انتخابات ایران بنوعی حکایت سیزیف را به ذهن متبادر می کند. در اسطوره های یونانی چنان آمده که سیزیف محکوم است تخته سنگ عظیمی را با دشواری بسیار به بالای کوهی برساند. اما بمحض فراز و فتح بلندی، آن سنگ به دامنه کوه درمی غلتد. درواقع افسانه سیزیف، نمودار عذابی بی پایان است. او مجبور است این مسیر مشقت بار را مدام طی کند و از اوج روشنایی به عمق ظلمت سقوط نماید.

 ظاهرا بی حرمتی به خدایان، به زنجیر کشیدن مرگ و شور بیکران او نسبت به زندگی، سیزیف را مغضوب «خدایان» کرده بود. خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشتناک تر از کار بیهوده و نومیدانه نیست. «پلاتو»، فرمانروای سرزمینی مسکوت و متروک شده، خدای جنگ را گسیل کرد تا مرگ را از دستان “اشغالگر” سیزیف برهاند.

 آلبر کامو با استناد به «هومر» می نویسد که: «عطارد» آمد و گریبان آن فرد سرکش را گرفت، او را از لذات زندگی محروم ساخت و به زور به جهان زیرین برد، جایی که سنگش انتظارش را می کشید. بدیده آلبر کامو، سیزیف “پرولتاریای خدایان” است. سرنوشت او همانند “کارگر امروزی” است که در هرروز زندگی اش کار یکنواختی می کند. اما او باوجود ناتوانی، سرکش است و به کلیت وضعیت اسف بار خود “وقوف دارد.”

 درواقع تراژدی سیزیف از لحظه ای که آگاه می شود، آغاز می گردد. پس آیا سیزیفی که هرگز ازپا نمی افتد، در تلاشی عبث است؟ آیا این انسان “هوشیار”، قهرمان “پوچی” است؟ آیا هربار که موسم انتخابات فرا می رسد، بدنه اجتماع به تحرک می افتد، و دوباره گفتگویی همگانی در می گیرد، سیزیف ما دارد دور باطلی را تکرار می کند؟ آیا جنبشهای اجتماعی ای که در حول و حوش انتخابات در فضای عمومی سرود آزادی و زندگی را سر می دهند، صرفا معرف یک “لحظه”، یعنی وهله رساندن سنگ به نوک کوه و آنگاه سرازیر شدنش به ظلمات اند؟ آیا حاصل این تلاش یاس و ناامیدی است؟

 قبل از قضاوت نهایی، قدری درنگ باید کرد. درجاییکه پای اسارت و آزادی درمیان باشد، مسئولیت کلام زنهاری است به نظرپردازان که عجله نکنند و از ارایه پاسخهای حاضر و آماده و تکراری پرهیز نمایند. پس اجازه دهید دوباره به اصل داستان سیزیف مراجعه کرده و ازآنجا سرنوشتش را پیگیری کنیم، اما اینبار با وساطت هگل.

درمنظر هگل عذاب دائمی و بیکران سیزیف نشان آرزوهای برآورده نشده یک اشتیاق سوبژکتیو طبیعی است که مرتبا عود می کند ولی هیچگاه ارضا نمی گردد. او سیزیف و نیز «پرومته» را بسان «تایتان» هایی ادراک می کند که مغلوب خدایان «المپ» گردیده، و به تحتانی ترین اقلیم جهان، به قعر ظلمات «تاتاروس» پرتاب شده اند. این دوزخیان همواره درتلاشی بی فرجام، درتمنای گذار بی واسطه از آنچه هست به آنچه “باید” باشد بسر می برند. وقتی که “باید”، محصول فرآیند شدن “است” نباشد، یعنی وقتی از دیالکتیک فراشد “فعلیت” استخراج نشده باشد، تلاشی “ذهنی” یا سوبژکتیو است که در پیشروی ابدی بسوی هدفی می باشد که هرگز به آن نمی رسد.

 هگل این حرکت بی فرجام را با مقوله “نامتناهی نادرست” یا جعلی شناسایی می کند که حاصل دیدگاهی است که درآن “تناهی” و “نامتناهی” ارتباطی کاملا خارجی نسبت به یکدیگر دارند. دراینجا نامتناهی یا “هدف” بدون اعتنا به امر بالفعل، به ورای واقعیت فانی و مشروط جهش کرده و فاقد خصلتی عینی میگردد؛ آینده نامعلومی که با تحمیلش به واقعیت انضمامی، درحقیقت منجر به تداوم و بازتولید تناهی، یعنی آنچه هست، می گردد.

