این روزها گویا سالروز تولد عُبید زاکانی بزرگ است و از آنجا که ارزش عُبید زاکانی هیچگاه در فرهنگ و اندیشه ی ایرانی بخوبی شناخته نشده است، تصمیم گرفتم که این مقاله ی قدیمی خویش را در تریبون زمانه با تصحیحات و نکات تکمیلی اندکی بازنشر بکنم، زیرا هنوز نو و متفاوت است و امیدوارم خوانندگانش سرانجام از راه رسیده باشند. زیرا انموقع که انتشار یافت، اکثرا از مباحث لکان و غیره چیزی نمی دانستند و در خودبزرگ بینی از روی گره حقارت شرقی به چنین متونی با نگاه منفی می نگریستند و یا متن مرا دعوت کردن به دروغ گویی می خواندند و در پی ارشاد و منع من بودند (همانطور که در لینک مربوط به متن اولیه در سایت زمانه و در واکنش خوانندگانی خواهید دید.). البته در این متن نو، به همراهش پیش نویسی کاملا نو و با جستاری نو و نظربازانه در پایان آورده ام. بنابراین با مبحثی در واقع جدید نیز روبرویید. از جمله با منظر و جستاری جدید در انتهای متن روبرو می شوید که می خواهد امکانی از نگاه رندانه و از نظربازی نو و قوی را نشان بدهد که هم از قدرتهای فرهنگ خویش چون عُبید زاکانی یاد گرفته است و از سوی دیگر از ماکیاولی و نیچه تا از نگاه رندانه ی لکان و ریچارد رورتی و غیره یاد گرفته است و آن را با تجربه و لحن و آهنگ کلام خاص خویش تلفیق کرده است. زیرا هر بازگشتی به گذشته و یا به اینده برای این است که بتوانی تلفیقی و ذایقه ایی قویتر بیافرینی، وگرنه دیدار با گذشته یا با اینده حماقتی بیش نیست. اینکه گذشته و حال و آینده را به شکلی نو و متفاوت بیافرینی. زیرا گذشته و آینده منتظر ما است تا از نو و متفاوت نوشته بشود و با کمک مناظری که ما به آنها و به خودمان می گشاییم. امیدوارم این مقاله ی قدیمی و هم کاملا نو بتواند دری به سوی این امکان نو و متفاوت برای خوانندگانش بشود و بشرطی که حاضر باشند پا در این جا و مکان رند و اغواگر و همزمان خطرناک بگذارند. تا بویژه نسلهای جوانی که این مقاله و چشم انداز را ندیده اند، از منظری متفاوت به دیدار «عبید زاکانی بزرگ» و نیز به دیدار مباحثی چون دروغ و راست، دروغ و حقیقت بروند. زیرا همانطور که عُبید زاکانی بزرگ در فرهنگ ایرانی فقط به عنوان یک « طنزنویس یا هجو نویس بزرگ» دیده می شود یا می شود، که با مطالب و جوکهایش می توان خندید و یا با کمک اثاری از او چون «موش و گربه» و جوکها و هزلهایش در واقع پرده از ستم های اجتماعی و از دورویی اخلاق تقدس گرا و مذهب تقدس گرا برداشت، اما همزمان قدرت رادیکال و قوی منظر عبید زاکانی به کمک تبدیل کردن او به «عبید جوک گو و هزل گو» نفی و پس زده شده است. در حالیکه عبید زاکانی از مناظری حتی نگاهش قویتر از حافظ و خیام است که دو یار و همراه بزرگ او در فرهنگ ایرانی هستند و بسان سه قدرت بزرگ فرهنگ و هنر ایرانی و بعد از فردوسی و دیگران.

زیرا این سه نفر از جمله کسانی بودند که بر ضد فرهنگ زُهد و کاهنانه برخواستند و حتی به عرفان قهرمانانه یا عرفان زاهدانه خندیدند و نگاه و منظرشان هرچه بیشتر زمینی و چندنحوی و رندانه شد. اما تفاوت محوری و مهمی میان این سه بود و هست که کمتر دیده شده است. زیرا «حافظ بزرگ» شروع به ستایش زندگی و عشق زمینی بگونه ایی کرد که عشق و لحظه را چندنحوی و رندانه و زمینی/ الهی ساخت و بنابراین معشوقش هم معنای زمینی یا هم معنای روحمند و الهی دارد و شروع به دیالوگ و گفتگوی عاشقانه میان انسان و دیگری، عاشق و معشوق و مومن و خدایش کرد. زیرا عشق در واقع پدیده ایی انسانی و تنانه یا زمینی است و تا صحبت از عشق بکنی، باید یاد نگاه معشوق و اغوای تنانه و روحمندش بیافتی. همانطور که از طرف دیگر هر پدیده ی زمینی و انسانی همزمان زبانمند و نمادین و بنابراین چندنحوی و قابل تحول و بخشا در ایهام و ابهام است. حافظ توانست نگاهی زمینی و عاشقانه و همزمان چندوجهی و ایجازگویانه بیافریند. اما از سوی دیگر او ناتوان از این بود که با «هیچی و پوچی محوری زندگی انسانی و حتی عشق انسانی» روبرو بشود. نکته ایی که از جمله نیچه در شعر معروفش در مورد حافظ بنام « پرسش یک ابنوش» از او می کند و پس از انکه به ستایش قدرتهایش می پردازد ( در این باب به این استاتوس من مراجعه بکنید و سپس به این مقاله ی من در مورد « بحران مدرنیت حافظ و عارف درون ما» مراجعه بکنید.). از طرف دیگر این خیام بزرگ بود که دقیقا از قبول «هیچی و پوچی» همه چیز حرکت کرد و دروغ جنگ هفتاد و دوملت و هفتاد و دو مذهب و اعتقاد را دید و به این خاطر به ستایش زندگی و لحظه پرداخت و اینکه چرا بایستی از زهد و ایمان دروغ گذشت و تن به «خوش باشی» نوین داد. با انکه در خوش باشی بر اساس نهیلیسم خیام همیشه طعم تلخ شکست و افسردگی نیز دیده می شود. زیرا می داند که خوشی و لذتش نیز به باد است و ان کوزه که بر گردن کسی می بیند، دستی است که بر گردن یاری بوده است.

