یکی از ویژگی‌های مهم مناظرات تلویزیونی ریاست جمهوری اخیر نمایش ادعای پساسیاسی شدن عرصه‌ی سیاستِ حکومتی و تبدیل مسایل ساختاری سیاسی-اقتصادی به صورت مساله‌هایی بوده است که گویا پاسخ های ساده ای دارند. پرسش‌های اقتصادی و پاسخ‌های کاندیداها به طور عمده یادآور این مساله‌ی ریاضی بود که جعبه‌ای با ابعاد ایکس و ایگرگ و زد چند پرتقال با اندازه‌ی متوسط را در خود جای می‌دهد. جایی حتی قالیباف اعتراض کرد که چرا در پاسخ به پرسش‌های اقتصادی بحث سیاست مطرح می‌شود: «من فکر می کنم خود این جلسه نشون داد که … بحث ما در این جلسه اقتصادی ست ولی در سوال دوم کاملا رفتیم به سمت بحث‌های سیاسی، از قضا مهم‌ترین دغدغه‌ی من تو کشور همینه، ما وقتی بنا هست که بحث اقتصاد را حل کنیم چه کار به کار سیاست‌زدگی داریم، یعنی سیاست‌زدگی وقتی این طوری شد دیگه ناگزیریم دغدغه‌ی مردم که بیکاری هست را رهاش کنیم، … مردم که حرفشون این نیست، مردم می گن مشکل من را حل کن!». ابتدایی‌ترین معنایی که از این بحث قالیباف می توان دریافت کرد این است که مشکلات مردم سیاسی نیست، اقتصاد سیاسی نیست، دغدغه های مردم سیاسی نیست و بیکاری سیاسی نیست.

در همان مناظره‌ی تلویزونی مهندس غرضی در سخنرانی کوتاه اولیه‌اش رابطه‌ی ریال و دلار را از پیش از مشروطه تا زمان دولت احمدی نژاد بررسی کرد و در روایت خود تاریخی به غایت پساسیاسی ارائه کرد، به طوری که تاریخ جمهوری اسلامی در تاریخ بزرگتری که تاریخ سلطنت را هم شامل می شود قرار می‌گیرد، به نوعی که جمهوری اسلامی دیگر قرار نیست نقطه‌ی عطف تاریخ در ایران باشد: همیشه بوده (و یا روح تاریخ در ایران بوده) و تا به امروز ادامه پیدا کرده است: در واقع آقای مهندس غرضی در این سخنانش امکان به پایان رسیدن سیاسی بودنِ روایت تاریخ در جمهوری اسلامی را نوید داده است. همزمان سالهاست که تکرار روند سقوط ریال روزانه توسط راننده تاکسی‌ها و باقی مردم کوچه و بازار تکرار و دوباره تکرار می‌شود،‌ که این بیانگر نوعی نوستالژی مردم به گذشته‌ای است که از نظر اقتصادی پایدارتر و مرفه‌تر بوده است؛ این از آن دست نوستالژی‌های سازنده‌ای است که در واقع نوعی نقد زمان حال است و با تبدیل سختی‌های زمان حال به عدد، در برابر پذیرش ذهنیِ آن (یعنی باور به سخت‌تر شدن زندگیِ روزانه در زمان حال) مقاومت می‌کند. اما تکرار این نوستالژی توسط سران جمهوری اسلامی به نوعی غیرسیاسی کردن و از آن ِ خود کردن این نوستالژی ست: اگر سران نظام هم نوستالژی پیش از جمهوری اسلامی را دارند مثل این می‌ماند که کسی به مردم اعلام کند که برای یافتن ریشه‌ی مشکلات خود بگردید پرتقال فروش را بیابید.