تصویر این روند ابدی، “خطی مستقیم” است که نامتناهی در دو انتهای آن قرار دارد ولی در خود خط، در زمان حاضر، حضور نمی یابد. لذا به “ورای” حال متعین می رود. اما یک “نامتناهی حقیقی”، دربردارنده حرکتی “دورانی” است که “خط” را به خود واصل کرده، فاصله “ابتدا” و “انتها” را مرتفع می سازد. درمنظر هگل، “توتالیته” یا کلیت قابل ادراک است اما فهم “حقیقت” وابسته به مسیری بی نهایت و ازینرو فرجام ناپذیر نیست. خود فانی متحرک و متغیر است، متحول می شود و آنچه بود از هستی باز می ایستد. نطفه اضمحلال فانی در درونش بسته شده و زمان تولدش درعین حال معرف مرگ اوست. اما این نتیجه منفی همچنین حاوی نافی این نفی و امری ایجابی است؛ زوال فانی یعنی زایشی نوین و گذار به فعلیتی دیگر که ماحصل یک دگرگونی “کیفی” است.

 پس پرسیدنی است که آیا می توان حضور فعال در اماکن و فضای عمومی، شکل گیری گونه های نوینی از همبستگی اجتماعی، طرح و پیگیری مطالباتی جدید، شدت یابی و گسترش پرسشگری و اعتراض به وضع موجود را بنوعی همسان تحولی کیفی در خودآگاهی برآورد کرد؟ قطعا اگر به انتخابات صرفا از دریچه تنگ صندوقهای رای بنگریم، توان سنجش نبض اجتماع را بکلی از دست می دهیم. درعوض ضروری است که بجای نظرپردازی هایی که فاقد نظر سنجی است، و یا درجا زدن در تحلیل و تفسیر نیات “بالایی ها”، قدری هم به “پایین” نگاه کنیم. در غیر اینصورت، بقل «گوته»، “تئوری خاکستری می ماند اما درخت زندگی همواره سرسبز خواهد ماند.”

 متاسفانه ازمیان انبوه مطالبی که درخصوص انتخابات چه توسط تارنماها و مطبوعات داخلی و چه خارجی نوشته شده، بندرت گزارشهایی پیدا می کنیم که با باصطلاح “عوام” وارد صحبت شده و از آنها نظرخواهی کرده باشند. این نویسنده از لابلای دهها گزارش به موارد معدودی برخورد کرده است که درآن افراد بزبان خودشان سخن گفته اند. بقول کامو، در جهانی که ناگهان به سکوت دوباره وادار گشته است، صداهای کوچک و بسیاری از زمین بر می خیزد؛ صورتها و نگاهشان درحکم فراخوانی است که نظرپردازان را برای گوش فرا دادن به چالش می کشد. پس قدری بردباری بخرج داده و باهم گوش کنیم:

 *** محمد، دانشجویی که در همایش انتخاباتی عارف در استادیوم “حجاب” شرکت کرده بود می گوید: من به هیچکس رای نمی دهم. رای من هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. نتیجه این انتخابات، مثل دفعه قبل، از پیش تعیین شده است. این یک انتصاب است نه انتخاب.

 *** جواد مرد ۴۰ ساله ای در شهر قم می گوید: مثل روز روشنه که اونها از قبل سعید جلیلی رو انتخاب کردن. پس چرا بیخودی وقتم رو تلف کنم و ساعتها توی صف رای بایستم؟

***مرال، زن جوانی در کرج می گوید: دیدیم که دفعه پیش چکار کردند. من دیگر هرگز رای نخواهم داد.

 *** نعیمه، نویسنده ای که ۴ سال پیش بخاطر فعالیتهایش دستگیر شده بود، می گوید: من نمیتوانم رای بدهم چون موسوی قویا گفته بود که از حقوق من دفاع خواهد کرد و همین کار را هم کرد. من نمیتوانم به او و به خودم خیانت کنم و دوباره رای بدهم.

 *** صالح نویسنده دیگری است که می گوید: امید داشتن به آینده ای بهتر در نظام سیاسی کنونی واهی است. این رژیم بارها بما گفته که رای ما بی ارزشه. بجای امیدوار بودن به شمارش آرا باید به این پرسش عمیق فکر کنیم که چکار باید کرد تا این نظام را مجبور به عقب نشینی کنیم.

 ***یک شهروند دیگر تهرانی می گوید: اینروزها تصویر ندا (آقا سلطان) مرتبا درمقابل چشمانم است. نمی دانم اگر رای دهم به او خیانت می کنم یا نه. ولی خیلی از دوستانم می گویند که ما صرفا با تحریم انتخابات چیزی عایدمان نمی شود.

