مغناطیس

روز بود.
شهری بود که
رخسارش، شاید همین دهه را نشان می داد.
پشت چراغ قرمز، مردی ایستاده بود
می خواست با وسیله ای متفاوت راه را ادامه دهد.
چیزی شبیه اسکیت موتوری بالدار
چراغ که سبز شد، همه حرکت کردند.
از چپ و راست، شمال و جنوب، راه و بی راه
همه نه در حال حرکت… بلکه وحشت زده فرار می کردند.
آن مرد،
آن وسیله بالدار…
به ناگاه، خویش را در انتهای اتوبوسی یافت.
اتوبوس بی درنگ و با سرعتی وحشیانه در حال حرکت بود.
او مضطرب شد.
در خیابان آدم هایی که از چپ به راست با سراسیمگی رد می شدند
و اتوبوسی که بدون توقف و کمترین احتیاط
فقط به جلو می راند
می راند و با سرعت و ویراژ می راند.

………..

شهر در آشوب و بلوا بود
توحشی آن سو تر تصویر می شد
در سمت راست خیابان
آدم هایی که دستانشان شبیه یک مشت و یک انگشت شصت بود

کت هایی بر تن داشتند به رنگ خاکستری روشن.

از برج ها بالا می رفتند و دیواره های برج ها را تخریب کرده ، می خوردند
تاریک شد شهر

………

آن مرد
نزدیک پارکی که ورودی های تنگی داشت
خویش را یافت.
باید از معبری تنگ، می گذشت.
تردید کرد
تا برگشت
موجودی رادید، که در ردایی خوفناک وسیاه ( اعوجاج ) می کرد.
مرد، هراسان و با حسی از ترس و خشونت
سعی در به عقب راندنِ او داشت.
و با اشعه ای قرمز که از چشمانش می تابانید
سعی می کرد آن موجود را شناسایی کند.
ولی او ناشناس و مرموز بود.

…………

انگار عجوزه ای از جنس مغناطیس بود.
آن مرد، هراسان و از خود گشته، زوزه می کشید.
زوزه هایی خوفناک و عجیب..!
آنقدر زوزه کشید تا
بر تن خویش، در همان اتوبوس، کوفته شد.
اتوبوسی که در جاده ای میانِ بیابان حرکت می کرد.
همه جا تاریک بود.
و همه در خواب.

فرهاد صادقی. اشعار هزاره سوم / از مجموعه کابوس / قسمت اول
زمستان 1391

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)