سر مرغ را که می زنی پیکرش تا لحظاتی پس از آن همچنان می جبند. درین لحظات گویی تاب پیکر بر اراده ی مرگ  پیشی می گیرد. «جان» را یارای چنین عزمی نیست. اما سؤال این است که در آن لحظات پیکر بی جان مرغ از چه کسی فرمان می گیرد؟ کیست که دارد دست و پا می زند؟

مستند خون حیوانات اثر ژرژ فرانژو مملو است از چنین جان کندن ها. در یک سکانس ده ها گوسفند به پهلو روی میزی بلند خوابانده شده اند، جلاد با چاقویی تیز به جان شان می افتد و در کمتر از دو دقیقه سر از پیکر همه شان اخته می کند. سرعت عمل آن چنان زیاد است که پس از بریدن سر آخری، گوسفند اول همچنان دارد جان می دهد. این سکانس با قابی از ردیف گوسفندهای مثله شده و در حال دست و پا زدن پایان می یابد، صحنه به یک موج ناشیانه ی مکزیکی از دست و پای گوسفندان می ماند. هیچ نظم و هارمونی در کار نیست، خصوصا لگدهای آخرشان کاملاً بی نظم و تصادفی است، به جهش های آلت در لحظه ی ارگاسم می ماند. براستی کدام «جان» این موج را هدایت می کند؟ فرمانده ی این رژه ناشیانه کیست؟

گزارشی واقعی:

چندی پیش تصادفی دل انگیز از پیش چشمانم گذشت. تصادف آن چنان کلیشه ای و مهارپذیر بود که گویی عامل اصلی آن به عمد و فقط به قصد نظاره ی من آن را مرتکب شده است. زنی جوان پس از سبقت و با آغازی زیگزاگی، به یکباره بصورت اریب به لاین مقابل می رود و بدون ملاحظه، با آغوشی باز به بالین یک کامیون سخت و زمخت می پرد. بجهت نزدیکی به صحنه اولین ناظر قربانی من بودم. بی هوش و بی اختیار دست ها و شانه هایش را به جلو پرتاب می کند، بعد کمی سکون و تکرار حرکت قبلی. سر و گردن آویزان و لق اش گواه از تلاشی استخوان ها می دهد. سرش همچون سر آن سگ های عروسکی بوگیر که جلوی خودروی غالب مسافرکش ها وجود دارد و حین ترمز به این سو و آن سو می لغزند تکان می خورد. از تکان های اول سر آه حسرت او را برداشت کردم اما بعدتر دریافتم که هیچ منطقی در این تکان ها وجود ندارد. چندان خبری از خون نبود، فقط کمی خون روی بخش شرمگاه مانتویش تجمع کرده بود، گویی پرده از حجاب باکره ای دریده شده است. زنی با اشتیاق به بستر خشن و مرگبار یک کامیون بدریخت بارکش رفته است و احتمالا این آخرین همبستری اش است. در آن سکوت گویی فقط نوزاد مرگ بود که از قلب رَحِم و از فرط عطش جیغ می کشید. اعتراف می کنم هرگز به زنی تا این سطح از جزئیات توجه نکرده بودم. به هیچ چیز نمی اندیشیدم،همچون «ابله»ها به رنگ مانتو، شلوار و جوراب و… خیره شده بودم. تعادا دکمه های مانتویش را می شمردم، مدل کفش اش را واکاوی می کردم. جالب آن که دقایقی بعد هیچ یک از آن ها در خاطرم نمانده بود. (-:

لحظات حیاتی فوق، دم افتراق کامل پیکر از روح، و فروپاشی ارگانیسم بدن از دستگاه حیاتی و فرمان ده مغز گرچه باری بیش از یک زندگی فرمال کامل دارند اما لحظاتی بیش به درازا نمی کشند. سر بریده شده از بدن ثانیه هایی بیش توان اندیشیدن ندارد. اندام ها بدون رگه ی حیاتی جان طغیانی گذرا بیش نیستند. اما تصور کنید این لحظات ساعات و بلکه روزها و سال ها به درازا بیانجامند. سر یک یاغی شورشی را تجسم کنید که پس از گذر از زیر تیغ گیوتین و خاکمالی روی زمین همچنان دارد می اندیشد و توطئه می چیند. حیات در این لحظات چه جسورانه و بی پروایانه است؛ نه یأس و امیدی، نه رنج و شادمانی. اراده کارگزار  ناب این لحظات است، تنها و بدون هر گونه پشتوانه، رها از هر گونه خاستگاه در پیش و پس خود. اراده ی آدمی در این لحظات حتی به خود آدمی نیز نمی اندیشد، فاعل و موضوع اراده خود اراده است. سنگر او خون اوست و مابقی هر چه هست دشمن اوست.

عشق ها، میل ها و سایر تمناهای وجودی ذاتی آدمی، این حیوان خودشیفته، در مقابل گام های مرگ آسای اراده به زوزه ی سگ می مانند. اراده انهدام اندام هاست، مثله کردن و در عین حال برپا نگهداشتن شان است. شقاوت و بی رحمی است چرا که آن که به خود رحم نمی کند اندکی ترحم به سایر اندام ها ندارد.

دیگری نزد اراده ابژه ی سلاخی است، ضجه ضجه کردن امیال نارسیسی ستی اوست. بی رحمی نسبت به آمال اوست. پیکر را چه سود که در فراغ جان بر دیگران حیات بیفکند. مرگ را به دیگران ارزانی کنید. این گام اساسی اراده برای استیلا بر دیگری است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)