***«ایکس» ناشری است که ترجیح می دهد نامش محفوظ باشد. او می گوید: البته انتخابات مهم است. من معتقدم باید از هر ساز و کاری، از جمله انتخابات، برای پیشبرد ایده آل هایم استفاده کنم. گاهی یک رژیم تمامیت خواه برای اینکه ژست دموکراتیک بگیرد چنین روندی را اتخاذ می کند. من در روحانی کسی را نمی بینم که بتواند مقابل رهبری ایستادگی کند. در چنین سناریویی، و با اینکه کاندیدای مورد قبولی ندارم، تصمیم گرفتم شرکت کنم. اما رای من یک رای سمبولیک سفید بود که بخاطر اعتقادم به دموکراسی توی صندوق ریختم.

***پروین فهیمی، مادر سهراب اعرابی، می گوید: من رای ندادم و دلیلش برای خودم قانع کننده بود، برای همین نرفتم. اما از اینکه مردم رفتند و شرکت کردند خیلی خوشحال هستم و امیدوارم این خوشحالی همیشگی باشد و نه اینکه فقط برای چند روز… اگر سهراب هم زنده بود می گفت برو رای بده… باید فضا به سمتی بره که من راحت بروم رای بدهم، با احساس آرامش، با احساس کاملم بروم رای بدهم نه اینکه با یک احساس دروغین و احساس گناه… ما هنوز به آنجا که صد در صد رایمان را پس گرفته باشیم نرسیده ایم. هنوز خواستهای بحق بچه های ما به نتیجه نرسیده…

***شیوا زن ۲۶ ساله ای است که می گوید: چطور می توان بعد از وقایع ۸۸ به این روند امیدوار بود؟ یعنی شاید بخاطر وحشت از انتخاب شدن جلیلی رای دادن قابل فهم باشد اما آیا رای من شمرده می شود؟

***آرمان جوان دانشجویی است که به طعنه می گوید: اصلا چرا باید رای بدیم؟ اگه اینبار هم مثل دفعه قبل جوک بود چی؟

 *** اما امیر، دانشجوی ۱۹ ساله ای که همکلاسی آرمان است می گوید: ما رای می دیم. اگه رای ما رو شمردن که اونی که بهش رای دادیم رئیس جمهور می شه. اگر هم باز گند زدن، دوباره می ریزیم تو خیابون. هرچی بشه، ضرری نمی کنیم مگه اینکه فقط بشینیم تو خونه و اجازه بدیم هرکاری میخواب بکنن.

 *** شبنم حسابدار ۳۰ ساله ای است که می گوید: بعضی از دوستانم می گویند که اگر به این نظام اعتقاد نداریم، نباید رای بدیم. اما وقتی سعید جلیلی را می بینم و نظراتش را با سایر کاندیداها مقایسه می کنم، می بینم بین او و حسن روحانی تفاوت بزرگی وجود داره.

 ***فرزانه زن جوان ۲۶ ساله ای که مهندس ساختمان است می گوید: در انتخابات قبلی به موسوی رای دادم. شک دارم که روحانی اصلاحات زیادی انجام بده. اما رای به روحانی بهترین حربه دفاعی علیه پیروزی جلیلی است. من از پیروزی جلیلی وحشت دارم.

 *** آسیه زن ۳۲ ساله ای است که می گوید: ۴ سال پیش به موسوی رای دادم اما جواب ما را با باتوم دادند. الانم نمیگم رای نمیدم اما اگه رای بدم به کاندیدائیه که بیشتر از همه منتقد نظام باشه.

 *** علی اکبر جوان ۲۸ ساله ای است که می گوید: من به کسی رای می دم که بتونه درمقابل اونهایی که در قدرت هستند بایسته.

 *** سیمین معتقده که ما باید به کسی رای بدیم که ازهمه کمتر بد باشه. شاید اونموقع تغییری بوجود بیاد.

***منصور مکانیک ۲۶ ساله ایست که از گرمسار برای شرکت در تظاهرات به تهران آمده. او درمیان امواج تظاهرکنندگان در خیان انقلاب شعار می داد: “موسوی. موسوی، رای تو پس گرفتیم.” او می گوید: من تا وقتی موسوی آزاد نشود، از پا نمی نشینم.

*** سامان استاد دانشگاه شهید بهشتی تهران می گوید: امید چندانی به اینکه روحانی تغییراتی اساسی ایجاد کند ندارد. من عارف را ترجیح می دادم ولی دست آخر به روحانی رای دادم چون کس دیگری نبود. مردم باید از فضای جدیدی که ایجاد شده استفاده کنند، در عرصه های فرهنگی فعال شوند و حقوق مدنی خودشان را متحقق کنند. ما باید نگاهمان از پایین به بالا باشد.

