پیشگفتار ناشر
دوران ما یک «تاریخ اجتماعی ادبیات» به خودش بدهکار است. از دورانی حرف میزنیم که با جهان بعد از زلزلهی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق مواجه شدهایم و راست این است که همچنان مواجه ماندهایم، هرچند طلیعههای گذر از بهت و ابهام آرام آرام پدیدار میشوند.
یکی از چیزهایی که زمانهی بعد از فروپاشی را با جهان پیش از آن متمایز میکند، تردید و تشکیکی است که برخلاف جهان پیش از آن بنا نبود به دنبال یافتن پاسخ و آرمان باشد، تردید و تشکیکی که سمت و سوی اصلی آن ترویج و تحکیم ناامیدی بود. کلانروایتها در جهان پسامدرن با تردید مواجه شدند نه برای گشودن مسیرهای جدیدی به سمت رستگاری جمعی، بلکه برای پذیرفتن اینکه دیگر هر امیدی به تغییر جهان تمام شده است. عصر پایان آرمان بود، عصر پایان تاریخ. پرچمهای پیروزی سرمایه و بهرهکشی را همهجا برافراشته بودند و هیاهو میکردند که وضعیت همین است که هست و همین باقی خواهد ماند.
در ایران نیز این عصر شک و تردید با دوران اصلاحات همزمان شد. گشوده شدن راهی از درون وضعیت که کمابیش یک دهه بعد به تمامی آشکار شد راهی به سوی تغییر یا حتا ترمیم وضعیت نیست، بلکه ماموریت تاریخی و طبقاتی آن تمدید و تحکیم وضعیت است. در همین دوران بود که انواع کارگاههای شعر و داستان آرام آرام شکل گرفتند و به مرور به تولید انبوه رسیدند. این کارگاهها اما تنها مبلغ نوع خاصی از ادبیات و نوع خاصی از جهانبینی نبودند، شهریهی پرداختی و کلاسهای پولی، که همارز با خصوصیسازی امکانات و داراییهای عمومی در جامعه پیش میرفت، نه تنها ادبیات را از دسترس طبقهی کارگر و طبقات فرودست خارج و آن را «خصوصی» کرد بلکه روابط شکلگرفته در این کارگاهها، در روندی تدریجی، بر ادبیات استیلا یافت و تبدیل به جریان اصلی ادبیات شد.
شبکهی درهمپیچیدهیی از شاگردان آموزشدیده در کارگاههای آموزش شعر و داستان در چند دقیقه، که پیشاپیش اکثریت آنها از لایههای بالایی طبقهی متوسط و بورژوازی نوکیسه آمده بودند، توسط چند انتشاراتی مشخص به عنوان تنها ادبیات قابل توجه معرفی شدند. نشریاتی که مسئولان ادبی آنها شاگردان یا مرتبطان همان کلاسها بودند برای این آثار در قالب نقد رپرتاژآگهی نوشتند. مسئولان ادبی نشریات به مشاوران انتشاراتیهای بزرگ تبدیل شدند. انواع جوایز «مستقل» از زمین رویید که برندههای آنها از پیش معلوم و منتخبان همان کارگاهها و آموزشگاهها بودند. مسئولان ادبی نشریات که حالا کارمندان انتشاراتیهای بزرگ هم بودند در هیات داوران این جوایز هم حضور داشتند یا داوران جوایز دوستانشان بودند که در نشریاتی مینوشتند که آنها مسئولیت ادبی آن را بر عهده داشتند. و بعد کمپین راه انداختند برای دفاع از قانون کپیرایت و بعد کمپین راه انداختند و با دستگاه قضا ساختند برای جمعآوری کتابفروشهای خیابانی.