در نگاه رندانه و طنزامیز «عُبید زاکانی» اما ما به درجه ی نوینی از ستایش لحظه و زندگی و میل لذت بردن و کامجویی از زندگی تنانه و اروتیکی دست می یابیم. زیرا عبید زاکانی از یکسو بیشتر از حافظ تن به «هیچی و پوچی» نیز می دهد و ازینرو حتی به «قهرمان گرایی منصور حلاج» و غیره در نوشته ی مهمش به نام «اخلاق الاشراف» می خندد. از یکسو از اخلاق و مذهب منسوخ زاهدانه/قهرمان گرایانه سخن می گوید و حماقتهای آنها را با طنز قوی و رادیکالش برملا می سازد و از سوی طرف دیگر از مذهب و اخلاق سرورانه ی نوین زمینی و رندانه سخن می گوید که باید هرچه بیشتر بیاید و بر رفتار و برخورد ما حاکم بشود. تا از بندگان به سروران نو و اشراف نو و رند دگردیسی بیابیم و از زندگی کام خویش بگیریم. از طرف دیگر نگاه زمینی و کامجوی عُبید زاکانی در آثارش هرچه بیشتر رندانه و طنزامیز و تنانه می شود و شروع به بیان جوکها و حالات اروتیکی و تنانه می کند و دورویی اخلاقی یک جامعه و فرهنگ اسیر در مذهب مطلق گرا و در سرکوب جنسی را نمایان می سازد و اینکه چرا سراپای چنین جامعه و اخلاقی مالامال از میل شهوت طلبی بی مرز و خشن یا دورویانه است. جوکها و داستانهای اروتیکی که با وجود حالت طنزامیز و هجوامیزش در نوع خود و در آن شرایط سخت و کاهنانه بی نظیر است و نشان از جسارتی فردی و قدرتمند دارد. با این حال او نیز در ته نگاهش هنوز هراس کاهنانه و عارفانه از زندگی را دارد و سراپا اری گو به زندگی و به خنده ی زمینی نمی شود. اما در این حالت تنانه و زمینی و رندانه اش و در خندیدنش به هر قهرمان گرایی و ارمان گرایی خیلی جلوتر از حافظ و خیام می رود. همانطور که میان این سه پیوند تنگاتنگ و بینامتنی نیز هست و از دوره ایی در تاریخ ایران سخن می گوید که خرد شاد و شور تنانه و اولین خنده های سوژه و فردیت جنسی و جنسیتی ایرانی شروع به بیان تمناهایش می کند و می خواهد از زُهد گرایی کهن و از روی دیگرش عرفان ضد جسم و قهرمانانه بگذرد و با این حال هر سه در جایی در می مانند. نسلهای بعدی نیز کار آنها را نمی توانند به پایان برسانند و اینکه سرانجام به «ارزیابی همه ارزشها» دست بزنند و هرچه بیشتر فرهنگ کاهنانه و عارفانه را و همراه با حالات مرید/مرادیش را کنار بزنند و تن به زمین و هیچی و به سعادت زمینی بدهند که همیشه چندنحوی و ملتهب و رندانه و قابل تحول است و هر پیروزیش نیز همیشه با خطراتی همراه هست و باید برایش بهایی بپردازی. نگاهی نو و زمینی که دقیقا توسط نسل رنسانس و اثار امثال من در این بیست سال اخیر بوجود امده است و کافی است که به تیتر اثاری چون کتاب الکترونیکی «در ستایش زندگی» و به موضوعاتش نگاه بکنی تا ببینی که چرا از این نگاه نو می ترسند و بایکوتش می کنند. زیرا توانایی حضور در این فضای نو و در این ذایقه ی نو و زمینی را ندارند و با انکه در خفا ارزویش را دارند. ابتدا با ورود هرچه بیشتر نسلهای جوانتر است که ما شاهد حضور قویتری از این میل شادی و کامجویی زمینی و جرات دیدار با این مباحث نو و متفاوت هستیم که چون اثار من و امثال من در واقع ورای مرز روشنفکری و اندیشه ی مالیخولیایی و وسواسی یا ارمان گرایانه دیروز و امرزومان می زیید و حضور دارد و گشایشی به سوی سرزمینهای نو و ماجراجوییها و قدرتهای نوین است و به سوی خنده های انقلابی و رندانه یا کارناوالی.

امیدوارم این مقاله قدیمی که باز هم کاملا نو هست و تا آنجایی که می دانم هنوز متنی شبیه به او یا به باور من بهتر از او در باب عبید زاکانی در این سالها بیرون نیامده است، یا من ندیده ام، بتواند برای شما دوستان جوان یا جوانتر دری بسوی این قدرت زمینی و چندنحوی و رندانه باشد که همان قدرت نسل رنسانس و «نخستزادگانش» چون اثار من و ما است و یا بتوانید درک بکنید که چرا شما باید بخاطر خودتان و بخاطر عبور فرهنگ و کشورتان از بحران مدرنیت کنونیش هر چه بیشتر وارد این جهان و ذایقه ی زمینی و رندانه و چندنحوی بشوید و عارف و عاشق زمینی رند یا خردمند شاد و مومن سبکبال بگردید و یا با هر نام و نشان دیگری که به او می دهید. زیرا بقول نیچه «شما چگونه می خواهید خودتان را بالا ببرید بدون انکه پدرانتان را با خویش بالا بکشید.» ازینرو نیز هر تحول اصیل فردی و جمعی به معنای «نوزایی و رنسانسی» است. زیرا شما هر کدام عضو و فلاتی از منظر رنسانس و از این جهان زمینی و شاد و رند ایرانی و مدرن هستید و باید باشید..

از طرف دیگر کامنتهای خشماگین آن زمان که در زیر این مقاله نوشته شده بود (لطفا رویش اینجا کلیک بکنید تا انها را ببینید. زیرا انزمان در سایت زمانه منتشر شده بود)، به شما نشان می دهد که چرا آنکه نگاهی نو و منظری متفاوت را می خواهد بوجود بیاورد، باید این حملات و خشمها را به جان بخرد و بی انکه از قهرمان گرایی خوشش بیاید. یا اینکه ببینید که چرا سرانجام انزمان نویسنده ی این مقاله و مقالات مشابه ایی که امروزه خوشبختانه بهتر فهمیده می شود، ـ چون سرانجام مباحثی چون روانکاوی لکان و غیره تا حدودی در میان نسلها جوانتر یا همعصر جای خویش را باز کرده اند ـ، محکوم به این بود که اثارش در همه سایتهای باصطلاح معتبر به جرم سخت بودن یا خطرناک بودن ممنوع بشود و این ممنوعیت عملا تا به امروز ادامه دارد. یا با اینکه من بسیاری از نظرات ازین باصطلاح استادان خارج از کشور را نقد کرده ام و معضلات بنیادین نظراتشان را بیان کرده ام، هیچکدام جرات نکرده اند با نقدهای من وارد چالش بشوند. زیرا وقتی به تمنا و راهت وفادار باشی و مرتب نیز یاد بگیری و جلو بروی، آنگاه مجبور می شوند با قدرت تو و با کمبود خویش روبرو بشوند و ببیند که چرا شاهان مضحک و خنزرپنزری بیش نیستند. با انکه اول سعی می کنند به تو بخندند و یا بایکوتت بکنند و نوچه هایشان را سراغت بفرستند و بگویند که اقا او اصلا فارسی بلد نیست که بنویسد. اما کم کم مجبور می شوند که اذعان بکنند که چرا زبان و جهان تودرتو و زمینی ما زبان و لحن کلامی متفاوت و تودرتو و متفاوت می خواهد و از سطحی بودن و راحت الحلقومی بودن بدش می اید. اینکه چرا یکی از ما حاضر است با دهها از آٔنها وارد چالش و گفتگوی نظری و تخصصی یا نقادانه بشود و براحتی از پس شان براید و حتی از انها نیز یاد بگیرد. چرا که ما نگاهمان زمینی و نمادین است و می دانیم که هیچ حقیقت و منظری کامل نیست و دانای کلی در میان نیست و به این خاطر ما به یکدیگر و به وحدت در کثرت نگاهها و ذایقه ها و چالش و اغواگریشان احتیاج داریم تا بهترین راهها و نقدهای ممکن برای لحظه و شرایط را بیافرینیم و البته تا چالش و نظربازی بعدی. زیرا همیشه یک موضوع مهم و اصلی در میان است که همان جدال و جنگ ذایقه هاست و اینکه تا چه حد قدرت کامجویی و افرینش نو با اعتمادمان به زمین و زندگی و با توانایی به استفاده از قدرت «هیچی و پوچی» بسان اورنگ پادشاهی خویش داریم تا بتوانیم مرتب شرایط و بدنها و پرفورمانسها و ساختارهای سیاسی/اجتماعی و فرهنگی پوسیده و مسدود را کنار بزنیم و شکوهی نو و سلامتی نوین و بهتر و راهگشاتر بیافرینیم. ساختار هایی نو و تمنامند که حداقلش همان ساختار «دموکراسی و سکولاریسم» است که حتی ما به این هم هنوز نرسیده ایم. چون قدرتهای سیاسی و فکری ما همه کوتاه قد و در نهایت کاهن وسواسی یا عارف هیستریک و خراباتی بوده اند و ناتوان از خنده ی بزرگ و زمینی بوده و هستند. ناتوان از اینکه خنزرپنزری بودن کل این جهان و هستی ایرانی را برملا بسازند تا شاید از خنده بترکد و جایش را به جهانی نو بدهد که همان جهان نسل رنسانس است و اگر نیاید، آنگاه مجبوریم با فاجعه ی بدتری روبرو بشویم. زیرا زندگی سکون ندارد. یا جلوتر می شود و از یگانگی به چندگانگی و حداقل به وحدت در کثرتی نو و مدرن دست می یابد و یا به عقب بازمی گردد و فاجعه ی بدتر و دور باطل بدتری می افریند و به خودکُشی فردی یا به خودکُشی جمعی نو دست می زند. ازین انتخاب و سرنوشت گریزی نیست. زیرا بقول لکان «نامه همیشه به مقصد و به دست ما می رسد.»

