بعد از به قدرت رسیدن اسلام گرایان در تونس و لیبی و مصر، و قبل از آن در ترکیه و نوار غزه، خیلی ها تصور کرده اند که این تحولات در مجموع به نفع جمهوری اسلامی ایران تمام شده. واکنش رسانه ها و مبلغان ایرانی هم به گونه ای بوده که بله انقلاب اسلامی واقعا دارد به همه جا صادر می شود. اما واقعیت چیز دیگری است. هر یک از این کشورها، و گروه های مختلف درون این کشورها، تفسیر متفاوتی از اسلام دارند و هر چه مذهبی تر و متعصب تر باشند اختلاف آنها با دیدگاه های ایران هم بیشتر است.

مثلا این روزها در رسانه های مصری از افراد افراطی  حرف هایی علیه شیعیاننقل می شود که در رژیم های غیر مذهبی گذشته کمتر دیده می شد. در جایی دیدم که یکی گفته بود خطر تشیع از زنان لخت هم بیشتر است. و از این گونه چرندیات بی معنی. در ایران هم کم نیستند کسانی که بالای منبر و در برنامه های صدا و سیما علیه سنی ها چیز می گویند. در کتابها که همیشه دعوای سنی و شیعه داغ بوده. اما حالا که مذهبی ها به قدرت رسیده اند و بلندگو دستشان است حسابی دور برداشته اند. حالا جالب اینجاست که شیعیان مصر رقمی نیستند که خطری محسوب شوند اما ایران آنقدر طبل شیعه را می کوبد که خیلی از سنی ها گوششان درد گرفته.

در قاهره با چند نفر از دستفروشان جلوی هتلم گپ می زدم. از یکی از آنها به نام محمد پرسیدم چرا دولت مصر بازدید گروه های توریستی ایرانی از اماکنی که برای شیعیان مقدسند — مانند مسجد امام حسین — را ممنوع کرده؟ محمد خودش با مذهبی های حاکم مخالف است و بیشتر افکار لائیک دارد. اما تا این سؤال را کردم به جوش آمد. گفت مصری ها برای حسین احترام زیادی قائلند و او را یک قهرمان مسلمان می دانند ولی نه یک رهبر شیعه. آنها نمی خواهند ایرانی ها در قاهره دسته های سینه زنی راه بیاندازند.

وقتی به مصری ها می گفتم ایرانی هستم تقربیا همه شان می پرسیدند مسلمان هستم یا نه. اوائل یکی دو بار گفتم مذهبی نیستم و اعتقاد به خدا ندارم ولی زود متوجه شدم اینجا از این شوخی ها نمی شود کرد. بعد متوجه شدم خیلی از آنهایی که سؤال می کنند منظورشان این است که آیا مسلمانم یا شیعه؟ یعنی شیعیان را الزاما مسلمان نمی دانند.

از خالد یکی دیگر از دوستان دستفروشم پرسیدم آیا می تواند مرا به کسی که خیلی مذهبی باشد معرفی کند تا با افکارش آشنا شوم؟ گفت برادر کوچکش به نام کامل یک سلفی است و خیلی مؤمن. الان نزدیک به ۳۰ سال دارد و زن و بچه دار شده و قدری هم معتدل تر. ولی وقتی جوان تر بود و دبیرستان می رفت دو آتشه بود و می خواست به گروه های جهادی بپیوندد. در خانه با اعضای خانواده بحث می کرد و مدام مشغول امر به معروف و نهی از منکر بود.

خالد گفت مرا به مغازه کامل می برد ولی از من خواست که نگویم ایرانی یا شیعه هستم. گفتم نگران نباش! وقتی به مغازه کوچک کفش و لباس فروشی رسیدیم حدود ظهر بود و کامل رفته بود مسجد نماز بخواند. وقتی برگشت دیدم از گردن به بالا — با ریش بلند و سبیل تراشیده اش — شبیه سوپر مذهبی هاست ولی پیراهن و شلوار لی تنگش زیاد با اسلام ناب محمدی سازگار به نظر نمی رسید (عکس بالا).

انگلیسی بلد نبود و خالد حرفهایمان را ترجمه می کرد. پرسیدم آیا از به قدرت رسیدن اخوان المسلمین و محمد مرسی راضی است؟ گفت نه. ولی نارضایتیش مذهبی نبود، اقتصادی بود. گفت از وقتی دولت جدید سرکار آمده تورم خیلی بالا رفته. کفشی که ۱۰۰ پوند مصری از کارخانه می خرید، حالا شده ۱۲۵ پوند. پرسیدم آیا می خواهد قوانین اسلامی در مصر اجرا شوند و دولت حلال و حرام را معین کند. گفت خداوند حلال و حرام را روشن کرده و از آن پیروی می کند ولی برای دیگران تعیین تکلیف نمی کند. گفت اسلام را به زور نمی شود بر دیگران تحمیل کرد.

دیدم وقتش است که بگویم ایرانی هستم. و گفتم. و گفتم که در ایران اسلام را تحمیل می کنند و این باعث شده که خیلی ها از مذهب رانده شوند و یا مجبور شوند تظاهر کنند. به توافق رسیدم که زور نتیجه معکوس می دهد. الحمد الله بحثمان به تفاوت شیعه و سنی کشیده نشد. سه پیراهن از کامل خریدم، دستش را فشردم و خداحافظی کردم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)