بیماری هیپوکُندریا یا «خودبیمارپنداری، خودبیمارانگاری» به ما چشم انداز و رازی دیگر از «جسم» و سوژه را نشان می دهد. اینکه جسم فقط جسم نیست بلکه او «دیگری و غیر» است. در عین اینکه تن ما به ما تعلق دارد، از همه چیز به ما نزدیکتر است، اما همزمان بخشا غریبه و معماوار است، فقط جسم طبیعی نیست بلکه تبلور ایده و مفهوم «جسم زبانمند» با معانی بیولوژیک و اجتماعی یادیسکورسیو خویش است. در واقع فرد یا سوژه در ارتباط بلاواسطه با جسم خویش نیست، بلکه رابطه ی انسان یا سوژه با جسم خویش به حالت ساختاری « رابطه ی تمنامند و همراه با دلهره ی میان فرد با دیگری و غیر» رخ می دهد. جسم بشری دیگر یک جسم طبیعی و اتوماتیک نیست بلکه یک «جسم نمادین، در چهارچوب زبان و تمنامند» است که با ما صحبت می کند و یا اعتراض می کند و یا به «زبان» و تبلور خواستها و تمناهای ضمیر نااگاه ما تبدیل می شود، به محل حضور بحرانها و معضلات انسانی، عشقی و غیره ما. ازینرو این «جسم نمادین و انسانی» که ما اغلب حضورش را احساس نمی کنیم، ناگهان با بیان اختلال یا تمنایی، اشتیاقی حضورش را بیان می کند و اینکه حال بایستی با او وارد دیالوگ و گفتگو شویم و به خواست و تمنایش دست یابیم که همان خواست و تمنای ماست. جسم بشری یک «دیگری و غیر» است که ما به او نیازمند و وابسته ایم و ناگهان می تواند قلبش از کار بیایستد، فشار خونش بالا رود، تنگی نفس بگیرد و هزاران بلای دیگر بر سر ما بیاورد.

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

بنابراین برای شناخت درد و معضل بیمار «خودبیمارپندار» بایستی متوجه این بود که اولا او پی برده است که جسمش فقط یک جسم اتوماتیک و بی زبان نیست بلکه یک «دیگری» است که حرف دارد، تمنا دارد و همیشه به نوعی رازآمیز و غریبه/آشناست. این دیگری و جسم می تواند «خطرناک» شود و باعث مرگ یا بیماری شود، یک «غریبه» است که خواستهای عجیب و غریبی دارد و به زبان دیگری صحبت می کند. یک دیگری است که فرد بیمار «کنترلی» بر روی او واقعا ندارد و از یکسو نیازمند اوست و از سوی دیگر اسیر دست اوست. همانطور که این «دیگری» یک سوژه تمنامند است که خواستهایی دارد.

با چنین نگرش متفاوتی ابتدا می توان به ابعاد مختلف و بینامتنی بیماری «خودبیمارپنداری» نزدیکتر شد که یکی از بیماریهای مهم انسان مدرن نیز هست و بهتر او را و خویش را، جسم خویش را درک کرد و به درک بهتر «رابطه ی فرد/دیگری»، فرد/تن و جسمش، یکایک ما/ جسممان نزدیک شد. زیرا یکایک ما نیز با این «دیگری عجیب و غریب» که جسممان هست به نوعی مشکل داریم. بی دلیل نیست که جسم و تنانگی بزرگترین راز و کنجکاوی بشری است و مهمترین چیزی که بشر مدرن می خواهد بر او حاکمیت بدست آورد زیرا بشدت وابسته به او هستیم و نیازمند او و هیچگاه هم نمی دانیم چرا درست کار می کند و یا چرا یکدفعه از کار می افتد. کافی است که یک لحظه به این موضوع واقعی فکر بکنیم که چگونه یکایک ما انسانها در همین لحظه زندگیمان با «دهها خطر اکتوئل مرگ جسمانی» مثل خطر «ایست ناگهانی قلب» و غیره روبرو هستیم که از آن اطلاع نداریم و همان بهتر که اطلاع نداریم وگرنه ما نیز شاید بشدت «هیپوکُندور» می شدیم یا گرفتار معضل عمومی «هراس از هراس» می شدیم. هراس از هراس اینکه اتفاقی برایمان بیافتد. ( در واقع بسیاری از بیماریها از چشم اندازی دیگر یک «هراس از هراس» است. هراس از افسردگی، هراس از وسواس وغیره است. بهر حال به قول فروید نیز «ترس و هراس» پدیده مشترک و محوری همه نویوروزها و اختلالات روانی است.)