همانطور که این مقاله به شما امکان می دهد که ببینید چرا دروغ و راست در واقع پیش‌شرط‌های وجود یکدیگر،هم‌زادان یکدیگر و گذرگاهی به سوی یکدیگر هستند. همان‌طور که در نگاه فروید و لکان واقعیت و رویا، رانش مرگ و زندگی، اصل لذت و واقعیت درهایی به سوی یکدیگر هستند و به شیوه دیالکتیکی و یا درست تر به شکل «دیفرانس دریدایی» به یکدیگر هدایت می‌کنند. رانش مرگ در واقع شکل افراطی رانش زندگی است. مثل پُرخوری که شکل افراطی غذاخوردن و شور زندگی است. اصل لذت همان واقعیت به تعویق یافته و متفاوت است و واقعیت اصل لذت به تعویق یافته و متفاوت است، آنطور که «دیفرانس» دریدایی مطرح می کند. همزمان این منظر ساختاری و متقابل از طرف دیگر نشان می دهد که چرا دیدن این پیوند متقابل و اینکه یکایک باورهای ما بدور یک «هیچی محوری» افریده می شوند، ـ زیرا ما موجودی زبانمند هستیم، همانطور که کوزه بدور یک فضای تهی بقول هایدگر افریده می شود ـ، اما این بدان معنا نیست که «هدف می تواند وسیله را توجیه بکند.». بلکه موضوع این است که بقول نیچه بپذیریم که « هدفهای مقدس ابزار مقدس و روحمند می طلبند.» اینکه برای رسیدن به هدف خوب و راهگشایت باید ابزارهایت نیز خوب و خندان و راهگشا باشد. ازینرو نیز نمی توان دموکراسی را با خشونت افرید و نمی توان دیکتاتوری را با سلاح خودش یعنی خشونت کنار زد، زیرا انگاه مجبوری دیکتاتور بعدی بشوی. زیرا سلاح و ابزارت هدفت را تعیین می کند و بالعکس. زیرا این دو چون دو روی یک نوار مویبیوس هستند که در نقطه ایی به هم تبدیل می شوند. به این خاطر رولاند بارت می گوید که «نمی توانی در گلوگاه گُرگ بنشینی، با زبان و کلام او سخن بگویی، و بخواهی گُرگ را بکشی.» زیرا انموقع تنها با کشتن گُرگ فقط گُرگی بدتر و خشن تر می افرینی. همانطور که حکومت مستضعفین در جنایت و خشونتش همیشه روی دست حکومت مستکبرین می زند. همانطور که تاریخ معاصر ما نیز ثابت کرد.

ازینرو لکان می گوید که وقتی حتی می دانیم که هیچ معیار نهایی وجود ندارد که به ما بگوید خوب یا بد، دروغ و حقیقت چیست. وقتی «مرگ خدا» را قبول کرده ایم، این به معنای ان است که «اخلاق و اتیکی» وجود ندارد و حال هر کاری دلمان می خواهد می تواند بکنیم. زیرا قبول «مرگ خدا» مجبورمان می کند که تن به قبول «نام پدر» و به خدای نمادین بدهیم. تن به «اتیک و اخلاق تمنامندی» بدهیم. اینکه بپذیریم همیشه راهها و امکاناتی دیگر ممکن است. پس هیچکس نمی تواند صاحب حقیقت باشد و هیچ چیز نمی تواند حقیقت مطلق باشد و هر حالت انسانی همیشه تمنامند و چندوجهی و ملتهب و در حال تحول است و می خواهد از نو و بهتر نوشته بشود. یا ازینرو زندگی از انسداد و دور باطل بدش می اید. زیرا زندگی تکرار می کند تا تفاوت بیافریند. ازینرو بقول لکان در این جهان بدون معیار نهایی قاعده ی اخلاقی ما این است که:« تنها خطایی که می توانی مرتکب بشوی، این است که دست از تمنا و تمنامندیت برداری». اینکه بخودت و به زندگی و به جهانت خیانت می کنی اگر دست از رویا و ارزویت برداری که با تو بدنیا امده است و همزمان ضرورت دوران و شرایطت است. زیرا تمنای فرد تمنای دیگری و غیر است. همانطور که از طرف دیگر اگر به یک روایت از تمنایت قناعت بکنی و از یاد ببری که تو در پشت معشوق و رقیب بدنبال «عشق وقدرتی» می گردی که همیشه متفاوت و تاویل افرین است و می خواهد مرتب از نو و رندانه تر نوشته بشود. اینکه به تمنایی و تصوری قناعت بکنی و از یاد ببری که «تمنامند و سوال افرین و جستجوگر و عاشق باقی بمانی».

یا نیچه انگاه از «اخلاق فراسوی نیک و بد یا از اخلاق چشم اندازی» سخن می گوید و اینکه ببین چه اخلاق و چه نظری تو و جسم و زمینت را قوی و پُربار می کند و چه اخلاق و نظر و ذایقه ایی تو و جسم و زمین را مریض و سنگین جان می کند. اینکه بجای اخلاق خیر/شری حال «اخلاق خوب و بد» خویش را برای شرایط مختلف را بیافرین. اخلاق خوب و بدی که اگر برای این شرایط کنونیت مهم و ضروری است اما می تواند دورانش بسر اید و جایش را در شرایط دیگری به اخلاق خوب و بدی دیگر بدهد. زیرا زندگی و زمین و تنانگی نیز مرتب تحول می یابد.