***علیرضا مسئول حسابداری شرکتی در مشهد می گوید: بنظر من روحانی باید از احمدی نژاد درس بگیرد و مقابل خامنه ای بایستد. روحانی باید مالا خود را همراه جنبش کند تا هم حمایت کسانی که انتخابات را تحریم کردند را جلب کند و هم ۱۸ ملیونی که به او رای دادند. آیا امیدوارم؟ روزنه کوچکی از امید. مردم موقعی به روحانی اعتماد می کنند که به وعده های خود عمل کند.

*** شهلا معلم ۲۵ ساله ایست که در تهران انگلیسی درس می دهد. او می گوید: بعد از وقایع ۸۸، شرکت در انتخابات درناک بود و احساس گناه می کردم. من خوشحالم که شاگردانم در دوره شرم آور احمدی نژاد رشد کنند. همینکه مملکت از دست یک مشت ارازل آزاد بشه منو امیدوار می کنه.

*** کامران کار ترجمه می کند. او می گوید: الان وضعیت وخیمه. من از این وحشت دارم که بعدا بابت رای دادن بنوعی هزینه سنگینی بپردازیم. اوضاع خراب اقتصادی باعث شد که به روحانی رای بدم.

*** دانیال دانشجوی ۲۰ ساله ایست که در بجنورد روانشناسی می خواند. او می گوید: حداقل امیدوارم که بعضی از تغییرات مورد انتظار مردم بوقوع بپیوندد. می توان امیدوار بود که فضای امنیتی حاکم شکسته شود و از گفتمان پوپولیستی احمدی نژاد «لومپن» بسمت عقلانیت و اخلاق برویم. من بیشتر از هرچیز نگران اوضاع اقتصادی هستم.

*** علی ملیحی یک فعال دانشجویی است که بعد از انتخابات ۸۸، دو سال و نیم زندان و شکنجه کشیده. او می گوید: من به حسن روحانی رای می دهم ولی واقعا دلایل قانع کننده ای برای اینکار ندارم. من رای می دهم تا به اولیای امور نشان دهم من در این جامعه وجود دارم و مثل آنها فکر نمی کنم. من منتقدم و آنها نمی توانند جلوی دهان مرا ببندند.

*** هدا یک جوان ۲۶ ساله تهران می گوید: من به آینده امیدوارم. امیدوارم بتوانیم آزادیهای اجتماعی بیشتری داشته باشیم، ایران با ثبات تر گردد، روابط بهتری با کشورهای دیگر داشته باشیم و وضع اقتصادی هم بهتر شود.

*** آزاده یک مادر و مهندس تهرانی می گوید: برای روحانی ایجاد تغییر چالش بزرگی است. مردم آزادی بیشتر، حقوق مدنی و شکوفایی اقتصادی می خواهند. من فکر می کنم روحانی به تعهداتش عمل کند اما همه چیز دست او نیست. روحانی در جریان جنبش سبز سکوت کرد. شاید هم این تاکتیکی بوده تا بتواند درآینده نقش بازی کند.

*** مانا زن جوانی است که می گوید: من در انتخابات شرکت نمی کنم چون از هیچکدام از شخصیتهایی که در صحنه انتخاباتی هستند حمایت نمی کنم. انتخابات بی فایده است. بسیاری از مردم سرخورده شده اند و فکر می کنند رایشان تاثیر پذیر نیست.  برابری جنسی بسیار مهم است ولی متاسفانه برای کاندیداهای فعلی اهمیتی ندارد.

*** مریم روزنامه نگاری که پس از ۸۸ از ایران خارج شده می گوید: من رای می دهم. این تنها کاری نیست که می توانم برای کشورم انجام بدهم، فقط یکی از آنهاست. رای دادن یکی از راه های مقاومت و پایداری برای تغییر نظام است. یعنی از افراد خودشان برای تغییر استفاده کنیم.

*** زن معلمی که می خواهد ناشناخته بماند می گوید: انتخابات مهم است و می خواهد شرکت کند. ممکن است بعضی از مسائل مهم کشور را تغییر دهد. رای تنها وسیله ایست که در اختیار داریم. حقوق زنان بسیار مهم است اما الان با مسائل مهمتری روبرو هستیم مثل اقتصاد، تحریم، سیاست خارجی و آزادی بیان. البته نتیجه خوب می تواند برای زنان هم خوب باشد.

