متن چالشی ذیل در سه جستار به تقابل نظریات پراگماتیستی مدرن با «اخلاق تمنامندی» لکان و روانکاوی می پردازد. همانطور که با اشاره به مهمترین فیگور پراگماتسیم نو یا پراگماتیسم پسامدرنی، یعنی با پرداختن به نظریات قوی «ریچارد رورتی»، هم قدرت این نظریه ی پراگماتیستی نو و هم معضلات ساختاری و روانکاوانه اش را مطرح و باز می کند. همانطور که نشان می دهد که چرا می توان در این مبحث از ترکیب نگاه ساختاری/پساختاری لکان با «دیفرانس دریدایی» به هوبرید و موتاتسیونهای بهتری در چالش با نگاه پراگماتیستی مدرن دست یافت و بهتر خطاها و وهم هایش را برملا کرد. یا چگونه می توان به هوبریدی نو از نظرات محوری ریچارد رورتی/ لکان/دریدا بر بستر مشترک «مرگ خدای نیچه» دست یافت. بی انکه تفاوتهای مهم نظرات آنها و یا تفاوت مهم نظرات دریدا و لکان را فراموش بکند. اما به خاطر وفاداری هر سه به مباحث محوری مدرنیت می توان به تولید هوبریدها و موتاتسیونهایی از آنها دست یافت، بی انکه تفاوتهایشان را نفی کرد و یا مرز و کمبودهای هر نظر و یا هر هوبرید و موتاتسیون نوین را فراموش کرد. در آینده ی نزدیک در نوشتاری چالش مهم و اساسی میان «دریدا و لکان» بر روی یک گزاره ی لکانی را باز می کنم. یعنی بر این گزاره ی لکان که می گوید «نامه همیشه به مقصدش می رسد» و انتقاد دریدا که «نامه می تواند در راه گم بشود». اینکه چرا خوانش دریدا دچار این خطاست که نمی بیند سخن محوری لکان در واقع این اصل بنیادین روانکاوی و روان درمانی است که «ضمیر نااگاه برمی گرد، حقیقت سرکوب شده بر می گردد و حق خویش را می طلبد و فرار از آن ممکن نیست.». قانونی بنیادین که بدون آن اصولا روانکاوی یا روان درمانی معنی ندارد، اگر که ما بتوانیم هر بلایی سر جسم و روحمان بیاوریم و پاسخش را با بیماریهای جسمی و روحی فردی و جمعی نپردازیم. قانون و «اتیک تمنامندی» که صحت و درستیش از جمله در سرنوشت فردی و جمعی ما ایرانیان و گرفتاریمان در کویر و بحرانی صد و اندی ساله نمایان می شود. اکثریت نیز اکنون می دانیم تا بهای مدرنیت را نپردازیم و به هویت مدرن فردی و جمعی حول «ساختار دموکراسی و سکولاریسم» دست نیابیم، تا به رنسانس دست نیابیم، محکوم به تکرار دور باطل و کورشدن مجدد فردی و جمعی هستیم. مشکلمان اما این است که باز هم دنبال راهی می گردیم که از زیر بهایش در برویم و یا برخی امتیازها و تمتعات و خوشیهای سنتی و بیمارگونه یا مرید/مرادی را نگه داریم و به بهایش مرتب سقط جنین فردی و جمعی می کنیم. زیرا نامه به دست ما و به مقصد می رسد و در راه گم نمی شود. قانون و اخلاق تمنامندی که در تجربه ی هر انسان دچار بحرانهای روانی نمایان می شود. اینکه تا به قانون نمادین و یا به اخلاق تمنامندی تن ندهی و تا حقایق حذف شده و منع شده ات را در زبان و جسم و در ساختارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگیت وارد نسازی و به شیوه ی نمادین نپذیری، آنگاه محکوم به دور باطل و فاجعه بار هستی و اینکه از چاهی به چاهی بدتر بیافتی. زیرا هر چیزی بهایی دارد و چاه کن ته چاه می ماند. اینکه تنها راه تحول تبدیل تکرار باطل رانشی به تحول دورانی و به رنسانسی جدید و چندنحوی و راهگشاست.

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

جستار اول: شکست آرمان خواهان در برابر پراگماتیسم! یا پاشنه ی آشیل پراگماتیسم کجاست

