سخن ساده این نوشتاراین است که بگوید، بعضی ازگروههای زنان بواسطه برخی سیاستگذاری های متناقض دروضعیتی قرارگرفته اند و می گیرند که باید آنها را وضعیت های “مختل کننده” بنامیم.کارکرد این وضعیت بیش ازهرکارکرد دیگری وجه “تنهایی “سازآن است.دراین نوشتارخواهیم دید که این گروهها درجامعه ما دروضعیت دشواروحساسی ازتجربه “تنهایی”بسرمیبرند. این وضعیت مسکوت و مخرب نیازمند نگاه انتقادی به حوزه کلان یعنی سیاستگذاری، به حوزه میانی یعنی نهاد های اجتماعی والبته روابط فردی است.دراین میان، نویسنده اصرارمیکند که نشان دهد،وجوه ساختاری این روندهای تنهایی سازبه مراتب ازگرفتاری های شخصیتی/ خلقی و احتمالا آسیب هایی که نیارمند درمانهای روانکاوی و بالینی است،جدی تراست. از اینرو، با علم به اینکه هرنوع اختلال رابطه ای برای افراد درنگاه اول،موضوعی فردی و شخصی است، اما براین باورهستیم که، درچشم اندازی وسیع تراین اختلالات را باید بعنوان کارکردی نامطلوب سیستمی دید.

تنهایی :پدیده ای مدرن

بعضی پدیده های اجتماعی بواسطه خاصیت بسیارخصوصی بودنشان و گاه بواسطه ترس یا احتیاطی که افراد ازبازگوکردنش دارند،شکل نامرئی ودیریابی بخود میگیرند. “تنهایی” یا “احساس تنهایی” شاید عامترین و فراگیرترین پدیده ای باشد که درمیان حوزه مسائل اجتماعی،بطورخاص در روان شناسی بسیار مورد توجه قرار گرفته است.

ازنیمه دوم قرن بیستم نیز”تنهایی” پس ازآنکه وضعیتی خلقی،روان شناختی دیده شد، درحوزه روابط سیاسی مورد توجه قرارگرفت.احساس تنهایی را اغلب تجربه ای مبتنی بر “فقدان” یا وجود خلا و البته گاهی نوعی” رنج” تعریف می کنند. درعین حال، تنهایی وضعیتی از”مدرن” بودن انسان هم هست:انسان مدرن [انسانی که از روابط و تعلقات قدیمی ،گروهی،قبیله ای و گسترده سنتی جدا شده است] برمبنای نوعی گسست رابطه ای از دنیای قدیم،هویت جدیدی پیدا کرده است،هویتی که خود آن را میسازد و به آن ارزش می گذارد. بعبارت دیگر،این مدرن بودن دردورن خود ضرورتا گونه ای از تنهایی را بهمراه دارد: بعبارت دیگرتعین انسان مدرن درواقع با نوعی فاصله گیری ازاجتماع سابق سنتی،روابط و قیود درهم تنیده جمعی/ قبیله ای اتفاق افتاده است. فردیت انسان  و خودآئینی او،فصل مطلوب همه اندیشه های مدرنی است که فردگرایی را شیوه رهایی بخش و آرمانی انسان سنتی فرض گرفته است.

درحوزه فلسفی نیز “تنهایی” درقرون نوزده و بیست یکی از مورد توجه ترین مضامینی بوده است که درگیری انسان مدرن را بازگو و تامل متفکران زیادی را بر انگیخته است: برای برخی نقطه شروع تاملات فلسفی بوده و برای دیگری ریشه بسیاری ازحوادث سیاسی و دهشتبار ضد انسانی. تنهایی درتفکرات کیرکگارد،نیچ،سارتر، هایدگرو البته آرنت فصول مهمی ازتاملات فلسفی قرون نوزده وبیست را بخود اختصاص داده است. ازاینرو”تنهایی” موضوع مورد توجهی درحوزه های مختلف بوده است.

