سبا حیدرخانی/ چنین به نظر می‌رسد که به پایان شرایط پذیرش گفت‌وگو رسیده‌ایم؛ لااقل پایان شرایط پذیرش گفت‌وگوی بخش قابل اعتنایی از جامعه با حاکمیت. اما انسداد گفت‌وگو، وضعیت ترسناکی را ترسیم می‌کند. چرا که پایان واقعی امکان گفت‌وگو به معنای شروع بدیل‌هایی است که هدف غایی‌شان، حذف یکی از طرفین است و این حذف هم با هزینۀ کم انجام نخواهد شد. موسی اکرمی، استاد فلسفه، که سابقه زیادی در پژوهش و تدریس فلسفه سیاسی نیز دارد، پس از توجه به اصل گفت‌وگو در جامعۀ انسانی، از وضع طبیعی تا جوامع کنونی، و ضمن هشدار نسبت به وضعیت ناخوشایند فعلی معتقد است: «امیدها و شواهدی وجود دارد که در شرایط گسترش کمی و کیفی تقابل دو طرف، شاید بخشی از نیروهای حاکمیت بپذیرند که این روش و راهش نیست و برای حفظ خود یا حاکمیت یا برای منافع مردم، نباید دست به خشونت بزنند و باید در چهارچوب نگرش دموکراتیک به خواست‌های مردم پاسخ دهند، در واقع برای اینکه به خواست‌های مردم پاسخ داده شود، باید به یک رشته تغییرات بنیادی دست زده شود» وگرنه «خودداری مسئولان از گفت‌وگو در فضای مسالمت‌آمیزی که وضعیت بحرانی و انتقاد و خواستۀ معترضان به رسمیت شناخته شود ممکن است پایان هزینه‌بری داشته باشد». متن کامل این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید.

دکتر موسی اکرمی، استاد فلسفه، نویسنده و مترجم

دکتر موسی اکرمی، استاد فلسفه، نویسنده و مترجم

«گفت‌وگو» راهی است که ضرورتش همیشه احساس می‌شود؛ حتی در وضعیت کنونی. آیا این همه تأکید بر گفت‌وگو، به خاطر بدیل‌های نامطلوب و هزینه‌دارش است یا فضیلت دیگری هم در آن هست که این‌چنین ارزشمندش می‌کند؟

پذیرفتن گفت‌وگو، به معنای به رسمیت شناختن طرفِ گفت‌وگوست. شما با پذیرفتن گفت‌وگو این پیام را می‌دهید که برای یک فرد دیگر هم اهمیت قائل هستید. در بهترین حالت می‌پذیرید که او هم می‌تواند به اندازۀ شما حق داشته باشد، و همچنین او نیز احتمالاً برای خودش دلایلی دارد. بنابراین برای تحلیل و تبیین رفتارش علاقه‌مندید که از خودش بپرسید و بپذیرید که اگر اختلافی وجود دارد، چه‌بسا این اختلاف بر اثر سوءفهم، سوءبرداشت و سوءتفاهم پدید آمده باشد و در نتیجه بخش زیادی از اختلافات را بتوانید از طریق گفت‌وگو برطرف کنید و به توافق برسید. هرچند بعضی معتقدند گفت‌وگو به خودی خود به توافق نمی‌رسد مگر این که ارادۀ دستیابی به توافق در طرفین وجود داشته باشد و طرفین معمولاً «به نتیجه برسند» که باید یا شایسته است توافق کنند. من خیلی با این نگرش همدل نیستم و معتقدم در شرایط مناسب گفت‌وگو می‌توان انتظار داشت که گفت‌وگو و دلیل‌آوری درست و پایبندی طرفین به صدق یا نتیجه یا حقیقت بر متن احترام راستین آن‌ها به یکدیگر می‌تواند نقش زیادی در دستیابی به توافق پایدار داشته باشد. به هر حال ارزش گفت‌وگو در این است که طرفین برای دیگری ارزشی و احترامی برابر با ارزش و احترام خودشان قائل باشند. هر طرف بپذیرید که دیگری هم از این حق برخوردار است که از مطالبات خودش را بیان کند و از خود دفاع کند. من معتقدم بر خلاف آنچه هابز و همفکران یا پیروانش باور دارند، انسان‌ها در وضع طبیعی تمایل بیشتری به زندگی جمعی و توافق دارند. بنابراین گفت‌وگو در شرایط گفت‌وگویی راستین راه فوق‌العاده‌ای است برای این که طرفین بتوانند از مکنونات قلبی و نظرات همدیگر مطلع شوند و همدیگر را قانع کنند. حتی اگر هم اقناع منطقی بسیار دشوار باشد، عواطف و احساسات به گونه‌ای ممکن است تحریک شوند که افراد به یک نوع هم‌نوایی و همدلی با همدیگر برسند و بپذیرند که دست‌کم می‌توانند روی یک رشته جزئیات پافشاری نکنند و توافقی را بپذیرند.