انسان دوستها، ارمان گرایان، عاشقان و یا جستجوگرها کجا واقعا ضربه پذیر و قابل فروریختن هستند؟ انجا که سرانجام پس از تلاش فراوان با راز زندگی روبرو می شوند که «هیچ قضاوتی در کار نیست». که هیچ رابطه ی علت و معلولی وجود ندارد و معشوقی چون شیرین می تواند به جای عاشق دلخسته ایی چون فرهاد به خسرو یا یک فرد تصادفی دیگر برسد. دیدار با این هیچی و پوچی زندگی و اینکه «قضاوتی در میان نیست»، آن نگاه مدوزایی است که یکایک ما در برابرش سنگ می شویم و فرو می شکنیم. زیرا تمامی تلاش برای چه وقتی قضاوتی نیست؟ وقتی نظمی نیست؟. این مواقع در واقع پراگماتیستها بهتر از پس این لحظه ی هولناک برمی ایند و برامده اند و تاریخ معاصر که تاریخ پس از تاریخ هست، ازینرو تاریخ حکومت پراگماتیسم است. از زمان شکست جهان باصطلاح سوسیالیستی، با شکست همه ی آرمانهای سابق چپ یا روشنفکرانه در واقع ما در جهان شاهد پیروزی مداوم و گسترده ی پراگماتیسم بوده و هستیم. اما پراگماتیستها چطور از این دیدار هولناک با مدوزا و نبود قضاوتی در می روند و یا از آن عبور می کنند؟ بدینوسیله که می گویند «پس به فکر زندگی خودمان باشیم و در حد امکان سعی در خوشبختی بکنیم. پس حال که قضاوتی و معیاری نیست، فقط قضاوتی و احساس و اندیشه ایی را بپذیریم که برای ما زندگی و جهانمان را شیرین و قوی می کند.» چند قدم انطرفتر حتی می توان پراگماتیسم را به «اخلاق چشم اندازی نیچه» رساند که می گوید تنها اخلاق و حقیقت و اندیشه ایی خوب است که جسم و جان ما را قوی و کامیاب سازد و زمین را کامیاب سازد. نیمروز بزرگ نیچه. اما پراگماتیستها عمدتا به نیمروز بزرگ نیچه نمی رسند، چرا؟ زیرا آنها در واقع همان «واپسین انسان» نیچه هستند؟ آنکه شکست متاروایتها و مرگ خدا را دیده است و حال خیال می کند که می تواند پس فقط به حساب بانکیش و خوشبختی روزمره و پراگماتیستی اش بچسبد و به قول نیچه به همه عشقهای بزرگ بخندد و از روابط و عشقهای کوچک خویش لذت ببرد. اینکه حال که قضاوتی نیست، پس ما سعی می کنیم به نفع زندگی فردی یا جمعی بهترین انتخاب را بکنیم و کوچک و خوب زندگی بکنیم. پراگماتیسم سیستم خوبی است برای کمی ارامش و کم ضربه خوردن اما به هیچ وجه به جهان اخلاق چشم اندازی نیچه یا اخلاق تمنای لکانی و میل دلوزی و غیره دست نمی یابد، به جهان پرشهای بزرگ دست نمی یابد. اما مشکل اساسیتر این است که پراگماتیست خیال می کند که در حال «زرنگی» است و توانسته است از دست مدوزا در برود، زیرا او در واقع حال در درون مدوزا و هزار دالانش گرفتار است تا انگاه که شکست حساب بانکی و عشق کوچکش و غیره را بچشد و به مارهای مدوزا تبدیل شود. زیرا وقتی قبول کردی قضاوتی در میان نیست، بناچار به حماقت زرنگی پراگماتیسم نیز اعتراف کرده ای و اینکه نه تنها متاروایتها شکسته است بلکه این معناهای کوچولو و پراگماتیستی نیز شکسته است و فقط «خالی و تهی» و نگاه مدوزا حضور دارد. بنابراین پراگماتیست فرد زرنگی است که از دیدار با هیچی و مدوزا در می رود تا زمانی که سونامی زندگی پراگماتیستی و بحران مالی یا عشقی و غیره رخ دهد و او مجبور شود سرانجام با معنای عمیق این جمله روبرو شود که هیچ قضاوتی در میان نیست. با هیچی روبرو شود و بلرزد. زیرا وقتی متاروایتها و حقیقت بشکند، چه می ماند؟ پراگماتیست؟ نه. زیرا او نیز حقیقت و متاروایتی دیگر و کوچک است. زیرا بقول نیچه «وقتی حقیقت فروریزد، چه می ماند؟ واقعیت ظاهری. نه او نیز فرو می پاشد». زیرا متاروایت و پراگماتیسم، حقیقت و ایده و واقعیت روزمره دو روی یک سکه هستند. هر واقعیتی تبلور ایده یا ایده ها و حقایقی است.

زیرا تنها راه عبور از این نگاه مدوزا و شکست بزرگ ورود به عرصه ی هیچی و پوچی و قبول نبود هیچ قضاوتی است. زیرا ابتدا با هیچ شدن و تهی شدن است که حال امکان این بوجود می اید، واقعا به عشق و ایمان و تمنای خویش دست یابی و همین حالا دست یابی. زیرا وقتی قضاوتی نیست و در نهایت همه چیز یکیست. آنگاه ما می توانیم حال مرتب قضاوتی نو بکنیم و بگوییم دنیا را اینگونه می خواهیم که تمنا می کنیم و همین حالا می خواهیم و هیچ چیز نمی تواند مانع آن شود که خواستتان براورده شود، زیرا قضاوتی در میان نیست و رابطه ی علت و معلولی در میان نیست. زیرا حال دوباره بیان کلام و افرینش معنا و واقعیت با هم تلاقی می یابند. زیرا اینجا عرصه ی تهی و بنابراین هزارگستره هست. زیرا سوژگی به معنای هیچ بودن و بنابراین شروع پرفورمانس است. بنابراین تنها راه درست تبدیل زندگی به بازی و افزینش جهان فردی و جمعی خویش با قبول هیچی و پوچی محوری است. تنها بر این بستر است که آنگاه می توان که اگر خواستی به مفهومی نوین و بهتر از پراگماتیسم چون «نئوپراگماتیسم قوی و بازیگوش ریچارد رورتی» دست یابی، به بازی و خنده سبکبال پراگماتیستی دست یابی و یا به حالات دیگر این سبکبالی از نیچه تا لکان و دلوز و غیره دست یابی، از ساتور خندان نیچه تا نمونه ایرانیش و سبکبالی عارف زمینی ایرانی. زیرا در پشت هیچستان جهان هزارگستره جسم و خنده و بازی وجود دارد و اینکه کدام نابکارتر و شرورتر و عاشقتر است تا بتواند گفتمان خویش را و خلاقیت خویش را در عرصه ای حاکم و سرور سازد، طبیعتا تا سرور و عاشق شرور بعدی و تفاوت بعدی. برای همه ی این اشکال مختلف اما بایستی سرانجام از مدوزا و نگاه سنگ کننده اش عبور کرده باشی، سبکبال شده باشی توسط هیچی و پوچی و اینکه هیچ قضاوتی در میان نیست. اینکه هیچ راهی در نهایت بهتر از راه دیگر نیست و دقیقا اینجا تو و سوژه نمایان می شوی و هاشور می زنی و می گویی اما برای من هست و من اینگونه می خواهم. بگویی من اینگونه می خواهم چون دیگری و زندگی و لحظه اینگونه می خواهد و بخندی و راهت را بروی.