“تنهایی” را چگونه باید تعریف کرد؟ 

درزندگی امروز،صرف نظرازهرموقعیت اجتماعی،اقتصادی،جغرافیایی ویا دانشی که باشیم،ضربان تنهایی را کمابیش احساس می کنیم. این تنهایی عموما درشاخص های همچون محدود بودن یا نداشتن ارتباطات مستمر اجتماعی با شبکه ای از دوستان،آشنایان،فعالیت های محدود اجتماعی،احساس تنهایی و احتمالا زندگی کردن بصورت تنها قابل بازگویی است. هریک ازاین شاخص ها به تنهایی بازنمی تواند گویای “تنهایی”فرد باشد. گاهی تنهایی درشکل قابل مشاهده و مرئی اش قابل شناسایی است. این “تنهایی” عریان با آماری که درمورد افراد مجرد یا بیوه،سالمندان تنهااعلام میشود،قابل شناسایی است.اما تنهایی پنهان، شخصی شده و بروزنیافته آندسته ازتنهایی هایی است که افراد درنوعی “مطرودشدگی” و “انزوای اجتماعی” آن را تجربه می کنند.

رویکردهای  جهانی به “تنهایی”

توجه به طرد شدگی بعنوان امری اجتماعی تنها از دهه ۱۹۶۰ درفرانسه برای اولین مطرح میشود و با بحران اقتصادی دهه ۸۰،توجه برنامه ریزان وقانونگذاران را بخود جلب میکند. درواقع این بحران اقتصادی دهه ۸۰ بود که هرروزگروههای جدید تروحتی گسترده تری را به خیل “تنها شدگان” اجتماعی راند و با تعریف های مجدد از ویژگی تنهایی اجتماعی،خواه نا خواه دایره آن را بگونه ای توسعه داد که انزوای اجتماعی و احساس تنهایی نیزازاین دهه به بعد،ذیل مسائل اجتماعی نیازمند توجه سیاستگذاران قرارگرفت.

درمطالعات جهانی برای شناسایی ریشه ها ،عوامل  و زمینه های “تنهایی” درمجموع دو رویکرد کلی شکل گرفته است، که دردرون این رویکرد میتوان به قالب های فکری اشاره کرد که اهمیت بعضی عوامل را مهمتر و کارسازتر میدانند.دردورویکرد کلی،نگاه امریکایی/انگلیسی و نگاه فرانسوی قابلیت شناسایی بارزی دارد.در نگاه آمریکایی به مسئله “تنهایی” همواره نگاهها متوجه نوعی “طرد شدگی اقتصادی/ساختاری” است که شامل کمبود امکانات مادی،بدهی،کمبود کالاهای اولیه،فقدان تامین اجتماعی،فقدان خدمات گروهی،درآمدهای پایین و فقدان امنیت دیده میشود. درواقع درنگاه آمریکایی برای توضیح “تنهایی” همواره ما بدنبال افشا ساختارهایی هستیم که از لحاظ اقتصادی،امکانات توزیعی و دسترسی به منابع مالی انحصار ها و ممنوعیت های ضد مشارکتی را برای افراد ایجاد کرده اند.[۱] اما تلاش رویکرد فرانسوی به مسئله “تنهایی” برنوعی شکست همبستگی اجتماعی میان فرد/جامعه انگشت میگذارد[از اینرو از سنت دورکهایمی پیروی میکند] و شاخص های این تنهایی را در نبود مشارکت اجتماعی درشبکه های رسمی و غیر رسمی”واقعی”،نبود سرگرمی و تفریحات گروهی،فقدان حمایت اجتماعی،ناکافی بودن همگرایی اجتماعی،بی ارزش بودن تلاشهای گروهی معطوف به اهداف خیریه ای/انسانی و البته سطحی از فاکتورهای شخصیتی،شناختی و روانشناختی میداند.

از کنار هم گذاردن دو نگاه فوق میتوان گفت که “تنهایی” یا در حیطه گسترده تر “طرد اجتماعی” یک پدیده چند وجهی است که گوشه هایی ازآن متاثرازبعد ساختاری،اقتصادی وعوامل فرهنگی،اجتماعی است.اما آنچه درتمامی این پژوهش ها با گرایش های رنگارنگشان مورد توجه است،اول توجه به بازشناسی و تعیین “گونه” این تنهایی ودوم پیامدهایی است که باید نسبت به آن دیدی هشدارآمیز داشت. در مورد گروه زنان باید اضافه کرد که،همه زنها درتنهایی یا انزوا یا در موقعیت طرد شدگی قرارندارند،اما بعنوان یک گروه بیشتر از مردان در موقعیت “تنهایی” قرار میگیرند.

