هر جنگی فاجعه بار است، حتی اگر با خویش تغییراتی در توازن قوا و در بدست اوردن منابع جدید طبیعی یا بازارهای جدید برای فروش کالاهای خویش بوجود بیاورد. اما در نهایت در هر جنگی ضررهای جانی/مالی/اقتصادی و غیره چنان وسیع و هولناک است که نمی توان «رخداد جنگ» را فقط با علل و منافع سیاسی و اقتصادی و غیره توضیح داد. اینها علت اصلی جنگ نیستند. در هر جنگی و جدالی بایستی به ساختار و رخداد حوادث توجه کرد که در نوع و حالت برخورد به یکدیگر و در نوع زبان و کلام سیاه/سفیدی یا راسیستی و نارسیستی آنها برملا می شود، تا دید که علل اصلی هر جنگ و جدال هولناک بر سر منافع خویش و به حالت انتاگونیستی و هولناک چیست. چرا اینجا هر ملتی خویش را در خطر از دست رفتن یا تکه تکه شدن از طرف حریف و دشمن می بیند و یا چرا متجاوزان می خواهند با حمله به دشمن خطرناک به حس «تولد نوی ملی» و به حس غرور ملی نو دست بیابند و اینکه دوباره «اقا و سرور» شده اند و «می توانند». در حینی که هر جنگ و جدال هولناک نماد هراس و گره حقارتی عمیق و راسیستی یا نارسیستی به درجات مختلف در طرفین دعوا است و اینکه دو طرف دعوا چه در درون و چه در روابطشان با یکدیگر می خواهند بر شکافها و بحرانهای عمیقی چیره بشوند و انها را نبینند و به ناچار احتیاج به دشمنی دارند. حتی اگر یک طرف مثل جنگ امروز پوتین و روسیه متجاوز و طرف دیگر اوکرایین مورد تجاوز جنگی باشد. اما ندیدن نقش هر دو طرف در تولید این فضای جنگی نو و بدرجات مختلف، گرفتاری در همان فضا و زبان نارسیسیک و راسیستی است که از منطق و زبان «یا من برحقم یا تو برحقی» حرکت می کند و نمی بینند که هر جدال خشونت باری نشان از شکست جدال و گفتگوی مدرن و بازگشت به صحنه ی انتاگونیستی و سیاه/سفیدی می کند. بنابراین ابتدا با دیدن این ساختار بنیادین و پایه ایی یا «راسیستی/نارسیستی» هر جنگ و جدالی هولناک و سیاه/سفیدی هست که می توان هم علت شروع جنگها با یک «زخم نارسیستی» مثل حمله به خاک خویش یا به رسوم و عادت خویش را فهمید. هم اینکه چرا در مسیر جنگ این زبان و فضای سیاه/سفیدی یا عشق/نفرتی با هر فاجعه ی متقابل جرقه ی شدیدتری می خورد و معمولا جنگها به جنگ فرسایشی و درازمدت دچار می شوند و در نهایت هر دوطرف بازنده هستند. حتی اگر حال از مسیر یک تغییر خونین بظاهر «اقایی نو» در منطقه یا در جهان حاکم شده باشد. ازینرو پایان هر جنگ گرمی شروع یک جنگ سرد و درازمدت بر سر منافع سیاسی و اقتصادی است که هیچگاه علل اصلی نبوده و نیستند. زیرا منافع اقتصادی بیش از هرچیز از طریق معامله و بازشدن راهها بدست می اید و جدال سیاسی احتیاج به فضای دیپلماتیک خویش و دست یابی به پیروزی متقابل یا حداقل «وین/وین» دارد. پس انجا که جنگی هولناک رخ می دهد، بایستی علل اصلی و ساختاری «راسیستی و نارسیستی» آنها را دید که مثل جنگ کنونی روسیه و اوکرایین چندلایه هستند. زیرا پای منافع و جدال قدرت اتحادیه اروپا و امریکا از یکسو و چین و روسیه از سوی دیگر نیز در میان است. یا از طریق جنگ نیابتی آنها همزمان جدال بر سر این در جریان است که «آقای دنیا» کیست. در حینی که دیگر هیچ کشور و قاره ایی نمی تواند به تنهایی «اقای دنیا و نماینده ی جهان ازاد» باشد. حتی امریکا دیگر نمی تواند این نقش را به تنهایی ایفا بکند. زیرا جهان چندقطبی شده است و اکنون زمان ان است که بجای تک خدایی حکومت خدایان از طریق گفتگو و مذاکره بر سر منافع مشترک و جهانی و انسانی و بر پایه ی همبستگی انسانی و زمینی رخ بدهد.

