دهه شصت به دلیل خفقان اجتماعی، سرکوب سیاسی و جنگ هشت ساله از سیاهترین و خونینترین ادوار تاریخی ایران است. با این وجود از سالها پیش با سازوکاری بسیار ساده اما مستمر با آهنگ تیتراژ، بریدههای انیمیشن و سریال رو به این دهه انواع و اقسام رویکردهای نوستالژیک بازتولید شده است.
به طوریکه سیاهی و خونین بودن دهه شصت، رنج عمومی، کشتارهای سیاسی و مرگ و آوارگی صدها هزار انسان بر اثر جنگ مانع از آن نشد که اغلب کسانی که نوستالژی دهه شصت در آنها فعال شده است دست کم یکبار در حسرت کودکی سپری شده آرزوی بازگشت به «دوران خوب» دهه شصت را نکنند.
آنچه از دهه شصت در «حافظه جمعی» که از قضا هم طبقاتی بود و هم به صورتی سیاسی دستساز باقی ماند نه کشتار سیاسی و خفقان اجتماعی و جنگ هشت ساله که انبوه تصاویر رنگی جعل شده بود مطابق با نسخه سخیف ابراهیم نبوی طنز نویس اصلاحات: اعدامهای سال ۶۷ رو یاد کسی نیار، ولش کن، فراموش کن.
به این ترتیب آرزوی بازگشت به دهه ۶۰ ابعاد سیاسی هم داشت. از سوی آنهایی که نوعی «عدالت اقتصادی» دوره جنگ را در دهه شصت برجسته میکردند و کسانی که با جعل «دوران طلایی» از استبداد خونین خمینی، بر فراز تاریخ خیال تسهیل گذار جمهوری اسلامی را به دموکراسی در سر داشتند.
آن نوستالژی به ظاهر بیآزار و منفعل و این اراده مخوف سیاسی البته نتوانستند کاملا بر هم منطبق و تبدیل به پروپاگاندای سازمانیافته جریانی سیاسی شوند. اما روندی کاملا مشابه ذیل منطقی همسان در جای دیگری در حال رخنمایی بود.
این بار ترکیبی از منابع مالی سازمانهای غربی و سعودی، جریانی سیاسی را تقویت میکرد که به شکل واژگونهای از رنج عمومیِ تعمیق یافته در چهار دهه «مشروعیت» میگرفت. خط تولید انبوه تصاویر کولاژ شده از دهه پنجاه در ابررسانهها و شبکههای اجتماعی لذتی را در ما تولید میکرد که آهنگ تیتراژ بچههای مدرسه والت و اوشین و مدرسه موشها موفق به ایجادش شده بود. «غرق در نوستالژی» توصیفیست از لحظه مواجهه ما با این تصاویر. از کار افتادن قدرت تصمیمگیری، توقف قوه تعقل، بر هم خوردن توالی رویدادها، بیمعنا شدن استدلال و آیندهنگری و دستوپا زدن بیهوده.
اینها خصلتهای بیولوژیک آدم در حال غرق شدن ست. و با این توصیف شما با غرق کردن یک شخص در آب همانقدر موفق به عبور دادن او از دریا خواهید شد که با مکانیسم غرق در نوستالژی از وضعیت مستقر.
سازمانیافتگی تصاویر کولاژ شده در عین حال با دسترسی انحصاری به آرشیوهای ممنوعه امکان تحقق داشت. آرشیوهای ممنوعهای که چند دهه بعد از ۵۷ برای جمهوریاسلامی امکان روایتی یک سویه از انقلاب و نیروهای موجود در آن فراهم میکرد
در این روایت نیروهای چپ در دهه پنجاه و دهههای بعد از آن وطنفروش، خشونتطلب، متنفر از مردم، آرمانگرای تخیلی و ماجراجو نشان داده شدند. در مقابل نیروهای مذهبی میانهرو، دارای دغدغه وطن و مردم و به فکر صلاح مملکت. در این بین اولین برداشت منطقی، جا انداختن تلقیِ محق بودن ساواک در برخورد با چپها بود.