این البته مانند هر روند دیگری ملازم بود با اینکه نویسندگان پرولتری، آنها که خاستگاه طبقاتیشان پرولتاریا بود و قهرمانان ادبیاتشان آدمهایی بودند که در طبقهی خودشان شناخته بودند به حاشیه رانده شوند. انتشاراتیهای کوچک یکی پس از دیگری یا ورشکسته شدند یا به لطف دستگاه سانسور امتیازشان لغو شد. ذهنهای مستقل و شفاف که آدمهای فقیر و مفلوک دور و برشان را به ادبیات راه میدادند چون در میان همین آدمها زندگی میکردند، چنان زیر فشار و فاقهی صدای غالب از یکسو و وضعیت واقعی زندگیای که به سمت فلاکت رانده میشد از سوی دیگر قرار گرفتند که یا هرگز شنیده نشدند یا دست به خود گشودند و در انزوا فرو رفتند.
چنین است که دوران ما یک «تاریخ اجتماعی ادبیات» به خودش بدهکار است، تاریخ اجتماعیای که تمام این سرخطها را پی بگیرد و روشن کند عصر استیلای سیاستهای نولیبرالی در جهان و در ایران با ادبیات چه کرد و ادبیات با آنها چه کرد. فهرست بلندی از نویسندگان و شاعرانی که با فرمهای معصوم وضعیت مستقر را تحکیم کردند و در قالب ادبیات آن را به خورد جماعت دادند. تاریخ اجتماعیای که آشکار کند چگونه نویسندگان سلحشور پاساژگردیها، دور دورهای جردن و شهرک غرب و یوسفآباد، رستورانهای شیک و محلههای پولدارنشین پایتخت هر صدای دیگری را که میتوانست یا میخواست در حاشیه شکل بگیرد در همان حاشیه خفه کردند و کتابهایشان به چاپهای بیست و چندم و سی و چندم و چهل و چندم رسید. باید در این «تاریخ اجتماعی ادبیات» روشن کرد چگونه و در چه روندی صدای ادبیات پایتخت، آن هم تنها بخشهای مشخصی از پایتخت به صدای غالب ادبیات تبدیل شد.
هر برآمد انقلابی اما ادبیات خودش را نیز تولید کرده است. این البته به دستور و فرمان نیست. ادبیات سفارشی هست و نیست. ادبیات سفارشی نیست چون دولتی، نهادی، حزبی سفارش نوشته شدن آن را به نویسنده نداده است و ادبیات سفارشی هست چون برآمد جنبش انقلابی، پیروزیها و شکستهای آن، نوشتن را به نویسنده سفارش میدهد یا به بیان صریحتر به او دیکته میکند. روشن است نویسندگانی این «سفارش» را دریافت میکنند که منافع آنها به حفظ وضعیت موجود گره نخورده باشد. به همین دلیل است که بهرغم خیزش دیماه ۹۶ و قیام آبان ۹۸، بهرغم شکافی که از بعد از خیزش دیماه ۹۶ در وضعیت ایجاد شد و عاملیت ربودهشده و انکارشدهی فرودستان و طبقهی کارگر و پرولتاریا را به آنها بازگرداند، نویسندگان و شعرای «سرشناس» هنوز درگیر ماجراهای خود ماندهاند، درگیر جوایز و جشنوارهها و کتابهای منتخب.
نویسندگان ادبیات پرولتری در پرتو دستاندازی ستم مستقر سرمایهدارانه به همهجا یا دیده نمیشوند یا به بخشی از همین وضعیت تبدیل شدهاند. مهم نیست که شاعری یا نویسندهای در سخن از چیز دیگری حرف بزند، مهم سازوکاری است که شاعر و نویسنده در آن قرار میگیرد و با آن تغییر میکند. چنین است که از شاعری که برگزارکنندهی کارگاههای شعر در پاسداران باشد انتظار سرودن شعر پرولتری انتظاری عبث است حتا اگر شاعر ژستی را از گذشته حفظ کرده باشد. سرمایهداری معاصر معدهی حجیم بلعندهیی دارد که هر چیزی را درون خودش میکشد و از ریخت میاندازد. سرمایهداری معاصر چنان موسع و مستحکم شده است که میتواند «شعر پرولتری» را هم به تولید انبوه برساند، در جشنوارهی دولتی روز جهانی کارگر از آن تقدیر کند و از شعر پرولتری پول دربیاورد.
