” آشغال”(!)جمع کن
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ ، آره درواقع تمام تابستان سال ۶۰ ، تاوقت آزادی گیر می آوردم می رفتم محل تجمع آشغال های محلات وسط وشمال شهر ، ازانباری یک بازاری یک چرخ دستی کوچک قرض گرفتهبودم ، یک چیزی هم شبیه بارانی یاروپوش کارگرها گیر آورده بودم ، کلاهی هم سرم می گذاشتم و یا علی مدد!
دیگه به تجربه فهمیده بودم کیسه وبسته بندی های ” آشغال “(!)هائیکه دنبالشان هستم چه شکلی است ،ولی گاهی هم کارم سخت میشد ،آنچه دنبالش بودم قاطی آت وآشغال هائی بودند که باید رغبت به خرج میدادم تا پیدایشان میکردم .یک بار که سخت مشغول ” آشغال”(!) گردی بودم ، خانمی ازپشت فرمان ماشین اش باصدای بلند صدام زد : ” آقا!آقا! باشما هستم !” دوروبرم را نگاه کردم آقائی راندیدم، مشغول کارم شدم ، چند لحظه بعد دیدم همان خانم کنارم ایستاده ویک جفت دست کشکارِ نو دردست اش است ، تانظرم به او جلب شد گفت :” آقا ببخشید، من درکارخانه مسوول ایمنی و امنیت کارگران هستم ، نذر کرده بودم اگر خواسته ام برآورده شود ، بیست جفت دستکش کار به نیازمندان هدیه بدهم ، دراین محیط آلوده اگردستتان زخمی شود ، …سری تکان داد ودیگر ادامه نداد ، من با احترامی خاص درمقابل او تعظیم کردم و هدیه را دودستی از اوگفت، تشکر کردم .او رفت ، دستکش ها را دردستم کردم ، راندمان کارم خیلی بالا رفت مانده بودم که چرا به فکر خودم نرسیده بود !.
یکبار هم یک اتفاق عجیب برایم پیش آمد ، سه تا از دانش آموزانم را دیدم که تا مرا دیدند به هم گفتند:” بچه ها این آقاهه رو ببینین عین آقای ریاضی مونه !” … من را می گوئید اصلاً بهروی خودم نیاوردم ، این قدرحرفه ای شده بودم که باورتان نمی شود !
…اما قسمت مشکل کار این ها نبود ، مشکل این بود که چه طور ” آشغال”(!)ها رابیاورم به خانه ی مان .
درواقع خانه مان یک آپارتمان زیرزمینی بود ، ۶-۷ پله پائین تراز سطح کوچه ، طوری برنامه ریزی می کردم که کارم شب تمام بشه، توی هوای تاریک با همان هیبت از کنار خانه مان ردمیشدم سه زنگ کوتاه می زدم وسریع ردمیشدم میرفتم سرکوچه بالاتر وامی ایستادم ، همسرم با دوساک بزرگ می آمد سریع “آشغال”(!)ها را توی ساک ها میریختیم ، لباس های کارام را درمی آوردم ،چرخ دستیامرا به تیرچراغ برق زنجیر میکردم ودوتائی بدو میآمدیم خانه .
دست و رویام را میشستم ، یک چایتازه دم میزدم تویرگ ، زن وشوهری می نشستیم ” آشغال”(!)ها رابررسی می کردیم ومثل ابربهاری گریه میکردیم ! … یکبار من شیون میکشیدم که” آخه این رادیگرچرا ؟” …باردیگر همسرم جیغ می کشید که :” ببین ببین این رو !” بله حدس شما کاملاً درست است ، “آشغال”(!) ها کتاب های ارزشمندی بودند که برخیازمردم ازترس شان قاطی آشغال ها ازخودشان دور کرده بودند ، آن تابستان ،زیرزمین ماشده بودانبارکتاب ها وچه کتاب هائی، خوراک روحی چندین وچندساله !
مسعود خوشابی ۱۴۰۲/۱/۲۲
“آشغال”(!) جمع کن
دوشنبه, ۲۱ام فروردین, ۱۴۰۲
اضافه شده توسط M.Khoushabi نویسنده مطلب:مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز میتوانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.