یا بزبان دیگر بتوانی «تفاوتها» را ببینی. اینکه آخرین جایی و محلی که معمولا حتی یک پراگماتیسم قوی (یا شاید حتی پراگماتیسم نوین و قوی ریچارد رورتی) می تواند برود و برسد این جمله هست که « حال که حقیقتی نیست، وقتی حقیقت یک بازی زبانی است و دنیا بدون کلام و معنای نهایی است، پس انچه وجود دارد تنها انتخاب از میان امکانات است، تنها انتخاب و تصمیم گیری وجود دارد. پس بهترین امکان و تصمیم گیری برای زندگی و لحظه مان را بکنیم. زندگی و حقایقمان را زیبا و بازیگوشانه سازیم»، در حالیکه ما عاشقان نو و تمنامندان نو حتی جلوتر می رویم و می گوییم «حال که حقیقت و قضاوتی در میان نیست، پس تنها به تمنایمان تن می دهیم که ما را انتخاب کرده است. زیرا او ضرورت ماست و همزمان می دانیم که حتی نمی دانیم که واقعا تمنایمان چیست» و با خنده تن به بازی و زندگی می دهیم. زیرا بزرگترین سلاح و قدرت ما دقیقا این است که قضاوتی در میان ینست. انچه هست فقط شورها و قدرتها و کامجوییهای مختلف و درجات مختلف دیدار با هیچی و پوچی است، پس شور و تمنا و کامجویی را می طلبیم که بیانگر قدرت ما و توانایی چشم دوختن ما در هیچی و پوچی، بیانگر توانایی ما به تهی شدن و بنابراین هزارگونه شدن و پرفورمانس شدن است. بحث این است. پراگماتیسم ما از اینگونه است و همچنین ضد پراگماتیسم ما و انجا که برای چیزی و تمنایی حتی به ضرر خویش و منطق کامجویانه یا پراگماتیستیمان عمل می کنیم. چیزی که همان «اخلاق تمنا» و «منطق عمل و تراژدی انتیگونه» نزد لکان هست،اخلاق روانکاوی است. انجا که برای تمنایت و راهت که همان تمنای دیگری است، به پراگماتیسمت خیانت می کنی تا به تمنایت خیانت نکنی. زیرا بهای خیانت به تمنای خویش، بهای از دست دادن داستان و سرنوشت خویش، عشق خویش وحشتناکتر از هر چیزی و هر پراگماتیسمی است. این را هر عاشقی می داند و هر تمنامندی. با چنین شناختی اما عاشقان شرور و خندان و پراگماتیستهای تمنامند و بنابراین حاضر به فدا کردن پراگماتیسم در خدمت تمنای خویش بروز می کنند. این بازیگران بزرگ زندگی و خنده، آنانی که قادر به سنگ کردن مدوزا هستند، بدینوسیله که هیچ می شوند و می گذارند مدوزا در هیچی بنگرد و دروغش را ببیند. اینکه گزاره ی « قضاوتی در میان نیست، نیز در نهایت یک قضاوت و پیشداوری است که بایستی بر آن چیره شد» و به آن خندید و اسیر نگاهش نشد، بکمک چی؟ بکمک سلاح و قدرت هیچی که همان محل حضور سوژگی است. محل حضور سوژه و دلهره و تمنای اوست. بکمک هیچی و پوچی خندان و سبکبال که همان سوژگی تمنامند و نوین ماست. انکه می طلبد و همزمان مرتب به کمک ترسش که هیچی و پوچی را بیان می کند، می داند که راهی دیگر و روایتی دیگر نیز ممکن است و با اینحال می گوید این را می خواهم و او مرا می خواهد. چاره ای ندارم و راهش را می رود، سبکبال و خندان. زیرا می داند قضاوتی در کار نیست و هر کس بنا به توان و جایگاهش و تمنایش حقیقت و راه خویش را می جوید. زیرا تمنامند است. اخلاق فراسوی نیک و بد و چالش خندان روایات و قدرتها، امکانات اینجا بوجود می اید. جایی که زندگی دیگر بار بیگناهی و سبکبالی خویش را بدست می اورد و یک «شدن» می شود.