ازینرو بقول زیگموند فروید در نوشتارش «چرا جنگ، نامه ی فروید به انیشتین» انسان متمدن و بافرهنگ یا یک روشنفکر و یا یک روانکاو به شکل «ارگانیک یا ذاتا» صلح طلب و ضد جنگ است، چون در آنها قدرت فرهنگ و دانش به قدرت اصلی تبدیل شده است و کمتر رانشی و کور حس و عمل می کنند. ازینرو فروید برای مقابله با جنگ طلبی خواهان رشد تمدن و فرهنگ گفتگو و بر اساس علایق و همبستگی متقابل و انسانی می شود، خواهان رشد «رانش عشق» میان انسانها می شود و اینکه ترس از نتایج هولناک جنگ همگی را بفکر وادارد. با انکه بقول او نمی توان هیچگاه کامل جنگ را از میان برداشت. زیرا ادمها دارای شور خشم و رانش مرگ هستند و چیرگی کامل بر یک رانش به معنای نفی زندگی و ناممکن است. موضوع بنابراین تبدیل خشم کور به چالش نقادانه و بر اساس منافع مشترک و انسانی و از طریق رشد فرهنگ و رانش عشق و دوستی است. زیرا و اینجا فروید دست بر نکته ی اساسی می گذارد، جنگ به معنای قتل انسانهاست و اینکه انسانی دست به قتل هولناک انسانی دیگر بزند. در حالیکه هر انسانی حق زندگی کردن دارد و هیچ ایده ایی ارزش این را ندارد که بخاطرش انسانها کُشته بشوند، یا بخاطرش به قتل یکدیگر دست بزنند. چون چنین حقیقت خشنی که شاهدش خون است، بقول نیچه یک دروغ هولناک و قیام بندگان و کین توزانه است. بنابراین روشنفکر یا اندیشمندی که صلح طلب و مخالف جنگ نباشد، یا خواهان شکست زبان و چالش سیاه/سفیدی و خواهان نهادینه شدن دیسکورس دیالوگ و چالش نمادین و پارادوکس، با علاقه و احترام متقابل و نقد متقابل، در هر صحنه و چالشی نباشد، در نهایت یک شبه روشنفکر یا یک گرگی در لباس میش است. یا بنده ی هیستریکی است که خواهان یک ارباب قدرتمند و جبار است و بقول لکان در نهایت چیزی جز آن بدست نمی اورد. چون جنگ و جنگ طلبی همان «قیام بندگان» نیچه است. جنگ طلبی به معنای گرفتاری در یک زبان هیستریک سیاه/سفیدی، عشق/نفرتی و برای دست یابی به ارباب و پدری جبار و نو است تا فرد و جامعه ی هیستریک و تمامیت خواه از تمناها و کمبودها و شکافهایش در برود و با آنها روبرو نشود و بناچار شکست بدتری می خورد و در دوری باطل گرفتار می ماند. زیرا زندگی انسانی و تحول انسانی دارای منطق و قانونی بنیادین است. زندگی انسانی امری تمنامند و نمادین و در عین تصادفی بودن دارای «اتیک» هست. یعنی دقیقا از طریق پیشامد و رخداد است که «اتیک و قانون زندگی» نمایان می شود و ما را وادار می کند که بهای بلوغ را بپردازیم و یا محکوم به دور باطل بمانیم. زیرا به قول رولاند بارت: «چگونه می خواهی بر گُرگ چیره بشوی، وقتی در گلوگاه او می زییی و با زبان و ذایقه ی او سخن می گویی.».

داریوش برادری

جستاری در باب علل بنیادین «جنگ» و ضرورت جدال رند ذایقه ها!

در هر جنگی در واقع این بی مغزها هستند که فرمان می دهند و مغزها رژه می روند و کُشته می شوند. اما چرا مغزها و اکثریت می گذارند بی مغزها بر آنها حکومت بکنند و آنها را قربانی بکنند؟

این سوال اصلی و محوری است که در هر جنگی و از جمله اکنون در جنگ روسیه و اوکراین بایستی به آن پرداخت و وقتی پوتین به بهانه ی «شکست فاشیست ها» و نجات بخشهایی از روسیه ی بزرگ به اوکرایین حمله می کند و اوکرایین سخن از مقاومت همه جانبه می کند و دول مدرن می خواهند با تحریم و بایکوت باصطلاح جنگی را متوقف بکنند که توسط یکایکشان در این چندسال گذشته زمینه سازی شده است. در حینی که اکثریت مردم خواهان توقف و پایان این فاجعه و جنگ هستند و بازندگان اصلی نیز مردم عادی و بویژه زنان و کودکان اوکرایینی هستند.

