وبلاگ خوانش: درست در حاشیه ی یک میدان بسیار شلوغ تهران، ما در همکف یک خانه ی سه طبقه زندگی می کردیم که دو طبقه ی بالای آن در اجاره ی افغانی ها بود. خانه و تجارتخانه ی این همسایه های مضاعف ما یکی بود. با این حال، تقریبا هیچ مشکلی با هم نداشتیم. البته، پیش می آمد که یکی از انبوه مشتریان بشیر احمد زنگ خانه ما را، اشتباهی و چند باره، به صدا در آورد و خواب روز مرا آشتفته کند (من اغلب شب ها خوابم نمی برد)، اما با این همه، در هیاهوی ویراژ ماشین ها و موتورهای یک میدان شلوغ، این مزاحمت ها قابل تحمل بود. مگر موقعی که شب ها تنها بودم و انبوه مشتریان شبانه ی بشیر احمد با تریاک نیز پذیرایی می شدند و نیمه های شب، با بی مبالاتی تمام از پله ها به بیرون سرازیر می شدند. این موقع ها من واقعا می ترسیدم؛ یعنی وجودم پر از اضطراب می شد. تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که صدای ماهواره را بالا ببرم و سعی کنم کتابی را با تمرکز بیش تر بخوانم.
هنوز چند ماهی بیش تر نبود که بشیر احمد برای کتنرل مشتریان اش (شاید) نوعی دوربین مداربسته بر روی در ورودی مشترک خانه نصب کرده بود که ماجرای یزد پیش آمد: روزنامه ها هیاهو به پا کردند و چپ های، اغلب خارج نشین ما کمپین افغانی دوستی به راه انداختند… اما نه ما نگران این بودیم که ورود و خروج های مان به خانه ی خودمان توسط این همسایه ی مضاعف ثبت و ضبط می شود و نه در رفتار بشیر احمد و  فرزندان اش نسبت به ما تغییری به وجود آمد.
 آخرین بار او را در بانک دیدم. مدتی بود که بیکار شده بودم، و باید خانه را تخلیه می کردیم. من برای پرداخت آخرین اجاره بهای خانه به بانک رفته بودم، اما بشیر احمد مهمان محترم و هر روزه ی بانک بود. همین که مرا دید از پیش مدیر بانک بلند شد و پیش من آمد و گفت: آیا کمکی از دست اش بر می آید؟ من هم گفتم: کار خاصی ندارم، از پس اش بر می آیم، سپاس از لطف تان. حالا بشیر احمد می تواند برای توسعه ی کارش، طبقه ی همکف را  نیز اجاره کند و من اگر به زودی کار دیگری پیدا نکنم، ما به شهرستان بر می گردیم. زنده گی در شهرستان ما با زنده گی در مناطق قبایلی افغانستان تفاوت چندانی ندارد…. زنده باد انترناسیونالیسم!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)