منظورتان این است که در وضعیت طبیعی مورد اشارۀ هابز و بعضی از فیلسوفان سیاسی دیگر، اتفاقاً امکان گفت‌وگو بیشتر وجود دارد تا وضعیت پسادولت؟

اصولاً معتقدم که انسان‌ها در وضعیت طبیعی، که در حالتی ابتدایی از کمون اولیه و با حداقلی از امکانات اجتماعی و تمدنی زندگی جمعی دارند، معمولاً توافق آنان با هم بیشتر از تضاد و نزاع‌شان است. البته کسی مثل روسو هم این مسئله را مطرح کرده، ولی او توافق میان انسان‌ها را بیشتر در حالتی که کاملاً همچون حیوانی نجیب و رها از دخالت عقل زندگی می‌کنند ممکن می‌داند. ولی من بر این باورم که چون انسان از مرحلۀ حیوانی فراتر آمد و انسان هوموساپینس (انسان اندیشه‌ورز یا خردمند) پدید آمد در حالی که به گفتۀ ارسطو موجودی طبعاً مدنی یا اجتماعی بود سطحی از توافق و همکاری و همدلی وجود داشت. در آن زندگی عاطفه حضور پررنگی داشت و در چارچوب همان قاعدۀ زرین اخلاقی که مثلاً کانت آن را تدوین و یبیین و بیان کرده به همنوعان و به‌ویژه به ناتوانان توجه می‌شد و به آن‌ها کمک می‌کردند؛ بنابراین من معتقدم در وضع طبیعی، معمولاً انسان‌ها راحت‌تر به توافق می‌رسند تا در وضعیت پساطبیعی؛ در وضعیت پساطبیعی به هر حال نهادها و منافع پیچیده می‌شوند، مالکیت و برخورد منافع و تضاد و تبعیض بیشتر پدید می‌آید و بحث دربارۀ حقوق شهروندان گوناگون در روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی مدام پیچیده‌تر می‌شود؛ بنابراین حتی اگر انسان‌ها هم به گونه‌ای توافق تمایل داشته باشند، از آنجا که چنین پیچیدگی‌هایی با سوءتفاهم و سوءبرداشت‌ها به وجود آمده، رسیدن به شرایطی که هم گفت‌وگو در آن پذیرفته شود و هم گفت‌وگو به توافق منجر شود، مقداری دشوارتر خواهد بود. در دورانی که تضاد مبتنی بر مالکیت و حفظ منافع فزایندۀ شخصی وجود دارد، که من چنین دورانی را «پیشاتاریخ» انسان می‌دانم، اختلاف‌ها زیاد است که احتمال بروز خشونت فردی و اجتماعی و میان‌کشوری وجود دارد. با این همه نظر به این که در جامعۀ مدرن یا پسامدرنی تمهیداتی در سطح ملی و بین‌املل اندیشیده شده تا در دورن کشور و میان کشورها قوانینی حاکم باشند گفت‌وگو از سوی نخبگان به‌عنوان روش بدیلی برای حل خشونت‌آمیز منازعات به‌طور جدی مطرح و پذیرفته شده است. در جمع‌بندی می‌توانم بگویم من به آن شکلی از وضع طبیعی اعتقاد دارم که انسان اندیشه‌ورز یا خردمند پدید آمده، اما جامعه‌اش آن‌قدر پیچیده نیست که ابزارها و شیوه‌ها و روابط تولیدی پیچیده‌ای، چه از نوع برده‌داری و چه از نوع فئودالی، جامعه را طبقاتی کرده باشد. در چنین جامعه‌ای انسان‌ها بسیار راحت‌تر به توافق می‌رسند زیرا زمینه‌ای برای بروز تضاد و نزاع وجود ندارد. بنابراین اگر گفت‌وگوهائی وجود دارند نه برای رفع نزاع و تضاد، بلکه بیشتر برای برای انتقال تجربیات یا احساسات و رسیدن به همزیستی مسالمت‌آمیز است. در جامعۀ پیشرفتۀ پیشاتاریخی اگر پیچیدگی و اختلاف منافع و تضاد وجود دارند که وجود دارند در عوض عقلانیتی که مدرنیته فراهم ساخته و در قانون‌های اساسی و نهادها و منشورها و میثاق‌های بین‌المللی تجلی یافته زمینه را برای پرهیز از جنگ و حل اختلاف از طریق گفت‌گو هم در سطح ملی و هم در سطح بین‌املل فراهم کرده است.