جستار دوم: چگونه قادر به استفاده از سلاح خطرناک و قدرتمند «رورتی/لکان/دریدا» بشویم. چگونه هوبریدی نو بیافرینیم

ریچارد رورتی را می توان از یک نظر یک «ویتگنشتاین در مسائل اجتماعی و فرهنگی» نامید. اینکه ریجارد رورتی و پراگماتیسم نوین او مثل حرکت ویتگنشتاین در زبان، ازین حرکت می کند که وظیفه ی پراگماتیست کشف حقیقت و یا پرداختن به حقایق و درست یا غلط بودن نظریات نیست بلکه به این است که کدامشان امکان روایت سازی و خلاقیت بهتری، امکان کارامدی و سودمندی بیشتر در معضلات رودروی سیاسی یا اجتماعی ما دارند. یعنی رورتی نیز مثل ویتگنشتاین می خواهد خویش را از سوالات اضافی و مبهم و بدون جواب راحت بکند و چون هر حقیقتی یک بازی زبانی است، پس بدنبال بازی زبانی خلاق و کارامد و شفاف بجوید. اما سوال اینجاست که وقتی ما بخواهیم رفتار و زبان خویش را از هرانچه مبهم و بدون جواب است، رها کنیم و بقول ویتگنشتاین فقط در مورد چیزهایی سخن بگوییم که می دانیم می توانیم شفاف سخن بگوییم، ایا انگاه این سوالات مزاحم نیز ما را واقعا رها و ول می کنند؟ ایا مثل حادثه ی آن مرد غریق در روایت مولوی نمی شود که خرسی در اب خودش را به او می چسباند که غرق نشود و مردم روی ساحل که خرس را پوستی می پندارند، مرتب فریاد می زنند بابا پوست را ول کن تا غرق نشی و مرد در حال غرق شدن فریاد می زند که بابا من پوستو ول می کنم اما او منو ول نمی کنه.

زیرا در عین اینکه اوتوپیای لیبرالی و شیوه ی بازی وار رورتی بسیار خلاق و دارای امکانات نوین است. با اینکه یادگیری پراگماتیسم نوین او یک راه دیگر و مهم برای ما برای عبور از جان سنگینی زندگی و دستیابی به سبکبالی در حرکت و عمل و انتخاب است، اما راه حل او نیز مثل راه حل ویتگشنتاین دارای این مشکل بنیادین است. اینکه نمی خواهد بپذیرد که هر پدیده بشری ذاتا دچار انشقاق و حالت چندنحوی است و مرتب ایهام و بحران و تفاوت می افریند. یعنی مشکل این نگاه این است که وقتی شفاف صحبت بکنی، از درون همین شفافیت مرتب ایهام و انشقاق و چندراهی و غیره بروز می کند.

برای رویارویی با این تناقض درونی نگاه پراگماتیک رورتی و شاید استفاده ی بهتر از او، آنگاه بایستی از جمله به سراغ مثالهای ملموس و عینی برویم و برخورد احتمالی رورتی به انها. زیرا آنچه برای رورتی رهایی یافته از حقایق و خوب و بد مهم است، در واقع دستیابی به یک «همبستگی» از طریق روایت سازی خلاق و برای تغییر و تحول مثبت و کارامد فرهنگی،سیاسی و غیره است. همبستگی رورتی اما یک همبستگی از روی فکر مثبت و پراگماتیستی نیست بلکه همبستگی از روی «حساسیت» در برابر درد دیگری و خویش است. زیرا این حساسیت در برابر درد دیگری کمک می کند به «مای نو» دست یابیم و تغییر بوجود اوریم.

اما حال بیاییم این احساس همبستگی سبکبال و پراگماتیستی و انسانی رورتی را به واقعیت روزمره بیاوریم تا نکات قدرت و ضعفش یا معضلاتش را بهتر احساس بکنیم. مثلا رورتی را و واکنش احتمالی او را در برابر «حمله ی شیمیایی در سوریه» در دوران اوباما و نوع واکنش به آن تصور بکنیم، یا برخوردش را به قنل قاسم سلیمانی توسط ترامپ تصور بکنیم. بر اساس نگاه بازی گرانه و همبستگی انسانی رورتی، بایستی سریع گفت که او مطمئنا واکنش در برابر این درد نشان می داد و اینکه بایستی به مقابله با آن و بسوی حفظ زندگی مردم سوریه و کاهش خطر حرکت کرد، یا مخالفتش را با قتلی اینگونه و ضد قانونی بیان می کرد و اینکه بایستی در مسیر همبستگی و برخورد عملی و مشترک به مشکلات حرکت کرد. اما این اجماع جمعی انگاه در واکنش عملی به کدام سمت می رفت؟ ایا رورتی انگاه طرف اوباما و حمله سریع به سوریه را می گرفت و یا طرفدار این می شد که راه دیپلماسی را پیش بگیریم؟ یا راهی دیگر. زیرا دقیقا معضل نگاه پراگماتیستی و بازی گرانه رورتی اینجا اشکار می شود که به نگاه پسامدرنی و از جمله تفکر لکان و روانکاوی از یکسو و یا دریدا از سوی توجه نمی کند که نشان می دهند هر پدیده ی انسانی، و بنابراین «همبستگی» نیز ذاتا دچار انشقاق و حالت چندنحوی بودن است، اینکه هر پدیده ی انسانی در حالت «دیفرانس و تفاوت افرینی» قرار دارد و مرتب با خویش معضلات جدید، سوالها و ابهامات و ایهامات نو ببار می اورد. همانطور که هر همبستگی بر روی احساس همدردی همیشه با خویش قساوتی نو وحالات متفاوت همدردی و قساوت را نیز می اورد. همانطور که هر حالت همبستگی و یا بازی گری مرتب در پیوند تصویری و معنایی با تصاویر دیگر است و بناچار مرتب تحول می یابد، بناچار مرتب به حالت دیگری از همبستگی و غیره یا شقاوتی نو اشاره و ایجاز می کند، در یک زنجیره ی دال لکانی یا دیفرانس دریدایی.