داریوش برادری روان‌شناس/ روان درمان‌گر

جستار اول: مقاله ی قدیمی و هنوز کاملا جدید

در ستایش دروغ، شرارت و عبید زاکانی

دروغ معمولا به معنای نظر و خبری مخالف حقیقت، مخالف واقعیت و شواهد است که فرد، باوجود آگاهی کامل یا نسبی بر دروغ بودنش، برای دست‌یابی به سودی و یا جلوگیری از تنبیه و ضرری آن را بیان می‌کند. می‌توان به طور معمول سه «دروغ مصلحتی» (مثلا برای جلوگیری از ضرر و دعوا)، «دروغ اجتماعی» برای حفظ هارمونی روابط خانوادگی و اجتماعی و یا «دروغ خطرناک» برای دست‌یابی به سود خویش و ضرر دیگران را از یکدیگر جدا ساخت.۱

از طرف دیگر وقتی از خویش و یا دیگری سوال کنیم که دروغ چیست، در جواب چنین جملاتی می‌شنویم: “دروغ آن چیزی است که حقیقت ندارد. با واقعیت در تضاد است و یا دروغ به معنای آن چیزی است که راست نیست.”

همه این تفاسیر عمومی و یا حتی فلسفی و علمی در واقع به زبان بی‌زبانی به آن اذعان می‌کنند که دروغ و راست، دروغ و حقیقت، دروغ و واقعیت در واقع در پیوند با یکدیگر هستند و بسته به آن‌ که ما حقیقت، واقعیت، راست‌گویی را چه تعریف کنیم، در واقع هم‌زمان دروغ را تعریف کرده‌ایم. یعنی در معنای دیسکورس فوکو، دروغ و راست یا دروغ و حقیقت چون کودکان سیامی به یکدیگر وابسته‌اند و بنابراین با تغییر معنای حقیقت، معنای دروغ نیز تغییر می‌کند و یا با تغییر معنا و ارزش‌گذاری دروغ، معنا و ارزش راست و حقیقت نیز تحول می‌یابد.۲

دروغ و راست در واقع پیش‌شرط‌های وجود یکدیگر،هم‌زادان یکدیگر و گذرگاهی به سوی یکدیگرهستند. همان‌طور که در نگاه فروید و لکان واقعیت و رویا، رانش مرگ و زندگی، اصل لذت و واقعیت درهایی به سوی یکدیگر هستند و به شیوه دیالکتیکی به یکدیگر هدایت می‌کنند،۳ همان‌طور نیز «دروغ» در واقع یک حقیقت قدیمی و یا حقیقت بعدی و «راست» در واقع یک دروغ کهن و یا تفسیری است که قادر به استحکام حقانیت خویش در اذهان عمومی بوده است.

ازین‌رو به قول لکان “هر شناختی و حقیقتی از یک خطا و دروغ نشات می‌گیرد”۴ یا به قول نیچه هر داوری یک پیش‌داوری است. یا به قول ژیژک هر دیسکورس و خلاقیتی بر اساس یک خشونت زبانی رخ می‌دهد.۵ زیرا هر دیسکورس و علمی در نهایت بر اساس برخی اسطوره‌ها و باورها و پیش‌داوری‌های بطور اخص «غیرعقلانی» درست شده است.۶ از تصور و توهم «صفر« در ریاضی، تا تصویر مکانیکی از ارتباط جسم و روان در پزشکی کلاسیک تا حتی اندیشه « نام پدر» در نگاه لکان به سان «اسم دلالت محوری و اصلی». هر حقیقت بشری بر پایه دروغ و خشونتی ایجاد می‌شود و هر اخلاقی و حقیقتی برای تثبیت حکومت خود به روش‌های غیراخلاقی پناه می‌برد. از این‌رو به قول نیچه خالقان شرورند و خلاقیت احتیاج به شور شرارت خویش برای گذار از نگاه کهن و خلق جهان نوی خویش دارد..۷. یا لکان در این نقل قول پارادوکس و تفسیربرانگیز در عکس ذیل می گوید که :« حقیقت خطایی است که از فریب فرار می کند و از سوء تفاهمی نشات گرفته است.»

بر طبق مقاله «دیفرانس» دریدا، همه این حالات متضاد چون فرهنگ/طبیعت، رویا و واقعیت، دروغ /راست‌گویی به یکدیگر وابسته‌اند و در یک بازی جاودانه دیفرانس دریدایی مرتب یکدیگر را بازتولید می‌کنند و تفاوت می‌آفریند.۸ زیرا دروغ، حقیقت و راست تعویق یافته و متفاوت است و راست و حقیقت، دروغ تعویق یافته و متفاوت است.هما‌ن‌طور که بیراهه در واقع خود راه و امکان نوینی برای حرکت و خلاقیت است.

بنابراین اولین موضوع در بحث دروغ/ راست، شرارت/صلح‌طلبی، شناخت نوع گفتمان و دیسکورس و ارتباطی است که میان این عناصر در فرهنگ‌های مختلف وجود دارد.

نگاه ایرانی به دیسکورس راست/دروغ
فرض کنید که شما در طول روز واقعا آنچه را که حس می‌کنید و راست می‌پندارید به همسرتان، به رئیس کارتان یا به همسایه‌تان بگویید و جز حرف راست هیچ نگویید. مطمئنا چنین کاری به معنای داغان ساختن روابط کاری، زناشویی و از هم پاشیدن روابط اجتماعی است. زیرا یکایک ما در طول روز بارها از دست دیگران به دلایل مختلف عصبانی و ناراحت می‌شویم، اما برای حفظ رابطه و یا از ترس از دست دادن شغل و غیره از بیان حرف‌مان خودداری می‌کنیم.

از طرف دیگر سرکوب کامل سخنان خویش و حقایق خویش به معنای دروغ گفتن به خویش و رابطه و انهدام نهایی روابط یا خویش نیز هست. زیرا آن‌چه ما را به سخن گفتن وادار می‌کند، در واقع ضرورت ارتباط و جسم و روان ماست که خواهان تحول رابطه و دست‌یابی به درجه نوینی از لمس عشق و قدرت و سلامت رابطه است. خشم و شرارت نیروی تحول و قدرت نوسازی عشق، قدرت و هستی است. اساس نوع رابطه ما با دروغ و شرارت خویش و ایجاد حقایق خندان و شرارت زیبا و سالم و خندان ماست که به سان قدرت‌های ما در خدمت زندگی ما باشند.

بنابراین موضوع اصلی نوع رابطه میان دروغ/راستی و نوع ارتباط ما با شورهای ماست که در قالب «غیر» بر ما ظاهر می‌شوند و یا ما آن‌ها را به قدرت‌های سمبولیک خویش تبدیل می‌کنیم و یا اسیر نگاه و رابطه نارسیستی یا کابوس‌وار با آن‌ها می‌شویم و دست به دروغ جنایت‌کارانه و قتل دیگران می‌زنیم.

فرهنگ ایرانی در واقع فرهنگی خیر/شری است که در آن دروغ و راستی ، خشم و شرارت/صلح و وحدت‌طلبی به سان دو دشمن متضاد و دو نقطه متقابل و ضد یکدیگر به جنگ با یکدیگر مشغولند و به قول روایت اوستایی دارای هیچ نقطه مشترکی با یکدیگر نیستند و میان آن‌ها یک «تهیگی» قرار دارد.۹ هیچ فرهنگ بشری این‌گونه مطلق‌گرایانه و سیاه/سفیدی به این موضوع برخورد نکرده است که فرهنگ ایرانی این کار را انجام می‌دهد و جهان را به جدل نیک/بد، اهورامزاد/اهریمن تبدیل می‌سازد. حاصل چنین نگاهی نیز جدل چندهزارساله دروغ/راستی، اندیشه/احساس، خشم/ صلح و دوستی و فرسایش و سترونی روان و اندیشه ایرانی تحت تاثیر این جنگ فرسایشی و خطرناک میان قدرت‌های انسان ایرانی است.

