بهنام امینی – اصلاح طلبان به گونه ای فضای سیاسی را برای هواداران خود ترسیم می کنند که گویی تنها مشکل جناح حاکم و یگانه متغیر تأثیرگذار در تصمیم گیری های آنها، وزن سیاسی و اجتماعی اصلاح طلبان است. آنها هیچ گونه آینده ای بدون جهموری اسلامی برای خود متصور نیستند و هر انتخاباتی را فرصتی یگانه و گریزناپذیر جلوه می دهند …

 

انتخابات در جمهوری اسلامی چیزی شبیه به مراسم گردن زنی است. در هر دوره، بعضی گردن زنندگان سابق گردن زده شده اند. ازانتخابات ریاست جمهوری در سال ٨۴ به بعد این مراسم به عیان ترین شکل ممکن و بی هیچ پرده پوشی صورت گرفته است. با این حال مردمی که ما باشیم همیشه و تقریبا به شکلی پرشور دعوت به این مراسم را پاسخ مثبت گفته ایم. بد نیست کمی به این مسأله فکر کنیم که چرا هربار مجاب می شویم که اینچنین بی قرار در صحنه حاضر باشیم؟ آیا این پاسخ که انتخابات تنها گزینه ممکن و کم هزینه ترین شیوه تغییر است بیش از حد تقدیرگرایانه و، به همین میزان، گمراه کننده نیست؟
زمان آن فرا نرسیده است که دعوت به این مراسم را بی پاسخ بگذاریم و یا حتی به فکر خلع سلاح میرغضب باشیم؟ می دانم که نخستین و دم دست ترین و البته، شوربختانه، پربسامدترین پاسخ برای خارج نشینی که از این دست حرفها می زند همان است که زمانی پرودون هم گفته بود: “شما خالی بندهایی بیش نیستید”.