یعنی می خواهم بگویم، من بشخصه از چنین نظراتی از جمله این را استفاده می کنم که «زندگی را بسان فرصتها و پیشامدها دید»، اینکه بایستی به شیوه ی خلاق «فرصت طلب و روایت افرین» بود و همزمان می دانم که هر فرصت و فرصت طلبی در ذاتش منقسم و چندنحوی، اکسسیو و مازادافرین و معضل افرین است. به خاطر انچه چالش قدرت نیچه ایی یا تمنای لکانی، یا دیفرانس دریدایی بهتر دیده اند و اینکه هر پدیده انسانی و موضوع انسانی و زبانمند تبلور ضرورتها و قدرتها یا تمناهایی است و مرتب به متون و حقایق و واقعیات دیگر و بازیهای زبانی دیگر پیوند بینامتنی و شبکه وار، زنجیره وار می خورد و تحول می یابد، تفاوت می یابد. اینکه حتی « همبستگی رورتی» نیز در واقع یک ماشین میل دلوزی/گواتاری است که مرتب میل و تفاوتی نو می افریند. اینکه در معنای لکانی رورتی اسم دالی است که بناچار به اسم دال بعدی اشاره می کند و مجبور است اشاره و ایجاز بکند، در زنجیره ی بی پایان اشاره و ایجاز به روایات دیگر، امکانات دیگر. (جایی که از طرف دیگر ازادی و واقعیت یابی بی پایان و بازی ورزان رورتی می تواند با دیفرانس و زنجیره ی دالهای بی پایان دریدا و لکان و غیره دوباره پیوندی تنگاتنگ و بینامتنی بیابد و همبستگی های سیال و قدرتهای نوین بوجود اورد، در حین تفاوتها و مرزها و ضعفها و امکانات هر یک). بزبان دیگر بایستی در عین استفاده از اتوپیای لیبرالی و نئوپراگماتیسم خوب ریچارد رورتی برای پیش جامع شهروندی و مباحثش ( و از طرف دیگر استفاده از نقطه ی مقابلش یعنی فلسفه ی سیاست لووی اشتراوس و نگاه ضد سقراطی و جام شوکران او و یا نظریه پردازان چپ مدرن و پسامدرن، چرا که حضور همه ی انها و استفاده از قدرتهای انها برای جامعه ی ما لازم و خوب است)، از طرف دیگر به ریچارد رورتی گفت که «اتوپیا و ایده ی لیبرالی و استعلایی او (ترانسنتال)» بناچار اکسسیو و مازادافرین می شود زیرا هر ایده ی استعلایی چون اتوپیا یا خدا در خویش چندنحوی و متناقض است. ازینرو به قول لکان مفهوم خدا همیشه یک بخش رئال و هولناک و تاریک دارد، مثل هر مفهوم و اتوپیای دیگر. اینکه هر تحولی بنا به ضرورتهایی است و هر ضرورتی بناچار چندنحوی است و می تواند به حالات مختلف و رگه های مختلف بروز بکند. بنابراین خوب است که برای استفاده از ضرورتهای فردی و جمعی و ایجاد تحول و زبان نو بتوانیم از چشم اندازهای مختلف و یا از پراگماتیست نوین چون نظریه بازی ورزانه رورتی استفاده ببریم . اینکه مرتب بر اساس ضرورتها این امکانات مختلف را بکار ببریم و تغییر بدهیم یا با چیزی دیگر متصل بکنیم تا بتوانیم بهتر به خواست فردی یا جمعی خویش و چیرگی بر انسدادها دست یابیم و همزمان بدانیم هر رفع انسدادی و هر تحول مثبتی با خودش طبیعتا بیش از یک راه و یا امکان بوجود می اورد. زیرا تمنامندی در ذاتش منقسم و چندنحوی است. مثل همبستگی که می تواند از حالت همبستگی افراطی تا همبستگی بازیگوشانه و غیره مرتب از متن و ضرورت همبستگی بیرون بزند و یا حالات دیگر.

بنابراین دقیقا لازم است که هر کدام ما از منظر و حوزه ی فعالیتش قادر باشد در مباحث مشخص این نگاهها و قدرتهای مختلف را بهم پیوند بزند و چیزی قویتر و ملموستر بوجود اورد. زیرا نبوغ چیزی جز یک دزدی خوب و ایجاد ساختاری بهتر و تلفیقی بهتر نیست. یا خلاقیت و سلاح تغییر چیزی بیشتر از یک تولید زبان نو و بازتر بیش نیست که قادر است مناظر و گستره هایی را نشان بدهد و بیافریند که بقیه زبانها و نظرها قادر به آن نیستند. اینکه می تواند راه را بر جهانی بازتر و خلاقتر گشوده سازد. زیرا زبان و زندگی می خواهد مرتب به این فضای بازتر و خلاقتر دست یابد و از تنگی و انسداد دائم بدش می اید. بنابراین موضوع این است که ایا می توانی از منظر عملی یا نظری خویش قادر به ایجاد «حسن تقی علی» به حالت هوبریدی نو و قالبهای نو، ماشینهای نو مثل حستقلی و غیره باشی و یا اینکه فقط مرید این یا ان نگاه می شوی. یا فقط می توانی لباس چهل تکه و ناتوان از هرگونه خلاقیت و تولید عملی می دوزی که در آن هر بخش با بخش دیگر در جنگ است و فقط سترونی نو و چندپارگی نو، ناتوانی نو با کلمات پرطمطراق و سنگین ببار می اورد. باری رورتی را بایستی با لکان و دریدا قاطی کرد تا از قدرت هر کدام بهتر استفاده کرد اما بشرطی قادر به این کاری که هم تفاوتها را و تشابهات را بشناسی و هم بتوانی ساختار و منظری نو بیافرینی که در آن این قدرتها همدیگر را بیشتر تکمیل بکنند و نه فقط نفی بکنند. موضوع این است که ایا قادر به ایجاد این هوبرید و یا ساختار و ماشین نو و متفاوت هستی یا نیستی. چه در یک بحث مشخص و چه به عنوان یک سلاح تحول و تغییر قوی و خندان، نظربازانه و تفاوت افرین در یک بازی جاودانه که هم رورتی، هم دریدا و هم لکان در نهایت به آن باور داشتند.

