فراز هایی از یدالله رویایی و به بهانه ی انتشار کتاب تازه ی او با ویرایش و تنظیم افشین دشتی : چهره ی پنهان حرف

” آن که مرده است زمانی واقعیتی بوده است  و هستی واقعی اش را یا واقعیت بودنش را ترک کرده تا موجود دیگری باشد ،تا در میان ما نوع دیگری از بودن را ادامه دهد…..و وقتی دنیای  واقعیت ها را ترک کرد چهره ای دیگر گرفت و چیزی دیگر شد، آمد روی کاغذ و میان کلمه ها. مثل کلمه…….مثل آب که به خاطر  زندگی  لغنتی اش ،زندگی دریایی اش را ترک می کند……سخن از مرده ای می گوییم که سخن داشته است…و زبان حیات مرگ است….

من کتاب می خوانم و وقتی که می خوانم کتابی که می خوانم هستم. خود کتاب نه آن چه که در آن است و  این یک مسخ است.   و در مسخ همیشه چبزی است که می میرد. پس در خواندن کتاب چیزی از مرگ است….کم کم می دیدم که خواندن با مردن خط مشترک دارد.  هرچه  بیشتر روی این خط می ایستادم تامل من از مرگ بیشتر می شد. هر چه بیشتر می خواندم بیشتر می مردم.   و این مسخ نبود…..

و فاصله دو کتاب را فقط کتاب پر می کند. در سر من اما، کتاب، خود فاصله ای پر شده است.فضایی را پر از کلمه رده است، و فضایی را هم که اشغال می کند مال او نیست. مثل فاصله ی ما و کتاب که متعلق به ما نیست. و نمی توانیم  ببخشیمش یا با کسی تقسیمش کنیم. خودمان را هم نمی توانیم  جای فاصله ما و کتاب بگذاریم مثل کتاب که خودش را جای فاصله ی دو کتاب می گذارد، و روزی که نباشیم جای ما  می گذارد. عین کتاب آخر آدم که به وصیت نامه ی  او می ماند.

…کویر کادر نداشت تربیت من هم . بعد ها فهمیدم چرا به عکس و سینما رو نکردم و در تئاتر هم به جایی نرسیدم: عکس پیش از اینکه پیدا شود  بیاید  و سرنوشتی در قابی پیدا کند، خودش چیزی جز قابی نیست. از همان اول با قاب می آید و قاب او پیش از او متولد می شود. این رفتار او با نگاه ماست.از همان اول. و به نگاه، قاب می دهد: قابی در قابی بر قابی.

  این می تواند کوهستانی باشد ولی کویری حتما نیست. من عادت نداشتم داخل کادر بروم. از جاهایی که نگاه من آمده بود آن جا ها از کادر سر می رفتند. و تجاوز از کادر را هم، همان جاها به من آموخته بودند. کویر از کادر سر می رفت نگاه من هم . نگاه من  به زحمت از درون کادر می گذرد که اگر بگذرد از پشت کادر می گذرد. و پشت می سازد برای عکس. که عکس پشت ندارد….

…….عجز در فهم حرف، حرف را منحرف نمی کند، عاجز را منحرف می کند …. حالا که مگس ها حجره داری  عنکبوت می کنند و عنکبوت در لذت مجسمه شدن تمام می شود……

…و آن که قضاوت می کند به نحوی قضاوت هم می شود. چون در قضاوت کردن چیزی از قضاوت شدن هست. و اینجا کسی است که از قضاوت شدن می ترسد . و ترس البته برادر مشهوری دارد….”

برگرفته از وبلاگ غار افلاطون 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)