با توجه به اوضاع سیاسی ایران و منطقه، با توجه به وسعت جنبش سرنگونی علیه کلیت رژیم حاکم، با توجه به نقشی که قدرتهای جهانی میتوانند در ایران بازی کنند، زوال جمهوری اسلامی قطعی به نظر میرسد. اما شکل و شیوه سرنگونی این رژیم شباهتی به سال ٥٧ و سرنگون شدن سلطنت پهلوی نخواهد داشت. دلیل این امر، ویژگی سیستم حاکم جمهوری اسلامی و پلاریزه شدن جامعه ایران و تقابل جنبشها اجتماعی با افقهای متفاوت است.

جمهوری اسلامی فقط هنگامی ناچار به قبول شکست خواهد شد که در دیوار نقطه قدرتش یعنی نیروهای مسلح و سرکوبش، ترک ایجاد شود و این امر از طریق تظاهراتهای توده ای واعتصابات عمومی سازمان یافته، بویژه در مراکز مهم صنعتی میسر میشود.

از نظر من یک نیروی کمونیست جدی خواهان گرفتن قدرت سیاسی، نمیتواند به ماهیت طبقاتی و جنبشی و نقطه ضعفها و نقطه قدرتهای دشمن و جریانات حاکم و رقیب طبقاتی هر دو بی توجه باشد. به همین دلیل ما ناچاریم به فکر راه حل شکست چنین نیرویی با این ویژگیها که میشناسیم، باشیم. تکرار این جمله ساده که سرنگونی مهم است و باید سرنگونی را جدی گرفت و برای هر تحولی در قدم اول باید رژیم را سرنگون کرد و غیره، گوینده را از بسیاری مسائل پایه ای غافل میکند. چنین دیدگاهایی مدافعین آنرا در بهترین حالت به یک عصیانگری و مبلغ عامی شبیه میکند تا یک سازمانده و متفکر و تحلیلگر و رهبر برای تغییر جامعه.

برای مثال اگر یک نیروی با افق و روشن بین قبل از “انقلاب” ٥٧ وجود داشت و توان تاثیر گذاری میداشت، همان دوره در مقابل خمینی، جامعه را هشیار و بسیج میکرد تا از حاکمیت سیاه جریان اسلامی بر جامعه جلوگیری نماید سیر حوادث طور دیگری پیش میرفت. اما چنین نشد و جنبش “همه با هم و اتحاد همه علیه شاه” در مقابل سلطنت، نعمتی شد که در قبال آن قدرت به خمینی اهدا گردید. زیرا خمینی مبشر “وحدت کلمه” شد، تا قدرت را قبضه کند و کرد. بعد از آن، تمام همراهان و دنباله روان خودش را علیرغم نزدیکیهای سیاسی اشان به جریان اسلامی، چون از جنس دیگر و از جنبشها و سنتهای دیگر بودند یکی بعد از دیگری از دایره قدرت کنار گذاشت و یا قلع و قمع کرد.

در ایران امروز چنین اتفاقی تکرار نخواهد شد و نخواهد افتاد. قطعا جنبشها و جریانات چپ و راست اپوزیسیون در جنبش سرنگونی علیه جمهوری اسلامی شرکت میکنند. هر کدام تلاش میکنند افق و آرمان خود را در آینده ایران عملی نمایند. برخلاف سال ٥٧ حتی بر خلاف خمینی که برای خنثی کردن چپهای آن دوره میگفت مارکسیستها آزاد هستند فعالیت کنند و…، امروز جریانات راست ناسیونالیست پرو غرب ضدیتشان را با کمونیسم بیش از همیشه جار میزنند. اینها ائتلافها و اتحادهایشان را با نیروهای داخل جنبش خودشان شروع کرده اند و قدرت سیاسی را ارث پدرشان میدانند که باید به بچه ها و نوه های همان دیکتاتور سرنگون شده یا هم جنبشی های او برسد. برای دستیابی به این ارزو، بقیه جریانات اپوزیسیون را به اتحاد با خودشان دعوت میکنند.