پانویس: اشارات این بحث به نظرات رورتی از جمله گرفته شده از کتاب مهم رورتی به نام « پیشامد، شوخ چشمی و همبستگی» است که عکسش در متن است و توسط پیام یزدانجو عزیز به فارسی به شیوه ی روان و خوب برگردانده شده است. فقط من کاملا موافق تیتر کتابش نیستیم. زیرا او واژه ی «ایرونیک یا شوخ چشمی و طنز» را به «بازی» ترجمه کرده است. تیتر ترجمه ی یزدانجو :«پیشامد، بازی و همبستگی» است.

جستار سوم: بازی ایرونیک از ریچارد رورتی در تقابل و رقابت با حکمت شادان نیچه و با تمنامندی رندانه ی لکانی

مشکل اخلاق پراگماتیسمی یا «اخلاق سودمندی» این است که هیچگاه نمی تواند به اندازه ی کافی سودمند و پراگماتیسمی باشد. زیرا نه تنها آنچه برای من سودمند است, برای دیگری ضرر دارد و یا انچه برایم امروز سودمند است, فردا احتمالا برایم ضررمند می شود, بلکه مشکل اساسی این است که اصولا سودمندی و هر اخلاقی بشخصه «چندنحوی و چندمعنایی» است. سودمندیش اکسسیو و دردسرافرین است. همانطور که بقول لکان «نمی توان به خاطر سودمند بودن چیزی گفت که او نیز حتما خوب و ارزشمند و واقعا مفید است».

حتی اگر به سراغ رادیکالترین و قویترین پراگماتیست لیبرال یعنی «ریچاد رورتی» و « لیبرال شوخ چشم یا بازیگرش» برویم که مثل سیتادی در بالا باور دارد که دنیا حرف نمی زند و فقط انسان است که حرف می زند و تفسیر می کند. اینکه هیچ حقیقت مطلق یا حقیقت نسبی در میان نیست و هیچ چیز ما انسانها را به عنوان یک «سرشت انسانی» یا یک «متاروایت انسان» یا غیره بهم پیوند نمی دهد. اینکه سعدی و در نهایت اومانیستها اشتباه می کند که می گوید بنی ادم اعضای یکدیگرند و از درد یکدیگر به زجر می ایند, اما آنگاه راه حل خودش برای تولید همبستگی انسانی و یک «اخلاق نوین و رادیکال پراگماتیستی و لیبرالی» بر اساس «خودی دانستن بقیه» و «حساسیت در برابر رنج دیگران» و بر اساس زبان و باور خویش نیز دچار مشکل می شود. اینکه او می خواهد که ادمها درد دیگران را مثل درد خودشان حس بکنند و بگویند آنها نیز مثل ما هستد, پس وقتی گرسنه هستند یا بمباران می شوند درد می کشند و ما بایستی از انها مثل خودمان دفاع بکنیم و با انها «احساس همبستگی» بکنیم. اینکه ادمها با هم قرار بگذارند که درد دیگری را مثل درد خودشان حس بکنند و واکنش نشان بدهند. زیرا مشکل راه حل رورتی این است که حتی «مثل ما بودن» نیز حتما به این نیست که «مثل ما است». زیرا ما داریم تا ما. خودی داریم تا خودی. همانطور که یک متعصب مذهبی می تواند خیال بکند که من بخاطر خوشگذرانیم در حال از دست دادن آخرت هستم و چون این دردم را نمی تواند تحمل بکند و مرا خودی و جزو امت مومنش می بیند, پس سعی به امر به معروف و نهی از منکر می کند. چون قساوت و درد نیز چندنحوی و ملتهب است. تازه این روش رورتی تا موقعی معمولا موثر است که دیگری زجرکشیده دردش دور باشد. اینکه ما در دردش نقش یا تقصیری نداشته باشیم. چون آنموقع حساسیت ما در برابر درد دیگری کم می شود که قرار است او را چون خودمان ببینیم. مثلا پس از حمله ی به ورلد ترید سنتر « زندانیان طالبان» در گوانتانمو با این دلیل بدون هیچ حقوق یا وکیلی زندانی یا شکنجه می شدند, چون دولت می گفت که «قانون حقوق بشر و زندانیان در مورد آنها صدق نمی کند, چون آنها تروریستند و بشر نیستند». حال با جواب رورتی بایستی از امریکاییها بخواهیم که زندانی گوانتانمو را مثل خودش و «جزوی از مای امریکایی» ببیند، تا بتواند دردش را حس بکند و با او همبستگی انسانی بکند. اینکه خودش را جای آنها بگذارد تا بفهمند چرا به آنها قساوت اعمال می شود. اما چرا این قاعده ی اخلاقی «دیگران را نیز مثل خودت ببین و دردشو مثل درد خودت حس بکن» در نهایت جواب نمی دهد؟