نباید فراموش کرد که  زندگی کردن بصورت “تنها”، به معنای “تنهایی اجتماعی” یا انزوا نیست. احساس تنهایی در جدا بودن از اجتماع و رهاشدگی از سوی جامعه قابل تشریح است و متقابلا “انزوای اجتماعی” تنها بشیوه زندگی “تنها” ختم نمیشود. کمااینکه درنوشتارهای این شماره خواهیم دید که،برخی اززنان متاهل علیرغم حضوردررابطه زوجیت،دارای “احساس تنهایی” هستند. استناد به آمارهای نشان دهنده جمعیت مجرد و یا بیوه به معنای طرح این ایده نیست که همگی آنها در”تنهایی” یا نوعی “انزوای اجتماعی” بسر میبرند،بلکه تاکید بیشتر براین است که باید نسبت به وضعیت آنها حساسیت های مزیدی داشت. احساس تنهایی در این گروهها غالبا با نوعی “خلا موثر”،غیرمفید بودن،خودتخریبی و گاه خودکشی بروز پیدا می کند.

در برخی مطالعات نشان داده شده است که افرادی که مجرد هستند،ضرورتا تماس های بیشتری با افراد مختلف در طول روز دارند؛بعبارت دیگر تعداد تماس های افراد مجرد از تماس های یک زوج بیشتر است،اما “احساس تنهایی” در این افراد شکل قابل توجهی دارد. نحوه اجتماعی بودن مجرد ها بیشتر برونگرایانه و متوجه محیط اطراف است،در حالیکه زوجها عمدتا به داخل خانه متمرکز میشوند.

اما این تنهایی عام و فراگیردرمواقعی ازسطح فردی فراترمیرود و بواسطه روندهای کلی وکلان شکل های ساختاری بخود میگیرد. به بیان دیگراینکه ما با آمارهایی روبرو هستیم که نشان از تنهایی های جدی درگروههایی اززنان دارند، یک مسئله است، واینکه این وضعیت دربرخی روندهای اجتماعی/قانونگذاری و یا اقتصادی به منزوی تر شدن این گروهها کمک کند،موضوع دیگری است. “تنهایی” نگران کننده دراین نوشتار،آن وضعیتی است که فرد درفقدان روابط منظم و سازمانی،انجمنی،گردهمایی،محفلی،ذوقی،آموزشی،درآمدی و درکل رابطه اجتماعی معنا بخش با محیط پیرامونش قرار گرفته است. مخاطب این نوشتارآندسته سیاستگذاری هایی است که،بدون توجه به پیامدها، عملا موقعیت دشوارزنان را تبدیل به وضعیتی بحرانی می کند.

مطالعات آماری اخیردرمورد گروه”مجردان” هرگز ازدواج نکرده و گروه “بیوگان” در جامعه ایران،اعداد ۲۳میلیون مجرد[که از آن میان ده میلیون زن] و عدد ۷ میلیون بیوه [که ازآن میان شش میلیون زن] را نشان میدهد. اگربخواهیم آمار منتشر شده را تنها یکی از پایه های توجه به موضوع تنهایی قرار دهیم،باید بگوئیم “تنهایی” درگروههایی از جامعه ما بطورعام و دربعضی گروههای کوچک تربطورخاص مسئله مهمی است.

از این رو پرداختن به “تنهایی” بحثی سرگرم کننده،وقت پرکن یا تفننی نیست. با توجه به پیامدهای اجتماعی،روانی،اقتصادی،هویتی برای “تنها شدگان”،طردشدگی گروههای که بدلایل مهارتی-دانشی،شخصیتی وامکانات اولیه ومادی،شرایط بازارکار،سیاست های استخدامی/آموزشی ازچرخه روابط اجتماعی،دوستانه،حرفه ای،عاطفی،کاری)خذف شده اند،درذیل گروههایی که درگیر تجربه “تنهایی” و “احساس تنهایی” هستند،قرارمیگیرند وازاینرو نیازمند توجه هستند.