زیرا بزعم تولستوی بزرگ در «جنگ و صلح» هر جنگی در نهایت از یکسو حکایت از شکافهایی عمیق در میان دو رقیب یا دو ملت می کند، مانند جنگ آنزمان میان ارتش تزاری و ارتش ناپلئون که همزمان دو ذایقه و ساختار متفاوت بودند، در کنار تشابهاتشان بودند و یا اکنون این شکاف و جدال میان سرمایه داری و سکولاریسم دیکتاتورمنش روسی و اوکرایین به سمت غرب و اتحادیه اروپا گرایش یافته را می بینیم و در حینی که در اوکرایین نیز گرایشهای ناسیونالیست افراطی و گاه فاشیستی قوی شده اند. همانطور که در روسیه میل حفظ و رشد قدرت روسیه ی بزرگ و اینکه ما هم جزو قدرتهای برتر جهان هستیم، رشد یافته است، بویژه با حکومت پوتین و یارانش. اینکه می خواهند دوباره روسیه ی بزرگ و جزو قدرتهای اول جهان باشند. همانطور که از طرف دیگر هر جنگی برای این است که بخواهی بر شکافها و بحرانهای درون خویش چشم بپوشی و آنها را نبینی. چون دشمنی پیدا کرده ایی. ازینرو حمله ی روسیه به اوکرایین برای سرکوب شکافهای شدید جامعه ی روسیه و گرفتار سانسور است و همینگونه نیز اوکرایین مالامال از شکافهای درونی است. با انکه انها در لحظه ی کنونی بیشتر قربانی جنگ هستند. ازینرو بقول هانا ارنت « گفتگو مالامال از نوا و صداست اما خشونت لال است.». یعنی هرچقدر هم هیاهو و صدای توپها و بمبارانهایش بلند باشد، اما عملا لال و معلول است. زیرا طرفین جنگ ناتوان از دیالوگ و قبول حضور کمبود و تمنای خویش و دیگری یا رقیب خونی است. یا طرفین دعوا می خواهند با سرکوب دیگری و صدایش به حس قدرت و وحدت خویش دست بیابند و بناچار دچار شکاف بیشتری می شوند.

به این خاطر بقول تیتر کتاب معروف دیگری از یک هنرمند بزرگ روسی، فئودور داستایوسکی»، آنها مجبور می شوند از مسیر جنگ و کشتار متقابل با «جنایت و مکافات» فردی و جمعی خویش روبرو بشوند. زیرا هیچکس به زندگی نمی تواند کلک بزند.

طبیعتا هر جنگی علل سیاسی و اقتصادی و غیره دارد، اما بقول « میشل فوکو» هر جنگ مدرنی از قرن هیجدهم تا به حال در واقع یک «جنگ راسیستی» و در نهایت نارسیستی بوده و هست. یا همانطور که در سیتاد ذیل از او می بینیم، بقول او در هر جنگی عاملان جنگ می خواهد جنگ را ببرند و نه اینکه بدنبال عدالت و عمل عادلانه باشند. هر کدام می خواهد بگوید که او آقا و ملت و نژاد برتر و برنده ی دعوا هست..

همانطور که در جنگ روسیه و اوکرایین و در شعارهایشان حضور این رگه ی شدید راسیستی را می بینیم و با انکه روسیه متجاوز اصلی است، اما این جنگ بدون تحریکات متقابل اوکرایین و اروپا و بدون پشتیبانی امریکا و چین صورت نمی گرفت. یا ازینرو اتحادیه اروپا از رشد و قدرت گیری مدل غربی اوکرایین در برابر «خرس روسی» و پوتین پشتیبانی می کرد و می خواست روسیه را تضعیف بکند و امریکا از اوکرایین و اتحادیه اروپا دفاع می کرد تا روسیه و چین و اتحادشان ضعیف بشود که در عمل هرچه بیشتر رشد کرده است. انها قرارداد همکاری همه جانبه ی جدیدی با هم بسته اند. ازینرو حتی بایکوت سوییفت بانکی و قطع امکان استفاده ی بانکی روسیه از بانکهای جهان می تواند توسط چین بزرگ ناموفق بشود. همانطور که اینجا موضوع جنگ بر سر این است که کدام اتحادیه اقای جهان است. امریکا می خواهد بگوید هنوز اقای جهان هست، روسیه می خواهد با تجاوز و قدرت نمایی نظامی ثابت بکند که هنوز «نیرومنداست و می تواند» و جزو ملل برتر دنیاست و چین می خواهد قدرت اول بشود. در حالیکه دوران «آقای برتر» گذشته است و دنیا عملا چندقدرتی شده است و راه درست ارتباط و گفتگوی انها با یکدیگر است. وگرنه این جنگ امروز می تواند سریع به کل اروپا و بعد به جهان سرایت بکند. حتی اگر اکثرا امروز این را باور ندارد. اما تا یکی دوهفته پیش کمتر کسی باور داشت که در اروپا جنگ رخ بدهد و جنگ رخدادی مربوط به اسیا و افغانستان و ایران بود. حال در خانه ی خودشان را نیز می زند. زیرا معضلات نارسیستی و راسیستی جهانی جواب می خواهند و گفتمان اقا/بنده ی مدرن و سرمایه داری لجام گسیخته مشکلات عمیق خویش را نشان می دهد.