چپ و کمونیستهای ایران اگر چه اجتماعا قدرت زیادی دارند اما در عرصه احزاب سیاسی و سازمانی، تازه وارد مرحله تعمق و تفکر شده اند که آینده را چگونه مدیریت کنند؟ تازه دارند تاکتیک و سیاست خودشان را برای دخالت در این دوره بحرانی فرموله میکنند. بدون شک با روش آزمون و خطا، در این پروسه افت و خیزهایی را شاهد خواهیم بود. به این اعتبار در مقابل تعرض راست، چپ هم اگر چه با کندی و پاورچین پاورچین ولی در حال سنگر بندی است. متاسفانه چپ هنوز وقت لازم دارد تا عادت اپوزیسیون بودن خود را به نفع سیاست کسب قدرت و تبدیل شدن به پوزیسیون ترک کند. علیرغم ادعاها و بیان سیاست متفاوت و… این عادت و سنت قدیمی و جا افتاده همچنان یک مانع جدی بر سر راه قدرتگیری چپ است و باید آگاهانه این فاز را پشت سر بگذارد. این نوع سنت را هم در پراتیک و هم در سیاست احزاب و هم در میان فعالین و رهبران کارگری و فعالین دیگر جنبشهای اجتماعی میتوان بوضوح مشاهده کرد. زیرا چپ متخصص فعالیت در اپوزیسیون به شکل گروه فشار است. اما تجربه و تصور دقیقی از فعالیت برای پوزیسیون شدن و کسب قدرت ندارد.

تا همین امروز نیروهایی که در کمپ چپ جامعه هستند، بعضا برای قدرت گیری و یا شریک قدرت شدن، سوسیالیسم شان را رقیق میکنند. چراغ راهنمای چپ را روشن میکنند اما به راست میچرخند. زیرا به زعم آنها پیروزی چپ و کمونیسم و طبقه کارگر نقدا در بورس نیست. تلاش برای لغو کار مزدی و برقرار ی حکومت شورایی و کارگری با دخالت مستقیم مردم و… را اهدافی دور و “حلوای نسیه” میدانند. به همین دلیل وقتی به آنها میگوییم سرنگونی با چه سیاستی پاسخشان شباهت زیادی به چپ پنجاوهفت دارد “امروز فقط سرنگونی و اتحاد برای سرنگونی”.

در رادیکالترین حالت، این عصیان و نفرت بر حق علیه جمهوری اسلامی را اینگونه بیان میکنند: “فقط یک راه داریم، برای سرنگونی جمهوری اسلامی همه دست به دست هم بدهیم. هیچ راه دیگری نمانده! ته خطیم!” بنابراین میبینیم که بخشی از کمونیستهای امروز به ته خط رسیده اند. خودشان با این صراحت نوشته اند. “همه دست به دست هم بدهیم برای سرنگونی، هیچ راه دیگری نمانده است” اینکه کلید هر تحولی در ایران سرنگونی جمهوری اسلامی است حرف درستی است. اما این سیاست جریانات راست و چپ هر دو است. واضح است هر دو جنبش راست و چپ ایران میخواهند این رژیم برود که جنبش و سیستم مورد نظرشان به قدرت برسد و در جهت امیال و استراتژی خود جامعه را سمت و سو بدهند. راستها سالها است میگویند همه با هم اتحاد همه نیروهای سیاسی. منظورشان روشن است: همه بر محور سیاست راست متحد بشوند که آنها به قدرت برسند. پاسخ این سیاست و تقابل با آن این نیست که چپ هم همین فرمول فریبکارانه را تکرار کند. یا به قول نویسنده این کامنت “هیچ راه دیگری نمانده و ته خطیم رسیده و…” این دیدگاه در سرنگون کردن رژیم رادیکال است اما نمیخواهد تفاوت خودش را با سازمان مجاهدین و سلطنت طلبها و بقیه جریانات راست برجسته کند. کمونیسم را و حزب کمونیستی را تا حد یک جریان سرنگونی طلب صرف پایین میکشد. بحث از تقابل منافع و سیاست متفاوت طبقه و جنبش و کمونیسم و غیره برایش کسالت آور است. پاسخ اش این است که از این انشاهای طبقاتی و کارگری دست بردارید، امروز فقط سرنگونی.

شباهت همه این جریانات راست و “چپ” مدافع این دیدگاه این است که همگی به سنت سال ٥٧ برگشته اند. این گرایش به راست است. در عصیانگری و “رادیکال” بودن این تز که بدون تخفیف سرنگونی را میخواهد شکی نیست. اما ماهیت سیاسی این تز خرده بورژوای است. امیال عدالت طلبانه و شریف نویسنده هم روشن است. اما کمونیسم اش رنگ زرد و پرچم سفید سوسیالیسم اش زیادی توی زوق میزند.