زوال اصلاح طلبی

حداقل از ١٣٨۴ به بعد بلوک حاکم در قدرت با محوریت خامنه ای آشکارا به نیروهای خواهان تغییر این پیام را رسانده است که گورتان را گم کنید، ما را به شما نیازی نیست، به صغیر و کبیرتان هم رحم نخواهیم کرد. آنها نشان داده اند که قادر به حذف هر نیروی مخالفی از به اصطلاح نخبگان تا جنبشهای مردمی هستند. این حقیقتی است که سیاست ورزی اصلاح طلبانه عامدانه نادیده می گیرد زیرا که در صورت قبول آن عملا مرگ سیاسی خود را اعلام کرده و بدنه اجتماعی خود را از دست خواهد داد و در نتیجه استراتژی انتخابات محور هیچ گونه توجیهی نخواهد داشت. در عوض شاهد هستیم که این سنخ سیاست ورزی به نام منافع مردم و برای بقای خود در هر مراسم گردن زنی به دنبال به دست آوردن دل جلاد است بی آنکه روشن کند چه دلیلی وجود دارد که بلوک حاکم با آن همه یال و کوپال به ناتوانانی همچون آنها روی خوش نشان دهد؟ اصلاح طلبان به خوبی می دانند که جناح حاکم در تحلیل نهایی هیچ تهدیدی از سوی آنها احساس نمی کند به این دلیل ساده که سقف تحرک سیاسی اصلاح طلبان مانورهای انتخاباتی است که آنها هم کاملا قابل کنترل هستند. این کنترل بسته به شرایط مشخص به صورت فشار پیش از انتخابات (خاتمی)، تقلب نسبی (دور اول ٨۴)، کودتای انتخاباتی (٨٨) و رد صلاحیت (رفسنجانی) صورت می پذیرد. با این حال اصلاح طلبان به گونه ای فضای سیاسی را برای هواداران خود ترسیم می کنند که گویی تنها مشکل جناح حاکم و یگانه متغیر تأثیرگذار در تصمیم گیری های آنها، وزن سیاسی و اجتماعی اصلاح طلبان است. آنها از آن جایی که هیچ گونه آینده ای بدون جهموری اسلامی برای خود متصور نیستند و تنها راه اصلاح و در واقع بازگشت خود به قدرت را از طریق انتخابات می دانند، هر انتخاباتی را فرصتی یگانه و گریزناپذیر جلوه می دهند. توصیفاتی که کارل مارکس به دمکراتها در جریان انقلاب ۱٨۴٨ در فرانسه نسبت می دهد، تا حدود زیادی به رفتارها و نوع سیاست ورزی اصلاح طلبان قابل اطلاق است. مارکس در هژدهم برومر لویی بناپارت می نویسد: “هیچ حزبی به اندازه حزب دمکرات [اصلاح طلبان] درباب وسایل و امکاناتی که در اختیار دارد اغراق نمی کند. هیچ کس به اندازه این ها این قدر دچار توهمات نیست… پیش از ورود به مبارزه، نیازی به ارزیابی منافع و موقعیت های متفاوت طبقاتی ندارند. نیازی هم ندارند که در مورد مناسب بودن وسایل مبارزه وسواس زیاده از حد از خود نشان بدهند. فقط کافی است سر بجنبانند تا مردم با همه منابع تمام نشدنی خود برخیزند و به جان ستمگران بیفتند. اگر در عمل معلوم شد نفع مورد نظرشان صنار نمی ارزیده، و نیرویشان در واقع عین بی نیرویی و ناتوانی بوده، تقصیرش به گردن سفسطه بازان جنایتکاری است که مردم یکپارچه را به گروههای متخاصم با یکدیگر تقسیم می کنند، یا به گردن ارتش [بخوانید سپاه] است که حماقت و نابینایی اش مانع از درک این موضوع شده که هدف های پاک دمکراسی همانا هدف های پاک خود اوست، یا به دلیل آن است که در جریان اجرای برنامه اشتباه کوچکی پیش آمده است، و بالاخره برای ‌آن است که دست تصادف، که قابل پیش بینی هم نبوده، باعث شده که این دفعه بازی را ببازند. خلاصه این که دمکرات آن چنان موجودی است که از شرم آورترین شکست ها مثل زمانی که وارد مبارزه می شد، پاک و منزه بیرون می آید، با اعتقادی تازه به این که باید پیروز شد و آن هم نه از این رو که وی یا حزب اش می بایست از دیدگاه خود دست بکشند، بلکه برعکس از این جهت که شرایط باید برای پیروزی آماده گردد.” اصلاح طلبان تا حدود زیادی موفق شده اند که چنین نگاهی را به گروه های سیاسی و اجتماعی دیگری که الزاما منافع مشترکی با آنها ندارند نیز بقبولانند. همین جاست که می بایست با تحلیل انتخابات ریاست جمهوری از ٨۴ به بعد و نسبت آنان با استراتژی کلی بلوک حاکم، از این نگاه غالب اصلاح طلبانه گسست.
برکشیده شدن احمدی نژاد در انتخابات سال ٨۴ در حقیقت نمایانگر اتخاذ استراتژی درازمدت و مشخصی از سوی جریان مسلط سپاه و بیت رهبری بود. پس از حمله آمریکا به افغانستان و عراق و حضور تهدیدآمیز نیروهای غربی در دو سوی مرزهای ایران، سیاست کلی نظام بر محور حفظ منافع منطقه ای رژیم و در نتیجه حفظ موجودیت خود در مقابل تهدیدات غرب قرار گرفت. قبضه کردن نیروی نظامی و درآمدهای کلان نفتی به بلوک حاکم این امکان را داد که از یک سوچهره ای تازه نفس و منطبق با ایده آل رهبر و بیت و باند حاکم بر سپاه را به ریاست جمهوری بگمارند تا هم در سیاست داخلی و هم درسیاست خارجی به صورتی هماهنگ با تهدیدات غرب مواجه شوند و از سوی دیگر هر نیرویی که به زعم بلوک حاکم اندک نشانه ای از مسالمت جویی و نرمش از خود نشان دهد از ارکان قدرت بیرون بیندازند. در انتخابات امسال اوضاع حتی بغرنج تر و پیچیده تر هم شده است و دلیل آن بحران سوریه است که جنبه ای حیاتی برای جناح حاکم دارد. هم از این رو است که کوچکترین انحراف از اصول (مشایی) باند حاکم و یا تمایل به میانه روی (رفسنجانی) قابل اغماض نیست. در نتیجه ما با وضعیتی روبه رو نیستیم که بتوان با شامورتی بازی های دقیقه نود انتخاباتی و انتظار حقیرانه برای حکم حکومتی و طرحهای مضحکی همچون حمایت همه جانبه از عارف یا روحانی (همه جانبه تر از موسوی؟!) اثری بر استراتژی سنجیده و عقلانی گروه حاکم گذاشت. سادگی و بی مایگی استراتژی اصلاح طلبان در چنین مقاطعی به چشم می زند آن هم در مقابل حریفی که کاملا به بازی سوار است.

آینده اصلاح طلبی

شوربختانه نشانه روشنی از تغییرات رهایی بخش در افق تحولات خاورمیانه پیدا نیست. خاورمیانه عرصه قدکشیدن دو نیروی قدرتمندی است که ضرورتا و ماهیتا توجه چندانی به آزدیخواهی و برابری طلبی ندارند. در یک طرف اسلامگرایی سیاسی از نوع القاعده و در طرف دیگر نئولیبرالیسم افسارگسیخته ای که تمام همَ و غمش گردش سرمایه است و حاضر است با هر رژیم سیاسی حتی بلوک حاکم در ایران وارد معامله شود. در نبود ایدئولوژی رادیکال و نیروی اجتماعی حامل آن، اصرار بر تداوم پروژه شکست خورده شرکت در انتخابات، صرفا پایگاه اجتماعی اصلاح طلبان را تحلیل برده و یا به سمت دو نیروی مذکور رهنمون می کند. فارغ از لزوم تشکیل ائتلافی سراسری از تمامی گروه ها و نیروهای به حاشیه رانده شده بر محور دمکراسی، برابری و آزادی های مدنی به رهبری منتخبین مردم یعنی موسوی و کروبی، چهره های شاخص اصلاح طلب هم می توانند برای شروع حداقل به اندازه سلف تئوریک خود، بازرگان، جسارت به خرج داده و با صراحت خطاب به حاکمیت بگویند: “ما آخرین گروهی هستیم که با تأکید بر قانون اساسی … مبارزه می کنیم”. البته به شرطی که به چیزی به نام مبارزه پایبند باشند!

** نقل قول ها از کتاب هژدهم برومر لویی بناپارت اثر کارل مارکس، برگردان باقر پرهام هستند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)