سرپیچی از فرمان خاستگاه و جایگاه طبقاتی البته ناممکن نیست اما دشوار است. نمونهی سنخنمای ایندست نویسندگان محمود دولتآبادی است. نویسندهای که وقتی از روستا آمده بود و در کورهپزخانهها کار میکرد، تا وقتی جهان او جهان کارگران و مطرودان و فرودستان بود، نه تنها داستانی که مینوشت داستان طبقه و مردم خودش بود بلکه خودش نیز راسن برای رستگاری همین طبقه مبارزه میکرد و به زندان میرفت اما جایگاه طبقاتیاش که تغییر کرد و از خاستگاه طبقاتیاش دور شد آرام آرام به مهمان ویژهی رییسجمهور دستگاه سانسور تبدیل شد، به کسی که قاسم سلیمانی و جواد ظریف قهرمانانش باشند. حقیقت این است که تغییر دولتآبادی از مهمانی روحانی یا حضور در کمپین انتخاباتی میرحسین موسوی و نوشتن ستایشنامهی سرگشاده برای محمد خاتمی آغاز نشد. طلیعهی این تغییر در «آهوی بخت من گزل» بود و بعدتر در «روزگار سپریشدهی مردم سالخورده». آن روزها که هیچکس باورش نمیشد محمود دولتآبادی به اینجایی برسد که اکنون رسیده است. و آن طلیعه چیزی نبود غیر از اینکه نویسندهی رئالیست وطنی شروع کرد به قمار کردن با فرمهای بیربط یا فرمهایی که نتوانست دیگر ربطش را به جهانی که در آن زندگی میکرد پیدا کند. دوران مارکزخوانی بود و سلطنت رئالیسم جادویی که در آمریکای لاتین و مارکز از درون تودهها بیرون آمده بود و در ایران سالهای پایانی دههی شصت به معنای اخص کلمه «بازی» بود، ژستی پوک و میانتهی در حسرت و عسرت جهانی شدن.
چنین است که فرم نه چنانکه در ادبیات دستوری ژدانفی ترویج میشد یکسر بیمعنا و بیفایده است و نه چنانکه در هژمونی فرهنگی پستمدرنیستی تبلیغ شد چیزی جدا از محتوا. فرم و محتوا در ربطی دیالکتیکی با هم و با جهان نویسنده، ادبیات را میآفرینند. لااقل روزگار ما، همین چند دههی اخیر باید به اندازهی کافی نشان داده باشد نه میتوان بی توجه به جامعه و پیرامون به بازیهای فرمی مشغول شد و نه میتوان بدون توجه به فرم محتوایی خلاقانه آفرید. البته میتوان و هر دوی اینها شدنی است اما حاصل هرچه باشد ادبیات نیست، یا دستکم ادبیات پرولتری نیست. همین است که از کارگاههای داستاننویسی با شهریههای مفصل نویسندهی ادبیات پرولتری بیرون نخواهد آمد مگر زمانی که ادبیات پرولتری چندان بفروش باشد که نویسنده بخواهد روی آن «سرمایهگذاری» کند و ناشر در مقام کارآفرین ادبی بخواهد از آن پول دربیاورد.
اینک که بعد از گذشت نزدیک به سه دهه از فروپاشی اتحاد شوروی، نه تنها در ایران، بلکه در سرتاسر جهان شاهد عاملیت دوبارهی فرودستانیم روشن است که «ادبیات پرولتری» بعد از چند دهه محاق دوباره بازخواهد گشت. نشانههای آن را دیدهایم، میبینیم و از این بیشتر خواهیم دید.