بیمار هیپوکُندر بنا به تجربه شخصی یا غیره از یکسو پی برده است که این زمین سفت زیر پایش آنقدرها هم سفت و محکم نیست و هر لحظه می تواند تبدیل به چاه و خلاء یی شود، اینکه این بدن یک «چیز بدیهی» نیست که ما اصلا به آن توجه چندانی نمی کنیم بلکه یک «دیگری» است که می تواند یکدفعه از کار بیافتد، اما این شناخت و تجربه در واقع بیمار هیپوکُندر را «فلج و اسیر» می کند به جای اینکه حال قدر خویش و زندگی را بیشتر بداند و اعجاز تن، اعجاز زندگی را حس بکند و اینکه این اعجاز چقدر شکننده است و اینکه چگونه اعجاز زندگی و شکنندگی آن وابسته به یکدیگر و تکمیل کننده یکدیگر و جهان پارادوکس بشری هستند.

بنابراین وقتی پدیده «خودبیمار پنداری» را از چشم انداز رابطه ی فرد/دیگری بنگریم و جسم را به سان نماد دیگری ببینیم، آن وقت می توانیم بهتر «متون و چشم اندازهای مختلف» این بیماری روانی، معضلات و مشکلات فرد گرفتار بیماری هیپوکُندریا را درک بکنیم. چه آنموقع که این بیماری بیانگر آن است که به قول فروید ضمیر ناآگاه حال از طریق «زبان جسم» به بیان خواستها و اشتیاقاتش می پردازد، یا به زعم لکان ما در « زبان ارگان» در واقع « حرف و کلام ضمیر ناآگاه» را، تمنای نهفته یا سرکوب شده، اسم دلالت را می بینیم که بایستی فهمیده و پذیرفته شود. یا چه آنموقع که این بیماری معضل و هراس فرد بیمار در ارتباط تمنامند یا عاشقانه با معشوق و با دیگری در بیرون را نشان می دهد. یعنی وقتی که ما در بیماری «خودبیمارپنداری» با «هراس و وسواس درونی» فرد از ارتباط، از زندگی و از تمناهای خویش روبرو می شویم.

مشکل بیمار هیپوکُندر اما این است که با وجود لمس «حضور دیگری و تمناهایش» در «جسم و تنش»، با لمس «آرزومند بودن جسمش»، حاضر به ورود به عرصه نمادین و پارادوکس «دیدار با دیگری، دیدار با تمناها و هراسهای نهفته اش» نیست تا بتواند اینگونه بهتر بپذیرد که زندگی، جسم، رابطه و عشق «غیر قابل کنترل نهایی» است. بپذیرد که ترس و دلهره نیمه دیگر «عشق و تمنای» انسانی است و یکی بدون دیگری نمی تواند حضور داشته باشد. تا بتواند بپذیرد که او به عنوان فرد در هر رابطه اش، چه با قلبش، چه با واقعیتش، چه با یار یا با رقیبش، در نهایت نیازمند دیگری است و بایستی بتواند به تمنایش و نیازش تن بدهد، به عشق و رابطه تن بدهد و همزمان بداند که احتمال ضربه خوردن و شکست عشقی دارد و اینکه نمی توان با اطمینان کامل وارد هیچ رابطه ای شد. اینکه بتواند هم به جسمش یا به دیگری «اعتماد» بکند و هم نقادانه و محتاطانه به آنها بنگرد. هم دوستشان بدارد و هم نقدشان بکند. یعنی قادر به ارتباط پارادوکس با دیگری باشد. بپذیرد که همیشه احتمال مرگ ناگهانی وجود دارد و مرگ و بحران یار و همراه دائمی ماست تا قدر زندگیمان را بهتر بدانیم. همانطور که شادی زندگی بدون حضور حس مرگ و درد و احساسات دیگر محکوم به تبدیل شدن به قهقهه ای احمقانه است.