در هر جنگ و جدال خشن و هولناک ما شاهد حضور این «گفتمان اقا/بنده» ی هگلی به شکل فاجعه بار و آنتاگونیستی هستیم. اینکه هر طرف قضیه فکر می کند که می تواند از مسیر چیرگی بر دیگری و رقیب به قدرت و تولد نوین خویش دست بیابد، به «فالوس بزرگ و خیالی» دست بیابد که اصل مطلب است و طبیعتا این میل دست یابی به «فالوس بزرگ و خیالی» خویش را در میل دستیابی به ثروت و بازار بیشتر و خاک بیشتر نیز نشان می دهد و اینکه «تکه ی جداشده» را به خویش بازگردانند و دوباره احساس یگانگی و بزرگی بکنند. اما همزمان چنین جدال خشن نارسیستی نشان می دهد که چرا روند درگیریهای جنگی و انتاگونیستی محکوم به شکستی در نهایت دوطرفه و با تلفات فراوان مالی و جانی و غیره برای مردم و جهان هستند. زیرا هر دو طرف اسیر زبان و ساختاری سیاه/سفیدی شده اند و می خواهند با سرکوب دیگری به حس «برتر بودن نژاد خویش» و یا عمیقتر به «حس قوی بودن و یگانه بودن نارسیستی خویش به سان فرد یا ملت» دست بیابند و شکافها و بحرانهای عمیق در درون و برون خویش را انکار بکنند. کافی است که به حالات طرفین جنگ و در هر جنگی بنگرید و به نوع کلام و زبان و رفتارشان، تا بتوانید حضور این ساختار و رگه های اصلی نارسیستی و راسیستی را ببینید که چارلی چاپلین در اثر بزرگش «دیکتاتور بزرگ» از جمله در رقص هیتلر با مدل کره ی زمین نمایان می سازد.

هر جنگی و بویژه هر جنگ مدرنی دارای این ساختار فاجعه بار «راسیستی و نارسیستی» بوده و هست. چه موضوع بحث جنگ جهانی اول و دوم و نتایج فاجعه بارش باشد. چه موضوع جنگ امریکا و اروپا علیه تروریسم اسلامی در عراق و افغانستان و نتایج فاجعه بارش در میان باشد و اینکه مثلا امریکا پس از بیست سال جنگ بی ثمر و فاجعه بار در افغانستان این کشور را ترک می کند و به طالبان می سپارد. همانطور که زمانی روسها به انجا حمله کردند و خرابی کنونی افغانستان در جنگی بی پایان را زمینه سازی کردند. یا وقتی به تحریکات جنگی و همراه با بایکوت و فشار حداکثری توسط ترامپ و اسراییل علیه حکومت تمامیت خواه ایران می نگریم و اینکه این جنگ اقتصادی در واقع مردم را داغان کرده و می کند و پروسه ی مدرنیت ایرانی را زمین گیر کرده است، اما به قدرت حاکمیت ضربه ی اندکی زنده است. حاکمیتی که قدرتش بشخصه خنزرپنزری شده است اما مردمش گرفتار نان روزانه بخاطر گرسنگی و عدم امنیت شده اند و در حینی که حتی برخی از اپوزیسیون افراطی خودش علیه انها و بنفع جنگ و بایکوت سخن می گویند. به امید اینکه اینگونه حکومت تمامیت خواه را وادار به سقوط یا وادار به امتیازدهی به اربابان جدید خویش بکنند. اما چرا این اتفاق نمی افتد؟ زیرا هر نارسیست جنگ طلبی به «قرینه ی» خویش احتیاج دارد تا دور باطل جنگ ظالم/مظلومی یا جنگ ناموسی و ملی خویش را ادامه بدهند. زیرا دو طرف جنگ در این جدال نارسیستی و راسیستی به هم محتاجند. زیرا تنها وقتی می توانی خودت را خوب و بزرگ و بی خطا حس بکنی که مرتب دشمنی داشته باشی که او را کوچک و ضعیف بخوانی و سرکوب بکنی. زیرا شکست نهایی حریف به معنای این است که حال مجبور می شوی با معضلات و شکافهای عمیق درون خویش روبرو بشوی و انچه که از آنها در می روی. ( نقاشی «صورت جنگ» از سالوادر دالی)