خواننده نمیتواند بفهمد ربط این تفکر به کمونیسم و کمونیسم کارگری چیست؟. اگر این نوع کمونیسم در کشوری مانند هند و چین و روسیه و آمریکا و آلمان و غیره مطرح شود که جنبش سرنگونی در جریان نیست چه چیزی برای گفتن دارد. آن وقت انگیزه اش چیست؟ آیا راه کمونیستها فقط این است که جنبش سرنگونی وجود داشته باشد و اگر نبود راه دیگری وجود ندارد و به آخر خط میرسند؟ در پاسخ به این دوستان باید بگویم کمونیستها با یا بدون جنبش سرنگونی نقدشان به مناسبات سرمایه داری است. آلترناتیوشان انقلاب کارگری است. برای رسیدن به جامعه ای بدور از تبعیض و نابرابری و برای برپایی جامعه ای آزاد و مرفه ابتدا نقدشان به ریشه این تبعیضات است و برای رسیدن به استراتژی خود میروند حزب میسازند و جامعه را سازمان میدهند که موانع رسیدن به این استراتژی را کنار بزنند. اینجا است که در جامعه ای مانند ایران اولین مانع پیشروی، وجود جمهوری اسلامی است و دست به کار سرنگون کردنش میشوند.

حتی اگر جنبش سرنگونی و خواست سرنگونی هم نبود همین کار را میکردند و ما تا کنون همین کار را کردیم. چنانچه تاریخ جریان ما با طی کردن همین راه به اینجا رسیده است. طی همین پروسه بود که حزب کمونیست کارگری را سازمان دادیم. ما قبل از سال هفتاد و هشت شمسی که جنبش سرنگونی در میدان نبود مگر چکار میکردیم. بنابر این کمونیستها هیچ وقت به آخر خط نمیرسند. تا تبعیض هست علیه آن دست به کار میشوند و حتی اگر تبعیض هم نباشد مشغول سازمان دادن جامعه برای رفاه بیشتر و رشد و شکوفایی بیشتر و خلاقیتهای بیشتر خواهند شد. بنابر این بحث بر سر متد و نگرش ما به جامعه و طبقه و مبارزه طبقاتی است. در نتیجه ما هم در عرصه دخالتگری در جنبش سرنگونی، هم در نوع نگاه به سیاست و کسب قدرت سیاسی داریم از دو متد و سیاست حرف میزنیم. یکی با سیاست کمونیستی و کارگری میخواهد سرنگون کند یکی با تز “همه با هم” به انقلاب همگانی میرسد. یکی بدون جنبش سرنگون به “آخر خط” میرسد و یکی مبارزه طبقاتی را امری تعطیل ناپذیر و دائمی میداند. با یا بدون جنبش سرنگونی فعالیتش را برای به زیر کشیدن حاکمان سرمایه ادامه میدهد. یکی با جنبش سرنگونی کمونیسم اش کم رنگ میشود تا امکان “همه با هم” را برای سرنگونی فراهم کند. یکی میخواهد با سیاستی انقلابی جمهوری اسلامی را سرنگون کند و کل جامعه را به زیر پرچم انقلاب کارگری دعوت میکند.

بنابر این در مقطع حضور جنبش سرنگونی، چپ و راست میخواهند با دخالت خود رنگ خود را به این جنبش بزنند. تمام بحث بر سر این است: سرنگون کردن با چه رنگی و با چه سیاستی. اگر نه در مصر سرنگونی اتفاق افتاد. در سال پنجاه و هفت سرنگونی در ایران اتفاق افتاد. در تونس همینطور و در کشورهای بلوک شرق هم همچنین. بحث ما با این دوستان چپ این نیست که سرنگونی آری یا نه؟ چون چپ و راست و ناسیونالیست و کمونیست و حتی بخشی از اسلامیهای، از جمهوری اسلامی عبور کرده اند، مجاهدین خلق و بخشی از اصلاح طلبان نمونه آن هستند. امروز سلطنت طلب و کمونیستهای افراطی و اسلامیهای بریده از رژیم و قومپرستان و …. همگی سرنگونی طلب هستند.

شیرین عبادی و مسیح و نوری زاد و سازگارا و واحدی و تمام ملی مذهبی های بریده از رژیم و…. همگی سرنگونی طلب شده اند. اما هر کدام از اینها جنبش معینی را نمایندگی میکنند. سیاست معینی را نمایندگی میکنند. هرکدام از اینها اهداف و آلترناتیو خود را برای بعد از جمهوری اسلامی دارند.