ابتدا با رشد علم، تجارت، رشد ترجمه و تلفیق اندیشه‌های ایرانی، اسلامی و نوافلاطونی یونانی با خوانشی نو از اسطوره آفرینش توسط عرفان ایرانی است که گذار از رابطه خوف و هراس با خدا و جنگ اضداد دروغ/راست در فرهنگ ایرانی شروع می‌شود و می‌بینیم که ،به سان حافظ، ایرانی می‌خواهد در خرابات معان نیز نور خدا ببیند و خوانش عاشقانه، رندانه و شوخ‌چشمانه جهان و ارتباط آغاز می‌شود.۱۰

در این میان به باور من نقش عبید زاکانی از همه قوی‌تر و اساسی‌تر است. زیرا اوست که در واقع در قالب طنز و نگاهی رندانه به ایجاد نگاهی نو می‌پردارد که در آن دروغ و شرارت و رندانه نگریستن به قدرت انسان ایرانی تبدیل می‌شود. مقاله «اخلاق‌الاشراف» عبید زاکانی در نوع خویش یک مقاله بی‌نظیر و خندان و اولین تلاش مهم ایرانی برای گذار از فرهنگ خیر/شری و قهرمان‌گرایی و تلاش برای ایجاد یک اخلاق نو، رندانه و کام‌پرستانه است. او در این مقاله از دوالیسم جسم و روح می‌گذرد و به ستایش جسم و لحظه می‌پردازد و از اخلاقی سخن می‌گوید که برای دست‌یابی به این لذت و کام پرستی از هیچ دروغ و کلکی رندانه و شرارت خودداری نمی‌کند و فرهنگ قهرمان‌گرایی یا شهیدپروری چون حلاج و دیگران را به سخره می‌گیرد و از شجاعت نهفته در ترس، دروغ و شرارت خندان سخن می‌گوید.۱۱

طبیعی است که عبید یا حافظ و دیگر عارفان و یا متفکران آن دوران انسان مدرن نیستند. اصولا طرح چنین سوال‌هایی در باب مدرن بودن یا نبودن آن‌ها غلط است. موضوع مهم این است که چگونه از درون یک فرهنگ جمعی و خیر/شری گام به گام یک فرهنگ نو و نگاه و دیسکورس نو به وجود می‌اید و به چه دلایل مختلف فرهنگی، روانی و جامعه‌شناسانه شکست ‌می‌خورد. ازطرف دیگر موضوع این است که هر دیسکورس نوی ایرانی مجبور است بر بستر فرهنگی خویش به تحول دست زند و باید بتواند کار گذشتگان خویش را به پایان رساند و به یک نوزایی فرهنگی دست یابد. همان‌طور که رنسانس اروپایی به سراغ فرهنگ یونانی می‌رود و به نوزایی ان دست می‌زند و نیچه «دیونیزوس» را دوباره زنده می‌کند تا تئوری نو و در واقع پسامدرنی خویش رابیافریند.

از این‌رو مقایسه «اخلاق‌الاشراف» عبید زاکانی با کتاب «شهریار» ماکیاولی که زمینه‌ساز اخلاق مدرن و سیاست مدرن است و یا مقایسه اروتیسم بی‌پروای عبید زاکانی با « فلسفه بودریار» ساد از این جهت می‌تواند مهم باشد که بتوان دید که چگونه هر فرهنگ بشری در حین عبور از فرهنگ اخلاقی و مذهبی به سوی فرهنگ و گفتمانی نو و گیتی‌گرایانه به ایجاد مفاهیمی نو از دروغ/راستی، شرارت و طنز می‌پردازد. هم‌چنین می‌توان دید که چرا تحول ماکیاولی و ساد به یک تحول مدرن ختم می‌شود و چرا تحول عبید، حافظ یا خیام به ایجاد نهایی یک سیستم گیتی‌گرایی ایرانی و اخلاق نو ختم نمی‌شود.

علت روانی مهم این شکست آن است که در عبید نگاه رندانه و پرطنز اولیه نمی‌تواند از برخی خطاهای نارسیستی نگرش عرفانی خویش را رها کند و نمی‌تواند به یک روایت و سیستم فانی و سمبولیک از اخلاق، سیاست و اروتیسم دست یابد. روایتی که در خدمت ایجاد یک اخلاق و سیاست گیتی‌یانه مثل نگاه ماکیاولی باشد. همان‌طور که اروتیسم او نمی‌تواند به یک روایت نو مانند روایت ساد و به اروتیسم تراژیک/کمیک بشری و مدرن تبدیل شود..(برای اطلاعات بیشتر به بخش در باب عبید در کتاب اینترنتی ذیل از من بنام «اسیب شناسی هماغوشی اروتیسم مدرن با جان و روان ایرانی» از صفحه ۴۷ مراجعه کنید.۱۲. جلد دوم این اثر مهم در باب «آسیب شناسی هماغوشی پسامدرنیت و اروتیسم پسامدرن با جان و روان ایرانی» است. در این اثر دو جلدی برخورد فرهنگ ایرانی به موضوع سکس و اروتیسم در تاریخ قدیم و معاصر ایران و در اشعار و متون مهمترین شاعران و نویسندگان معاصر زن و مرد ایران آسیب شناسی می شود. بویژه وقتی این هنرمندان با اروتیسم مدرن و اروتیسم پسامدرن مواجه می شوند و شروع به تولید اشعار اروتیکی و تنانه می کنند.)

آیا هدف وسیله را توجیه می‌کند؟
نگاه مدرن ماکیاولی و ساد و حتی نگاه شجاعانه عبید در خویش دچار این خطاست که گویی هدف می‌تواند هر وسیله‌ای را توجیه کند و می‌توان برای رسیدن به خواست خویش به هر دروغ و شرارتی تن داد. این خطای مدرن ماکیاولی و «ماکسیم اخلاقی» ساد که در آن‌ها برای دست‌یابی به لذت و سروری خویش هر عملی مجاز است، در واقع ناشی از خطای نگاه سوژه/ابژه ای مدرن است.

مشکل نگاه سوژه/ابژه‌ای و گفتمان «هدف وسیله را توجیه می‌کند»، در این نهفته است که نمی‌بیند که همه چیز در یک گفتمان و در یک سیستم با هم‌ دیگر در ارتباط و پیوندند. ازین‌رو به قول لکان ما با نوع نگا‌ه‌مان به دیگران و به «غیر»، ‌‌هم‌زمان خویش را می‌سازیم. ازین‌رو وقتی دیگری را به برده خواست خویش تبدیل می‌سازیم، همان‌زمان خویش را به ارباب گرفتار این برده خویش مبتلا می‌سازیم و نمی‌توانیم به اوج بازی عشق و قدرت و اروتیسم دست یابیم که نیازمند قدرت‌های برابر و معشوق و رقیب برابر و پرشور است. زیرا همه چیز با یکدیگر در پیوند است و دیگری، من است. از این‌رو با نوع رابطه‌ام با «غیر» و دیگری در واقع خویش و جهانم را شکل می‌دهم.۱۳

نیچه نیز در نگاه و نگرش جسم‌گرایانه خویش دقیقا این پیوند میان دروغ و راست و پیوند میان همه حالات یک گفتمان را می‌بیند. او در مقاله معروفش در باب « حقیقت و ضد حقیقت در معنای فرااخلاقی» به این موضوع اشاره می‌کند که هر حقیقتی در واقع یک «استعاره و توهم مورد قبول همگان» است و دروغ در واقع حقیقت پذیرفته نشده است.۱۴ در نگاه جسم‌گرایانه او تنها شکل درک و فاصله دروغ و راستی بر اساس این اصل است که آیا این اندیشه و یا احساس مرا، ترا به اوج لمس احساس قدرت و سلامت جسم و رابطه می‌رساند و یا مرا و ترا بیمار می‌سازد. آن‌چه بیمارکننده و پژمرده کننده جسم و جان و رابطه است، در واقع دروغ محسوب می‌شود. اینجا در واقع دروغ و راستی ، نیک و بد به «خوب و بد» مربوط به یک بازی و شرایط مشخص تبدیل می‌شوند و انسان به اخلاق چشم‌اندازی جسم نیچه می‌رسد.

