روزنامه ی اعتماد کار می کردم که تو خیابون خواجه عبدالله بود و هنوزم هست. یه عصری بود که احتمالن کارامونو کرده بودیم و قصد کرده بودیم عصرونه بخوریم. من داوطلب شده بودم که برم از سوپری ته کوچه هله هوله بخرم. تو راه برگشت دم سطل آشغال گنده ی نزدیک روزنامه، برخوردم به یه سری عکس که رو زمین پخش و پلا بود. همین جور که داشتم رد می شدم نگاه کردم ببینم چه جور عکسیه، که دیدم یه سری عکس خانوادگیه. ازشون گذشتم، از در روزنامه رفتم تو، پله ها رو رفتم بالا و دور زدم برگشتم پایین دم سطل آشغال و شروع کردم به جمع کردن. عکس ها رو تازه ریخته بودن اونجا، هنوز پا نخورده و تمیز بودن. کی این همه عکس رو عین زباله ریخته بود بیرون؟ این نمی تونه غیر عمد باشه، نمی تونه از دست کسی افتاده باشه یا از پنجره پرت شده باشه بیرون. نزدیک عید بود. اول حدس زدم عکسا در جریان خونه تکونی جزو وسایل اضافی تشخیص داده شده و به بیرون خونه هدایت شده. همونجور که داشتم عکسا رو جمع می کردم چشم می چرخوندم ببینم کسی از پنجره های اطراف داره نگاهم می کنه یا نه. نمی دونم چرا فکر می کردم شاید یکی از سوژه های دوربین مخفی ای چیزی باشم و الانه که یکی مچمو بگیره، ولی با این حال باز هم نتونستم از خیر جمع کردنشون بگذرم.
برام با بچه ای که سر راه گذاشته باشند یا حیوون خونگی که ول شده باشه تو خیابون و ندونه کجا بره، فرقی نداشتن. هر چیزی که حجمی داره و برای مدت طولانی در معرضش باشم همین حکم رو برام داره. به سختی چیزی می ندازم دور. از اون کهنه پرستایی ام که هیچ رقمه نمی تونم رو کیندل و آی پد و اینجور چیزا کتاب بخونم مگه اینکه چاره ای نداشته باشم. چیزی که جسم داره و شخصیت داره و می شه لمسش کرد رو نمی ذارم برم سراغ فایل الکترونیک. کتاب و نامه و عکس کاغذی و کارت پستال مثل موجود زنده اند و از بین بردنشون ازم برنمی یاد. در این مورد به بابام رفتم. وقتی مامانم می خواست یخچال بیست سی ساله مون رو رد کنه و جاش یه یخچال تازه بگیره، بابام کون به زمین می کوبید و جوری دمغ بود که انگار تکه ای از خودش رو می بردند.

شصت و دو قطعه عکسه. پشت اکثرشون تاریخ و محل وقوع عکس با خودکار نوشته شده. از سال ۱۳۶۸ شروع می شه و به ۱۳۷۲ می رسه. شخصیت اصلی که در بیشتر عکس ها حضور داره، مردی لاغراندام با قیافه و تیپ کارمندیه. به علت اینکه موهای جلوی سرش ریخته، پیشنونیش به عقب پیشروی کرده و ریش و سیبیل کم پشتی داره. زنش رو هم تو عکس ها تشخیص دادم. فهمیدم مرد کارمند شرکت نفت بوده و وقتی می رفتن شمال از ویلاهای شرکت نفت در محمودآباد استفاده می کردن و یه بار هم در آذرماه سال ۷۰ سفری با همکاران شرکت به هامبورگ داشته، عکس های هامبورگ نشون از ذوقش برای دیدن خارج داره. عکسا چند دسته ان: عکس های هامبورگ، عکس های عید نوروز در سال های مختلف، عکس های سفر به محمودآباد، عکس های خانه ی آقاجان و عکس های “خانه ی خودمان در منزل اهواز”. پس اینا ساکن اهواز بودن و حالا بعد از چند دهه تصاویرشون از یکی از کوچه های خواجه عبدالله تو تهران سر درآورده. توی بیشتر عکس ها زن روسری سرش نکرده و بی حجابه، موهاش کوتاهه و بیشتر دامن تنشه، به عکس تکی علاقه داشته: تنها رو پله ها، تنها کنار دریا، تنها دم ویلا، تنها کنار سفره ی هفت سین. بچه ها تو عکس های دسته جمعی می لولند و نمی شه فهمید کدوم بچه مال ایناست و آیا بچه ای در کاره یا نه. همه تو عکس خوشحالند و احتمالن این خوشحالی بیشتر به خاطر حضور دوربینه که هنوز در اون زمان کم و مغتنم بود. تو یه عکسی که باحال تر از همه س، زن های فامیل بالاسر قابلمه تو آشپزخونه ان، همه بشقابا و دیس هایی که توشون غذائه رو سمت دوربین گرفتن و دارن محتویات ظرف رو نشون می دن و می خندن. محتوای ظرف یکی شون میگوی سوخاریه.

بیشتر از بیست سال از عمر عکس ها می گذره. نمی دونم در طول این دو دهه چه اتفاقی برای خانواده افتاده و چی شده که عکس ها سر از سطل زباله درآورده. کدوم یک از آدمای عکس خواسته اینا رو از بین ببره. شاید عامل ماجرا مثل مامان من باشه که هیچ تعلق خاطری به هیچی نداره. شاید عامل ماجرا از یکی تو عکس نفرت داشته و خواسته با نابود کردن عکس ها، به صورت نمادین آدم مورد تنفر رو هم نابود کنه. خیلی با این مواجه شدم که مردم وقت بیزاری از کسی یا از گذشته ی خودشون، عکس از بین می برن. نابود کردن عکس دیجیتال برام پذیرفته شده س اما پاره کردن عکس کاغذی، سنگدلی می خواد. هرچی هم از یکی یا از گذشته ی خودم متنفر باشم این یه قلم ازم برنمی یاد. شایدم یه ماجرای ساده باشه. یکی اومده خونه ای اجاره کنه و دیده یه آلبوم عکس جا مونده، آلبومه رو برداشته برای خودش و عکسا رو ریخته دور.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)