وقتی بحث به اینجا کشیده میشود دوستان چپ عصیانگر و ضد رژیمی ما میگویند اختلاف درست نکن. صف جنبش سرنگونی و “همه با هم” برای سرنگونی را باید تقویت کرد. باید سیاسی بود و دید اگر افراد و جریانات دیگر هم در جهت سرنگونی حرکت کردند نقدشان نکن. “اگر در پروسه سرنگونی سیاست سازش در پیش گرفتند به نقد آنها بپرداز”. میگویند بعدا به اختلافات جنبشی میرسیم. امروز روز اتحاد است. عین همان حرفی که رضا پهلوی هم مرتب تکرار میکند. ظاهرا طولانی شدن عمر رژیم همه این دوستان را “عاقل و واقع بین” کرده است.

ریشه این تزها از اینجا ناشی میشود که سرنگوی جمهوری اسلامی و قدرتگیری کمونیستها را دور از دسترس میبینند و فکر میکنند چپ و راست باید فعلا آتش بس اعلام کنند تا همراه با هم بتوانند سرنگون کنند. آنها چون میدانند طعم این سیاست، خوشایند نیست دارند به ما میگویند “سیلی نقد” به از حلوی نسیه است. میگویند ما سرنگونی را کم رنگ میکنیم. به ما میگویند هر کس که در این شرایط از انقلاب کارگری و کمونیسم و حکومت سوسیالیستی و… حرف بزند انشا نویسی میکند. حرفهایش کهنه است. پراتیک یعنی همه با هم برای سرنگونی. ما دیگر به ته خط رسیده ایم و باید تمرکز را همینجا بگذاریم. فعلا وقت حرف زدن از انقلاب کارگری نیست.

وقتی میگویید حزب قوی کمونیستی با اتکا به جنبش کارگری و با دخالتگری سیاسی و از زاویه منافع این طبقه در همه جنبشهای انقلابی دخالت میکند، نه از زاویه جنبشهای دیگر، عصبانی میشوند و میگویند در صف جنبش سرنگونی اختلاف درست نکن.

متوجه نیستند که کمونیستها فقط وقتی شانس اینرا دارند به قدرت برسند که پرچم جنبش کارگری و کمونیستی را در مقابل جامعه قرار بدهند که مردم بین چپ و راست انتخاب کنند. میگویند مردم جنبش را انتخاب نمیکنند حزب را انتخاب میکنند. میگویند چپی وجود ندارد فقط ما هستیم ما هم میبینید که زیاد قوی نیستیم پس باید جنبشهای دیگر و فعالین دیگر را ببینیم و به پراتیک آنها نگاه کنیم اگر از ما هم نیستند ما با دفاع از آنها میتوانیم اتحاد همه با هم برای انقلاب همگانی را فراهم کنیم. انقلاب همگانی از این منظر در مقابل انقلاب کارگری قرار داده میشود.

همکاری کومله با جریانات ناسیونالیست کرد و عدم تمایل به نقد آنها و باز گذاشتن راه دوستی با این جریانات تحت عنوان “اجتماعی بودن و دخیل بودن و سیاسی بودن و پراتیک کردن و نقش داشتن در سرنوشت جامعه” و… تئوریزه میشود و از چپها فاصله میگیرند. از نظر آنها چپها و کمونیستها جای اعتماد نیستند. باید نقد بشوند و علیه شان کمپین کرد. اما راستها دوست خطاب میشوند. حتی آنجا که رقیب هم محسوب میشوند با زبانی دوستانه میخواهند با آنها راه بروند. رفاقت با پژاک و پ.ک.ک و همزیستی دوستانه با حزب دمکرات و بقیه ناسیونالیستها با اتکا به همین سیاست توجیه میشود.

در بعد سراسری عین این متد را در برخورد به چهارده امضا ها و مسیح شاهد بودیم. دانشجویان دانشگاهها گفتند “نه پهلوی نه مجاهد و…” فورا به القابی از نوع تفرقه انداز و خط امامی مفتخر شدند. از طرف دیگر هر وقت جریانات راست و ناسیونالیست یک خواست و مطالبه علیه خامنه ای مطرح میکنند اینها فکر میکنند بر راستها تاثیر گذاشته اند و “رادیکالشان” کرده اند. پس باید آنها را دید و حمایت کرد.

