من از خیابان های تهران شکست خورده بودم و از عشق شکست خورده بودم و روزهای بدی بود . یعنی می خواهم بگویم در من یک غمی ریشه دوانده بود آن روزها ، یک جور عمیقی که دیگر نمی فهمیدمش . باهاش زندگی می کردم . مثلا توی هفت تیر ، همین جوری که داد می زنم « سید خندان » یادم می آید که همیشه همین جوری که این جا ایستاده بودم و داد می زدم « سید خندان » چه غمگین بوده ام . بعد فکر می کنم چجوری با آن غمه که آن همه جانکاه هم بود زندگی می کردم ؟ چی شد دق نکردم . یعنی هر جور فکر می کنم می بینم آدمی که ان همه غم را به دوش بکشد تنهایی حقش است خم شود کمرش و دولا دولا راه برود . راه نرود حتی . سینه خیز میرداماد را بپیچد توی شریعتی .

آره ! روزهای بدی بود . همیشه در آستانهء اشک بودم . ولم می کردی می توانستم بنشینم کنار جدول خیابان و گریه نکنم ، عر بزنم . کی یادم افتاد ؟ ار خانه اش که امدم بیرون ، رسیدم که به آسانسور اشک هام سرازیر شد . یعنی نشسته بودم که روی تخت فکر کرده بودم بروم زودتر توی ماشین برای خودم روضهء ابالفضل بخوانم ، گریه کنم . نه پیکان سفید قراضه . من هیچ وقت صاحب یک پیکان سفید قراضه نشده بودم . آن قدر که پیکانه مرد . یک بار داستانش را می گویم . اما نرسیدم به ماشین . دم در آسانسور اشک هام جوشید . که خوب نبود . چون آسانسور آینه داشت به چه بزرگی . تازه فهمیدم وقت اشک ریختن چه زشت می شوم و این بار رمانتیک داستانم را ، یا نه پایانم را کم می کرد . بهر حال به اشک ریختنم ادامه دادم ، شدید تر . چون غمگین بودم و چون وقت اشک ریختن این همه زشت می شدم که حقش نبود . تو ماشین هم . بعد دوباره آینهء جلوی ماشین را تنظیم کردم روی صورتم و دیدم پووف ! کی به این شی قرمز گندهء روی صورت من می گوید دماغ ؟ گازش را گرفتم و رفتم خانه . دیگر یک قطره اشک هم نریختم .
باری ! روزهای بدی بود . عر می زدم . یا عر می زدم یا در آستانهء عر زدن بودم . یکی نبود بگوید زهر مار . چرا دیگران به عاشقانه های تخمی آدم گوش می دهند جای این که بزنند توی گوش آدم و بگویند زهر مار ؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)