آمار ذکر شده، بعنوان آمارعریان و رسمی،تنها بازگوکننده بخشی ازمسئله است. این آماررسمی هیچ بازتابی ازمکانیسم هایی ندارد که افراد را بطور دائم و سیستماتیک از چرخه روابط اجتماعی منفصل میکنند. این مکانیسم های خاموش است که گروه قابل توجهی از زنان را همانطور که آمارهای فوق نشان میدهد،منزوی کرده است. تنهایی و انزوا در این آماربه این معنا است که شبکه ارتباطاتی این افراد حداقل درسطح فردی در شکل “تنهایی” وضعیتی قطعی دارد.حال فقط کافی است تصورکنید در بازارکاری که زنان بی مهارت و بی دانش،کارگران زن آموزش ندیده بسهولت منکوب شرایط اخراج،یا فروش کارخود به بهای ناچیزمیشوند یا امکان ورود زنان تحصیلکرده به پست های ثابت علمی /مدیریتی وجود ندارد یا آنها نیزمجبوربه فروش کارخود به بهای گذران زندگی روزمره هستند،زنان معلول،زنان دانشگاه رفته در شهرهای کوچک،دختران دیپلمه بی مهارت،زنان کارگربدون قراردادهای کار،زنان جانبازی که درمعدود گفتارهایی جایگاه جانبازان مرد را داشته اند و از امکانات مشابه برخوردار بوده اند،زنان زندانی با حبس های طولانی،زنان درگیر بیماری های خاص و غیره، زنان حاشیه نشین چه وضعیتی خواهند داشت؟  متاسفانه باید به این لیست زنان گروههای قومیتی فاقد مهارت های کافی برای برقراری ارتباط کلامی،حرفه ای و شغلی را هم اضافه کنیم که دربین تقسیم بندی های تهرانی/شهرستانی قرار میگیرند و از شانس کمتری برای ارتباطهای اجتماعی برخوردارند.

طرح آمارهای اعلام شده دراین نوشتارهیچ تاکیدی برمجرد ماندن یا متاهل شدن این گروه زنان ندارد.اعداد تنها وجهی ازواقعیت را به ما نشان میدهند وما بدنبال بازگوکردن،موقعیت هایی هستیم که درپس این اعداد نشسته است. و البته نباید فراموش کنیم که جامعه زنان “تنهای”مورد نظر به تمامی در این آمارها منعکس نمی شوند. اینکه این زنان تنها،درکنارآمارهای بیکاری فزاینده شان[۲] درچه موضع اجتماعی هستند و اینکه تنهایی این گروه و انفصال آنها ازحوزه های کاری/روابطی باید مهمترین دغدغه ما باشد.

هدف همکاران این شماره وبسایت “هم مسیر” پیدا کردن و نشان دادن این روندها و راههایی است که گویای تنهایی های مختلفی ازجامعه زنان است. اززنان معلول،تاکسانیکه برای تسکین این تنهایی ها به رمانهای عاشقانه پرفروش این سالها پناه میبرند،زنانیکه درروابط فردی خود دچاربحران عشقی هستند، یا آن را به کرات جستجو می کنند و نمی یابند، زنانیکه بواسطه مدل برنامه های اجرایی سالهای اخیرهرچه بیشترو بیشترازچرخه کاری سازنده و اقتصاد ملی دورمانده اند،زنانیکه بواسطه خشونت و دشواری درحل این خشونتها درزندگی مشترکشان همراهی ندارند، یا زنانی که درهمسایگی ما بواسطه غلبه عرف،فاقد هرگونه همراهی و حمایت خانوادگی/ اجتماعی هستند.