این نوع چپ حتی متوجه این نیست که در چنین حالتی اگر راستها را به نقد نکشند و جامعه را از خطر قدرتگیری آنها هشیار نکنند و از این طریق آنها را منزوی نکنند، عملا راستها از این سیاست منتفع میشوند. چنین سیاستی اگر بخواهد این مسیر را تا آخر طی کند ناچار است تماما به رنگ راستها دربیاید. این به اراده این و آن و یا خصوصیات این فرد و آن فرد مربوط نیست. این منطق و دیالکتیک مبارزه طبقاتی است و این منطق احکامش را دیکته میکند.

علیرغم وجود چنین رویکردهایی، هر دو جنبش چپ و راست ایران در ابعاد سراسری و محلی برای به قدرت رساندن افقهای متفاوت و متضاد، علیه جمهوری اسلامی در حال جنگند. اما جدال این دو جنبش و دو افق فقط در مقابل جمهوری اسلامی قابل مشاهده نیست. زیرا جنبش راست، بیش از چپ خودآگاه و قدرت سیاسی بعد از جمهوری اسلامی را ازآن خود میداند. بنابر این جدال دو جنبش راست و چپ با همدیگر اجتناب ناپذیر است. این روند و این جدال تعیین کننده با اراده هیچ کسی و رقیق شدن کمونیسم هیچ جریانی، متوقف نخواهد شد. این یک ضرورت سیاسی برای هر دو جنبش است.

جنبش راست پرو غرب و دیگر جنبشهای ناسیونالیستی بسیار خود آگاه و غیر متوهم هستند. حکومت آینده را ازآن خود میدانند و هیچ رقیبی را تاب نخواهند آورد. این دیکتاتور منشی از روز تولد در سنت رشد بورژوازی ایران وجود داشته است. به خصو صیات این و آن فرد “دمکرات و دیکتاتور” مربوط نیست. در بعد سراسری جنبش ناسیونالیسم پرو غرب ایرانی یا آنچه به نادرست سلطنت طلب خوانده میشود نه شخصیت کاریزماتیک دارد و نه حزب سیاسی جدی و منسجم. این نقطه ضعف جریانات راست پروغرب در بعد سراسری است.

اما این جنبش، رسانه و امکانات مالی و حمایت قدرتهای جهانی و منطقه ای را دارد. در بعد محلی جریانات قومی فقط در کردستان از سنت سیاسی و حزبی برخوردار هستند. اما همه این طیفها امید خود را به آمریکا گره زده اند. نقطه اشتراک تمام این طیفها ضدیتشان با کمونیسم و مقابله با دخالت مستقیم مردم برای اداره جامعه است.

در همین راستا پلاتفرم فرشگرد بیش از موارد قبلی گویا است. این بار راست پرو غرب با صراحت شبه فاشیستی، کمونیسم و چپ را در کنار فاشیسم اسلامی قرار داده و کالای خودش را با ضدیت و مقابله با کمونیسم به بازار عرضه کرده است. شعار مقابله با “ارتجاع سرخ و سیاه” بیش از آنکه نشانگرمخالفتشان با جریان اسلامی باشد، ضدیتشان علیه کمونیسم را برجسته کرده است. این شعار را آگاهانه انتخاب کرده اند تا بگویند هیچ نوع سیاست چپگرایی را تحمل نمیکنند.

در شرایط امروز، بورژوازی پرو غرب نمیتواند بدون ضدیت با کمونیسم حمایت غرب بویژه آمریکا را با خود داشته باشد. با توجه به موارد فوق، همه جریانات سیاسی اپوزیسیون و حتی جمهوری اسلامی از دی ماه ٩٦ به بعد با یک موقعیت تازه و فاز جدیدی مواجه شده اند. این شرایط آنها را ناچار میکند سیاست خود را در قبال این تحول و افقی که نمایندگی میکنند تعریف نمایند. این جا است که نقش جنبشهای سیاسی و طبقاتی بیش از همیشه برجسته میشود. اما راستها بسیار علاقه مند هستند بحثی از جنبشهای متفاوت و منافع متفاوت و… مطرح نشود. هم و غم خود را بر محور سرنگونی جمهوری اسلامی تعریف کرده اند. با سیاستی ضد کمونیستی میخواهند کل این جنبش رنگ اتحاد دلخواه آنها را داشته باشد.

در مقابل راستها، جنبش و جریانات چپ باید پرچم سرنگونی جمهوری اسلامی را با سیاست انقلابی خود پیش ببرند و در دل همین جنبش سرنگونی امکان انتخاب بین چپ و راست را برای جامعه فراهم کنند. آشتی دادن و همراهی این دو جنبش امری غیر ممکن است. اما اگر چنین اتفاقی هم بیفتد باید محرز باشد که چپ بازنده این همراهی خواهد بود.