بنابراین جایی که راه شما از هابز جدا می‌شود، در ذاتی است که برای انسان‌ها قائل هستید. بر خلاف هابز که معتقد است «انسان، گرگِ انسان است» شما معتقدید انسان خردمند لزوماً با ابزار قهر و برخورداری از زور بیشتر نمی‌خواهد حرفش را به کرسی بنشاند و امکان گفت‌وگو وجود دارد؟

دقیقاً، هر چند ممکن است به عللی و دلایلی از این امکان استفاده نشود و انسان‌ها راه اعمال زور را بپذیرند یا این راه توسط دیگرانی، مثلاً دولت‌های خودی یا دولت‌های دیگر، به آنان تحمیل شود.

حتی اگر با نظریۀ شما موافق هم باشیم، انگار بعد از شکل‌گیری شهرها و دولت‌های جدید، آن‌قدر منافع پیچیده و نهادها زیاد شدند که دیگر امکان بازگشت به وضع طبیعی وجود ندارد. موافقید؟

البته که هرگز امکان بازگشت به وضع طبیعی وجود ندارد زیرا اگر هم وضع طبیعی وجود داشته در یک مرحلۀ تاریخی بوده که تولید نسبتاً پیشرفته‌ای وجود نداشته که نیازمند ابزار تولید و مالکیت و تقسیم کار پیچیده بوده باشد و اقشار یا طبقات پدید آمده باشند. این از وضع طبیعی که دیگر قابل تکرار نیست. کسی چون رالز از «وضعیت آغازین» سخن می‌گوید که آن هم یک وضعیت کاملاً فرضی است که در طرفین گفت‌وگو یا طرفینی که می‌خواهند به توافق برسند آگاهانه تلاش می‌کنند تمام امتیازهای گوناگونی که میان آنان تفاوت ایجاد می‌کنند، حذف کنیند یا در پرانتز قرار دهند، اعم از نژاد، جنسیت، پایگاه طبقاتی، سطح سواد، دین و فرهنگ و هر ویژگی تمایزگذار دیگر. بنابراین وقتی بحث گفت‌وگو در وضع طبیعی یا وضعیت آغازین رالزی را مطرح می‌کنیم، منظور این است که در جوامع کمابیش خیلی پیچیدۀ پس از جوامع سادۀ ابتدایی شرایط فرضی گفت‌وگو و دستیابی به توافق را مطرح کنیم. امروزه با جوامعی روبرو هستیم که هر دم پیچیده‌تر می‌شوند ولی در عوض وجود وجود رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی و سفرها و روابط فزاینده میان افراد در درون یک کشور و در درون کشورهای مختلف به یک معنا مرزهای فرهنگی و حتی اقتصادی و سیاسی را کمرنگ کرده و گویی جهان کوچک‌تر می‌‌شود و دهکدۀ جهانی «مارشال مک‌لوهان» و دیگران تحقق می‌یاید. همۀ اینها نشان می‌دهند که با وجود پیچیده‌شدن روابط تولیدی و شیوه‌های تولید و ساختار اقتصادی – اجتماعی، همچنان امکان گفت‌وگو نیز فزونی می‌یابد به شرط این که دولت‌ها دموکراتیک باشند و مانع گفت‌وگوی درون‌کشوری و میان‌کشوری نشوند.

یعنی با همین امکانات و بسترهای جدید؟

بله. برای همین است که حتی کسی چون رالز در کتابی‌چون «لیبرالیسم سیاسی» می‌کوشد تا در برجسته‌ترین کشوری که تجلی سرمایه‌داری لیبرالیستی است، یعنی آمریکا، موضوع دستیابی به عدالت را به مثابۀ یک امر سیاسی به سپهر عمومی و ساحت سیاست‌گذاری‌های اقتصادی بکشاند به گونه‌ای که در چنین جامعه‌های همه به مثابۀ طرفین گفت‌وگو در وضعیت آغازین قرار بگیرند و بر سر شرایط زندگی بهینه به توافق برسند.