موضوع اساسی هر جدال و جنگی یک موضوع ساختاری و بنیادین روانشناختی/جامعه شناختی است. زیرا موضوع و علت اساسی هر جنگی حضور یک ساختار سیاه/سفیدی «راسیستی و در نهایت نارسیستی» است. به این خاطر معمولا هر جنگی یا جدال هولناک گروهی یا میان ملتهای دشمن یکدیگر با زبان و کلام احساسی و افراطی «یا من یا تو» شروع می شود و هر کدام احساس می کنند که از دیگری یک «زخم نارسیستی» خورده ا است و بخشی از خویش را از دست داده است. مثل صدام که خیال می کرد که مثلا کویت بخشی از عراق بوده است که بزور جدا شده است و حال باید بازگردد. یا مثل پوتین و روسیه خیال می کنند که «جزایر کریم» بخشی از روسیه ی بزرگ بوده است و باید پس گرفته بشود. همانطور که اوکرایین اکنون برای نجات مام وطنش می جنگد. یا جنگ بن لادن و القاعده علیه امریکا بخاطر حس و زخم نارسیسیک «تجاوز به اسلام رخ می دهد». با انکه می توان گفت که این «جرقه ی نارسسیستی اولیه» برای شروع جنگ فقط بهانه ایی است، اما این جرقه ی نارسیستی اولیه که با تولید زخمی باعث تولید خشم و کین نارسیستی برای جوابگویی متقابل می شود، همانطور که مثلا جنگ جهانی اول با جرقه ی ترور پادشاه اتریش/مجارستان شروع می شود و حمله ی امریکا به افغانستان و عراق و شروع جنگ بیست ساله ی فاجعه بار با «حمله به وورلد ترید سنتر» شروع می شود که برای امریکاییها به حالت قطع «فالوس» و زخمی نارسیسیک و عمیق بود و اینکه با «زخم پذیری» خویش روبرو شدند. اصولا به خاطر تولید همین خشم نارسیستی بن لادن این دو برج را هدف می گیرد که سمبل قدرت مدرن هستند و به شکل «فالوسی برافراشته» بودند. او می خواست با قطع این فالوس در واقع با زخم نارسیستی خویش و یارانش برخورد بکند که حس می کردند کشورشان و اسلام مورد تجاوز امریکا قرار گرفته است و ناپاک شده است. بنابراین این جرقه ی اولیه ی افراطی و خشن چیزی بیشتر از یک بهانه برای جنگی است که مدتهاست به شکل مستتر شروع شده است، همانطور که در جنگ کنونی روسیه/اوکرایین می بینیم که بظاهر جرقه اش توسط استقلال طلبی جزایری عمدتا روسی نشین در اوکرایین زده شده است اما در واقع این جنگ مدتهاست که توسط رشد درگیری و جدال مداوم میان اروپا و روسیه زمینه سازی شده است.

یعنی این «جرقه ی نارسیستی» در معنای روانکاوی لکان یک «ابژه ی گمشده» است که همزمان علت/ابژه ی تمنامندی و حرکات و اعمال خوب و بد یا فاجعه بار انسانی است. زیرا اگر این جرقه ی نارسیستی اولیه فقط بهانه باشد، بایستی جنگجویان و متجاوزان بتوانند به موقع به جنگ پایان بدهند و نه انکه اکثرا گرفتار جنگ درازمدت و فرسایشی بشوند. یعنی بایستی به خاطر منافع اقتصادی و سیاسی خویش پس از یک جنگ کوتاه مدت سریع بدنبال مداکره و گفتگو و پایان جنگ بگردند، اما چنین تحولی خیلی کم صورت می گیرد. چون بقول زیگموند فروید «صحنه ی اصلی نمایش» جای دیگری است. زیرا جدال نارسیستی و خشن فرد با همزاد و قرینه ی خویش بر سر این است که کدام برتر و قویتر یا بهتر هستند. ازینرو هر جدال نارسیستی در میان ملتها به حالت یک «جدال راسیستی» نیز رخ می دهد و اینکه هر ملتی دشمن را بد یا منفور می خواند، یا او را «شیطان بزرگ امریکا و غیره» می نامد. حضور این ساختار و زیرمتن راسیستی/نارسیستی در جنگهاست که نمی گذارد جدالها و شکافها به جنگ نکشد و یا وقتی جنگ رخ بدهد انگاه مجبور است عمدتا به جنگ هولناک و فرسایشی تبدیل بشود. مثل جنگ جهانی دوم که می بینیم یک علت مهمش زخم نارسیستی/راسیستی «قرارداد ورسای» بود که برای المانیها یک قرارداد ننگین بود، اما علت اصلیش همان میل «آقا و نژاد برتر بودن» و حس خویش به سان یک «انسان و نژاد برتر» بود که هیتلر در کتابش «نبرد من» آن را تئوریزه می کند. یا می بینید که وقتی جنگ را المانیها عملا از دست می دهند و به خاک المان عقب نشینی می کنند، هیتلر و یاران نازی او بجای اینکه تسلیم بشوند و از کشتار مردمشان و خرابی کشورشان جلوگیری بکنند، فرمان «جنگ تمام عیار و تا اخرین قطره ی خون» می دهند که یک فرمان و عمل خودانتحاری و کاملا راسیستی و نارسیستی است. زیرا می خواهد مثل نارسیست با تصویر دروغین و باشکوه خویش در اب یکی بشود و بناچار محکوم است اخر خودکشی فردی و جمعی بکند و خویش را در اب بیاندازد. همانطور که سرانجام هیتلر و یارانش نیز خودکشی می کنند. (پلاکاتی از زمان جنگ تمام عیار از طرف پروپاگاندای گوبلز. در این پلاکات شهر فرانکفورت به عنوان جبهه ی جدید جنگ نامیده می شود و اینکه خانواده در کنار هم می جنگد و شهر را حفظ می کند.)