نوع دیگر این نوستالژی به دوران پیش از جمهوری اسلامی را رفسنجانی اعلام کرده بود: یکی از بنیانگذاران فاجعه‌ی میکونوس نیز قلبش برای جایگاه احترام آمیز پاسپورت ایرانی در دوره‌ی پیش از جمهوری اسلامی می لرزد. به این ترتیب به نظر می‌رسد سران جمهوری اسلامی می‌کوشند این نوستالژی به گذشته را غیرسیاسی و از درون تهی بسازند. در واقع تبعات این رویه تنها به غیرسیاسی کردن چنین نقدهای نوستالژیکی ختم نمی‌شود، بلکه قرار است در این غیرسیاسی شدن، اشخاصی که شبکه‌های مختلف قدرت، ایدیولوژی حاکمیت، ساختارهای اقتصادی، سرکوب سیاسی و به طور کلی مناسبات قدرت/سلطه در ایران را نمایندگی می‌کنند از طبقه‌ی حاکمیت [جدا شده و] تبدیل به مردم بشوند. از آن ِ خود کردن چنین نقدهای نوستالژیکی در واقع قدم موثری برای از بین بردن مرز بین مردم و حاکمیت است. همزمان این رویکرد به ما می گوید که برای جستجوی ریشه ی سقوط ریال و یا سقوط احترام به پاسپورت (هویت) ایرانی باید به خلاء رجوع کرد؛ گاهی این خلاء تبدیل به دولت «انحرافی» می شود (ریشه‌ی تمامی مشکلات از جمله رابطه ی سرد بین رهبر و اصلاح طلبان)، ولی بیشتر اوقات ریشه‌ی مشکلات در جایی خارج از دولت و ملت واقع است.

سخنان اخیر خامنه‌ای مبنی بر «ممکن است بعضی به دلیلی نخواهند از نظام اسلامی حمایت کنند، اما از کشورشان که می‌خواهند حمایت کنند…»، نه به رسمیت شناختن مخالفین حکومت به روش معمول آن (از طریق امتیازدهی و به رسمیت شناختن مطالبات، هویت سیاسی آنها و مخالفت‌شان)، بلکه دوباره نوعی غیرسیاسی کردنِ جایگاه «در اپوزیسیون بودن» است. از طرف دیگر در همان سخنرانی، او ریشه‌ی مبارازت پس از انتخابات ۸۸ را قانون‌شکنی و «لگد زدن عده ای به قانون» قلمداد کرد و در مقابل، انتخابات سال ۹۲ را به مثابه روی آوردن عموم مردم به قانون‌گرایی معرفی کرده است. از این منظر، رای دادن به کاندیدای ریاست جمهوری توسط اپوزیسیون، بی‌هیچ تغییر ساختاری و یا حتی امتیازدهی جزیی توسط حکومت، باید مبتنی بر دلبستگی به وطن باشد، نه مشروط بر به رسمیت شناخته شدنِ دیدگاههای سیاسی مختلف و برخورداری گروههای سیاسیِ مختلف از حقوق سیاسی برابر. در نتیجه اگر ریشه‌ی اختلاف‌ها و حوادث پس از انتخابات ۸۸ لطمه زدن به قانون بوده است، ریشه‌ی همبستگی انتخاباتیِ ۹۲ بازگشت به قانون‌گرایی است و در این قانونگرایی حتی کسانی که قانون علیه منافع سیاسی و شهروندی‌شان می ایستد هم می‌باید شرکت کنند. دلیل شرکت کردن آنها این است که سیاست (و قانون) در ایران دیگر سیاسی نیست و دلیل دیگر این است که در صورت شرکت نکردن آنها خطر جنگ و تحریم وطن آنها را نابود خواهد کرد. بنابراین مسیر ایستادگی ِ در برابر این نابودی، از مجرای صندوق‌های رای می‌گذرد و رای گرفتن از گروه‌های منتقد حکومت نیز نه از طریق بده بستان سیاسی و امتیازدهی و به رسمیت شناختن اختلافات سیاسی، بلکه در یک فرایند پساسیاسی از طریق همراهی نیروهای امپریالیستی با جمهوری اسلامی و وحشت از خطرات مداخلات امپریالیستی صورت می‌گیرد. بر این اساس، در واقع در این پساسیاسی شدنِ حکومت در ایران و ظهور گفتمان آشتی ملی، تحریم ها و خطر جنگ نقش مهمی بازی می کنند.

