مواجهه ما با جهان از یک سو و با «خود» از سوی دیگر (برخلاف آنچه علم حضوری نامیده می‌شود) به میانجی روایت صورت می‌گیرد و در دستگاه نظری نگارنده، روایت، گزارش از چیزی «موجود» نیست، بلکه همه چیز به میانجی روایت است که به ساحت وجود پا می‌گذارند و پیش از آن نه در طبقه وجود قرار دارند و نه عدم. در نوشته حاضر اما توجه عمده بر رابطه بین حقیقت و روایت قرار دارد که سویه دیگری از رابطه بین وجود و روایت است. از یک منظر کلی، باید بین سه موضوع تفاوت نهاد: گزاره، خبر، و روایت.

در حالیکه گزاره از وجه فلسفه تحلیلی معطوف به حقیقت است، روایت معطوف به کنش است. اما چگونه روایت کنش را تولید می‌کند؟ روایت با ایجاد یک خلاء در نظام روایت‌ها، آن نظام را مجبور می‌کند تا با ساخت روایت‌های جدید، این خلا را پر کند و انتظام دوباره‌ای به خود ببخشد. از سوی دیگر، از آنجا که آدمیان در اندرکنش جمعی قرار دارند، ساخت روایت‌های جدید و بازسازی نظام روایت‌ها، معادل یک کنش جمعی می‌شود. به عبارت دیگر، روایت، ذاتا وضعیتی تاریخی است که بنا به طبعیت خود در یک جامعه ساخته می‌شود.

خبر اما موضوعی است که از یک سو با گزاره پیوند دارد و از سوی دیگر با روایت. تفاوت خبر با گزاره اما در کلی یا جزئی بودن موضوع آن است. اینکه اگر هر شئی از بالا بیافتد سقوط می‌کند، یک گزاره است، در حالیکه اعلان این امر که دیروز من از پله افتادم و پایم شکست، یک خبر است. اختلاط بین روایت و گزاره و خبر نیز به فراوانی پیش می‌آید. مثلاً اینکه زمین دور خورشید می‌چرخد، صرفا یک روایت از مجموعه فرماسیون‌های ریاضیاتی است که در پی تعیین دقیق مکان‌ زمین در نسبت آن با خورشید است. طی فرماسیون متفاوتی، می‌توان روایتی متفاوت حاکی از حرکت خورشید به دور زمین ساخت. برخی اوقات نیز خبر تخصیص یافته گزاره است، مانند اینکه فردا سیارکی به نپتون برخورد خواهد کرد، خبری که تخصیص یافته از یک فرماسیون ریاضیاتی است.

اما رابطه بین حقیقت و روایت چیست؟ حقیقت در روایت است که متولد می‌شود. مفروض بنیادین نظریه حقیقت از وجه تحلیلی آن «وجود» یک چیز «ثابت» «خارجی» است (خارج از فرماسیون ریاضیاتی که نسبت به تغییر این فرماسیون ثابت است) اما این مفروض بنیادین نظریه تحلیلی، خود یک روایت است و در نتیجه حقیقی است نه از وجه فلسفه تحلیلی، بلکه از این وجه که بیان کردیم که حقیقت در روایت متولد می‌شود.

آوردن مثالی شاید روشنگر باشد. معمولا ناآشنایان با کیفیت‌های اندیشه اسطوره‌ای، پرسش می‌کنند تا چه میزان این اندیشه‌ها «حقیقی» هستند، یعنی محتوای آنها مترادفاتی در «خارج» دارد. اندیشه اسطوره‌ای یک روایت است که حقیقت خود را در خود متولد می‌کند و از آنجا که روایت، موضوعی تاریخی است، حقیقت نیز در بنیاد خود تاریخی می‌شود. البته می‌توان با رفع خصیصه تاریخی حقیقت‌ها، به یک حقیقت فراتاریخی باور داشت آنچنان که این حقیقت‌های تاریخی، انکشاف آن امر فراتاریخی باشند. اما باید توجه داشت که این خود نیز باز یک روایت است و در نتیجه حقیقت فراتاریخی ناچار است خود را در یک روایت تاریخی آشکار و متجلی سازد.