درواقع باید دید “تنهایی” درچه شکاف هایی ازروابط اجتماعی ما، ازسیاستگذاری های ما،ازعادات اجتماعی ما،ازنگاههای روزمره ما در حال تقویت شدن است، و این نقطه مشترک همه گونه های این تنهایی هاست. کشف سازو کارهایی که وضعیت موجود “تنهایی” را در جامعه زنان بیشتر و بیشتر می کند، خواه نا خواه ما را به سه محور کلی این سازو کارها می کشاند. این محورها عبارت هستند از محور سیستمی تقویت کننده “تنهایی”،محور میانی که بطور مستقیم به نهاد های اجتماعی حمایتگر اشاره دارد و البته سطح فردی که در جای خود اهمیت دارد.

محور سیستمی

 برخی سیاستگذاری های عمومی درایران درمورد گروه جمعیتی زنان در زمینه اشتغال،تحصیل،آموزش،سفر،سیاست های تنظیم خانواده و بصورت جزئی تردورکاری،سهمیه بندی جنسیتی رشته های دانشگاهی،سهمیه بندی جغرافیایی رشته های دانشگاهی، رویه استخدامی زنان[که گاه تجرد و مجرد ماندن شرط لازم استخدامی است]، والبته بی تعداد قانون نانوشته دیگری که در عرف سازمانی ،اداری و بخشنامه ای ما علیه ارتباطات سازنده زنان کارمی کند.این قوانین بیش ازآنکه هدف اش تامین منافع گروههای هرچه وسیع ترجامعه زنان باشد،صرفا بعنوان مکانیسم هایی برای جلوگیری از دگرگونی با هدف بازگشت به قبل، مورد استفاده قرارمیگیرند و هیچ نوآوری سازنده و آینده نگرانه ای درپشت خود ندارند،هیچ شان قانونگذاری را رعایت نمی کنند و اساسا به هیچ خیرعمومی وفادارنیستند و به تبع ازتامین خیرگروه زنان نیزعاجزهستند.

این مرحله دقیقا جایی است که اجتماعی شدن های جدید یا انتقال ارزشهای جدید درجامعه ی درحال دگرگونی ما (بخوانیم درحال گذار) بسترسیاستگذاری های نادرست قرارمیگیرند؛زنان بعنوان بازیگران برهم زننده بازی دیده میشوند،و نیازمند کنترل هستند و این کنترل درست در رویه های تنهایی سازی مثل محدودکردن امکان دسترسی آنها به فرصت های آموزشی برابر،فرصتهای شغلی برابر،فرصتهای مدیریتی،ارتباطاتی برابر صورت میگیرد.

در واقع برنامه های اینچنینی درصدد بازگرداندن زنان به فضاهای پیشین هستند. اما به این دلیل این  وضعیت را مختل کنندهمی گوئیم که محدودیت های حاصله ازاین شکل قوانین آموزشی،اقتصادی و اجتماعی با رویه های کنونی اجتماعی شدن جمعیت زنان جوان ایرانی درتضاد است. درواقع زنان جوان جامعه ما ازیکسو درمعرض ارزشهایی مبتنی بررقابت، کسب توانایی های فردی،مهارتهای مختلف مثل زبان آموزی،کسب حرفه های جدید،شرکت در آزمونهای مختلف و دشوار برای اثبات توانمندی های فردی با هدف بازی در میدان  اجتماعی، خودبسندگی اقتصادی قرار دارند و از سوی دیگر که معمولا بعد از دوران اتمام دانش آموختگی یا کسب مهارت است، با سازوکارهایی روبرو میشوند که دوره قبلی زندگی آنها را یکسره نادیده میگیرد.

 درواقع ماهیت ارزشهای انتقال داده شده به گروه دختران نوجوان ما نشان میدهد که زنان جوان از سوی خانواده،گروه همسالان،رسانه ها،منابع دیجیتال[فیلم،موسیقی،اینترنت]،بیش از هرزمان دیگری برای انجام رقابت، کسب توانایی های شخصی،پذیرفتن مسئولیت اقتصادی درزندگی، اعمال قدرت تصمیم گیری زنانه بواسطه دانش اندوخته یا مهارت کسب کرده،اعمال نوعی مدیریت معاش دررابطه با خود یا خانواده تشویق می شوند ولی از سوی دیگر،نهاد رسمی متولی سیاستگذاری برای جلوبردن این توان بدست آمده،آنها را یکسره نادیده میگیرد. در میان این نگاه نهادهای رسمی متولی،جایگاه صرف خانواده محوری، محور اصلی سیاست گذاری ها قرار میگیرد و این درحالی است که هرسال به تعداد دخترانی که تحصیلات عالی دانشگاهی دارند افزوده میشود.

