هفت شعر در زمان ترامپ از مجید نفیسی

سه شنبه, ۳۰ام دی, ۱۳۹۹

منبع این مطلب ایرون

نویسنده مطلب: مجید نفیسی
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

یک: حقیقت و دروغ

 

در پاپیروسهای مصری خواندم
که حقیقت و دروغ برادر بودند.
یک روز حقیقت دشنه‌ی دروغ را به وام گرفت
ولی از بد حادثه آن را گم کرد.
دروغ شکایت به دادگاه برد
و ادعا کرد که دشنه را عوضی نیست
و قاضی را بر آن داشت تا در برابر
چشمهای حقیقت را کور کند
و به دربانی خانه‌ی دروغ بگمارد.

امروزه هم آدمکی دروغزن
با انکارِ مکررِ واقعیات
چشم حقیقت را کور کرده
و به دربانی خانه‌ی خود گماشته
و روزنامه‌نگاران و دانشمندان را
که دروازه‌بانانِ خانه‌ی حقیقت هستند
از پرسش و پژوهش بازداشته.

اگر به حقیقت باور داری
خانه را از دروغ بپیرای
و چون فرزندِ حقیقت در افسانه‌ی مصری
به دادخواهیِ حقیقت برخیز
تا چشمهایش دوباره بدرخشند.

        سی‌و‌یکم ژانویه دوهزار‌و‌هفده

 

دو: بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود  

آمریکایی که من می‌شناختم
دستهایش را برایم گشود
و مرا کنار فرزندانش نشاند.

از میهنی گریخته بودم
که همسرم در آن تیرباران شد.
پیشمرگه‌ای مرا به ترکیه برد
وکیلی به فرانسه
و کفیلی به آمریکا.
چنین بود که شهروندِ این کشور شدم.

اما امروز
آنها که نوزادان را از مادرانشان
در مرز مکزیک جدا کرده‌اند
می‌خواهند شهروندی را از من پس بگیرند.

نه! این آمریکایی نیست که من می‌شناختم
آمریکایی که پروتستانهای فرانسوی
و کاتولیکهای انگلیسی به آن کوچیدند،
آمریکایی که یهودیان آلمانی
فراریانِ شوروی
و پناهندگانِ نااروپایی به آن پناه آوردند.

بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود*
نوزادان را به پناه‌جویان برگرداند
و همه‌ی فرزندانش را بیکسان در‌بر‌بگیرد.

        یازدهم ژوئیه دوهزار‌و‌هژده

*- “بگذار آمریکا دوباره آمریکا باشد” لنگستن هیوز

 

سه: شبی که میشل با باراک رقصید

 

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری
شبی که میشل با باراک رقصید؟
همه‌ی مردم با آنها رقصیدند
و من هم با همسر سابقم
روبروی تلویزیونی قدی
در بزمگاهی شبانه سرِ خیابان.

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری
شبی که میشل با باراک رقصید؟
من منفی‌بافی را رها کردم
شهروندی کوشا شدم
و همراه با دیگران فریاد زدم:
“آری، ما می‌توانیم.”

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری
شبی که میشل با باراک رقصید؟
هیچ کس نمی‌دانست که به‌زودی
برده‌داران سر از خاک بر‌می‌دارند
و با تفنگها و خدایشان
ترس و نومیدی می‌پراکنند.

آیا آن شب را به‌یاد‌می‌آوری
شبی که میشل با باراک رقصید؟
آن شب دوباره باز‌خواهد‌گشت
مالیا با ساشا خواهد رقصید
و پسرم آزاد با دوست‌دختر سابقش
و آمریکا لینکلنِ دیگری خواهد یافت.

        بیست‌و‌ششم ژوئیه دوهزار‌و‌هژده

 

چهار: این خانه بو گرفته است

 

این خانه از آن تو نیست.
به برج سیمانیت بازگرد
با پیشابدان طلائیش!

آن کس که به جای تو خواهد نشست
باید چراغ راهنمای این ملت باشد
نه چون تو سرکرده‌ی جانیان.

دور نیست
که رودخانه‌ی میسیسیپی
به رودخانه‌ی کلرادو بپیوندد
و این خانه را یکسره
از گند چهارساله‌ات بشوید.*

برخیز ای هرکول آمریکایی
که در دل هر زن و مرد آگاه
خانه داری!
برخیز! برخیز!
این خانه بو گرفته است!

        بیست‌و‌دوم مه دوهزار‌و‌بیست

*- اشاره است به پاک کردن طویله‌های آژیاس بدست هرکول.    

پنج: کرم

تو آن کرم سیبی که یک‌شبه
به اژدهایی خون‌آشام بالید
چونان کرم هفتواد در “کارنامه‌ی اردشیر”
که در ذهن مردم خانه کرد
و آنها را به کیش خویش کشانید.

چه غم اگر در روزگار ما
اردشیر دیگری بپا‌نخیزد
تا در دهانت سرب مذاب بریزد
و با افروختن آتشی پر‌دود بر بام
مردم را به گشودن بارویت بخواند.

نه! این بار, به‌جای قهرمان
مردم خود یک‌به‌یک
برگه‌های رایشان را پست میکنند
تا از مسندت به‌زیر‌کشند
و به مردابت باز‌گردانند.

        پانزدهم اکتبر دوهزار‌و‌بیست

شش: امشب به ترامپ می‌اندیشم 

امشب به ترامپ می‌اندیشم
که در کاخ سفید تنها نشسته
و به شکستش می‌اندیشد.