سخت‌ترین نوع گفت‌وگو، بر سر قدرت است؛ البته اگر از دید فوکویی یا نیچه‌ای نگاه کنیم که چیزی جدا از قدرت هم اصلاً وجود ندارد. در شرایط جهان جدید که دولت متولی نهاد قدرت است و در عین حال خود نهادی است که می‌تواند بستر گفت‌وگو را فراهم کند و گسترش دهد آیا نهاد دیگری هم می‌تواند این کار را بکند؟

اغلب متولی این کار دولت است، اما بستگی به شکل جوامع دارد. در حکومت‌های توتالیتر و حکومت‌های ضد دموکراتیک، معمولاً دولت به صورت هستۀ متمرکز غیردموکراتیک قدرت بسیار زیادی در برابر مردم دارد و به نهادهای دیگر اجازه نمی‌دهد که بتوانند به‌طور مستقل و به‌عنوان رقیب دولت عمل کنند. ولی فرض پذیرفتین این است که با وجود حکومت‌های دیکتاتوری، خودکامه و توتالیتر در جهان، در مجموع و کم‌وبیش، به سمت دموکراتیک‌تر ‌شدن کلیت جهان و حتی کلیت حکومت‌ها حرکت کرده‌ایم. با وجود نمونه‌هایی از حکومت‌های توتالیتر و ضددموکراتیک، باید بپذیریم که در عمل این حکومت‌ها یا ناگزیرند آرام‌آرام و سرانجام تن به تغییرات بدهند یا اینکه دیر یا زود جایشان را به حکومت‌هایی بدهند که تا حدی به معیارهای دموکراتیک وقع بیشتری می‌نهند. کشورهای پیشرفته‌ای داریم که روابط تولیدی‌شان به لحاظ نهادهای اقتصادی، نهادهای اجتماعی و فرهنگی و بوروکراسی مطلوب نسبت به کشورهای دیکتاتوری مناسب‌ترند و می‌توانند زندگی را برای شهروندانشان بهتر کنند. در آن‌ها علاوه بر احزاب انواع تجلیات جامعۀ مدنی به صورت سازمان‌ها یمردم‌نهاد، سندیکاها، انجمن‌ها، جمعیت‌ها، تشکل‌های اقلیتی و غیره و غیره وجود دارند. این گونه نهادها در کشورهای غیردموکراتیک هم نمونه‌هایئی ولو کم‌رمق یا به صورت زیرزمینی دارند. با فعالیت اعتراضی گوناگون این گونه نهادها است که قدرت در حکومت‌های توتالیتری که دچار عقب‌ماندگی اقتصادی – اجتماعی‌اند و پاسخگوی نیازهای شهروندان نیستند دیر یا زود ناگزیرند کنار بکشند و جایشان را به نهادهای دموکراتیک‌تری بدهند. دموکراسی در ذات خود، سطح نسبتاً مقبولی از گفت‌وگو را می‌پذیرد زیرا در دموکراسی هر فرد یک رأی دارد و کل جامعه به تک‌تک آحاد مردم تعلق دارد و هیچ تفاوتی -حداقل روی کاغذ و در قانون- بین افراد وجود ندارد.

بر این اساس است که مثلاً خود من و بسا کسان دیگر در سال‌های گذشته پیوسته گفته‌ایم ایران به همۀ ایرانیان تعلق دارد؛ از هر دین و مذهب و جنس و طبقه‌ای و شغلی، چه در داخل و چه در خارج از کشور. یعنی مسان شهروندان هیچ تفاوتی وجود ندارد و همۀ ایرانیان در سرنوشت کشورشان شریک هستند و در تصمیم‌گیری‌های کلان برای انتخاب کارگزاران یا ساختارهای کلان رأی یکسان دارند و باید بیتوانند در شرایطی که بلوغ فکری آنان را فراهم می‌سازد نقش شهروندی خود را ایفا کنند و ضمن برخورداری از حقوق و آزادی‌های اساسی وظایف خود را انجام دهند.. این یک نوع نگرش دموکراتیک است که در ذات خود برای دیگری ارزش قائل است و وقتی این ارزش را به دیگری داد، گفت‌وگو را هم می‌پذیرد؛ بنابراین با وجود پیچیده‌شدن جوامع و وجود دیکتاتوری‌های مقطعی در اینجا و آنجای جهان، در مجموع با دموکراسی به سمت پذیرش فرهنگ گفت‌وگوی هرچه بیشتر می‌رویم.