زیرا این روش حداکثر فقط در مورد «غریبه های اشنا و یا همسایه ی آشنا» صدق می کند و نه در برابر «غریبه ایی غریبه» یا دشمنی غریبه و خطرناک. همانطور که رویارویی شهروند امریکایی با این «فساوت کلکتیوش» در گوانتانمو برایش احتمالا اسان نیست و «سودمند» نیست. پس احتمالا او نیز تبصره ایی برای «همبستگی انسانی رورتی» می گذارد که شامل این زندانیان می شود. اینکه آنها یک «مای مهاجر یا دسته دوم» هستند. یا آمریکاییها با «شوخ چشمی لیبرالی» از جنس امریکایی می گویند ما آنها را خودی و جزو ما می بینیم. پس اگر ما هم در آمریکا دست به ترور زدیم, باید به گوانتامو فرستاده بشویم، چون آنگاه بشر نیستیم. اینکه همبستگی انسانی رورتی بر اساس حساسیت در بر ابر زجر دیگری و بر اساس خودی دیدن دیگری و دردش مجبور است همچنان اتوپیا بماند و شوخ چشمی یا بازیگری لیبرالیش دردی از زجردیدگان دوا نکند. لااقل برای آنها سودمند نباشد. یک شوخ چشمی جذاب آمریکایی و بهترین شیوه ی «پراگماتیسم» بماند اما عملا «غیر پراگماتیک، غیر قابل تحقق» باشد و یا با تبصره های فراوان به تصوییب جامعه ی آمریکایی برسد و آخر از عنصر باصطلاح شوخ چشم و رادیکالش چیزی جز یک چشمکی باقی نماند. ثانیا ریجارد رورتی فراموش می کند که اصلا چه کسانی یا چه آدمی می خواهد پراگماتیستی زندگی بکند و به حداقل یا به تعادل راضی باشد؟ شما یا من؟ ترامپ امریکایی و یا جامعه ی امریکایی؟ یعنی مگر میشود اینقدر هم بد بشر را بفهمی و انهم با این باهوشی ریچارد رورتی باشی. آنهم وقتی اساس مدرنیت کنونی یک حالت «اکسسیو» باشد و اینکه مرتب بیشتر بخواهی و بدست .بیاوری و طبیعتا با فقیر کردن دیگران. چون جایی که آقایی هست، پس باید بندگانی نیز باشند


اینکه خیال بکنی توانسته ایی بر خطای تمام اخلاقیات گذشته از اخلاق سرشتی نیچه تا اخلاق اجتماعی و انسانی از جنس هگل و کانت اروپایی چیره بشوی و اخلاق پراگماتیسمی جدیدی بیافرینی که همبستگی بر روی حساسیت در برابر زجر است و یک زبان قراردادی جدید است و متوجه نشوی که چرا اخلاق و راهت سودمند نیست و جواب نمی دهد. اینکه نببینی که بشر چرا اینگونه «تمنامند و آرزومند» است و آنچه او را از هم جدا و ضد یکدیگر می کند، دقیقا نقطه ی اشتراک دومشان است و اینکه هر کدام دچار این «تمتع و ژوییسانس» هستند که می خواهند تمنا و حقیقت را برای خویش و به عنوان قدرت برتر داشته باشند. اینکه اگر حقیقت مشترکی هم و همبستگی مشترکی هم بخواهد بوجود بیاید، بایستی بر اساس قبول تمنامندی و نیاز مشترک ادمها به یکدیگر در بازی تمنامندی باشد و اینکه بایستی از خطای دستیابی به تمنای نهایی و آقابودن نهایی دست بردارند. زیرا زندگی و اخلاق بشخصه چندنحوی و ملتهب و در انشقاق است. اینکه اگر خدا و اخلاقی است، پس حکومت خدایان و اخلاقهای مختلف است و نکته ی مشترک و اخلاق مشترکشان این خواهد بود که آنها حاضر به قبول «برابری در عین قبول تفاوت» و قبول «وحدت در کثرت در درون خویش و در بیرون» هستند. زیرا می دانند حضورشان نیازمند به حضور غیر و دیگری است. اینکه تمنایشان تمنای غیر است و هر کدام دارای کمبودهای خویش هستند و نیازمند به گفتگو و چالش با یکدیگر در حین بازی عشق و قدرت و بدور «محبوب گمشده یا ابژه ی گمشده» هستند. از رقابت بدور پول تا شهرت و نان و امنیت و آزادی گرفته تا رقابت متقابل میان فرهنگها و ملتها و دولتها، همه تمنامند و برای دست یابی به ابژه ی گمشده ایی هستند که هیچگاه کامل بدست نمی اید و هر بار نیز او را بدست می آوری، مجبوری به بهایش چیزی از دست بدهی. همانطور که اینجا مرگ یکی مرگ دیگری را بدنبال دارد و موضوع این است که بدانی تنها به شرطی می توانی متفاوت باشی که تن به قانون و نیازت به دیگری و غیر و به همزیستی و گفتگوی مسالمت امیز و تمنامند و همراه با چالش و رقابتی بدهی که در آن هیچگاه نباید یکی بدست دیگری کشته و یا از حقوق بشر محروم بشود، بلکه موضوع دست یابی به «همبستگی نمادین و همراه با احترام و نقد و رقابت متقابل» است. اینکه همه حقایق و باورها یا شناختها در خدمت زندگی و رشد و شکوه جوامع مختلف بشری باشد و بناچار بایستی این حقایق چندنحوی و بحث برانگیز و چالش برانگیز باشند.

