محمد پورعبدالله – کیانوش بوستانی –

 

انتخابات ریاست جمهوری در ایران بار دیگر چالشی بزرگ را در برابر فعالین سیاسی چپ قرار داد. مسئله شرکت کردن یا تحریم انتخابات، چپ را مانند دیگر گروه های سیاسی به دو دسته تبدیل کرده است. به اعتقاد ما دوگانگی به وجود آمده مسئله جدیدی نیست بلکه یادآوری چندباره معضلاتی است که تا کنون فعالین چپ از حل و فصل آن ناتوان بوده اند: بی پاسخ ماندن سوالهایی است که در هر گذرگاه سیاسی گریبان چپ را می گیرد. آنچه با نگاهی اجمالی به تاریخ حداقل بیست و پنج ساله اخیر کشور دیده می شود، فاصله افتادن روز افزون بین الیت سیاسی چپ و جامعه (به خصوص طبقه هدف چپ در جامعه یعنی طبقه کارگر) است. امروز مسئله بی عملی چپ بر کسی پوشیده نیست. گویی موافقان شرکت در انتخابات قصد داشتند به نحوی با دویدن دنبال جامعه، بی عملی خود را جبران کنند و در سوی دیگر مخالفان با ایستادن بر سر آرمانها و مواضعشان (که مدعی هستند خواسته های طبقه کارگر است) منتظرند روزی جامعه از آلترناتیوهای موجود ناامید شود و به راه و خواست انها رو آورد. غافل از آنکه این اقبال و چرخش بیش از دو دهه است که در جهت معکوس رخ می دهد.

در این میان اولین مفهوم سیاسی که قربانی می شود، رئالیسم سیاسی یا همان “رئال پولتیک” است. منتقدان رئال پولتیک (غالبا بدون نگاه کردن به جایگاه رئالیسم در تاریخ چپ) حمایت کردن از این یا آن جریان سیاسی در انتخابات را گاه از موضعی اخلاقی و گاه به اتکای فرمول بندی های کلاسیک طبقاتی محکوم می کنند. جالب اینجاست که مفهوم رئال پولتیک در شرایطی وارد ادبیات سیاسی غرب شد که همین جدا افتادگی از جامعه گریبانگیر نیروهای سیاسی شده بود: قرن نوزدهم میلادی در دوره پس از شکست انقلاب های ۱٨۴۴ در اروپا.

رئال پولتیک فارغ از جنبه های فلسفی آن (که علیرغم اهمیت، موضوع بحث ما نیست) از دل شکستی تاریخی متولد شد و فراخوانی بود به بازنگری و تجدیدنظر در نگاه به جامعه. آنچه مشخص است چپ امروز به این باز نگری بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد چرا که نه تنها عاجز از تغییر جهان شده، بلکه در تحلیل جهان نیز چندان موفق نبوده است. به همین دلیل است که در اکثر گذرگاه های سیاسی به دنبال تطبیق دادن واقعیت امروز با داده هایی است که از پیش موجود و کلیشه ای (گاه در قامت جزم های اسکولاستیک) است تا بتواند راه حل را از گذشته کپی کند. به اعتقاد نگارندگان این نوشته ناتوانی در تحلیل و به تبع آن موضع گیری ریشه ای تئوریک دارد. بدون شک بسط نقدی جامع در سطح تئوری از گذشته چپ در این جا نمی گنجند اما می توان به برخی از این توهمات تئوریک اشاره کرد.

اصلاحات یا انقلاب

اولین ریشه جدا افتادگی چپ از جامعه نفی اصلاح طلبی است. شرکت کردن در هر انتخاباتی، انتخاب بین بد و بدتر است و لابد برای رسیدن به بهتر باید از هر دو آنها دوری کرد. جالب اینجاست که بررسی تاریخ چپ در قرن بیستم نشان می دهد، حتی جریان های رادیکال و انقلابی نیز از اصلاح طلبی به اندازه چپ امروز فاصله نداشتند. در واقع تنها تفاوت آنها با چپ های اصلاح طلب گذر از اصلاحات به انقلاب بود. آنها به خوبی می دانستند که تنها راه اجتماعی شدن چپ، پیوند با منافع مادی فرودستان در جامعه است. بدین معنا چپ را نماینده منافع اصلاح طلبانه طبقه کارگر می دانستند. البته همانطور که پیشتر اشاره کردیم مقایسه شرایط امروز با ابتدای قرن بیستم و تلاش برای قضاوت در این مورد صحیح نیست. مسئله اینجاست که بر خلاف تصور چپ سکتاریستی حاشیه ای شده امروز، مردم (و به خصوص طبقات فرودست) بر اساس آگاهی یافتن نسبت به کارکرد نظام سرمایه داری و تضاد بین کار و سرمایه و .. انگیزش سیاسی نمی یابند. این بزرگترین پیش فرض نادانسته این نگاه است. مردم تنها زمانی یک جریان سیاسی را نماینده خود می دانند که آنها را مدافع منافع خود بدانند. اینجاست که رئال پولتیک بار دیگر ضرورت خود را نشان می دهد. در شرایطی که هیچ جریان چپی نمی تواند اجتماعی شود، مردم بین آلترناتیوهای موجود یکی را انتخاب می کنند: دیروز احمدی نژاد و امروز روحانی.