آشکارترین این حقیقت‌های فراتاریخی، روایت «من» است از خودش. من با ساخت روایت‌هایی از خود، و با رفع خصیصه تاریخی از مضمون و محتوای این روایت‌ها، دست به ساخت یک فراروایت به نام «من» می‌زند. همانگونه که فیخته توجه داده، بنیاد این روایت از من، بر ساختن یک «دیگری» قرار دارد. من برای نوسازی update روایت از خود ناچار است تا این دیگری را سوژه من سازد تا با تسلط بر آن، خود را بازشناسد. در واقع، روایت از دیگری، همان دیگری روایت از «من» است. من خود را در چیزی «خارجی» می‌نهد، و در این نهادن خود در چیزی بیرونی (که در واقع چیزی نیست جز پاره‌ای از خود که آن را از خود جدا ساخته و به عنوان چیزی بیرونی فرض می‌کند) است که ناچار می‌شود برای شناختن خود، بیرون را روایت کند تا بتواند روایتی از «خود» به دست دهد. روایت من از «بیرون» چیزی نیست جز «دیگری» روایت من از من. من با روایت جهان در واقع در حال روایت خود است، روایتی که فقط می‌تواند به میانجی نظام‌هایی از نمادهایی امکان‌پذیر گردد که من برای روایت چیزی بیرون از خود بر می‌سازد.

چنین فرایندی در مورد ساخت خدایان در اندیشه‌های اسطوره‌ای نیز مشاهده می‌شود. اندیشه اسطوره‌ای اساسا بر مبنای روایت شکل می‌گیرد. «ایده» یا مفهوم مجرد در روایت خود را آشکار می‌کند و با آشکار کردن خود، گویی اراده‌اش را برای آشکار کردنش بر راوی تحمیل کرده است. به این ترتیب هر مفهوم مجرد تبدیل به یک خدا می‌شود و از آنجا که این مفهوم در زبان با روایت است که خود را آشکار کرده، با تکامل نظام روایت، این خدا نیز دستخوش تغییر می‌شود. به عنوان مثال خدای مصری shai به مثابه ایده «سرنوشت» خود را در زبان آشکار می‌کند (تولد یک ایده‌ فرایندی است که با تکامل زبان همبسته است) کافی است تمایزی بین مفهوم سرنوشت و خوشبختی در ذهن پدید آید تا خداوند Renenet به مثابه ایده خوشبختی اکنون به عنوان خداوندی تازه ظهور کند. علاوه بر این موضوع، نظام‌مندی ایده‌ها نیز در روایت است که ساخته می‌شود و به این ترتیب مثلاً Shai و Renenet وابستگان به Thoth می‌شوند،‌یعنی نظام روایت‌ها آنچنان سامان می‌یابند تا یکدیگر را درکپذیر و ضروی سازند. به این ترتیب است که فرایند ساخت و تکامل خدایان عمیقأ وابسته به فرایند تکامل زبان و از آن طریق وابسته به تکامل ذهن می‌شود. در مراحل بعدی تکامل زبان، ذهن می‌تواند استقلال خود را از زبان تا حدود زیادی تامین کند. در فرایند جدایی separation است که ایده‌ها نه به عنوان خدایانی که خود را با اراده خویش و با تحمیل کردن خود در زبان آشکار می‌کنند، بلکه صرفا تبدیل به برساخته‌های ذهن می‌شوند. ذهن تا حدود زیادی خود را از اسارت زبان رها می‌کند (و در این رها کردن خود از زبان، امکان می‌یابد تا خود را از اسارت خود رها کند تا بتواند خود را «نقد» کند، نقدی که محصول اندیشیدن عقل به «خودش» است) و به این ترتیب درمی‌یابد که ایده‌ها از تکامل مفاهیمی پدید آمده‌اند که نطفه آنها در ذهن بسته شده و در رحم زبان رشد کرده‌اند.