دستگاه تبلیغی حکومت همراه با سایر سازوکارهای حکمرانی به مرور از کار افتاد اما زدن چپها و نیروهای شکل گرفته حول تضاد طبقاتی و ستم ملی همچنان ضرورت داشت و غیرقابل اجتناب بود همپوشانی نانوشته با جریان فاشیستی بیرون از حاکمیت که سودای بازتولید خشونتآمیز مناسبات سرمایه را داشت.
امری که در حوزه گفتارسازی نیاز به دست بردن به اسناد و آرشیو داشت. انتقال مسالمتآمیز بخشهای مهمی از این آرشیو به نیروهای خواهان بازگشت سلطنت و تامین مهمات جریان مدافع حفظ ستم طبقاتی و ستم ملی با محوریت تولید روایتی واژگونه از تاریخ پیش از ۵۷ و خط تخریب نیروهای موجود در آن با تمرکز علیه چپها.
از خیل سینهچاکان آزادی بیان و گردش اطلاعات و شفافیت، کسی نبود از تلویزیون من و تو بپرسد چگونه به آرشیوهای ممنوعه دسترسی پیدا کرده و مهمتر از آن چرا این دسترسی انحصاریست و انتشار آنها قطرهچکانی و هدفمند و کاملا با اهداف سیاسی صورت میگیرد و چرا و با چه اهدافی باید دسترسی به اسناد و تصاویر موجود در آرشیوها، از انحصار نهادهای امنیتی و صدا و سیما به انحصار من و تو درآید و چرا «علی حمید» روایتنویس انقلاب اسلامی همراه با این آرشیو به من و تو منتقل و تبدیل به روایتنویس تاریخ سلطنت میشود.
بیش از یک دهه خط تولید انبوه روایت دستکاری شده از تاریخ در رسانههای چند میلیون دلاری و شبکه توزیع آن در شبکههای اجتماعی غیر از «انتقال مسالمتآمیز اسناد و آرشیو» نیاز به پیششرطهای دیگری داشت که جمهوری اسلامی آن را از قضا در همان دهه شصت «طلایی» و در دهههای بعدی فراهم کرده بود؛
کشتار هواداران و کادرهای سازمانهای چپ و مجاهدین که حاملان و راویان رویدادهای پیش از ۵۷ و انقلاب بودند. قتلهای زنجیرهای و سرکوب و عقبراندن ممتد و بیوقفه نویسندگان و روشنفکران. تا در فضایی خالی از هر اراده موثری فضا برای اوباشان روزنامهنگار و جاعلان حرفهای فراهم شود.
نوستالژی از یکی دو دهه پیش تبدیل به قطبنمای سیاست رایج شده است. از نوستالژی دهه شصت به نوستالژی دهه پنجاه و بالعکس برای جریانی که معتقد است اسدالله لاجوردی، صیادشیرازی، چمران، باکری و مدنی به دلیل کشتار انقلابیون در اوین و گوهردشت و در کردستان و ترکمنصحرا و محمره از پدیدههای قابل تقدیر جمهوری اسلامیاند.
نوستالژی با ما مردم عادی چه میکند؟ غرقمان میکند. همان کاری که تماشای یک فیلم دراماتیک و اکشن و لذت پیروزی قهرمان/بدلکار فیلم بر جا میگذارد تا لحظهای امید بیهوده به جای ناکامیهای ممتد و شکستهای پایانناپذیر بنشیند.
بارهای اول حواسمان نیست اما با هر تکرار تبدیل به خصلتمان میشود و لذتی جمعی میبریم از بر هم خوردن توالی رویدادها، بیمعنا شدن استدلال و آیندهنگری، از کار افتادن توان تصمیمگیری و این همان لحظه سرنوشتسازیست که تاریخ روی لجه خون سلسلههایش را تعویض میکند: «کاوهای پیدا نخواهد شد امید، کاشکی اسکندری پیدا شود.»





هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.