یا ایا این نکته تامل برانگیز و آموزنده نیست که چرا اکنون برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم خطر جنگ در کشورهای اروپایی و باصطلاح مدرن یا در منطقه ی اتحادیه اروپا بوجود می اید. یعنی اکنون این خطر وجود دارد که دامنه ی این جنگ به اروپا و لهستان و المان و جاهای دیگر نیز کشیده بشود. چیزی که برای اکثریت اروپاییان غیرقابل باور بود. زیرا در جنگ با تروریسم آنها از دور شاهد جنگ در افغانستان و عراق بودند و یا اخر حملات تروریستی در کشورهای خویش را دیدند و اینکه چرا هیچ جنگی بی بها برای همه بازیگرانش نمی ماند. ایا این جنگ نو و خطر روبرو رشدش دقیقا ناشی از رشد زبان و گفتار «پوپولیستی و راست گرایانه یا ملی گرایانه ی افراطی» نیست که بویژه از زمان حمله به افغانستان و عراق رشد کرد و در فضا و زبان سیاسی مدرن جای خویش را هرچه بیشتر بدست اورد، پدیده هایی چون حاکمیت مقتدر «پوتین»، رشد راست افراطی در پارلمان کشورهای اروپایی و سرانجام حکومت جنون امیز کسی چون «ترامپ» بر جهان ازاد را بوجود اورد، یا بدست گرفتن دولت در انگلیس توسط جانسون را. ایا در این خطر نو نمی توان سایه و بهای جنگ و فضای سیاه/سفیدی را دید که انها ابتدا در جدال با بنیادگرایان اسلامی در منطقه و در جدال با خارجیان و خطر اسلام در اروپا بوجود اوردند و آن را در زبان رایج سیاسی و جهانی و رسانه ایی رایج کردند؟. آیا خطر اصلی در جهان مدرن و در دموکراسی مدرن رشد این زبان و ذایقه ی پوپولیستی و افراط/تفریطی و راست گرایانه نیست؟ آیا اینجا نیز «اتیک و منطق زندگی» برملا نمی شود که «چاه کن ته چاه می ماند» و کلوخ انداز را پاداش سنگ است. ( یا مثلا در فیلم «تیرانداز» از کلینت ایستوود می بینیم که چگونه تیرانداز قهرمان امریکایی نه در عراق بلکه در امریکا و توسط یک قهرمان و سرباز شکست خورده امریکایی و گرفتار «تراومای جنگ» به قتل می رسد. اینکه تیری که عراقی ها می خواستند به او بزنند، توسط یک هموطنش به او می رسد. زیرا بقول لکان «نامه ی ما همیشه به دست مان می رسد.»)

یا همانطور که صدام و هر دیکتاتور دیگر در منطقه بجای رشد جالش مدنی با مردمش و بجای گفتگو با رقیبان قدرتش می خواهد به این جدال نارسیستی تن بدهد تا تصویر ایده ال و دروغینش را حفظ بکند و نشان بدهد که مردم عرب یا مسلمان تافته ی جدابافته ایی هستند و به بهایش خودکشی فردی و جمعی رخ می دهد. یا مگر فاجعه ی جنگ ایران و عراق در نهایت چیزی جز یک جنگ راسیستی و نارسیستی بود، حتی اگر به اسم اسلام و دفاع از مام وطن رخ می داد. به این خاطر خمینی پایان به موقع جنگ و تسلیم عراق همراه با بازپرداخت جریمه های جنگی را نمی پذیرد و می خواهد از طریق عراق به اورشلیم برود و فاجعه ی ما ادامه می یابد. ( نقاشی «نارسیست» از نقاشی بزرگ دوران باروک «کاراواجیو» و بر اساس اسطوره ی نارسیست)