این فاصله میان ارزشهای انتقال داده شده در جریان اجتماعی شدن گروه دختران نوجوان [پذیرفته شدن درکنکور والبته میزان سرمایه گذاری خانواده های ایرانی درپدیده ای به نام کنکور،شاهد قابل اتکایی برای این ادعاست] و آنچه بطور رسمی در مجاری قانونی /اداری/استخدامی ما میگذرد،نوعی تضاد را بوجود آورده است. تضادی که ازیکسو،نشاندهنده فاصله ارزشهای مورد قبول جامعه/خانواده وتلاش آنها برای تحقق آنهاست و سوی دیگرماجرا که درصدد کنترل انتقال این ارزشها و حتی بی اعتبار کردن آنهاست.

البته این تضاد تنها در مقابل ارزشها و رویه های عادی اجتماعی شدن دختران درایران قرار ندارد،بلکه، ازسوی دیگردرتضاد با برنامه های توسعه ای درایران نیزهست. کاوه مجلسی[۳] پژوهشگر مسائل توسعه،درپژوهشی قابل توجه نشان میدهد که چگونه مشارکت زنان دراقتصاد یک کشور،توان تولید ملی را افزایش میدهد و موجب قدرتمند شدن جامعه و کاهش آسیب های اجتماعی است. گذشته از این، این موضوع زمانی شکل حاد تری بخود میگیرد که درنظر داشته باشیم ایران به لحاظ جمعیت شناختی دروضعیت “پنجره جمعیتی “قرار دارد:”پنجره جمعیتی” وضعیتی است که جمیعت آماده به کارو فعالیت اقتصادی به حداکثرخود رسیده است، و دراین دوره طلایی،سیاستگذاران باید ازهمه توان برای ایجاد فرصت هایی که به انباشت هرچه بیشترسرمایه های اقتصادی و اجتماعی منجر میشود،بهره ببرند و ایجاد موانع دراین برهه تاریخی قطعا برخلاف منافع عمومی و مصالح کشوراست. و ازسوی دیگرموجب ازدست رفتن امکان بهره بردن ازجمعیت صاحب دانش،توان کارو تحلیل اراده های مصمم به تغییراست. این قوانین حداقل توان مدیریتی،تولیدی،تغییر وتوسعه درنیمی ازجمعیت ایران را نادیده میگیرد و آنها را علیرغم دانش اندوزی،توانایی های مدیریتی،اقتصادی و تولیدی، صرفا به تماشاگرانی مصرف کننده تبدیل خواهد کرد. زنان همانند دیگرشهروندان جامعه درنهایت بازیگران عقلایی هستند که برمبنای مصالح و منافع خود دست به انتخاب شیوه زندگی میزنند،ودراین میان توان آموزش های رسمی،امکانات محیطی و انتخابهای عقلایی، آنها را بسوی انتخاب های جدیدی ازشیوه زندگی سوق میدهد که احتمالا تطبیقی با شیوه مادران شان ندارد.