از سویی قدرت پیچیدگی‌های فراوانی دارد و از سوی دیگر، نمی‌توان انتظار داشت فرد یا نهادی که قدرت را در دست دارد، به این راحتی از آن کناره‌گیری کند. با چنین شرایطی، آیا نمی‌توان این برداشت را داشت که گفت‌وگو به آن معنای کمال‌یافته‌اش شکست خورده است؟

خیر! شکست نخورده، بلکه تحقق پیدا نکرده است. قبول دارم که حکومت‌ها به‌خصوص انواع توتالیتر و غیردموکراتیک آن که بر تصاحب غیرقانونی قدرت استوارند و انحصار قدرت در دست یک گروه الیگارشی خاص است، گفت‌وگو را به رسمیت نمی‌شناسند، و دست‌کم در کوتاه‌مدت به آن تن نمی‌دهند؛ و اگر هم گفت‌وگو را بپذیرند، یک چیز کاملاً فورمالیته و تبلیغاتی خواهد بود، نه یک تعامل و روند جدی. اما چنین امتناعی به عقیدۀ من کوتاه‌مدت است و در بلندمدت، همان‌طور که گفتم، یا ناگزیرند تغییر رویه دهند یا جایشان را به حکومت‌های دموکراتیکی بدهند که در ذات‌شان گفت‌وگو را پذیرفته‌اند. در کشورهایی که کم‌وبیش دموکراسی وجود دارد، به همان نسبت فضای گفت‌وگو هم موجود است؛ افراد در فضای عمومی نظر می‌دهند، آزادی مطبوعات برقرار است، آزادی بیان هست، شفافیت هست و گردش آزاد اطلاعات به‌طور تقریبی وجود دارد. اینها همه وضعیتی را تضمین می‌کنند که من اسمش را «فضای گفت‌وگویی» می‌گذارم، فضائی که تأمین کننده و ضامن سلامت تعاملات و کوشش برای اصلاحات و حل بدون خشونت مشکلات و حتی بحران‌ها است.

به نظر می‌رسد در کشورهای دموکراتیک همان‌هایی هم که توانسته‌اند پیروز شوند، به وسیلۀ ابزارهای قدرت نرمی چون افکار عمومی و رسانه‌هایی بوده که داشتند؛ یعنی این‌طور نبوده که با فشار بتوانند طرف مقابل را مجبور به شنیدن کنند. ولی در کشورهای غیردموکراتیک آن نفس کمال‌خواهی گفت‌وگو که دو طرف بدون اینکه همدیگر را در تنگنا و فشار قرار دهند، یکدیگر را محترم بشمارند و بیایند و صحبت کنند، انگار محقق نمی‌شود و فقط باید با فشار و ابزارهائی بجز گفت‌وگو طرف را به شنیدن مجبور کرد.

