? Increased prosocial intentions
in response to boredom. Self and Identity, 16(1), 82–۹۶. https://doi.org/10.1080/15298868.
2016.1218925.
Van Tilburg, W. A. P., Wildschut, T., & Sedikides, S. (2018). Nostalgia’s place among
self-relevant emotions. Cognition and Emotion, 32(4), 742–۷۵۹. https://doi.org/10.1080/
02699931.2017.1351331.
Van Tilburg, W. A. P., Igou, E. R., Maher, P. J., & Lennon, J. (2019a). Various forms of
existential distress are associated with aggressive tendencies. Personality and Individual
Differences, 144, 111–۱۱۹. https://doi.org/10.1016/j.paid.2019.02.032.
Van Tilburg, W. A. P., Bruder, M., Wildschut, T., Sedikides, C., & Göritz, A. (2019b). An
appraisal profile of nostalgia. Emotion, 19(1), 21–۳۶. https://doi.org/10.1037/emo0000417.
Van Tilburg, W. A. P., Igou, E. R., Maher, P. J., Moynihan, A. B., & Martin, A. (2019c). Bored
like hell: Religiosity reduces boredom and tempers the quest for meaning. Emotion, 19(2),
255–۲۶۹. https://doi.org/10.1037/emo0000439.
Van Tilburg, W. A. P., Sedikides, C., & Wildschut, T. (2019d). Adverse weather evokes nostalgia.
Personality and Social Psychology Bulletin, 44(7), 984–۹۹۵. https://doi.org/10.1177/
0146167218756030.
Van Tilburg, W. A. P., Sedikides, C., Wildschut, T., & Vingerhoets, A. J. J. M. (2019e). How
nostalgia infuses life with meaning: From social connectedness to self-continuity. European
Journal of Social Psychology, 49(3), 521–۵۳۲. https://doi.org/10.1002/ejsp.2519.
Vodanovich, S. J. (2003). Psychometric measures of boredom: A review of the literature. The
Journal of Psychology, 137(6), 569–۵۹۵. https://doi.org/10.1080/00223980309600636.
Vodanovich, S. J., & Watt, J. D. (2016). Self-report measures of boredom: An updated review of
the literature. The Journal of Psychology, 150(2), 196–۲۲۸. https://doi.org/10.1080/00223980.
2015.1074531.
Vodanovich, S. J., Verner, K. M., & Gilbride, T. V. (1991). Boredom proneness: Its relationship to
positive and negative affect. Psychological Reports, 69(3 Pt 2), 1139–۱۱۴۶. https://doi.org/10.
2466/PR0.69.8.1139-1146.
Weinberg, A. (2016). When the work is not enough: The sinister stress of boredom. Stress:
Concepts. Cognition, Emotion, and Behavior, 1, 195–۲۰۱. https://doi.org/10.1016/B978-0-12-
800951-2.00023-6.
Westgate, E. C., & Wilson, T. D. (2018). Boring thoughts and bored minds: The MAC model of
boredom and cognitive engagement. Psychological Review, 125(5), 689–۷۱۳. https://doi.org/
10.1037/rev0000097.
Weybright, E. H., Caldwell, L. L., Xie, H., Wegner, L., & Smith, E. A. (2017). Predicting
secondary school dropout among South African adolescents: A survival analysis approach.
South African Journal of Education, 37(2), 1353. https://doi.org/10.15700/saje.v37n2a1353.
Wilson, T. D., Reinhard, D. A., Westgate, E. C., Gilbert, D. T., Ellerbeck, N., Hahn, C., et al.
(2014). Just think: The challenge of the disengaged mind. Science, 345(6192), 75–۷۷. https://
doi.org/10.1126/science.1250830.
Wink, P., & Donahue, K. (1997). The relation between two types of narcissism and boredom.
Journal of Research in Personality, 31(1), 136–۱۴۰. https://doi.org/10.1006/jrpe.1997.2176.
Zeeck, A., Stelzer, N., Linster, H. W., Joos, A., & Hartmann, A. (2011). Emotion and eating in
binge eating disorder and obesity. European Eating Disorders Review, 19(5), 426–۴۳۷. https://
doi.org/10.1002/erv.1066.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.