نکته جالبی در یک پاپیروس مربوط به رامسس دوم به چشم می‌خورد و در آن او خود را پروردگار یا صاحب Shai و Renenet می‌نامد. به این ترتیب، پادشاه گویی اولین کسی است که درمی‌یابد (یعنی از وجه جهان‌شناختی) که این خدایان در واقع مظاهری از تجلی اراده و اندیشه اویند. فلسفه پادشاهی در مصر دقیقا بر این وضع بنا شده است یعنی یک تمایز جهان‌شناختی بین پادشاه و دیگران. فقط در دنیای مدرن است که پی برده می‌شود، پادشاه واجد هیچ تمایز جهان‌شناختی با دیگران نیست بلکه تولد یافته اراده شهروندان است، همانگونه که پی برده می‌شود که مفاهیم و ایده‌های متناظر آنان تولد یافته از آشکارگی اندیشه در زبان است. در برخی از نوشته‌های پیشین اشاره کردم که در ابتداء دوره تمدنی مصر، خدایان فراعنه، خدایانی اختصاصی بودند و فقط در دوران‌های متاخر این تمدن است که به تدریج تبدیل به خدایان عمومی شده‌اند به ویژه با ارتقاء مقام اوزیریس Osiris است که خدایان فراعنه تبدیل به خدایان عمومی می‌گردند. عمومی شدن خدایان مسیری است که در بستر آن، خدایان به سطح مفاهیم مجرد و ایده‌های مربوط به آن تنزل می‌کنند زیرا دریافته می‌شوند که آنها موضوعات «هم‌اندیشگی» جمعی هستند و به این سبب وجه «قدسیت» از آنان تا حدود زیادی رفع می‌شود. با هم‌اندیشگی اجتماعی است که دریافته می‌شود، مفاهیم مجرد، مفاهیمی هستند که به طریق اجتماعی برساخته شده‌اند. این توان اندیشیدن به وجه اجتماعی است که قدرت خدایان را از آنها سلب می‌کند همانگونه که بازشناسی شهروندان از خود به مثابه یک ملت و ظرفیت و استعداد ایجاد شده در آن، قدرت پادشاهان را محدود و مشروط می‌کند.

ارتقاء خدایان تولد یافته از مفاهیم مجرد، فرایندی است که در تمام اندیشه‌های اسطوره‌ای دیده می‌شود. نمونه روشنتر آن نیز در وداها دیده می‌شود. هر مفهوم متمایزی در اندیشه ودایی می‌توانست تبدیل به یک خدا شود. قبلاً در نوشته‌ای توضیح دادم تعدد خدایان در وداها آنچنان وسیع است که هر مفهوم به نظر معمولی نیز می‌توانست به مقام یک خداوند ارتقاء یابد. این تبدیل شوندگی ایده به مقام خداوندی از یک طرف معرف این موضوع است که مفهوم خداوند در اندیشه اسطوره‌ای از همان محتوایی برخوردار نیست که مردمان عصر کنونی از ایده خداوند مراد می‌کنند. از طرف دیگر، این موضوع نشان دهنده توسعه زبان در ابتدای اندیشه اسطوره‌ای است. ذهن در این حالت اسیر زبان است، همچنانکه انسان در مواجهه با هر امر جدید، به اسارت آن در‌می‌آید تا به تدریج با ایجاد فاصله‌ای با آن، بتواند آن را سوژه اندیشه خود کند، بر آن تسلط یابد و خود را از اسارت آن رها سازد. اما ایده به مثابه خداوند کاملا عاری از منطق متعارف و توجیه عقلانی هم نیست. چه انتظاری از یک خدا داریم؟ از میان انبوه انتظاراتی که از آن داریم، دو موضوع مهم و همبسته را می‌توان برگزید: نظم‌بخشی، و آفرینش. اتفاقا هر دو این موضوعات با ایده ارتباط پیدا می‌کنند. ایده می‌تواند به انبوهه‌ای از مصادیق نامرتبط با هم، یک انتظام استعلایی ببخشد. اکنون همه سنگ‌های جزئی که روبروی من است در ایده سنگ می‌توانند یگانه و همبسته می‌شوند. ایده کمک می‌کند تا موضوعات شخصی در مواجهه اسطوره‌ای نظام یابند و در این نظام یافتگی اتفاقا ضروری شوند (در چندین نوشته پیشین توضیح دادم بنیان علم جدید بر تامین منشاء ضرورتی ریاضیاتی برای جهان است و این روایت از جهان، متفاوت از روایتی است که در آن ایده‌ها دارای اراده‌ای هستند که خدا نامیده می‌شوند) همچنین، نظام‌بخشی ایده‌ها در داخل خود نظام ایده‌ها نیز جریان دارد. مثلاً اینکه Sahi به عنوان سرنوشت، در کنار pillar of balance قرار می‌گیرد و یا چگونگی تعامل Thoth با خدای آفریننده Ptah, Ra, Atem در مصر باستان، موید نظام‌بخشی در خود نظام ایده‌هاست که بعدتر در یونان به صورت مشخص تبارشناسی خدایان theogony درآمد. بنابراین، برساخت ایده‌ها در واقع در داخل فرایند تطور یا دینامیکی قرار می‌گیرد که در بنیان خود اندیشه، چه در وجه اسطوره‌ای آن و چه وجه مدرن آن قابل بازشناسی است. این فرایند، فرایند نظام‌بخشی و تامین ضرورت است. از سوی دیگر، می‌توان به وجه آفرینشگری ایده‌ها به مثابه فرایندی از بالا به پائین نیز اشاره کرد. ایده‌ها در جهان ما خود را متحقق می‌کنند و این تحقق که از طریق تجلی یا منکشف‌سازی ایده حاصل می‌آید، هم در اندیشه مصر باستان و هم در ایران و هند قدیم به روشنی تمام دیده می‌شود.