در این معنا نیز برای نیچه هدف وسیله را توجیه نمی‌کند، بلکه انسان نو با هدف و جنگ نیک خویش انگیزه‌ها و ابزارش را نیز را مقدس و زیبا می‌سازد.۱۵ برای رسیدن به خواست خویش بایستی او دروغ، کلک، شرارت خویش را زیبا و مقدس سازد تا بتواند به اوج خواست قدرت خویش دست یابد.

موضوع نوع رابطه با قدرت‌های خویش یا به قول لکان نوع رابطه با «غیر» و تمناها و قدرت های خویش است. زیرا کسی که برای دست‌یابی به خواستی دروغ می‌گوید و برای مثال برای رسیدن به هم‌خوابگی با معشوق هر قولی می‌دهد، در واقع خواست خویش و تمنای خویش را نیز کوچک و بیمار می‌سازد. اما آن‌که برای دست‌یابی به عشق و سروری خویش و یا دست‌یابی به عشق و هم‌خوابگی با معشوق، شرارتش را زیبا و در خدمت عشق و قدرت قرار می‌دهد به بازیگری تبدیل می‌شود که با قلبی گرم و مغزی سرد، با دستی سزاروار و قلبی مسیح‌وار به خواست خویش دست ‌می‌یابد. اکنون بازیگر اغواگر زندگی زاییده می‌شود و عشق اغواگرانه، کازانوای خندان و نو زاییده می‌شود که هم قادر به تن دادن به عشق و معشوق است و هم قادر به اغواگری و دروغ و کلک و شرارت خندان برای دست‌یابی به اوج لذت مشترک با معشوق و یا با رقیب.( در این باب به آفوریسم‌های من در باب کازانوای خندان و یا ستایش دروغ ، خطا، شرارت و قتل خندان در کتاب اسرار مگو مراجعه کنید.)۱۶

اینجاست که «اخلاق آرزومندی» لکان زاییده می‌شود که در خود عناصری از کانت نیز دارد اما وارد عرصه نوینی می‌شود.۱۷ زیرا تمنای بشری و ناآگاهی دارای یک حالت سمبولیک و بالغانه است. همان‌طور که جسم برای نیچه دارای یک خرد بالغانه است.. این اخلاق آرزومندی سبب می‌شود که ما برای دست‌یابی به تمنای خویش و برای لمس عشق و قدرت سمبولیک خویش و رابطه‌ای نو با معشوق، با رقیب و یا با خدا، از نگاه سودباورانه و پراگماتیستی بگذریم و جهان سمبولیک و فانی خویش را بی‌افرینیم. پی ببریم که دیگری، خود ماست و نیاز به دیالوگ با دیگری داریم. هم‌زمان بایسنی برای دست‌یابی به تمنا و حقیقت خویش، به «فاعل جسمانی منقسم»، به «جسم خندان» نیچه و یا «جسم هزار گستره» دلوز دگردیسی یابیم و شورهای‌مان را به قدرت‌های سمبولیک خویش تبدیل سازیم و نارسیست سمبولیک، شرارت سمبولیک و قدرتمند، دروغ خندان خویش را بیافرینیم که در خدمت دست‌یابی به تمنا و اوج لمس رابطه با «غیر» چه با خود یا با معشوق و دیگری قرار دارند.

سخن نهایی
باری موضوع دست ‌یابی به این ارتباط نو با دروغ و شرارت، تبدیل این اضداد به قدرت‌های سمبولیک و خندان خویش و یاران یکدیگر و گذر از جنگ اضداد ایرانی است. اکنون عاشق و رند خندان و مدرنی زاییده می‌شود که عشقش خندان و شرور است و دروغش و شرارتش در خدمت دست‌یابی به حقیتقت فانی و لمس عشق و قدرت زندگی است. او به سان سروری و جسمی خندان با کمک این شورهایش و قدرت‌هایش روایات فانی و زیبای سمبولیک خویش را بدور «هیچی محوری» می‌آفریند و با سعادت زمینی خویش و دیگران و ساختن پل‌های شکسته آغاز می‌کند. اینکه می داند روشنگری به معنای تغییر ذایقه ها و ساختارهاست و عملی بشدت «اغواگرانه» و رندانه است. پس چه عجب که بایستی قدرت اغواگری را در خویش پذیرفت که بقول «ژان بودریار» یک «قدرت زنانه» است و در سطح می مان و ساختارها را و روابط را تغییر می دهد. بازیگوش و نمایشگر و رند و نظرباز است. یعنی برای اینکه بتوانی بر محافظه کاری بنیادین ادمها چیره بشوی و کاری بکنی که بر هراسشان از تغییر شرایط و دیسکورسها چیره بشوند و حاضر به عبور از جایگاه باصطلاح گرم و حتی جهمنی و بهشت اولیه شان باشند، باید بتوانی چون تصویر ذیل کاری بکنی که ادم چنان اغوا و سردرگم بشود که راهی جز آن برایش نماند که سیب دانایی را بخورد و پا به جهان فانی و تمنامند عشق و قدرت بشری بگذارد و خدا چنان از آنها بترسد که سریع آنها را از بهشت بیرون میکند تا به درخت جاودانگی دست نیابند و جاودانه نشوند. همانطور که در انجیل قدیم آمده است.

این نسل ضد قهرمان و خندان قادر به عبور از فرهنگ خیر/شری و «دورویی» حاکم بر روابط کنونی ایرانی است و هم‌زمان از خطاهای نگاه مدرن نیز می‌گدرد و به بازیگر خندان و شرور بازی زندگی تبدیل می‌شود و روایت خویش از اخلاق نو، سیاست نو و عشق و اروتیسم نو را می‌آفریند. آن‌ها بر بستر فردیت تلفیقی خویش و در ادامه راه پدران و مادران فکری ایرانی و مدرن خویش قادر هستند شور رندانه و نظربازی حافظ و عبید و کام‌پرستی خیام را با نگاه دیونیروسی نیچه و نگرش لکان و جسم هزارگستره دلوز تلفیق کنند و به کازانوای خندان و دارای مهره مار، به زنان و مردان رند و اغواگر تبدیل شوند . رندان شوخ‌چشمی که توانایی پارادوکس زیستن ،پارادوکس خندیدن و عشق‌ورزی کردن و رقصیدن با اندیشه، گفتار و نوشتار را دارتد و در معنای کتاب «اغواگری» زان بودریار با اغواگری و خنده مرتب دیسکورس را متحول می‌سازند و تفاوت می‌آفرینند.