ادوار لویی، که نام واقعیاش ادی بلگول بوده، چنین نویسندهای است. نویسندهای از شمال فقیر و تحقیرشدهی فرانسه که به جایگاه طبقاتی خودش وفادار است. رویکرد او به این جایگاه طبقاتی البته رویکردی هویتی نیست. در رمانهای او فقر و فلاکت تقدیس نمیشود. او با تمام وجود از این فقر و فلاکت متنفر است. تنفر ادوار لویی از این فقر اما تنفر از فقرا نیست. او برخلاف نویسندگان تقدیرشدهی بورژوازی فقرا را به تمسخر نمیگیرد یا برای آنها دل نمیسوزاند. او دقیق و روشن نشان میدهد که چگونه فقر و زندگی در اجتماعی فقیر افراد را با سلسلهی پایانناپذیری از انتخابهای ناگزیر روبهرو میکند و چگونه این انتخابها منجر به نتایج و پیآمدهای جبراننشدنی و بازگشتناپذیر میشوند. نویسنده این حذفشدهگی را یکبار به عنوان فرزند خانوادهای از طبقهی کارگرِ بیکار شده تجربه کرده است و یکبار به عنوان همجنسگرایی که در طبقه، زادگاه و خانوادهی خودش هم به حاشیه رانده شده است. او از این حذفشدهگی اما به جای ادبیات هویت، ادبیات رهاییبخش میسازد. ادبیاتی که نمیخواهد هویتهای تحت ستم از سوی نظم مستقر به رسمیت شناخته شده و به سرمایهی نمادینی برای «قربانی بودن» تبدیل شوند بلکه میخواهد با نشان دادن گند و نکبت ستم بر هویتهای تحت ستم از آنها فراتر رود.
«شمال فرانسه»، برای ادوار لویی شمالیترین نقاط جغرافیای واقعی فرانسه است. آنجا که به دلیل وجود معادن متعدد ذغالسنگ و کارخانههای الیاف، سابق بر این منطقهای کارگری محسوب میشد و در چند دههی گذشته، با تهاجم سیاستهای نولیبرالی و تعطیلی معادن و کارخانهجات انبوهی از کارگران بیکارشده را در خود جای داده است. چیزی که البته هرگز در این دههها تغییر نکرد این بود که «شمال» در فرانسه همواره فقیرترین منطقهی کشور بوده و برای همین است که برای فرانسویهای پولدار چنین «شمال»ی وجود ندارد مگر برای تحقیر و تمسخر کسانی که از این «شمال» نادیدهانگاشتهشده میآیند: «دهاتی»ها، «شهرستانی»ها. برای فرانسویهای پولدار، برای آنها که در پرتو خصوصیسازیهای وسیع و اصلاحات نولیبرالی قانون کار و قانون بازنشستگی در طول هفته در شهرهای بزرگ و شیک فرانسه مشغول چاپیدن و غارتند و آخر هفته به ویلاهای بزرگشان در جنوب فرانسه میروند، شمالیترین فرانسهی موجود مناطق خوش آب و هوای نرماندی و نیز شهر «زیبا»ی پاریس است. البته گفتن ندارد که پاریس اختصاصی خودشان. پاریسی که حومهها و حاشیهنشینها و بانلیوها از آن کسر شده باشد، خیابانخوابها و بیخانمانها را کسی نبیند و شبهای آن همچنان چراغانی و نورانی بماند.