تنها راه حل عبور از هر خشونت و جنگی نیز بنابراین مشخص است: قبول شکاف و بحران درونی و بیرونی و اینکه برای عبور از ان به گفتگو و مذاکره و به همدیگر محتاجند. اینکه دو طرف مکافات گناهان نمادین خویش را بپردازند و رابطه ایی نو و متقابل با یکدیگر شروع بکنند. اینکه دو طرف بپذیرند که ان محبوب گمشده و مام وطنی که برایش علیه هم می جنگند، یک وهم نارسیستی و راسیستی است و بلوغ به معنای قبول صداها و تنوع و تولید «وحدت در کثرت نو» یا «کثرت در وحدت چندصدایی» است، چه در درون و چه در برون و چه میان ملتها. وگرنه هر صلحی فقط ادامه ی جنگ نارسیستی و انتاگونیستی علیه یکدیگر به اشکال دیگر است. تا انزمان که این جنگهای سرد جواب ندهد و شکافها جواب بخواهند: یا تغییر فاجعه بار و یا تغییر بالغانه و از مسیر مذاکره و عبور از جدال نارسیستی و راسیستی یا سیاه/سفیدی به سوی تحول مشترک نمادین و ثتلیثی. اینکه هر دو طرف بپذیرند به هم نیازمندند و وارد چالش و گفتگو و دیپلماسی همراه با احترام متقابل و نقد و رقابت متقابل بشوند. زیرا می دانند که «تمنایشان تمنای یکدیگر است» و همه شان به صلح و دوستی و معامله و رقابت و تجارت و تبادل ازاد و چندنحوی یا رنگارنگ احتیاج دارند. همانطور که دستهای پشت پرده نیز بپذیرند که جنگ را راحت می توان شروع کرد اما سپس این جنگ است که انها را بدست می گیرد و با آنها بازی خونین خویش را می کند و در جنگ برنده ایی نیست. بویژه که بازنده ی اصلی مردم و بویژه زنان و کودکان اوکرایینی و روسی هستند.