با شما می‌توانم موافق باشم. از متون ارسطو تا حتی آثار ظاهراً غیرسیاسی مانند کلیله‌ودمنه و نوشته‌هائی دیگر، بحث قدرت مطرح است. قدرت معمولاً بسیار انحصارطلب است و تلاش می‌کند تا جایی که ممکن است، دیگران را نادیده بگیرد. اما اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم که در دوران مدرن به‌طور مدام به سمت دموکراتیک‌شدن نهادهای گوناگون رفته‌ایم. این‌طور نبوده که حکومت‌ها لزوماً چنین چیزی را بخواهند بلکه به آن‌ها تحمیل شده است. تاریخ و جوامع شاهد بوده‌اند که برای رسیدن به جامعۀ مدنی، مطبوعات آزاد و آزادی بیان‌، تلاش‌های بسیار زیادی شده، خون‌ها ریخته شده، افراد زیادی به زندان و به تبعید رفته‌اند و اقلیت‌های گوناگون برای رسیدن به حقوق‌شان تلاش‌های بسیار کرده‌اند؛ یعنی این‌گونه نبوده که حکومت‌ها، به نسبت عاری بودن آن‌ها از ساختار دموکراتیک‌، آمده باشند دو دستی آزادی را به قاطبۀ مردم تقدیم کنند و بگویند از حالا به بعد مردم و آزادی بیان و دیگر آزادی‌ها و نهادهای دموکراتیک را به رسمیت می‌شناسیم و به گفت‌وگو با منتقدان و مخالفان و مدعیان وقعی می‌گذاریم و در صورت برخورداری آنان از حقانیت خواسته‌هایشان را می‌پذیریم. هرگز چنین نبوده است. حکومت‌ها تا آنجا که ممکن بوده است بر ثبات وضعیت خود و حفظ تعادلشان ‌پای فشرده‌اند. هنوز هم هر چقدر حکومتی غیردموکراتیک‌تر باشد، به همان نسبت کمتر برای اتباع و منتقدان و مخالفان ارزش قائل است. وجود کلمه‌هایی چون «رعایا» یا «اتباع» در فرهنگ ما مؤید این نکته و نشان‌دهندۀ این است که نهاد قدرت مردم را تابع خود و حتی بندۀ خود می‌دانسته و معتقد بوده که اینها باید در خدمت حاکمیت باشند؛ در بهترین حالت و با نگاه از بالا شاید از تعبیر «عائله» استفاده شده باشد که می‌شود به عائله نظر لطفی هم داشت. ولی در دوران مدرن به‌ویژه بعد از بحث‌های جدی در بارۀ ماهیت دولت توسط کسانی چون ژان ژاک روسو و «جان لاک» و دیگران تا حد زیادی پذیرفته شده که حکومت‌ها چیزی جز امانت‌دار یا نمایندگان و نهایتاً خدمتگذاران مردم نخواهند بود. این نگرش دیر یا زود باید در همۀ کشورها پذیرفته شود. با این نگاه است که جوامع مدنی و نهادهای دموکراتیک تقویت شدند و با دست‌اندازی‌های حاکمیت به حقوق مردم مقابله شد تا بالاخره به امروز رسیده‌ایم. البته هنوز در جاهایی از دنیا، قدرت‌ها به اشکال مختلف سعی می‌کنند انحصارطلبی‌شان را حفظ کنند، اما دیر یا زود ناگزیرند به مقتضیات و معیارهای دموکراسی تسلیم شوند یا جای خود را به چنین حکومت‌هائی بدهند. طبعاً بهترین حالت این است که بتوان به‌طور مسالمت‌آمیزی به این دولت‌ها فهماند و از آن‌ها خواست که بپذیرید گفت‌وگو بهترین ابزار ممکن برای حل اختلاف با مخالفان و منتقدان و حل مشکلات است.

اما حکومتی که قرار است یا شایسته است گفت‌وگو را بپذیرد در درجۀ اول باید بپذیرد که بحران یا دست کم مشکل وجود دارد و افرادی به‌راستی نسبت به وضع موجود شاکی‌اند. پس از آن می‌توان نشست و و به تأمل و هم‌اندیشی و بررسی پرداخت که چه باید کرد تا این بحران یا مشکل برطرف شود؟ برای این کار، قدرت حاکم باید از متخصصان، از کسانی که صادقانه، دلسوزانه و آگاهانه می‌توانند تحلیل کنند و راه چاره را بیابند و بیان کنند استفاده کند تا آنان در فضائی از اعتماد و حمایت بررسی کنند و علل بحران و مشکا را بیایند.راه درمان را بیابند؟ سپس حاکمیت باید صادقانه به درمان تن دهند. طبعاً کسانی که منافعی در حفظ این شرایط بحرانی دارند و به قول معروف کاسب بحران‌اند، بی‌گمان به هیچ‌وجه تن به تغییر نخواهند داد و با انواع فرصت‌طلبی و عرضۀ تحلیل نادرست مانع تغییر می‌شوند و به دلسوزان راستین انواع برچسب‌ها می‌زنند و آنان را از نظر امنیتی خطرناک جلوه می‌دهند. ولی ممکن است جائی برای این امیدواری باشد که بتوان با همان ابزارهائی که گفتید حاکمیت وادار به پذیرش گفت‌وگو و نظر متخصصان دلسوز شود. از یک سو نقدهای جسته‌-گریخته یا نهادینه در فضای عمومی و فضای روشنفکری و دانشگاهی مطرح می‌شوند و افراد پیوسته سعی می‌کنند نظرات‌شان را مطرح کنند و از سوی دیگر اقشار و طبقات گوناگون و گروه‌های اجتماعی و اصناف و سندیکاها و انجمن‌ها و گروه‌های مردمی مختلف با خواسته‌های گوناگون فشارهای گوناگونی به قدرت وارد می‌کنند تا آن که بالاخره حاکمیت بپذیرد که بحران واقعی است و نمی‌تواند بی‌توجه به خواسته‌ها و نظرات اشخاص حقیقی یا گروه‌های اجتماعی به راه نامطلوب خود ادامه دهد؛ باید بپذیرد که یا به تغییرات اساسی تن دهد یا دیر یا زود جایش را به یک حکومت دموکراتیک بدهد که در آن تا فضای شنیدن خرف شهروند و گفت‌وگو با آنان فراهم‌تر خواهد بود. حکومتی باید جای آن را بگیرد که با به‌رسمیت شناختن ساختار و نهادهای دموکراتیک و کارگزاران شایسته و جامعۀ مدنی و نهادهای مدنی قدرتمند برای همگان حداقل‌های آزادی و حقوق اساسی را بپذیرد و ضمن شنیدن سخنان اشخاص حقیقی و حقوقی تضمین‌های حداقلی را فراهم کند تا همۀ شهروندان بتوانند در سرنوشت کشورشان، بدون تبعیض، دخیل باشند.