ادوار لویی در چنین فرانسهای و از چنین فرانسهای مینویسد. او گفته است: «در طبقهی دوران کودکیام، هیچ ابزاری برای بیان عمومی و سیاسی خود وجود نداشت. هیچکس به ما علاقهای نشان نمیداد و هیچکس واقعن علاقهای به طبقهی فرودست ندارد مگر اینکه بخواهد از آن استفادهی ابزاری کند؛ نه روزنامهها، نه تلویزیون، نه ادبیات. مادرم این جمله را همیشه میگفت: “ما بدبختها برای هیچکس جالب نیستیم.” چگونه کسی مثل مادرم، زنی از طبقهی فرودست که میبایست مدرسه را در شانزده سالگی رها کند و تمام زندگیاش را در روستای کوچک محروم و دورافتاده[ای] در شمال بگذراند، میتوانست در فضای عمومی سخن بگوید؟»[۱]
رابطهی جایی که ادوار لویی از آن آمده با ادبیات روشن است. لویی در توصیف این ارتباط میگوید: «در کودکی من هیچکس مطالعه نمیکرد، اما میدانستیم که ادبیات به ما علاقهای ندارد. ادبیات گاهی از کارگران سخن میگفت، کمی، اما از لومپنپرولتاریا (حاشیهنشینها) هرگز. خانوادهی من کارگران را به چشم افراد دارای امتیاز ویژه مینگریست، زیرا کارگران هر ماه حقوق داشتند و ما با کمکهای اجتماعی زندگی میکردیم… وقتی من شروع به نوشتن کردم، در موقعیت خشم از ادبیات قرار داشتم. کتابها را میخواندم و میفهمیدم که فقر یا خشونتی که من در کودکی با آن آشنا شدم در هیچکدام ظاهر نشدهاند. یا کسی مثل پدرم یا مادرم در هیچکدام از کتابها نبودند. به همین دلیل است که مینویسم، برای اینکه انتقام خود را از ادبیات بگیرم. بورژوازی همیشه از ادبیات به مثابه چیزی که نجات میدهد یا “[سبب گشایش روح میشود]” سخن میگوید، اما در اغلب موارد، ادبیات شیوهای است برای حذف کردن یا تحقیر کردن کسانی که تحت سلطه درآمدهاند.»
ادبیات ادوار لویی ادبیاتی شرمگینکننده است، اما بر خلاف وضعیت مستقر نه برای شرمگین کردن فقرا و فرودستان، بلکه برای شرمگین کردن آنانی که چنان بیشرم بودهاند که این حجم از ستم و بهرهکشی حتا اندکی خاطر مبارکشان را مکدر نکرده است. او اعتقاد دارد: «شرم میتواند [چیز خیلی خوبی] باشد. آنچه مرا میترساند، کسانی هستند که بدون شرم مینویسند. مهاجرانی هستند که در مدیترانه میمیرند، همجنسگرایانی که در چچن کشته میشوند، تراجنسهایی که در خیابان به آنها تجاوز میشود و فرانسه کاری برای آنان انجام نمیدهد، سیاهانی که از سوی پلیس کشته میشوند مثل آداما ترائوره (آفریقاییتباری که در یکی از ادارههای پلیس حومهی پاریس […] کشته شد) و همزمان کسانی هستند که به نوشتن دربارهی مشکلات کوچک زندگی [بورژواییشان]، ملالشان، طلاقهای کوچکشان، و ماجراهای [بورژوایی] خود ادامه میدهند و این کار را بدون هیچ شرمی انجام میدهند. من هرگز این را نخواهم فهمید.»
برای او روشن است که با ادبیات، از طریق ادبیات و به میانجی ادبیات به اردوگاهی تعلق یافته که در برابر نظم حاکم صف بسته است. چنین است که در سیمای جلیقهزردهای شورشی فرانسه سیمای طبقهی خودش را بازمیشناسد: «وقتی برای اولینبار جلیقهزردها را دیدم، بلافاصله چهرههای معترضان به نظرم آشنا آمد. کسانی که میگویند نمیتوانم اجارهی ماهانهام را بپردازم یا میگویند نمیتوانم هر روز یک وعده غذای گرم بخورم. میگویند ۲۰ روز که از ماه میگذرد، برای هزینهی باقیماندهی ماه دیگر چیزی در بساطم نمانده است.»[۲] او بعد از راهپیمایی شالقرمزها به طرفداری از ارزشهای «جمهوری» فرانسه و علیه جلیقهزردها گفته بود: «بحث بر سر این نیست که در حرکت اعتراضی جلیقهزردها نژادپرستی یا همجنسگراهراسی وجود دارد. بدیهی است که چنین گرایشهایی را میتوان در جلیقهزردها سراغ گرفت. اما چرا هر موقع که بحث اعتراضات طبقهی کارگر مطرح میشود، عدهای این موضوعات را برجسته میکنند؟ [چون] میخواهند با این ترفند صدای معترضان را خاموش کنند. [چون] مایل نیستند آن چالش اصلی مطرح شود، اینکه چه اتفاقی میافتد که برخی از انسانها به راسیسم یا به همجنسگراهراسی گرایش پیدا میکنند.»