راههای پیروزی جنبش سرنگونی

جنبش سرنگونی علیه جمهوری اسلامی از سال ٧٨ پا به میدان گذاشت. این جنبش با سرکوب شدید و دستگیریهای وسیع خاتمه یافت. جنبش سرنگونی رژیم اسلامی هر بار شدید تر از بار قبل به میدان آمده است. در سال ٨٨ یک بار دیگر شاهد اوجگیری این جنبش بودیم و به نتیجه نرسید. سومین بار در دی ماه ٩٦ بسیار موثرتر و رادیکالتر از موارد قبلی رژیم اسلامی را به چالش طلبید. جنبشی که از دی ماه سال ٩٦ به میدان آمد با اتکا به نیروی خود، کلیت جمهوری اسلامی را زیر ضرب گرفت. سالهای ٧٨ و ٨٨ جنبش سرنگونی طلبانه هنوز بند نافش را تماما از جنبش اصلاح طلبی و دوم خردادی قطع نکرده بود. این ویژگی مهمترین نقطه ضعف و خمیرمایه شکست سالهای ٧٨ و ٨٨ بود.

اما این جنبش از دیماه سال ٩٦ با اعتراض به فقر و بیکاری و با این شعار به میدان آمدن که “اصلاح طلب اصولگرا دیگر تمامه ماجرا” این اولین بار بود که جنبش سرنگونی روی پای خود و بطور کامل مستقل از جناحهای جمهوری اسلامی، کل رژیم را به چالش میطلبید. سال ٩٨ یک بار دیگر در اعتراض به گرانی بنزین در ابعاد کل ایران، جنبش سرنگونی با شعار ” جمهوری اسلامی نابود باید گردد” دوباره اوج گرفت. علیرغم پتانسیل بالا و رادیکالیسم عمـیق این جنبش، باز هم به دلیل عدم وجود یک نیروی رهبری کننده و مورد اعتماد توده های معترض، قدم به قدم از شدت و گستردگی اولیه افتاد و با خشن ترین سرکوبها مواجه شد.

این جنبش اکنون در اشکال دیگری جریان دارد. هر آن و به هر بهانه ای میتواند باز هم اوج بگیرد. برای پیروزی جنبش سرنگونی از همین امروز باید دست بکار شد. دست بکار شدن نه به این معنی که در آن تنها دخالت کنیم. زیرا این را باید فرض گرفت که همه جریانات سیاسی چپ و راست در این جنبش خود را دخیل دانسته و میدانند. ما باید تلاش کنیم اشکالی مانند اعتصابات و اعتراضات کارگری، اعتراضات معلمان، رانندگان، باز نشستگان و…. را هدفمند و با نقشه سازمان بدهیم نه اینکه فقط حمایت کنیم.

این شکل از اعتراض در ایران زمینه رشد و گسترش نفوذ نیروهای چپ جامعه را بیش از هر زمان بالا برده است. نمونه اعتصاب و اعتراض کارگران هفت تپه و فولاد اهواز و هپکو گویای این امر است. اعتراضات رو به گسترش مردم تحت ستم و فقر زده، با پیشتازی جنبش کارگری اگر چه با افت و خیز اما بطور دائم در جریان است. این تحولات بستر عروج جنبش چپ را بیش از همیشه فراهم کرده است.

اما چپ جامعه احتیاج به نیروی سازمان یافته بسیار بیشتر از این دارد که بتواند پیروز بشود. چپ ایران ناچار است و باید نیروی خودش را متشکل و آماده رویارویی جدی با این حاکمان خون آشام بکند و باید این توان را در خود بیابد که چنین دشمنی را شکست بدهد. کلید این مسئله در جنبش کارگری و سازمان دادن اعتصابات کارگری است.

اگر روزی ما شاهد اعتصابات وسیع و سراسری کارگری در مراکز تولیدی و کلیدی باشیم و سازمانهای کارگری توان بسیج توده های کارگر و خانواده های خود را داشته باشند، هر توطئه جمهوری اسلامی و دیگر نیروهای بورژوایی و ضد انقلابی را راحت میتوان خنثی کرد. تشکل شورایی کلید این اتحاد است و میتواند تضمین کننده پیروزی و عروج چپ در جامعه باشد.

مهمترین وظیفه جنبش کمونیسم کارگری و حزب کمونیست کارگری سازمان دادن همین موارد فوق و آماده شدن برای پاسخ گویی به نیازهای این دوره است.

پایان

محمد آسنگران

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)