جستار دوم و رندی متفاوت و زمینی!

اینکه چرا حتی انتقامتان باید رند و خندان باشد!

وقتی زورت نمی رسد مانعی یا سنگی را کنار بزنی، پس زور الکی نزن، در عوض زیر پایش را خالی کن تا فرو بریزد. یا سنگها و موانع دیگری به آن اضافه بکن تا پلی و راهی جدید درست بشود و یا سنگ و مانع را تبدیل به تخته پرش بکن و یا اینکه بر رویش منظر بیشتری ببینی. یا اگر خیلی رند و باهوش باشی، میدانی که این مانع و سنگ فقط مانع و سنگ تو نیست و برای کسانی دیگری نیز مانع و سنگی حتما هست و برای کسانی احتمالا محل درامدی و یا راه قدرتی است، پس انها را که مثل تو از سنگ و مانع در عذابند، به این سو اغوا بکن که با هم هلش بدهند و یا با هم او را از سنگ و مانع به پل و تخته پرش مشترک تبدیل بکنن. از طرف دیگر کاری بکن که انهایی که از طریق این سنگ و مانع به قدرت و سودی می رسند و نمی خواهند سنگ و مانع برداشته شود، دچار تفرقه ی درونی بشوند که ایا این سنگ و مانع و خشم رقیبان ارزش ان را دارد که اینقدر به حفظش ادامه بدهند. اینکه بقول ماکیاولی بزرگ:«شعارت باید بگونه ایی باشد که به بهترین وجهی نیروهای خودی را متحد بکند و همزمان بیشترین تفرقه و تشدد فکری و عملی در نیروهای رقیب و یا باصطلاح دشمن را بوجود بیاورد». نیروهای خودی را مصمم تر بکند و نیروهای رقیب را دچار تردید و تزلزل بیشتری بکند.

تا بتوانی نه تنها از «شهریار» ماکیاولی یاد بگیری بلکه حتی از او جلوتر بروی و شهریاری نو و رند و خندان بیافرینی که با استفاده از نظری از نیچه ی بزرگ می داند که« هدف وسیله را توجیه نمی کند، بلکه برای رسیدن به اهداف بزرگ بایستی ابزارت را نیز بزرگ و روحمند بسازی». اینکه راههایت و تکنیک ها و تاکتیکهایت شرور و خندان و زیرک بشوند و همراهان راهی مشترک مثل راه رنسانس مرتب از هم یاد بگیرند و از رقیب یاد بگیرند. اینکه بتوانی «قلبی گرم و مغزی سرد» داشته باشی. زیرا بقول حافظ:

راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است/ انکه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد.

اینکه بزبان « تائو و تایی چی» همچون اب باش که مانع و سنگ را دور می زند و با قدرتی بیشتر جاری می شود و یا حمله ی حریف و قدرت حریف را به امکانی برای تولید ضربه ی قویتری و چالش زیرکانه تری تبدیل می کند. و وقتی یاد گرفتی که حتی تائو را رند و خندان بکنی، انگاه راهها و امکاناتی بر تو باز می شود که تا حال شاید هیچکس قبل از تو ندیده است. زیرا زندگی و لحظه همیشه «حجاب در حجابی، داستان در داستانی، امکان در امکانی» است. اینکه حتی اب نیز می تواند اتش بیافریند، اگر بدانی که چگونه او را بکار ببری و چگونه این اب جاری و خندان و اغواگر بشوی که مرتب به شکل و حالتی دیگر و بنا به شرایط در می اید. یکسره «پرفورمانس» می شود که همان ذات سوژه و انسان است. ازینرو قدرت «متامورفوزه و دگردیسی» قدرتی خدایی است و بقول نیچه بایستی بر انسان بودنت غلبه بکنی، از اراده کردن و زور زدن دست برداری و سرانجام از شیر به کودک بی تهوع تبدیل بشوی، تا بتوانی به این بازیگر نو و خندان و دیونیزوسی تبدیل بشوی که روی دیگرش و حالتش در فرهنگ ایرانی همان گفتمان من و با فیگورهایش «عارف و عاشق زمینی و رند، خردمند شاد و مومن سبکبال» است. زیرا همیشه راههای دیگری ممکن است یا بوجود می اید و همزمان زندگی از آن بدش می اید که با زور و اجبار بوجود بیاید و تغییر بکند. بقول تائویسم:

تائو به نی می ماند.
خالی است اما قابلیت هایش بی شمارند.
هرچه بیشتر آن را به کار برید، بیشتر قابلیت هایش ر امی شناسید.
هرچه بیشتر درباره اش صحبت بکنید، کمتر می شناسیدش.
در مرکز باقی بمانید.

اما باید بتوانی حتی تائو و عرفان و ماکیاولی را نیز هرچه بیشتر رند و نظرباز بکنی. باید بودایت خندان بشود تا به شفای نهایی دست بیابی. شفای نهایی که فقط به معنای ورود به ذایقه و منظری جدید و خندان و هزار فلات و امکان است و بی انکه نهایتی داشته باشد. یک بازی بی اغاز و انجام است که می خواهد از مسیر تکرار به تفاوت افرینی و تاویل نو دست بیابد و به درجه ی والاتری از بازی عشق و قدرت و خنده ی زندگی.

پانویس: من در کنار استناد محوری به اثار نویسندگان و استادان مدرن/پسامدرن چون نیچه و لکان در اثارم، همچنین همیشه از استادان و حکیمان قدیمی و جدید شرق از کنفوسیوس تا تائویسم، حافظ و اشو و غیره یاد گرفته و می گیرم و همزمان برداشت و تفسیر خویش را از داده های آنها بوجود می اورم. یا برای دیدن طنز و افوریسمهای مشابه یا قویتر به این کتاب الکترونیکی من به نام «راز جسم خندان» و به بخش سومش در مورد عارف و عاشق زمینی، خردمند شاد و مومن سبکبال مراجعه بکنید. این یک نمونه از «نظربازیهای» این کتاب است که البته برای متن چاپی نهایی تکمیل شده است:

نظربازی ۱ ( با نکاتی تکمیلی)
به قول نیچه «نابغه چیزی جز یک دزد خوب نیست». با این نگاه می توان فهمید که چرا ما در ایران نابغه نداریم یا کم داریم. زیرا دزدهایمان یا «دله دزد» هستند، و یا چنان حریص هستند که شتر را با بار و جاش یکجا می برند، اما استیل و کلاس ندارند و قدرت تلفیق ارگانیک یا قدرت سرهم بندی خلاق و نوآفرین. آنها دزدانی حریص و سطحی هستند و می خواهند سریع همه چیز را بدست بیاورند و ببلعند. پس کپی کاری یا مونتاژ می کنند، یا حداکثر تالیف می کنند. آنها حتی وقتی دزد اقتصادی یا مامور دزد حکومتی می شوند، می خواهند سفره را خالی بکنند و همه چیز را بدزدند، به جای اینکه با نقشه و برنامه عمل بکنند و فقط تا حدی بدزدند که اصل تولید ضربه نخورد و بتوانند لااقل قرنها خودشان و فرزندانشان بدزدند. روشنفکران و هنرمندانش نیز، بجز بخش اقلیت خلاق و قوی و با استیل خاص خویش، نیز به ناچار و به شیوه تراژیک/کمدی وار می خواهند یک اندیشه و نگاه جدید را ببلعند و عارفانه یا عاشقانه یک دفعه «مدرن یا پسامدرن» می شوند. یا به شیوه ی آش شله قلمکار نظرات دزدیده شده از سیستمهای مختلف را به هم می چسبانند و بناچار به کاهدان می زنند ( مثل دکتر شریعتی که اسلام و اگزیستانسیالیسم و بودیسم و مارکسیست را می خواست به هم پیوند بزند و در عین حال یک جهش بدرون بازگشت به خویشتن بکند و نفهمد که این تفکر التقاطیش محکوم است یا فاجعه بیافریند و یا سر او را نیز به باد بدهد. اینکه نمی فهمید که «فاطمه فاطمه است» اصولا غلط است. زیرا «فاطمه نباید فاطمه باشد تا بتواند مرتب فاطمه های جدید و حالات جدید از زن یا از زن مسلمان بیافریند.). اینکه وقتی «اصلی» است که همان «فاطمه ی اصیل و اولیه» است، آنگاه دیگران با این ایده ال مقایسه می شوند و باید به شکل و قالب او در ایند و بدینوسیله «رنگارنگی و تنوع زنانگی» یا هر چیز دیگری نفی می شود. اینکه بجای اینکه وحدت در کثرتی نو بر اساس مفهومی جدید از «زنانگی» یا زن در اسلام و بنا به شرایط نو بوجود بیاید، آنگاه بر اساس این «اصل اولیه» هر نواوری سرکوب می شود و چیزی جز فاجعه و سرکوب نمی تواند بوجود بیاید. مگر اینکه دکتر شریعتی و یا همه ی پروتستانیستهای مسلمان امروزی چون سروش و بقیه قبول بکنند که «اصلی در میان نیست، همه چیز تاویل است». اینکه «فاطمه، فاطمه نیست تا بتواند فاطمه ها باشد و بشود». همین موضوع در مورد هر تفکر دیگر چپ و راست و بخش اعظم هنرها و متون صدق می کند، اینکه یا بدنبال اصلی هستند که می خواهند به شکل او در ایند و او را دوباره زنده بکنند، یا حال با دیدن نبود تفکر و حقیقت نهایی حداکثر «بازاری» شده اند و نگاه می کنند که بازار چه می طلبد تا یک روز این و روز دیگر آن بشوند. به جای آنکه با خویشتن دوستی و بر اساس منظر و جایگاه زیستی/اجتماعی خویش، بر اساس تمنا و سوالات خویش حال قادر باشند بر اساس داده ها و امکانات حال مناظر و راههای نو و خلاقیت های نو بوجود بیاورند. تلفیفها و هوبریدهای نو بوجود بیاورند. اینکه اندیشمند و هنرمند ایرانی بتوانند به «نگاه و قدرت پارادوکسیکال یک نابغه و دزد خوب» دست بیابند و بر اساس منظر و سوالش و با یادگیری قوی سیستمها و مناظر مختلف در حوزه ی کاری خویش، حال عناصر مختلف و حتی متضاد را در منظر و ساختار نوین خویش به هم پیوند بزنند و اینگونه تلفیق و «هوبرید یا موتاتسیونی» نو بوجود بیاورند، ژانری نو بوجو بیاورند. یا بتوانند با «سرهم بندی» نظرات مختلف به یک «ساختار و منظر قویتر و چندوجهی» دست بیابند. ازینرو لکان مثلا خویش را یک «سرهم بندساز» می نامید. او نبوغ را چیزی جز «سرهم بندسازی خوب نمی دانست، و چه کسی مثل او توانست نگاه فروید را با نظرات ساختارشناسانه/پساساختارشناسانه در نگاه خویش بهم پیوند بزند و از هر دو نظر چیزی بهتر و قویتر بیافریند؟ اینکه او توانست از در عقبی تئوری فروید وارد بشود و آنگاه تفکر فروید را بجایی ببرد که فروید احتمالا در خواب هم نمی اندیشید و با این حال لکان تفکرش را «بازگشت به فروید» می نامید و از یک منظر درست می گفت. اما او بازگشت به فروید می کند تا حال پرشی بزرگتر از روی او و بقیه مکاتب روانکاوی انجام بدهد و کاری را به انجام برساند که تا قبل از او هیچکس نمی توانست. باری «سرهم بندی قوی» و «دزدی قادر به تلفیق قوی و ارگانیک یا بینامتی و زنجیره وار» و بر اساس شناخت سیستمها را یاد بگیرید و آنگاه این «منظر و موتاتسیون» جدید را بر از مسیر سوال و منظرتان بوجود بیاورید. اینکه تلفیق و هوبریدی نو یا استیلی متفاوت بوجود بیاورید. زیرا استیل متفاوت نماد حضور «فردیت شماست» و دزد خوب بودن یا نابغه شدن تنها از مسیر دستیابی به فردیت یا تکینگی خویش بر بستر و حوزه ی کاری و هنری خویش ممکن است. اینکه حال وقت آن است که هر چه بیشتر این نسل نوین و زمینی و چندنحوی هنرمندان و اندیشمندان قوی در هر حوزه ی کاری و هنری بوجود بیایند که قادرند به جای مونتاژ یا تالیف و ارجاع حال شروع به «تاویل افرینی و ساختارآفرینی نو و متفاوت» بکنند. قادرند موتاتسیونها و تلفیقها و زبانی قوی و چندوجهی بوجود بیاورند. اینکه حال شما باید شروع نسل این «دزدان خوب و خندان و نظرباز بشوید» و شروع جهان تلفیقی، چندچشم اندازی و همیشه پارادوکس و متفاوتشان.

پانوشت:
۱ – http://de.wikipedia.org/wiki/L%C3%BCge

۲ – Die ordnung des Diskurses. Foucault.Fischer.S.13-14

http://viadrina.euv-frankfurt-o.de/~polsoz/extras/Ludewig-ZweitesEssay.pdf

۳ – مبانی روان‌کاوی فروید/لکان. دکتر موللی. ص.۲۳۷

۴ – zizek. Liebe Dein Symptom wie Dich selbst!.S.11

۵ – http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=14026

۶ – http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=14026

۷ – چنین گفت زرتشت. نیچه، ترجمه آشوری.چاپ جدید. ص.۲۱۳

۸ – Rundgänge der Philosophie.Derrida.43

۹ – پژوهشی در اساطیر ایران. مهرداد بهار. ص.۳۲

۱۰ – در باب عرفان و علم و رندی به سه مرجع ذیل مراجعه کنید:

۱/ عرفان و رندی در شعر حافظ. آشوری

۲/ چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت. کاظم علمداری.

۳/ از کوچه رندان. دکتر عبدالحسین زرین‌کوب

۱۱ – کلیات عبید زاکانی. احسان یارشاطر.ص.۲۵۵/۲۳۱

۱۲ – http://www.sateer.de/books/erotismemodern.pdf

۱۳ – zizek. Liebe Dein Symptom wie Dich selbst!.S.34

۱۴ – Nietzsche Werke. Band 4. S.546

۱۵ – چنین گفت ررتشت. نیچه. ترجمه آشوری. چاپ جدید.ص.۵۸

۱۶ – http://sateer.de/books/222.pdf

۱۷ -واژگان لکان. ژان پیر کلرو. ترجمه موللی. ص. ۶۱

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)