صدای ادوار لویی اگر هنوز از ایران به گوش ما نمیرسد اما گفتههای او برای ما به شدت آشنا و معاصر است. این نکته خود البته گویای نکات بسیاری است که در دورانی که هر اثر مشهورشدهای به طور همزمان توسط چند مترجم و ناشر به «بازار» میآید، ادبیات پرولتری ادوار لویی تاکنون نادیده گرفته شده است. از این که بگذریم اما باید انتظار ظهور ادوار لویی را در ایران کشید. برای ما انتشار این کتاب، که توسط مترجم در اختیارمان قرار گرفته، به معنای استقبال از و انتظاری توامان است برای ظهور ادوار لویی، طبعن نه در خیابانهای مرفه پایتخت بلکه در حاشیهها و شهرستانها و خیابانهای جنوب شهر. در بهبهان و کنگاور و قهدریجان، در کهریزسنگ و تاکستان و ایذه، در خمینیشهر و ابهر و نورآباد، در الیگودرز و شهریار و ماهشهر، در کازرون و جهرم و شادگان، در بوکان و ورامین و شهرضا، در تمام آن شهرهای فراموششده و ازیادرفتهای که برای ایران حکم «شمال فرانسه» را دارد؛ به همان اندازه انکار شده و به همان اندازه تحقیر شده. گفتار طبقه متوسطیای که به ویژه از دوران اصلاحات به گفتار مسلط و هژمونیک در جامعهی ایران تبدیل شد برای چندین سال فرودستان و حاشیهنشینان را به عنوان پایگاه رای «محافظهکاران» و «اصولگرایان»، به عنوان مردمانی عقبمانده که دغدغهی آزادی ندارند یا آن را به نان میفروشند تحقیر کرد و برچسب زد. در خیزش دیماه و قیام آبان اما همین فرودستان با خشم به خیابان آمدند و در حالی که طبقهی متوسطی که لایههای پایینی آن در دوران اعتدال روز به روز فقیرتر میشد، با شکست افق سیاسی اصلاحطلبانهاش در مغاک ناامیدی فرو میرفت و لایههای بالایی آن خودش را به غارت نظاممند دستگاه حاکم وصل میکرد، راه دیگری گشود. سوژهی رهاییبخش به سیاست بازگشت و اکنون میدانیم که در هر صورت به ادبیات نیز باز خواهد گشت. این را در فرانسه و «چه کسی پدرم را کشت» دیدهایم و چشمانتظار دیدن آن از ایران خواهیم بود.
مجموعهی منجنیق
کتاب را میتوانید از این آدرس دانلود کنید
[۱] نقل قولها از ادوار لویی مربوط است به گفتوگوی او با لیبراسیون بعد از انتشار کتاب «چه کسی پدرم را کشت» که ترجمهی بابک بهرامی از آن با عنوان «شرمساری نوشتن» در رادیو زمانه منتشر شده است. آنچه میان [..] قرار گرفته تصحیحهای ضروری ترجمهی منتشرشده است که توسط ما در منجنیق انجام گرفته. این گفتوگو را میتوانید در اینجا ببینید.
[۲] نقلقولهای ادوار لویی در ارتباط با جنبش جلیقهزردها از مطلبی با عنوان «جلیقهزردها و احیای ادبیات کارگری در فرانسه» منتشرشده در رادیو زمانه گرفته شده است. متن را میتوانید در این آدرس بخوانید.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.