از طرف دیگر چرخشی به سمت غیرسیاسی شدنِ بخش‌هایی از اپوزیسیون هم در یک ماه اخیر قابل مشاهده بوده است. پساسیاسی شدن مبارزه در این اشکال را در میان نخبگان، تحلیلگران و فعالین سیاسی اصلاح‌طلب، و چپ رسانه ای می توان دید: نامریی شدن مرز بین طبقه ی حاکمیت و مردم عادی، به افراد تبدیل شدنِ چهره های حکومتی (یعنی دریافتِ غیرسیاسی از نیروهای حکومتی، به جای در نظر گرفتن آنچه به طور سمبلیک در قدرت نمایندگی می کنند، و شبکه‌های قدرتی که بدان وصل‌اند و غیره) و ادعای اینکه می‌توان همه جا و در همه وقت مبارزه کرد و یا به عبارت دیگر، باید در همه جا و همه وقت مبارزه کرد. به این ترتیب همزمان با ادعای حکومت درباره‌ی ورود به دوران پساسیاسیِ جمهوری اسلامی، شاهد پساسیاسی شدن اپوزیسیون هم بوده‌ایم (یا به اصطلاح آنچه که برخی کاهش‌گرایانه به آن «مهندسی شدن» می گویند): به این معنا که برای هر پرسشی در باب مقاومت (در هر مکان و زمانی) پاسخی مشخص و یا با تقریبی مناسب وجود دارد.

این تنها حکومت نیست که ادعا می کند که دوران سیاست‌ورزی و به قول قالیباف سیاست‌زدگی در حکومت به پایان رسیده است و اکنون سیاستمداران باید با زبان ارقام پاسخ‌های مشخصی برای پرسش‌هایی از قبیل بیکاری و غیره داشته باشند؛ بلکه اینک بخش انبوهی از اپوزیسون هم ادعا می‌کند که برای انتخاب نوع مبارزه و چگونگی مبارزه باید پاسخ‌های مشخص و کمی (عددگونه) داشت و دوران تئوریزه کردن مبارزه و کنکاش برای درک مبارزات پس از ۸۸ و دلایل شکست آن گذشته است؛ دیگر فرصتی برای اینها نیست و اکنون باید فقط «دست به کار» شد.

این دست پاسخ‌های عددگونه (کمیت محور) به پرسش مقاومت، در سال‌های پس از ۸۸ از سوی بخشی از اپوزیسیون سلطنت طلب هم شنیده می‌شد: یکی از تلویزیون‌های وابسته به این جریانات چنین ادعا کرده بود که اگر هر کس هر روز روند روزانه‌ی یکی دو خانه و یا اداره را مخدوش کند، کم کم به نتیجه‌ای دسته جمعی خواهیم رسید (با راههایی از قبیل چسب ریختن در زنگ‌های ادارات دولتی و یا زنگ خانه‌ی حامیان حکومت را با چسب چسبانیدن). در همین راستا، این روزها صحبت از تحریم سینما رفتن شده است و یا عده ای پیشنهاد رفتن به مساجد با جوراب قرمز رنگ را مطرح کرده اند. همچنانکه پس از روز انتخابات عده‌ای در بازگویی اشکال مبارزاتی خود در خارج از کشور شرح داده بودند که چگونه در حین ایستادن در صف رای دادن در برابر چشمان رای گیران کمی «بابا کرم» رقصیده بودند و یا بدون روسری در سفارت‌خانه‌ها حاضر شده بودند و اضافه می کردند که «مبارزه باید به بخشی از زندگی تبدیل بشود و هر لحظه ای که امکان آن مهیا شود باید مبارزه کرد و همین قطره قطره های مبارزه هستند که به یکدیگر می پیوندند و دریایی تشکیل می دهند». صرف نظر از اینکه برداشتن روسری و یا رقصیدن در صف رای‌گیری انتخابات در مراکز وابسته به جمهوری اسلامی در خارج از کشور کنشی سیاسی محسوب می شود یا صرفا کنشی فردی در راستای «سیاسی-مبارزاتی» جلوه دادن عمل رای دادن، باید در نظر داشت که چنین هنجارشکنی‌هایی به طور مستمر (نه چهار سال یکبار) و در سطحی وسیع‌ در داخل کشور جریان دارد، بی‌آنکه تاثیر چندانی بر ساختارهای سلطه و مناسبات سیاسی به جای بگذارد.