به نظر شما می‌توان گفت که اکنون در یک شرایط انسداد گفت‌وگو بین دست‌کم بخشی از جامعه با دولت یا حاکمیت در کشور خودمان قرار داریم؟

بله؛ متأسفانه این اتفاق افتاده و ما مدام به این سمت رانده شده‌ایم. حاکمیت از طریق نهادهای انتصابی و رفتارهای فراقانونی مرتب از چارچوب همین قانون اساسی موجود و برخی از قوانین ذیربط دیگر پا بیرون گذاشته و دائماً بخش انتخابی را محدود و محدودتر و برخی از حقوق اسای را نقض کرده است. یا با دخالت‌هایش و به قول معروف با مهندسی‌ها عملاً افرادی را در بخش‌های حتی انتخابی به درون تشکیلات حاکمیتی راه داده که از یک ‌سو معمولاً با حداقلی از آرا انتخاب شده‌اند که چنین انتخابی با روح قانون اساسی سازگار نیست و به یک معنا آنان اصولاً مشروعیت سیاسی لازم را ندارند و از سوی دیگر بعضاً صلاحیت و شایستگی لازم را برای حتی حفظ منافع حاکمیت ندارند. با این اقدامات هم به حقوق اساسی مردم دست‌اندازی شده و به طور طبیعی حاکمیت از قاطبۀ مردم فاصلۀ بیشتری گرفته و باب گفت‌وگو را معمولاً توسط همان کسانی بسته است که در شرایط دموکراتیک نمی‌توانسته‌اند به آن جایگاه‌ها دست یابند.

به نظر شما حاکمیت تا چه زمانی می‌خواهد این روش را ادامه دهد؟

بدون این که بخواهیم زمانی را برای پایان اتخاذ این روش تعیین کنم، می‌توان اظهار امیدواری کرد که به‌زودی بخشی از حاکمیت ناگزیر شود بحران را به رسمیت بشناسد و به تغییرات لازم تن دهد و بکوشد تا بهره‌گیری از نظرات متخصصان متعهد راستین با اصلاحات اساسی در ساختارها و کارکردها و کارگزاران کشور از بحران بیرون آید؛ در غیر این صورت چون شرایط بحرانی است و بحران در عرصه‌های گوناگون فزاینده است، ممکن است وضعیت آشوبناک و آشوب‌زایی پدید آید که پیش‌بینی‌ناپذیر و کنترل‌ناپذیر است. ناگهان ممکن است شرایطی پدید بیاید که دیگر برای هر نوع اصلاحی دیر باشد و طبیعتاً باید مسئولانی و ساختارها و نهادهائی نقش‌پردازی کنند که بتوانند پاسخگوی نیازها و کاستی‌های گوناگون اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و زیست‌محیطی‌ای باشند که این بحران‌ها را پدید آورده‌اند.

