پنج یا شش ساله بودم؛ یکبار – فقط همان یکبار – از تلویزیون یک مسابقه پخش شد که مجری آن خانمی جوان و زیبا بود و چهار شرکت کننده داشت که هر چهار نفر مردهایی جوان بودند. خوب یادم هست که عکس پلنگ را نشان دادند و گفتند بگویید این چه حیوانی است؟
یکی از مردهای جوان با ایما و اشاره و جشمک به خانم مجری می گفت “بگذار من جواب بدم”. خانم مجری هم گیج شده بود چون نمی دانست کی اول زنگ را به صدا درآورده…
این مناظره دیروز، این چهره آرام جلیلی، این اعتراض غرضی که گفت “سوال اول رو از من نپرسیدید”، این خواب آلودگی حداد و ولایتی، این که قالیباف تا حد مرگ تلاش می کرد رای ها را از روی زمین جمع کند و توی جیب کتش بریزد، اینکه حتی عارف با وجود اعتراض، بالاخره مقهور آن مضحکه شد و اتفاقا انگار از بازی خوشش آمده باشد همه سوال ها را تا آخر جواب داد، این باسواد جلوه کردن محسن رضایی… اینها همه من را یاد آن مسابقه سال های دور انداختند. یعنی اگر پنج سال را از سن و سال حالای من کم کنید حدودا به 27 سال برگشته همه چیز. 27 سال عقبگرد.
چهار سال پیش میرحسین موسوی، در مناظره هایش حرف های تلخی زد، هشدارهای تلخی داد. او مرد شریفی بود که آنطور روبروی دوربین صدا و سیمای خامنه ای نشست و با وجود اینکه می دانست از نظر خیلی از مردم هنوز به عنوان نخست وزیر دوران خمینی، محکوم است؛ حرف هایی زد که اگر می خواست به قدرت فکر کند آنها را بر زبان نمی آورد. همانطور که “این هشت نفر” بر زبان نیاوردند. امروز بیش از هر زمان فکر می کنم میرحسین مرد شریفی بود و هنوز هم هست. او با مردم صادقانه حرف زد. هنوز خوب یادم هست حالت نگاهش به دوربین، هنوز یادم هست صدایش را که مردم را چطور مخاطب خود قرار داد.
حالا حالت تهوع می گیرم وقتی یادم می افتد که حداد عادل – یا شاید هم ولایتی بود، نمی دانم – چطور آخر مناظره دیروز به مردم سلام کرد، از شدت خماری حواسش نبود که آخر برنامه نباید به مردم سلام کرد. حالا حالت تهوع می گیرم وقتی یاد “بسم الله الرحمن الرحیم” های ریاکارانه قالیباف می افتم که هر نود ثانیه به نود ثانیه بر زبان می آورد. حالا حالت تهوع می گیرم وقتی می بینم جای آدم شریف توی آن مملکت توی جامعه ایرانی در حصر خانگی است و جای مزدوران دلقک صفت فاسد در مناظره ریاست جمهوری!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)