محورمیانی :نهادهای اجتماعی   

آنچه در”جایگاه اجتماعی” زنان دارای احساس تنهایی قابل تامل است برجسته بودن،شاخصی همچون فقدان روابط سیستماتیک با محیط است. گروههای شغلی مثل دوره گردی،کارگر منزل،کمک کارهای نظافتی،مستخدمهای نیمه وقت غیررسمی،دستفروشان محافل زنانه (آرایشگاه،استخر)،کارگران غیررسمی،مترجمان موقت،مدرسان غیررسمی، تحصیلکرده های بی شغل،هنرمندان بدون محفل،نویسندگان متفرق،زنان خانه دار خشونت دیده،دختران جوانی که بواسطه زندگی مجردی شان حمایت ویژه ای از سوی خانواده ندارند، همگی دریک چیزمشترک هستند و آن فقدان رابطه سازماندهی شده با نهادی مرجع حمایتگراست. دراین سطح اهمیت ایجاد نهادهایی مردمی که ازدرون همین افراد شکل میگیرد،در چندین سطح میتواند،کارگرباشد: درواقع وظیفه بدون معطلی همه زنانی که درگروههای بالا تعریف شدند،ایجاد سازو کارهایی است که بتواند بطورمستقل،اول: نسبت به وضعیت خود، آگاهی تولید کنند وسپس برای رفع این پراکندگی و “تنهایی” راه حلهای مستقلی بجویند. زنان تنها درهرسطح شغلی و یا دانشی که باشند، ازفقدان نوعی ارتباط حمایتگرانه در رابطه با وضعیت خود رنج میبرند: زنان بیکار،زنان بدون مهارت/ دانش وخشونت دیده سه گروه قابل شناسایی و قابل ردیابی هستند، که میتوانیم بطورقاطع بگوئیم که بیش ازسایرین به آنها برمیخوریم، اما باید گفت که، فقدان مکانیسم های اجتماعی حمایتگر ازهمه این گروههای زنان تنها وجه مشترک و پررنگ همه آنها با یکدیگراست.

حرف آخر

گفتیم که “تنهایی” وضعیتی عمومی و مدرن است اما آنچه این وضعیت را برای زنان جامعه ما بشکل بغرنجی درمیاورد،اول تضادی است که برنامه های کلان با شیوه زندگی عادی و عمومی این سالهای زنان جوان پیدا کرده است و آنها را دچارنوعی “تعلیق”، بلاتکلیفی و حتی سردرگمی و درنتیجه ایجاد یا تشدید “تنهایی” می کند و نکته دوم این است که درسطح میانی و نهادی این ما هستیم که باید درمقابل این تنهایی برنامه بسازیم،جمع هایی را ایجاد کنیم درباره این تنهایی بگوییم و چاره ای برای آن پیدا کنیم. از ابتکارات سایرین درمبارزه با خشونت علیه زنان در حد ایجاد پناهگاههای موقت و همکاری با مشاوران خیریه،تا ابتکاراتی که برای اشتغال دختران جوان با همکاری شبکه ای ازکارفرمایان منصف وجود دارد،الگو بگیریم و آن را ترویج کنیم. درمقابل هربرنامه و رویه ای که بخواهد زنان را تنها محدود به حوزه خصوصی وتماشاگری مصرف کننده بکند،برنامه بریزیم، آن را به عقب برانیم و برای این منظورباید با هم تعامل داشته باشیم. دوستی درنصیحتی مشفقانه، حرکات کوچک و شکل گیری جمع های شبیه پیشنهاد فوق را حرکات سازنده مولکولی برای نجات ارگانیسم “جامعه ایران” میدانست. با منتظرماندن برای وقوع موفقیتی بزرگ،خود را تنهاترخواهیم کرد.

 


[۱] از اینرو،دو مفهوم “انحصار” و “تخصصی شدن/اختصاصی شدن” درواقع گویای روندهایی است که فرد را یا ازدسترسی به امکان مشابه محروم میکند و یا با ماسک “تخصصی شدن/اختصاصی شدن” صلاحیت او برای ورود به حلقه ها،مراکز،انجمن ها و گروههای مختلف گفتگویی،آموزشی،تفریحی،داوطلبانگی،هنری را دچار مانع می کند و فرد را ازشانس ورود به اجتماعات جدیدتروبرقراری پیوند با دیگران و خروج از “تنهایی” محروم میکند.

 [۲]  زهرا اخوان نسب رئیس کمیسیون بانوان اتاق بازرگانی اصفهان،از افزایش صد تا صد و پنجاه درصدی بیکاری در بین زنان ظرف سه تا چهر سال آینده خبر میدهد. http://www.ibwa.ir/index.php/news/22-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1.html

[3] http://www.kabaronline.ir/detail/272030/ برای مطالعه بیشتر نکWomen’s Access to Labor Market Opportunities, Control of Household Resources, and Domestic Violence, Rachel Heath, April 3, 2012.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)