توجه به موضوع مناقشه‌انگیز کیفیت «خدابودگی» فراعنه در مصر باستان هم از این جهت حائز اهمیت است. فراعنه از آن جهت در جمع خدایان جای می‌گرفتند که کارکردی مشابه با «ایده» داشتند. آنها عامل نظام‌بخشی سرزمین مصر بودند، سرزمینی که در ضمن «خانه» خدایان بود و بدون نظام‌بخشی سرزمین مصر، خدایان بزرگ نیز کارکرد خود را از دست می‌دادند (اگرچه خداوند رب ملکوت آسمان‌ها و زمین یا جهان the lord of the throne of the world بود) از این جهت فراعنه روح یا سرزمین مصر شناخته می‌شدند زیرا مصر بدون این ایده وحدت‌بخش یا نظام‌بخش، مانند مجموعه متفرقی از اجزاء می‌شد که نمی‌توانست هیچ هویت یا معنایی را افاده کند. از سوی دیگر، فراعنه به آن جهت که تجلی یا ظهور Horus بودند (لقب عمومی فراعنه living Horus بود و در کنار آن the son of Ra هم به کار می‌رفت) از ولایت تکوینی نیز برخوردار بودند. در نوشته دیگری به صورت مشروح به این موضوع خواهم پرداخت که چگونه بقاء نظام گیهانی مشروط به حضور فراعنه مصر بوده و حتی حیات‌بخشی نیز بدون حضور او غیرممکن بوده است. مضمون اصلی الهیات ممفیسی آن است که Ptah قلب و زبان خدایان است (قلب و زبان به ترتیب metronomy های اندیشه و کلام هستند) و به این ترتیب آفرینش توسط خدایان به اندیشه و روایت این اندیشه در زبان تبدیل می‌شود

Ptah, is the heart and tongue of the gods.

همچنین عبارت‌هایی با مضمون زیر نیز (بنا به ترجمه‌های متفاوت از متن هیروگلیف) در این الهیات دیده می‌شود

Ptah is the being of the god.

به ویژه اگر متن بالا به این معنی باشد که خدایان فرم‌ها یا صورت‌های مختلف Ptah باشند، این تبدیل یا انکشاف اندیشه به میانجی کلامی که آفرینش را ممکن می‌کند، در فلسفه سیاسی مصر باستان به این وجه تفسیر یا بازنمود می‌یابد که حضور فراعنه در جهان، شرط ضرور آفرینش است و این نسبت از انجا برقرار می‌شود که گویی فراعنه به مثابه «کلام» یا فرمان صادر شده از جانب Ptah هستند، فراعنه کلامی هستند که در ضمن آفریننده‌اند. به این ترتیب دیده می‌شود چگونه فلسفه پادشاهی در مصر باستان با زبان در ارتباط قرار می‌گیرد و از آن طریق با الهیات مصر باستان پیوند برقرار می‌کند. فراعنه به مثابه living Horus تحقق یک ایده یا مفهوم در زبان نیز شمرده می‌شوند، و به این ترتیب در جایگاه خدایان قرار می‌گیرند و مشروعیت حکمرانی پیدا می‌کنند. ایده به میانجی زبان و از طریق روایت است که خود را آشکار و منکشف می‌کند، و به این سبب فرعون نیز ایده‌ای است که به میانجی روایت، سرزمین مصر را نظام می‌بخشد تا خدایان خود را در این سرزمین آشکار کنند، تا روایت خدایان در مصر امکان‌پذیر گردد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)