رضا فرخ‌فال –

گروهی از زندانیان هرماه، آخرین پنجشنبه هرماه، انتخاباتی را میان خودشان برگزار می‌کردند. در این مراسم”شهردار”، در اصطلاح اهل محبس، و همچنین دو معاون او برای رتق و فتق امور داخلی بند برای مدت یک‌ماه انتخاب می‌شدند.

زندانیان این گروه محکومیت‌های طولانی مدتی را می گذراندند. سه نفررسماً محکوم به حبس ابد بودند. پس از سالها انتظار در میان دیوارهای بلند زندان ( شلاق‌ها و توهین‌ها به کنار) و به دنبال جروبحث‌های زیاد و گهگاه حتی درگیری‌های فیزیکی میان خودشان ( اغلب هم برسر نوبت کسی که باید در یک روز معین مستراح زندان را نظافت می‌کرد)، آنها کم‌کم این انتخابات ماهانه را جدی گرفته بودند. این انتخابات دیگرفقط یک عرف معمول تقسیم کار در شرایط زندان نبود، بلکه به یک عیش همگانی تبدیل شده بود که همه با شور و اشتیاق و گاه حتی با رگ‌های برآمده‌ی گردن در آن شرکت می کردند و آزدانه رای خودشان را می دادند. کاری که در بیرون زندان هرگز بخت انجام آن را نیافته بودند.

درواقع، پست شهرداری و دومعاونت او خالی از مزایا نبود. شهردار می توانست در مدتی، هرچند کوتاه، طعم قدرت و ریاست بر یک جمع هرچند کوچک را بچشد و مهمتر اینکه به مدت یک ماه تمام از وظیفه‌ی تهوع آور پاک کردن مستراح زندان معاف باشد. معاون اول او سمتی اجرایی داشت. کار او تقسیم خوراکی‌ها و میوه های بودکه هرازگاهی از بیرون زندان به داخل فرستاده می‌شد و ترتیب سفره و آشپزی هم با او بود. البته تا ان حد که مقدورات زندان اجازه می داد. معاونت دوم کار تدارکات را بر عهده داشت و با زندانبانان برسر اقلام درخواستی فروشگاه کوچک زندان چک و چانه می‌زد. گاهی هم ، زندانبانان او را به صورت یک مامور خرید با خودشان به بیرون می بردند. این بستگی به اوضاع بیرون داشت که همیشه خبرهای ضد و نقیضی از آن به داخل زندان می‌رسید. در واقع، معاونت تدارکاتی در حکم یک جور مرخصی کوتاه مدت بود. به همین دلیل هم، شهرداران معمولا معاون تدارکات را از میان زندانیان ” موجه” از چشم زندانبانان انتخاب می کردند.

به نظر می رسید که همه چیز در میان این جمع زندانی به خوبی پیش می رود. حتا دو زندانی غیر عقیدتی هم که از روند یک “انتخابات دمکراتیک” و “کنش و اراده جمعی” و مفاهیمی ازینگونه بویی نبرده بودند، رفته رفته به انتخابات و مراسم آن علاقمند شده بودند، هرچندکه به مراسم رای گیری طوری نگاه می کردند که انگار یک طور “لاتاری” یا “شرط بندی” عمومی است. بعضی ها گاهی بابت این طرز برخورد به آنها خرده ای می گرفتند و یا تذکری می دادند که بی فایده بود. یکی از این دو زندانی غیر عقیدتی میانسال مردی بود، سابقاً دلال ماشین که درکار سکه و ارز هم دستی داشته بود و می‌گفت،” افسوس که وقتی خطر چک بی محل را فهمیدم که دیگر خیلی دیر شده بود.” آن دیگری جوانکی بود به اصطلاح از” اشرار” که رفیق قدیمیش را با دشنه در یک نزاع خیابانی کشته بود. حالا هم در زندان از هر چیز فلزی که به دستش می رسید یک “تیزی” برنده می ساخت. در جایی کلکسیونی از این تیزی ها را برای “روز مبادا” پنهان کرده بود و گاهی یکی از آن ها را به عنوان هدیه با اصرار به یکی از افراد گروه می بخشید.

به نظر همه چیز به خوبی پیش می رفت، جز اینکه به علت نداشتن کتابی مرجع در نجوم و یا متاسفانه نبودن یک استاد ریاضی در میان زندانیان، کار تعیین دوره های سی روزه‌ی شهرداری با توجه به ماه های بیست و نه روزه یا سی و یک روزه در سال با اشکال روبرو شد. یک راه حل این بود که دوره ها را به مدت های کوتاهتری، مثلاً ده روزه، تقسیم کنند، اما تقسیم دوره ها به دوره های کوتاه مدت تر اولا از شور و حال مراسم انتخابات می‌کاست، و درثانی، تکرار زود به زود سروصدایی که به هرحال با هربار رای گیری به راه می‌افتاد بیخود و بیجهت حساسیت زندانبانان را بر‌می‌انگیخت.

این بود که بلاخره گروه تصمیم گرفت تقویم دیگری را غیر از تقویم معمول برای خودش ابداع کند. در زندان وقت زیاد بود و چند نفری عهده دار کار “کمیسیون تقویم ” شدند . حاصل کارشان تقویمی بود که جز نام و شمار روزهای هفته هیچ اشتراک دیگری با تقویم های رایج نداشت. در این تقویم همه ماه‌ها سی روز تمام بودند بی کم وکسر، ودر عمل حتا در هرسال کم کم اعیاد و روزهای خاصی گنجانده شدند که نام و مناسبت هایی کاملا من درآوردی داشت، مثلا روز “لیچار گویی” یا عید “دمپایی” و از این قبیل…

این تقویمی بود پرداخته و بی نقص که ازحرکات سماوی خودش پیروی می کرد با خورشیدی زرد رنگ که در هر بیست و چهار ساعت یک دور کامل به گرد دیوارهای زندان می‌گشت. در ساعات کشدار و دراز زندان گروه به مدد این تقویم تا آنجا پیش رفته بود که دوره ها را با روز و ساعت دقیق هر رای گیری تا هفتاد هشتاد سال آینده پیش بینی کرده بود، مدت زمانی که از طول مدت محکومیت و حتا از عمر طبیعی هر فرد زندانی بسی فراتر می رفت.

http://www.rezaghassemi.com/maghaleh_218.htm

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)