*** سوسن فعال حقوق زنان است. او می گوید: قصد دارد در انتخابات شرکت کند. این یک رای برای کشور و برای خودم است. ممکن است پیروزی روحانی به باز شدن نسبی فضا برای فعالیت مدنی، سیاستهای مترقی بنفع حقوق و شرکت زنان و پس زدن سیاستهای بسیار منفی زمان احمدی نژاد علیه زنان منجر شود. اگر یک محافظه کار دیگری سرکار بیاید می تواند با سیاستهای واپسگرا، زنان را باز هم بیشتر از عرصه عمومی بیرون کند.

*** یوسف از اهل سنت ایران می گوید: دور تا دور ایران همه سنی هستند ولی ما را به حساب نمی آورند. آقای روحانی وعده کرد با اقوام که معاونت ویژه درست کند… اوضاع به سمت حقوق برابر باید بهبود شود… ما به توصیه بزرگانمان به آقای روحانی رای دادیم بجهت حقوق برابر…دست یاری دراز کردیم انشااله دست برابری به طرف ما دراز کند.

*** یداله یک سپور است و گیاهان پارکی در تهران را هم آبیاری می کند. او با کمی تامل در مورد روحانی می گوید: نمی شود گفت. من مجبور بودم برای عروسی دخترم وام بگیرم. این وام و سایر مخارج زندگی ام ماهیانه حدود ۶۰۰ هزار تومان است. اگر تسهیلاتی برای این بدهی ها ایجاد شود خیلی خوب است. کلا هزینه زندگی خیلی بالاست. من مجبورم چندین شیفت کار کنم.

*** کاظم یک فعال کارگری می گوید: یکی از عوامل پیروزی روحانی رای جامعه کارگری بود. امروز کارگران در شرایطی هستند که حقوق قانونی آنها تحت تاثیر اوضاع اقتصادی نادیده گرفته می شود. مهمترین خواسته کارگران از دولت آینده، اجرای کامل مقاوله نامه های بنیادین حقوق کار درخصوص تشکیل و فعالیت آزاد نهادهای صنفی است. اکنون که نتیجه انتخابات مشخص شده، وقت عمل است…

*********

جمع آوری و ارایه داده ها و گفته های بالا شاید تاحدی روشن کرده باشد که سیزیف، در مقطعی که سنگ به اوج رسیده و دوباره درحال سرازیر شدن است، به چه می اندیشد. اگر تنشی در گفتمان وی مشاهده می شود، این بخاطر تعارض ذاتی شرایط اوست. نمی توان یاس و امید، خرسندی و اندوه را ازهم جدا کرد؛ آنها نمادهای یک واقعیت اند. سیزیف در گفتمان خود منکر تعارض نیست.

آنگاه که احساس نشاط و پیروزی می کند بما می گوید که همه چیز برباد نرفته است. او خدایانی را که خود را مصدر امور می پندارند را از این جهان بیرون کرده و پی برده که سرنوشتش در دست خود اوست. درعین حال وقتی که به عذاب راه دشواری که که درپیش دارد نظر می اندازد، می داند که بدون سایه، خورشیدی نخواهد بود و تشخیص شب ضروری است. سیزیف به تجربه دریافته است که خداوندگار روزگار خویش است. در آن لحظه حساس، بهنگام رها شدن دوباره سنگ بسوی اعماق، به گذشته، به حال و آینده خود می اندیشد، و می فهمد که خود انسان سرچشمه تمام اتفاقات است.

آنطور که آلبر کامو نتیجه گیری می کند، سیزیف مانند نابینایی است که اشتیاق دیدن دارد. چه کسی می داند که شب به انتها نمی رسد. پس همچنان درتلاش و حرکت است و سنگ… همچنان درحال غلتیدن! اینکه چرا کامو در آخر داستان سیزیف را نه در ارتفاع بلکه در در دامنه کوه رها می کند کاملا قابل ادراک نیست. شاید برای یادآوری کردن نیاز به تلاشی دوباره! با اینحال درهمانجا تاکید می کند که سیزیف هم نفی خدایان و هم سختی به بالا کشیدن سنگ را به ما می آموزاند. “به نظر او، از این به بعد، این جهان بدون وجود خدا نه بی حاصل است و نه پوچ. هر اتم آن سنگ، هر تکه آن کوهستان غرقه در شب، برای خود دنیایی است. نفس تلاش برای تسخیر ارتفاع، برای رضایت قلبی انسان کافی است. باید سیزیف را شاد بپنداریم.”

علی رها

شانزدهم تیر ۱۳۹۲

http://irandialogue.blogspot.com/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)