نگاه به مسئله در چارچوب مسایل ملی

اما آیا هیچکدام از کاندیداهای انتخاب شده فایده ای برای این مردم دارند؟ به عبارت دیگر آیا انتخاب روحانی و بازگشت تکنوکرات ها به عرصه قدرت ایران فایده ای برای این مردم و مشخصا طبقات فرودست دارد؟

پاسخ به این سوال نیز گره دیگری از بن بست های تئوریک چپ را نشان می دهد. تحلیل قوانین سرمایه داری در چارچوب مسائل ملی. در واقع چپ همواره می خواهد آنچه را که مارکس با انتزاع از واقعیت به عنوان قوانین سرمایه داری استخراج کرد، بدون در نظر گرفتن پیش فرض او و بدون واسطه بر واقعیت اجتماعی تحمیل کند. غافل از اینکه سرمایه داری ناب و انتزاعی مارکس هیچ گاه در واقعیت وجود نداشته است. آنچه موجود است مجموعه ای از سرمایه داری ها با قدرت های نابرابر هستند که بر هم کنش آنها در دینامیسم درونی هر کدامشان موثر است. بدین معنا نمی توان با نادیده گرفتن تضاد منافع ملی دولت-ملت ها ( تضاد پیرامون با مرکز) تحلیلی درست از واقعیت داشت. اکثر جریان های چپ (جریان های مانند مکتب سیستم جهانی استثنا هستند) با غفلت از این موضوع، اهمیت منافع ملی را نفی می کنند.

با ارجاع دوباره به رئال پولتیک باید گفت ناسیونالیسم، داده وضعیت موجود ماست. مادامی که مبارزه سیاسی در چارچوب نظام سرمایه داری باقی بماند، نمی تواند خود را از پیگیری منافع ملی در جغرافیا سیاسی ای که در آن حاکم است دست بشوید. مثال های تاریخی زیادی در قرن بیستم گفته ما را تایید می کند ( در صدر آن عملکرد اتحاد شوروی)

در مورد شرایط امروز ایران باید گفت با توجه به خطرات خارجی که کشور را تهدید می کند و با توجه به اینکه جریان های سیاسی تندرو در داخل به استقبال این تهدید ها می روند، پیگیری منافع ملی و تلاش برای دور کردن خطر جنگ و همینطور کاهش تحریم های فلج کننده اقتصادی، بدون شک از اصلی ترین اهداف چپ است. نگاه به تحولات چند ساله اخیر در خاورمیانه نشان می دهد که دخالت نیروهای خارجی در یک کشور (عراق، سوریه و امروز مصر) به سادگی می تواند شیرازه جامعه را از هم پاشیده و ویرانه ای به جای بگذارد.

باز شدن یا بسته شدن فضا

یکی دیگر از مسائلی که در بین فعالین چپ همواره محل بحث بوده است، ارتباطش با آزادی های دموکراتیک است. بسیاری از انقلابیون لزوم وجود فضای آزاد را نفی می کنند. عده ای دیگر با تاکید بر لزوم وجود چنین فضایی، به استراتژی های دو مرحله ای روی می آورند.

صرف نظر از انقلابی گری یا اصلاح طلبی یک جریان سیاسی باید گفت به شهادت تاریخ بدون فضای باز هیچگاه چپ توان اجتماعی شدن نداشته است. آنچه معمولا از قلم می افتد این است که آمدن دولت هایی مانند خاتمی یا روحانی به خودی خود، فضای باز ایجاد نمی کنند. فضای باز ایجاد شده توسط آنها غالبا نشانه پشتوانه اجتماعی جریان هایی است که آنها را به قدرت رسانده اند. یکی از اشتباهات تاریخی جریان اصلاح طلب در ایران که پس از دوم خرداد نمود پیدا کرد این بود که فکر می کرد دیگر به این پشتوانه اجتماعی نیاز ندارد.

بدون شک باز شدن فضا صرفا با اعمال فشار نیروهای اجتماعی ممکن می شود. در این میان وظیفه چپ بیش از پیش خطیر است. با توجه به اینکه سیاست های اقتصادی روحانی و “اعتدالگرایان” به احتمال زیاد همچنان به ضرر طبقات فرودست جامعه خواهد بود، لزوم ایستادگی در مقابل این سیاست ها بیش از پیش احساس می شود.

روحانی و امثال او قطعا برای باقی ماندن در عرصه سیاست دست به دامان جنبش های اجتماعی شده اند. این بر عهده این جنبش های اجتماعی است که از این “فرصت” استفاده کنند و با تقویت جنبش های اجتماعی راه را برای گذار به دموکراسی واقعی در ایران هموار کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)