بنابراین انسان هیپوکُندر در واقع «دچار هراس و اضطراب از دیگری و غیر» است و این دیگری چیز جز تمناها و کمبودهای خودش نیستند. تمناها و کمبودهایی که حال به زبان جسم و ارگانی از جسمش بیان می شوند. دقیقا این هراس و اینکه بیمار دچار هراس از بیماری هیپوکُندری نمی تواند تمناهایش را بپذیرد، یا مثل انسان نویروتیک باور دارد که «تمنایش محال. و غیرقابل دسترسی است»، باعث حالات «وسواسی و ریتوالهای مختلف بیماری هیپوکُندور» می شود. چه آنموقع که این بیمار می خواهد به دیدار با زن یا مردی تازه برود و چنان از تمنایش و نیازش به عشق و رابطه، به سکس و ارتباط هراس دارد و اینکه قلبش دوباره بشکند که یکدفعه قلبش شروع به دردگرفتن می کند، یا پایش بی حس می شود و نمی تواند از در بیرون برود و او بدنبال جوابی و تسکینی برای دردش می گردد و نمی تواند به سر قرار برسد. یا چنان از تمناها و بحرانهای درونش هراس دارد و از روبرو شدن با آنها می ترسد که دچار «بلوکاد نوشتن» می شود و یا اینکه خیال می کند دستش بیحس است یا به اختیار او نیست. ( وودی الن کارگردان و هنرپیشه کمدین معروف امریکایی یک استاد بزرگ بیان و تبلور این حالات خودبیمارپنداری در فیلمهای خویش و از جمله در فیلم « هانا و سه خواهرش» است. البته او واقعا به این بیماری نیز مبتلا بوده و شاید هنوز هست. بویژه که اصولا هر انسان معمولی دارای حالات نویروتیک است. انسان معمولی در معنای روانکاوانه همان انسان نویروتیک است.).

بیمار «خودبیمار پندار» در واقع در یک «رابطه ی عمدتا خیالی یا نارسیستی» با دیگری قرار دارد که یا عاشق دیگری و یا هراسان از دیگری است و حال هراسش از دیگری، چه هراسش از تمناهای خویش یا از تزلزل عشق و روابط انسانی، چه هراسش از «ناممکنی کنترل زندگی» به حالت رابطه ی مالامال از هراس و وسواس، یا پارانویید گونه با «جسمش» بروز می کند و جسمش در واقع آن « دیگری هراس برانگیز و همزمان مورد تمنا و عشق» است. جسمش به دیگری اغواگری تبدیل می شود که بشدت نیازمند اوست و همزمان از سوی دیگر بشدت خطرناک و غیر قابل فهم است. دیگری تمنامندی که همزمان چنان هراس برانگیز یا پارانوییدآفرین است که بیمار هیپوکندور تمام وقت درگیر اوست و مواظب اوست که بیمار نشود، ضربان قلبش بالا نرود یا ویروس و میکروب جدید وارد تنش نشود و از طرف دیگر از او «هراس» دارد و اینکه باز هم اتفاقی بیافتد. اینکه این بار این بدن و این دیگری می خواهد چه بلایی سرش بیاورد. اینگونه او دچار یک «دور و چرخه وسواسی و جهنمی» می شود که هراسش باعث می شود به ضربان قلبش توجه بکند و گوش بدهد و چه عجب که ضربان قلبش در نتیجه این ترس و وسواس بالا برود و او احساس بیماری بکند و بیشتر به آن توجه بکند. ازینرو در برخورد بیمار هیپوکُندور به بدن و ارگانهایش می توان یک رابطه ی خیالی عشق/نفرتی را بخوبی مشاهده کرد. او عاشق جسم و زندگی است و ازینر وبشدت مواظب جسمش است و می خواهد مریض نشود اما همزمان از این جسم و زندگی به خاطر معضلاتش، کمبودهایش متنفر است و به اینخاطر از او هراس دارد، دائم انتظار اتفاق بدی را دارد به جای اینکه وارد هر چه بیشتر وارد رابطه ی نمادین و پارادوکس با جسم و زندگی شود و اینکه چشیدن زیباییهای زندگی بدون جوانب زشتش ممکن نیست و تمنامند بودن بودن ترس و دلهره و لمس هیچی ممکن نیست. عاشق شدن بدون توانایی تنفر یا پدیرش امکان ضربه خوردن و مرگ عشق ممکن نیست.