ازینرو راواداری پسامدرن و چندصداییت و «کثرت در وحدت چندصداییت» همزمان احتیاج به یک هسته ی «عدم رواداری» در برابر همه بنیادگرایانی دارد که حاضر به قبول «تفاوتها» و قانون و حقوق بشر نیستند، و اینکه دستشان مرتب بایستی رو بشود. زیرا آزادی و تفاوت بدون قبول قانون و مرز دیگری ممکن نیست ( در این باب به کتاب قوی «دفاعیه ایی برای عدم رواداری» از اسلاوی ژیٰژک مراجعه بکنید). زیرا برای لمس و قبول دیگری بایستی بپذیری که او نیز مثل تو تمنامند و عاشق پیشه به شکل خویش است و بدنبال خوشبختی برای خویش و فرزندان یا قومش به شکل خویش است و دوما اینکه مثل تو خیال می کند که «خیلی متفاوت» است و اینکه راهش کاملا متفاوت است و یا دیگران اصلا او را نمی فهمند و یا نگاهشان جهنم اوست. اینکه ما انسانها از هر قوم و جنسی از یکسو «سوژه ی تمنامند یا آرزومند» هستیم و به این خاطر میل به سوی یکدیگر و تولید تلفقیهای والاتر داریم و همزمان «سوژه ی ژوییسانس یا تمتعی خراباتی» هستیم و بهشت گمشده ی خودمان را می خواهیم و نمی پذیریم که همه بهشت گمشده ایی دارند. سوم اینکه نمی خواهیم با «کمبودها و فقدانهای خویش و دیگری» روبرو بشویم. اینکه هر کدام کمبودها و آرزوهایی داریم و دوم و مهمتر اینکه حتی کمبودها و تمناها و آرزوهای ما بشخصه دچار کمبود و انشقاقی هستند و همیشه چندنحوی و در حالت تاویل افرینی می مانند. ازینرو راه همزیستی و اخلاق انسانی این است که همگی بپذیریم دست یابی به بهشت نهایی و مطلق یا به محبوب گمشده ی مطلق ممکن نیست، تا بتوانیم در وحدت در
کثرتی مدرن، یا کثرت در وحدتی پسامدرنی و در چالش با یکدیگر در چهارچوب قانون مشترک و برابر، قادر به تولید جهانی زمینی و بهشتی فانی و هزارفلات و طبیعتا با مشکلات و ضعفهای یکایک این روایات و راهها باشیم. اینکه تمناها و آرزوهای ما مثل سیگار لکان همیشه کمی خمیده و طناز و سوال برانگیز باشد، تا تمنامند و جستجوگر باقی بمانیم و هیچکس هم قادر نباشد نقش دانای کل و آقای دنیا را بازی بکند. زیرا اینجا تمنامندی فرد تمنامندی دیگری است و همه به هم احتیاج دارند. پیروزی یکی بدون پیروزی دیگری ممکن نیست. زیرا موضوع تحول ساختاری و تحول در نوع رابطه ی میان فرد/دیگری و غیر است.

اینکه همبستگی انسانی ما بر اساس لمس «تمنامندی مشترک ما و حماقت مشترک ما» بایستی صورت بگیرد تا اخلاق و همبستگی خندان و پایدار و همزمان همیشه ملتهب و چندنحوی بماند و بتواند تحول بیابد. تا نه تنها ما دیگری را خودی بدانیم بلکه حتی خودمان را همیشه و بخشا یک دیگری همیشه غریبه بپنداریم و بپذیریم و این غریبه را نیز دوست بداریم. چون یک غریبه آشنای دلهره اور و جذاب است و مرز جهان و اخلاق ما را نشان می دهد و اینکه در ورای آن نیز سرزمینها و مردم و تمناها و ماجراجوییهای دیگر نهفته است که منتظر ما انسانهای تمنامندی است که هیچوقت به کم یا به پراگماتیسم و به تعادل راضی نیستند و در بهترین حالت «در عین ارامش همیشه بدنبال ناممکنها» هستند تا ممکنها را با خنده و رندی بیافرینند. اینکه در ما انسانها روح و شوری است که بی وقفه ما را به جلو و به جستجو می راند, حتی وقتی این شور خراباتی و خودزن یا دیگرزن و هولناک و بنیادگرا می شود و می خواهد بجای قبول «وحدت در کثرت» و قبول «برابری در عین تفاوت و تفاوط» به «وحدت همه تحت کلامی واحد» برگردد یا برسد و از «دوتا یکی بسازد» و اینگونه اخلاقی خشن و ضد زندگی و انسان بشود. آنجایی که رواداری مدرن ما آنگاه بایستی «عدم رواداری تمنامند و در خدمت زندگیش» را نشان بدهد و بگوید که تنها اخلاقی قبول است که حاضر باشد بپذیرد که «از دوتا بایستی سه تا و بیشتر بشود». اینکه حاضر به قبول وحدت در کثرت درونی و بیرونی و در چهارچوب قانون و حقوق بشر باشد. با انکه همزمان می داند که حتی حقوق بشر نیز دارای ضعفهای انسانی خویش است و بقول دلوز «فقط بشر را در برمی گیرد». اما خوب این همان خصلت دوم مشترک ما انسانهای تمنامند و در جستجوی «محبوب گمشده» است که حقیقت را بقول لکان فقط می توانیم «نصفه و نیمه بیان بکنیم» و حقایق و اخلاق و باورهایمان یا دانش و عشقمان همیشه بایستی یکجایشان بلنگد و کمبود و شکستش را در برداشته باشد تا خندان و شوخ چشم و انسانی بماند و قابل تحول باشد. تا در عین وفاداری به «قانون و اخلاق تمنامندی» چشم خطاپوش داشته باشد و بپذیرد که اینجا کسی بی عیب نیست، چه فرد یا دیگری و چه زندگی یا خدا و روایتهای ما. زیرا اصولا نمی توان افرید بی انکه عیبش و کمبودش را بیافرینی و یا بدور او خلاقیتت را بیافرینی تا زنده و ملتهب و شوخ چشم و چندنحوی بماند و در دام دیسکورس «خودی و غیر خودی» نیافتد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)