در محضر یکی از دوستان بودم گفتند که قرار است یکی از پژوهشگران حوزه مسائل سیاسی ایران (قبل از انقلاب) که کتابی هم در مورد شورشیان آرمانخواه چپ نوشته است بیاید. خواستم عذر بخواهم و برخیزم گفتند ایشان خیلی هم چپ نیست و خودش منتقد چریکهای چپ بوده است. نشستم. آمدند و گفتگوهائی پیش آمد و بحث به بیست و هشت مرداد رسید. من البته طرف اصلی بحث نبودم. نه علاقه‌ای به مناظره دارم نه اعتقادی به آن و نه هیچوقت زیر بار پذیرش آن رفته‌ام. ولی وقتی حضور داشتم و بحث درگرفت تحمل شنیدن بعضی حرفها برایم آسان نبود.

سخنانشان با کلیشه مشهور در این مورد تفاوتی نداشت. شاه با همدستی سازمان سی آی ا کودتا کرد و در یک حرکت غیرقانونی نخست وزیر ….؛ شمه‌ای از عقایدم را گفتم که چشمهایشان گرد شد. گفتند خدا را شکر که کسی حرفهای شما را قبول ندارد. گفتم بله نداشتند. حدود پانزده سال پیش که برای اول بار حرفهایم را در باره بیست هشت مرداد و ماجرای مصدق گفتم برای بسیاری حیرت‌آور بود اما بعدها بعضی دیگر از محققان و روشنفکران هم جرأت کردند در این زمینه اشاراتی داشته باشند و اینک حجم قابل توجهی از جوانان علاقمند به خوبی دریافته‌اند قضیه از چه قرار بوده. گفتند نه، همین ماه آینده در لندن سمیناری در این زمینه هست که اکابر دانشگاهی از سراسر جهان میایند. فقط یک نفر از سخنرانان هست که بر این ایده مستطاب مصدقیه ان قلتی دارد که او هم در مقابل هجوم ما همه نابود خواهد شد، بخصوص که جثه‌اش هم کوچک است. در این مورد فقط سکوت کردم.

در مقابل انتقاد من مبنی بر اینکه مصدق بدون درک درستی از دنیای سیاست و مصالح ملت روی چیزی پافشاری کرد که نه درست بود نه اصلاً شدنی، ایشان گفت شدن یا نشدنش مهم نیست مهم این بود که او مقاومت کند تا ما سمبل شویم برای مقاومت در ویتنام و فلسطین. گفتم پس بی‌دلیل نبود امریکائیها هم هرچه راه حل جلوی پای مصدق گذاشتند ایشان از قبولش امتناع کرد گویا فقط میخواست قهرمان بشود. بعد از حق ملت ایران در ماجرای نفت صحبت کردند و وقتی من گفتم صرفِ بودنِ نفت زیر پای ما آنقدر حق ایجاد نمیکرد وقتی نه کشف نه استخراج نه تصفیه نه فروش و نه هیچ چیز دیگرش در توان ایرانیان نبود، پس بهتر بود بر سر سهمی بیشتر مصالحه میشد، ایشان فرمودند من این حرفها را نمیفهمم، من دوست ندارم زیر بار زور بروم. من گفتم حق در میان قوانین و هم واقعیتهای قدرت معلوم میشود؛ مصدق این را نفهمید و شکست خورد. وانگهی شما که اینقدر دوست دارید زیر بار زور نروید چرا الان مبارزه نمیکنید. از صحنه زیر بار زور تشریف برده اید در دامن امپریالیسم از او حقوق بگیرید و با خود او مبارزه کنید و هی بگوئید مک‌کارتی مک‌کارتی.
گفتند شاه کودتا کرد. گفتم مصدق زودتر کودتا کرده بود. گفتند شاه قدرت‌طلب بود و قانون را قبول نداشت. گفتم مصدق هم همینطور، دلیلش بستن مجلس. گفتند مصدق با زیرکی کوشید با امریکائیان مذاکره کند ولی حزب توده راست میگفت که نباید این کار را میکرد. گفتم مصدق با حزب توده فاصله‌ای به اندازه مو داشت و عقلش نرسید که نمیتواند امریکا را علیه انگلیس با خودش متحد کند. گفت آخر چه انتظاری دارید وقتی سی آی ا هفتاد نفر از اعضای مجلس را خریده بود تا علیه مصدق وارد عمل شوند. گفتم (به فرض صحت این مدعا!) مصدق اگر هوش سیاسی داشت میفهمید که جائی که مجلسی که گویا پشتیبان اصلی او است اینطوری است، لابد کارتهای زیادی برای بازی‌ای به آن بزرگی در دست ندارد. گفتند مجلس چیست، مردم. مصدق مستظهر به پشتیبانی مردم بود. گفتم بود ولی نه دیگر وقتی که با لجاج کشور را به بن‌بست کشاند و معیشت مردم را هم در تنگنا انداخت. تنهایش گذاشتند. بگذریم که از “مردم” خصوصاً در آن زمان زیاد نگوئید: خشم مهار نشده‌ای که برخی با برخی فوت و فن‌ها میتوانند بخشی از آنها را به میدان بیاورند. گفتند نتیجه بیست هشت مرداد شد بیست و دو بهمن. گفتم بله اگر مصدق پیروز شده بود شاید اصلاً نیازی به انقلاب پنجاه و هفت نبود. این سی سال را سی سال زودتر شروع کرده بودیم.

گفتند شما میتوانید کمی معتدلتر از این حرف بزنید. گفتم پنجاه سال شما با اسطوره‌سازی، از یک آدم متوسط ناموفق یک ابرقهرمان ساختید و چه خطایا و چه مصائبی که نیافریدید. بگذارید ما هم کمی با روشهای خود شما این اسطوره را بشکنیم بعداً که بی‌حساب شدیم آنوقت من هم نرمتر سخن خواهم گفت. گفتند من شما را نمیشناسم و این حرفها را هم تا به حال نشنیده‌ام. نگفتم که جالب است که پژوهشگر مسائل سیاسی و تاریخی ایران هستید و اسمی از من نشنیده‌اید، ولی گفتم من مطمئنم که در آینده باز هم بیشتر از این حرفها خواهید شنید.

 

ارسال شده در اندیشه سیاسی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)