مشخصا پدیده‌هایی مانند مهمانی‌های خلاف هنجارها و قوانین حاکم، روابط خارج از ازدواج، کم حجابی یا زیبایی‌شناسیِ ظاهر زنان برخلاف هنجارهای حکومتی و غیره دهه‌هاست که در ایران به طور مداوم و جمعی در جریان‌اند و حتی خود حکومت نیز کژدار و مریز فضایی برای ابراز این دست تفاوت‌های جامعه با هنجارها و قوانین حکومتی را حفظ کرده است؛ با این حال این دست مخالفت‌ها اثر عمیقی روی تغییر ساختارها و سیاست های کلان حکومت نگذاشته‌اند و به محض تغییرات در ساحت کلان اقتصاد سیاسی، حکومت این فضاها را تنگ‌تر و یا گسترده‌تر می‌کند.

این دست عددی شدن مبارزه یعنی تکیه بر کمیت برای انکار اهمیتِ پرسش از چگونگی/کیفیت (بی شمار: در هر لحظه و هر مکان) در مواردی با نفی و تحقیر مخالفانِ رای دادن همراه بوده است، از قبیل اینکه مخالفان رای دادن متوجه نیستند که در هر لحظه می‌توان و باید مبارزه کرد و همین قطره قطره های مبارزه هستند که به یکدیگر می‌پیوندند و دریایی تشکیل می دهند. اما پرسش این است که این امکان «مبارزه کردن در هر لحظه» آیا به نوعی پذیرفتن ناممکن بودنِ «مبارزه کردن» نیست و آیا به نوعی دوری جستن از رویارویی با این پرسش نیست که چطور می‌توان در چنین شرایط و فضایی مبارزه کرد؟ (آن هم با ادعای آنکه برای این پرسش‌ها، بی‌شمار پاسخ‌های ساده در هر لحظه موجود است).

شعارهایی با مضمون «مبارزه در همه لحظه و در همه جا» هرچند ظاهری رادیکال و برانگیزاننده دارند، ولی به خصوص در متن فضای کنونیِ «آشتی ملی» در رسانه های اصلاح‌طلب و حلقه‌های نخبه‌گان و یا در قالب کمپین‌هایی نظیر «روحانی و یا رهبر مچکریم»، بیشتر به این می‌مانند که در هر لحظه مبارزه کنید تا در واقع مبارزه نکنید! هرچند ریختن چسب به زنگ‌های درِ ادارات حکومتی و یا «باباکرم» رقصیدن در صف رای‌دادن» در برلین یا لندن و … زحمتی قابل قدردانی‌ست و یا رفع حجاب در مراکز حکومتی در خارج از کشور قابل دفاع است ((حتی هر چهار سال یکبار، صرفا در راستای مخدوش سازیِ ظاهر ِ «رسمی» این مراکز برای لحظاتی محدود)، ولی برجسته‌ساری اینها به مثابه روش‌های امروزی مبارزه چیزی نیست جز ارائه‌ی پاسخ‌های ساد‌ه‌سازی شده به مسایل پیچیده‌ی سیاسی.

نه، مبارزه در هر لحظه و هر مکانی ممکن نیست! اگر ممکن بود امروز شاهد موجی نبودیم که بازتاب دوران پساسیاسی جمهوری اسلامی در امر مبارزه است و پیش از فرموله کردن مطالبات‌اش آنها را فراموش کرده و با چکی سفید در دست «مچکریم» فریاد می‌زند و خواستار «آشتی ملی» است؛ چرا که از «دیگری» بودنِ «قدرت» خسته است و مثل خود ِ قدرت مرز بین خود و قدرت را از بین رفته می خواهد؛ دوست دارد سیاستمداران را به اسم کوچک صدا بزند و پاقدم‌شان را ساده کرده و به خیر و شر تقسیم کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)