انسداد گفت‌وگو شرایط بسیار هزینه‌بری برای جامعه است و بدیل‌های آن هم مطلوب نیست؛ آیا می‌شود کاری کرد که به وضعیت قبل از انسداد برگشت یا خیر، وقتی در این مسیر افتادیم، چنین امکانی هم از بین می‌رود؟

پاسخ به این سؤال واقعاً دشوار است. یعنی شواهد و قراین تا کنون که نشان داده حداقل در ظاهر قضیه، مقابله‌ها به هیچ وجه معقول و مقبول نیستند. حاکمیت باید بداند اگر به بقای خودش می‌اندیشد، حق ندارد تحت هیچ شرایطی از زور علیه مردم خودش استفاده کند؛ زور معمولاً برای مقابله با نیروهای خارجی مهاجم و در جنگ با کشورهای دیگر است. در داخل و جز در موارد بسیار استثنایی مانند زمانی که بزهکاری‌های ویژه‌ای رخ می‌دهد که افکار عمومی آنها را به‌عنوان بزهکاری به رسمیت می‌شناسد، از نیروی زور استفاده نمی‌شود. حاکمیت در برابر خواستۀ عمومی که معمولاً اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و صنفی و فرهنگی هستند، به هیچ‌وجه نباید از زور استفاده کند. اما حالا که متأسفانه استفاده می‌کند، عملاً ناکاارآمدی‌اش را در پاسخگویی به نیازهای واقعی مردم نشان می‌دهد. بحث بر سر این است که تا کجا می‌تواند و می‌خواهد ادامه دهد؟ البته امیدها و شواهدی وجود دارد که در شرایط گسترش کمی و کیفی تقابل دو طرف، شاید بخشی از نیروهای حاکمیت بپذیرند که این روش و راهش نیست و برای حفظ خود یا حاکمیت یا برای منافع مردم، نباید دست به خشونت بزنند و باید در چهارچوب نگرش دموکراتیک به خواست‌های مردم پاسخ دهند. در واقع برای این که به خواست‌های مردم پاسخ داده شود، باید به یک رشته تغییرات بنیادی دست زده شود. هنوز هم احتمال چنین اتفاقی هست و من بدبین نیستم؛ برای همین هنوز هم که هنوز است، فکر می‌کنم هرچند تعدادشان کم باشد، اما بعضی از نیروهای درون حاکمیت که از آگاهی نسبی و احساس مسئولیت و وظیفۀ ملی برخوردارند و دلسوزی درخوری هم برای حاکمیت و در درجۀ اول برای کشور دارند، باید به گونه‌ای کمک کنند که از این وضعیت خارج شویم؛ وگرنه کشور با هزینه‌های گزافی روبه‌رو خواهد شد. اگر یک اندام یا یک ارگانیسم اجتماعی یا طبیعی نتواند بحران را پشت سر بگذارد و مسائلش را حل کند، بر سر یک دوراهی قرار می‌گیرد که یک راهش به مرگش ختم می‌شود و باید جای خودش را به ارگانیسم یا شرایط دیگر بدهد و اینجا است که اصولاً «انقلاب» به معنای تغییر کلیت ساختار سیاسی و کارگزاران آن مطرح می‌شود که ممکن است جلوه‌ای از قهر در تحقق آن وجود داشته باشد. البته بخش اعظم جامعۀ ایرانی چه در درون حاکمیت چه در بیرون آن، چه در درون کشور و چه بیرون آن، نگران سرنوشت کشوراند و می‌خواهند تا جائی که ممکن است جامعه هر گونه تحول مثبت را به ‌گونه‌ای مسالمت‌آمیز بپذیرد. طبعاً از عقلای حاکمیت انتظار می‌رود بپذیرند که بی‌توجهی به خواست و نظر معترضان و اعمال خشونت در برابر آنان هرگز و هرگز روش درست رویارویی با منتقدان و بحران موجود نیست، و حتی برای بقای نسبی خودش هم شده، باید با درایت کامل تغییراتی جدی را در ساختار، نگرش‌ها و سیاست‌های کلان حوزه‌های گوناگون اعمال کند؛ در غیر این صورت، یعنی در صورت خودداری مسئولان از گفت‌وگو در فضای مسالمت‌آمیزی که وضعیت بحرانی و انتقاد و خواستۀ معترضان به رسمیت شناخته شود ممکن است پایان هزینه‌بری داشته باشد و خیلی زود دیر شود.

بیشتر بخوانید

«آغاز فصل سرد»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)