همانطور که او با این درگیری دائمی با جسم خویش دیگر فرصتی نمی یابد که تن به عشق و روابط واقعی و معضلات اصلی اش بدهد و تمام وقت مشغول است، مشغولیت دارد. یعنی از یکسو به کمک بیماری از دیدار با مشکلات اصلیش حذر می کند و همزمان با این بیمارشدن دائمی مورد توجه دیگران نزدیک نیز قرار می گیرد و اینجوری کمی نوازش و محبت بدست می آورد. چیزی که فروید «سودهای اولیه و ثانویه بیماری» می نامید.

راه رهایی از بیماری هیپوکُندور نیز در نهایت «دیدار با تمناها و هراسهای نهفته در جسم و حالت» خویش و پذیرش تمنا و دلهره های خویش به سان دو یار همپیوند و دائمی خویش است. یعنی او بایستی برای مثال از «قلب دردش» به «درد قلبی اش» پی ببرد و هراس و تمنایش را بپذیرد. آن بخشی از خویش را بپذیرد که «پس زده است» و حال در قالب «زبان جسم» و ریتوال بیمارگونه خویش را نشان می دهد و می خواهد پذیرفته شود، جزوی از متن زندگی فرد بیمار شود. موضع بیمار هیپوکوندور مثل هر بیماری روانی دیگر، موضوع «متن و تمنایی حذف شده است که بایستی در ساختار و روان فرد پذیرفته شود. فقط این بار این متن حذف شده و تمنامند در قالب «زبان جسم و زبان یک ارگان» بیان می شود و تبلور می یابد. هراس از تن دادن به سکس و ارتباط عمیق عشقی و اروتیکی، تن دادن به دلهره و عشق خویش، هراس از «هماغوشی تنانه» به حالت «هراس از میکروبهای گوناگون و خطر انتقال ویروس از طرق مختلف» بروز می کند. آن میکروب خطرناک که بیمار هیپوکندور از او بشدت هراس دارد و بنابراین مرتب خویش را چک می کند، چیزی جز تمناهای پرشور و انسانی او نیستند.

همانطور که بیمار هیپوکُندور با قبول «ناممکن بودن کنترل زندگی و دیگری، با پذیرش تمنای خویش بدنبال دیگری و نیازمندی خویش به دیگر» هر چه بهتر بر یک معضل و نویروز انسان مدرن و معاصر چیره می شود. انسانی که بشدت دچار حالات «خود بیمارپنداری» و هراس از بیماریهای مختلف است. پس چه عجب که «وودی آلن» به عنوان یک هاملت مدرن، به عنوان یک شهروند نویروتیک و هیپوکندور معاصر، این بیماریها و معضلات انسان شهرنشین و مدنی و حالت تراژیک/ کمدی وار آنها را به زیبایی در فیلمهای خویش به تصویر می کشد. تناقضات،هراسها و دلهره های نویروتیک/هیپوکُندورگونه این «انسان از یک سو جهانی، مولتی کالچر و همزمان هراسان از دیگری و غریبه» را نشان می دهد. تناقضاتی که برای او نیز بشخصه آشنا و خودی هستند.

پانویس: یک سوال جالب نیز این است که چند درصد بیمارانی که هر روز مطب دکتران را پُر می کنند و یا مرتب نزد دکتر یا داروخانه می روند، هیپوکُندور هستند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)