زیرا در منظر فرویدی رانش مرگ و رانش زندگی، اروس و تانتانوس، رابطه ی دیالکتیکی و متقابل با یکدیگر دارند. رانش مرگ چیزی جز رانش زندگی به شکل افراطی نیست و وقتی برای حق لذت و کامجویی خویش حاضر باشی از روی لاشه و درد دیگران بگذری. همانطور که رانش زندگی شکل تلطیف یافته و روحمند رانش مرگ است و اینکه بپذیری برای دست یابی به قدرتی نو و رنگارنگ و چندصدایی بایستی بر توهم وحدت نارسیستی خویش چیره بشوی و کمی بمیری. همانطور که هر بینایی نو مانند بینایی نوین ادیپ یونانی ابتدا با کورشدن به دست می اید. یا هر بینایی نو با لمس و قبول کوری قبلی خویش بوجود می آید. اینکه ببینی که زندگی چه در درون و چه در بیرون همیشه حداقل« وحدت در کثرتی» قادر به تحول از مسیر چالش است و این چالش میان انسانها بایستی از طریق زبان و دیالوگ رندانه یا از مسیر دیپلماسی و حداقل به حالت «وین/وین» دوطرفه رخ بدهد .ازینرو زیگموند فروید در نوشتار معروفش «جنگ چرا، نامه ی فروید به انیشتین» راه عبور از جنگها را از جمله در « رشد فرهنگ و تمدن و همبستگی انسانی بر اساس رانش اروس» می بیند و اینکه مردم ترس از نتایج هولناک جنگ داشته باشند، تا هرچه بیشتر صلح طلبی رشد بکند. بی انکه باور داشته باشد که برای همیشه می توان بر خطر جنگ چیره شد و اینکه یک طرف بخواهد با زور و سرکوب دیگری به خواست و ارزوی خویش دست بیابد. برای زیگموند فروید موضوع مهم قبول هشیاری و مسئولیت فردی و جمعی در برابر زندگی و صلح مهم بود. شاید اگر او امروز می بود و جنگهای توسط حکومتهای متمدن را می دید، انگاه هرچه بیشتر به تفسیر و تحلیل مفهوم «فرهنگ خویش» می پرداخت و اینکه چرا قبول همبستگی بنیادین انسانی بر اساس آری گفتن به زندگی و به رنگارنگی درونی و بیرونی، یا قبول تمنا و کمبود خویش و دیگری و قبول نیاز متقابل انسانها به یکدیگر بایستی اساس فرهنگ بشری و اخلاق بشری باشد. زیرا «فرد همان دیگری و غیر است.». دیگری و غیری که در عین شباهت همیشه بخشا متفاوت و در تعلیق می ماند و نمی توان او را کامل درک کرد. موضوعی که لکان هرچه بیشتر به آن اشاره می کند. زیرا برای لکان هر جدال انتاگونیستی و بنابراین هر جنگی محکوم به شکست و دور باطل است، زیرا در جنگ آنتاگونیستی یک طرف می خواهد با چیرگی بر دیگری به ازادی و یا به قدرت خویش برسد، خواه موضوع جنگ طبقاتی در میان باشد و یا موضوع جنگ میان ملتها و نژادها در میان باشد. هر دو طرف بدنبال محبوب گمشده و مطلقی هستند که خیال می کنند با نفی دیگری و رقیب می توانند به آن دست بیابند و دروغ و خیال باطل خویش را نمی بینند. زیرا راه حل برای لکان همیشه تحول ساختاری است، زیرا موضوع اصلی تحول در نوع رابطه.ی دو طرف است و اینکه جای رابطه ی نارسیستی «یا من یا تو» را رابطه ی نمادین و تثلیثی و با قبول حقوق و تمناهای متقابل بگیرد و اینکه چالش همراه با احترام و نقد رخ بدهد. زیرا در تحول ساختاری هیچکدام از دو طرف قضیه یا دعوا نباید حذف بشوند، بلکه نوع رابطه بایستی از حالت انتاگونیستی و سیاه/سفیدی به سوی رابطه ی نمادین و متقابل و چندوجهی تکامل بیابد. تا ارتباطی قوی و چندمسیری بوجود بیاید. اینکه هر دو طرف و در نهایت هر سه طرف و کل دیسکورس باید بپذیرد که برای دست یابی به خواست و تمنایش، برای دست یابی به محبوب گمشده اش بایستی بهایی بپردازد و به حق و خواست دیگری و همسایه یا رقیب هم اهمیت بدهد و اینکه او نیز به بخشی از خواست خویش دست بیابد و بهایی متقابل بدهد. زیرا هر پیروزی قوی به معنای قبول باختهای موضعی نیز هست. همانطور که هر قدرت نو بدون قبول کمبودها و مرزهایی ممکن نیست. همانطور که به اوج عشق و دوستی یا به اوج دانش و قدرت نمی توان بدون حضور معشوق و رقیب و نقاد قوی و توانا دست یافت. زیرا اینها لازم و ملزوم یکدیگرند و مرگ یکی مرگ و مسخ دیگری را در بر دارد. زیرا زندگی و واقعیت بشری دیسکورس و تاویلی است که از طریق جدال رند ذایقه ها و دیسکورسها بوجود امده است و باید هرچه بیشتر از این مسیر بوجود بیاید. یا هرچه بیشتر زمینی و رنگارنگ بشود و جای جنگ نارسیستی و راسیستی را بایستی هر چه بیشتر جدال خندان و رند ذایقه ها و دیسکورسها بگیرد و در حینی که همه می دانند حذف یا سرکوب و بایکوت طرف مقابل به معنای ضعف و حذف خویش و تولید شکافی خونین و جنگی نوین است. زیرا هر جنایتی مکافاتی دارد و کلوخ انداز را پاداش سنگ است.

پانویس: ازینرو نیز وحشتناک است که هنوز حتی در میان برخی از اپوزیسیون افراطی ایرانی چون «فرشگردیها و مسیح علی نژاد» و امثالهم این باور هولناک بویژه از زمان ترامپ رایج شده است که می توانند با سلاح جنگ یا با فشار حداکثری و تحریم ایران را تغییر بدهند و نمی بینند که این نوع حرکات فقط برای تولید جنگ و فاجعه ی بدتر است. برای خودکشی فردی و جمعی است و اخر خانواده های خودشان نیز قربانی چنین جنایاتی می شود. زیرا نمی خواهند مکافات حماقتهای نارسیستی خویش را بپردازند و از سیاست سیاه/سفیدی و هیستریک دست بردارند. مثل این سخنان هولناک خانم مریم معمارصادقی از سایتی با نام بی مسمای «توانا»، که براحتی از خوب بودن حمله ی نظامی به کشورش و بد بودن صلح سخن می گوید. این لینک را ببینید و اگر هنوز هم عبرت نگیرید که منظور و قصد هولناک امثال خانم معمار و یا مسیح علی نژاد و امثالهم برای شما و کشورتان چیست، پس نشان می دهید که در دام همین بازی سیاه/سفیدی و هولناک گرفتار شده اید و استیصالتان شما را به دام چنین افکار هولناکی انداخته است. زیرا راه درست و رند تحول و شکاندن انسدادها را نمی بینید و برای تولید زبان و ذایقه ایی نو و رند و رنگارنگ که قادر است گسست ها را به راههای تحول نو و رنسانس نو تبدیل بکند. زیرا به دام راه و زبان و ساختاری نارسیسیک و خشن افتاده اید که بناچار روبسوی خودکشی فردی و جمعی دارد و جز این نمی تواند بیافریند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)