او شاه نیست
که از برابر انقلاب گریخت
و دیگر به وطن بازنگشت.

او پیشوا نیست
که در سنگرش در برلین
گلوله‌ای در مغز خود چکاند.

او ریئس‌جمهوری رفتنی‌ست
که باید گوشی را بردارد
و به رقیبش شادباش بگوید.

باشد که الهه‌ی آزادی
به او جرات این کار را دهد
تا بردباری
جای نفرت را بگیرد
و آمریکا دوباره آمریکا شود.

        ششم نوامبر دوهزار‌و‌بیست

 

هفت: نقطه‌ی پایان 

من آن گلوله‌ام
که هیتلر در مغز خود نشاند
در نهانگاهش.

من آن لخته‌ی خونم
که استالین را به اغما کشاند
در خوابگاهش.

من آن موریانه‌ام
که عصای سلیمان را سائید
تا جسد ایستاده‌اش فرو‌افتاد.*

من آن نقطه‌ی پایانم
چه باک اگر خودکامگان
خود را جاودان بخوانند.

        دوم ژانویه دوهزار‌و‌بیست‌و‌یک

*- قرآن, سوره‌ی “سبا”, آیه‌ی چهارده. این روایت در تورات یافت نمی‌شود. 

 

Seven Poems During Trump

By Majid Naficy

 

One: Truth and Falsehood

I read in Egyption papyruses

That Truth and Falsehood were brothers.

One day Truth borrowed Falsehood’s dagger

But lost it by misfortune.

Falsehood took the case to court,

Claimed the dagger was irreplaceable

And asked the judge in return

To blind Truth and order him 

To become the doorkeeper of Falsehood’s house.

Today, too, a false little man 

Has blinded Truth

By his repetitious denial of facts

And made him the doorkeeper of his house

And stopped journalists and scientists

Who are the gatekeepers of the house of Truth

From questioning and researching.

If you believe in Truth

Cleanse the house from Falsehood

And, as the child of Truth in the Egyption legend,

Rise to seek justice for Truth

Until his eyes shine again.

        January 31, 2017  

 

Two: Let America Become America Again

 

The America that I knew

Opened her arms to me

And placed me next to her children.

I had fled my homeland

Where my wife was executed.

A peshmerga took me to Turkey

A lawyer to France

And a sponsor to America.

Thus I became a citizen of this country.

But today,  Those who separated

Infants from their mothers

At the Mexican border

Want to remove my citizenship.

No! This is not the America that I knew

The America where French Protestants

And English Catholics migrated,

The America where German Jews

Soviet defectors

And non-European refugees took refuge.

Let America become America again*

Return infants to asylum seekers

And embrace all of her children equally.

        July 11, 2018

* “Let America be America again” Langston Hughes

 

Three: The Night Michelle Danced with Barack

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

All people danced with them,

I, too, with my ex-wife

In front of a giant TV

In a nightclub on the corner.

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

I let go of cynicism

Became an active citizen

And shouted with the others:

“Yes! We can.”

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

No one knew that soon

Slaveholders would rise from graves

And spread fear and despair

With their guns and God.

Do you remember that night,

The night Michelle danced with Barack?

That night will return again

Malia will dance with Sasha

And my son Azad with his ex-girlfriend

And America will find another Lincoln.

        July 26, 2018

 

Four: This House Stinks

This house is not yours. 

Go back to your concrete tower

With its golden toilet!

The one who will replace you

Must be the leading light of this nation

Not like you, the head of criminals.

It is not long

Until the Mississippi River

Joins the Colorado

And washes off your four-year filth

Thoroughly from this house.*

Rise, oh American Hercules

Who live in the hearts of

Every informed woman and man.

Rise! Rise!

This house stinks! 

 

        May 22, 2020

* An allusion to Hercules’ washing-off the Augean stables.

 

Five: Worm

You are that apple worm which overnight

Grew into a bloodthirsty dragon

Like Haftvad’s worm in the “Ardashir Chronicles”.*

It nested in the minds of people

Drawing them to its cult.

No sorrow if in our time

Another Ardashir does not rise

To pour molten lead in your mouth

And call the people to open your castle

By setting a smoking fire on the roof.

No! This time, Instead of a hero,

The people themselves one by one

Will mail their ballots

To bring you down from your seat

And return you to your swamp.

        October 15, 2020 

* Ardashir I founded the Sasanian Dynasty in Iran in 224 A. D. He slew Haftvad’s worm before crowning himself king of kings >>>

 

Six: Tonight I Think of Trump

Tonight I think of Trump

Who sits in the White House alone

Thinking of his defeat.

He is not the Shah

Who fled the Revolution

And never returned home.

He is not the Fuhrer

Who, in his bunker in Berlin,

Put a bullet in his head.

He is an outgoing president

Who must pick up the phone

And congratulate his rival.

May the Goddess of Liberty

Give him courage to do this 

So that tolerance

Replaces hatred

And America becomes America again.

        November 6, 2020        

 

Seven: Endpoint

I am that bullet

Which Hitler put in his head

At his hideout.

I am that blood clot

Which took Stalin into a coma

In his bedroom.

I am that termite

Which gnawed away Solomon’s cane

Until his standing corpse fell*.

I am that endpoint

No matter if the tyrants

Call themselves eternal.

        January 2, 2021

* The Quran 34:14. The Bible does not have this narrative.    

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: تمام مطالب, فرهنگ

برچسب‌ها: |

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.