دلم براى هر دو همكارمان سوخت، هم براى خانم على نژاد كه رفتار و نوشتارش در اين واقعه، قابل دفاع است و هم براى آن خبرنگار صدا و سيما كه شايد نمى داند ..

صدا و سیمای جمهوری اسلامی به تازگى از همكارمان مسيح على نژاد شكايت و تهديد كرده كه اگر عذرخواهی نكند اقدامات بعدی را از طریق وکیل خود در دستور کار قرار می دهد؛ به روايت خانم على نژاد در وبلاگش: «ماجرا از این قرار است که چندی پیش خبرنگار صدا و سیمای جمهوری اسلامی در خیابان های لندن از شهروندان انگلیسی در مورد تحت فشار قرار دادن روزنامه های غربی توسط آمریکا و غرب پرسشگری می کرد که من نیز به عنوان یک رهگذر، ابتدا به عنوان شاهد، چند مصاحبه را تا پایان نظاره کردم و سپس وارد یکی از مصاحبه های شان شدم و با احترام سوال خودم را مطرح کردم که نظر آنها در مورد وجود این همه روزنامه نگار زندانی در ایران چیست؟ آیا من و یا همکاران مان هم اجازه داریم در خیابان های ایران در مورد همکاران روزنامه نگاری که توسط حاکمیت ایران زندانی شده اند از مردم پرسشگری کنیم؟ آنها همین پرسش ساده مرا از طریق پیگیری حقوقی و قضایی به عنوان بدنام کردن خبرنگار صدا و سیمای جمهوری اسلامی [در برابر شهروندان بريتانيايى] در دستور کار قرار داده اند».

 

همكارمان پس از اين روايت، آقای ضرغامی رييس سازمان صدا و سيما را مخاطب قرار داده كه چرا نگران آزادی بیان در بريتانيا هست اما نگران زندانی شدن بیش از پنجاه روزنامه نگار و وب نگار ایرانی توسط دستگاه قضایی ایران نیست؟ او پيشنهاد مى دهد مبلغى كه برای تحت تعقیب قراردادن او، از محل بیت المال برداشته اند صرف تحقیق جدی برای این شود که چرا این همه روزنامه نگار و خبرنگار ایرانی به انگلستان فرار کرده اند اما حتی یک روزنامه نگار انگلیسی به ایران پناه نیاورده است؟
اما اين ماجرا حاشيه اى دارد كه از متنِ آن غم انگيزتر است؛ حاشيه از اين قرارست كه پس از وصول شكايت توسط خانم على نژاد، خبرنگار صدا و سيما با او تماس مى گيرد و با لحنى سرگردان ميان ترديد و تهديد (و يا بهتر بگويم خوف و رجاء) به او مى گويد كه شاكى، صدا و سيما نيست و يك شكايت شخصى است و از او مى خواهد كه با عذرخواهى، ماجرا را تمام كند كه البته همكارمان نمى پذيرد و مى گويد نه تنها عذرخواهى نمى كند بلكه تا آخر اين پرونده مى ايستد؛ برداشت ام اين است كه احتمالا نامه خانم على نژاد خطاب به جناب ضرغامى، بر رياست صدا و سيما سنگين آمده و قرار شده بار تبليغاتىِ اين شكايتِ حقوقى از شخص حقيقىِ ايشان برداشته شود و آن خبرنگار صدا و سيما، به تنهايى بار مسئوليت را بر دوش كشد.
بناى اين يادداشت كوتاه، نقد حقوقى ماجرا نيست بلكه بازخوانىِ صورتى تراژيك از واقعه است؛ تصور كنيد كه يكايك ما روزنامه نگاران، ايرانى هستيم و براى كشورمان كار مى كنيم اما طيفِ اقتدارگراى حكومت، بخشى از ما را به بيرون از كشور رانده و در موضع تندترين نقدها نشانده و بخشى ديگر از «ما» را به عنوان كارمند به همين خارج فرستاده تا به غيرمنطقى ترين روش، از سياست هاى حذفىِ حاكميت دفاع كنند و براى سرپوش گذاشتن بر نكبتِ زندانى كردنِ دهها روزنامه نگار، در جستجوى نقض آزادى بيان در غرب باشند تا گاه و بيگاه بر سرِ مردم مان بكوبند كه “حتى در مهد آزادى هم آزادى نيست! پس ساكت باشيد و زياده نگوييد و نخواهيد”.
دلم براى هر دو همكارمان سوخت، هم براى خانم على نژاد كه رفتار و نوشتارش در اين واقعه، كاملا منسجم و قابل دفاع است و هم براى آن خبرنگار صدا و سيما كه شايد نمى داند اين گره را چگونه بايد باز كند تا هم كارش را از دست ندهد و هم حرمتِ حرفه اش را نگهدارد.
ناگاه به ياد بيانيه درخشانِ میرحسین موسوی پس از حضور در تظاهرات روز قدس سال ٨٨ افتادم كه نوشته بود: «…اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشت‌های گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که با یکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور می‌کردم و می‌دیدم‌ که آن چهره‌ها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند».
و باز به ياد دوستانى افتادم كه سالهاست ما را دشمن مى پندارند و گمان مى كنند تيرِ دشمنىِ ما با «نقض حقوق بشر توسط حاكمانِ مدعى عدالت علوى» آنها را هدف گرفته است… كاش با قدرتِ اميدى كه اين روزها در دلهاى مردم نشسته، ديوارى كه ديگران براى جدايى ما برافراشته اند تَرك بردارد تا از شيارهاى آن، صورت يكديگر را ببينيم و حس كنيم كه چهره هاى يكديگر را مى شناسيم و دوست داريم… هيچيك از ما نه شاكى هستيم نه متهم… اين دادگاه، از آغاز تا انجام، جز نمايشى نحس نيست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)