ارثیه ی شادروان داریوش شایگان را باید به نقد کشید و با گرفتن نکات قدرتش و عبور از توهمات قدیمیش در یافتن روح بزرگ یا روح شرقی٬ آنگاه به یک هویت دنیوی، باز و چندمتنی دست یافت. هویت نوین و رنگارنگی، که از جمله ما نخستزادگان نسل رنسانس و مهاجران چندفرهنگی و متون ما نماد و تبلورش در فرهنگ و زبان ایرانی هستند و طبیعتا با قدرتها و ضعفهای یکایک این ذایقه ها و زبانها و راههای نو، زمینی، تودرتو و بینامتنی. یا بایستی از مسیر رنسانس و راههای تحولات ساختاری و پیشنهاد شده از طرف ما به تحول دیسکورسیو و عبور از چندپارگی کنونی به سوی گفتمان «ایرانی مدرن و رنگارنگ» و در چهارچوب یک ایران واحد و رنگارنگ و با ساختار دموکراتیک و حقوق شهروندی دست یافت. وگرنه دچار چندپارگی نو، هذیان هویت و لباس چهل تکه و در جنگ با یکدیگر می شویم که مثلا در خطر چالش هولناک جنگ اقوام ایرانی در راه است، یا گرفتار هذیان گویی نظری نیمه مدرن با لعاب پسامدرنی و یا به حالت سلبریتهای بازاری مابی می شویم که امروزه در متون و فیگورهای رسانه ایی فراوانی نیز قابل دیدن و رویت است. همانطور که اگر دکتر شایگان می خواست با این هویت چهل تکه و با روحی بودایی بر معضل انسان مدرن از جنس فرانسوی یا اروپایی چون ما غلبه بکند٬ آنگاه در این بازار عرضه و تفاضای فرهنگی کالایش مشتری نخواهد داشت. وقتی در برابرش تئوریهای قوی و سترگی چون « تئوری کثرت گرایی و تفکر شیزویید و کوچ گرای» فیلسوفان و روانکاوانی چون دلوز و گواتاری قرار دارند و یا نظریات چندنوایی رولاند بارت و غیره. یعنی مشکل تئوری و نگاه دکتر شایگان این می شود که در یک فضای بینامتنی و چندجهانی در حاشیه گرفتار می ماند و نه برای آن جهان اولیه ی ایرانی خویش راهی عملی می یابد و نه نظرش برای متن و فرهنگ دوم فرانسوی و اروپاییش می تواند خیلی جذاب باشد.

داریوش برادری

چرا ما نسل رنسانس آن «تنانگی خندان و مدرنی» هستیم که تفکر داریوش شایگان احتیاج داشت و دارد تا مدرن و راهگشا بشود!

یا چرا ما با نقد رادیکال، ساختارشکن و خندان در واقع نیاکان و پدران و مادران فکریمان را ارج می نهیم و از نو می افرینیم!

بهترین راه برخورد به مرگ اندیشمندان فرهنگ و جامعه ی خویش این است که سوگواری ما هم حکایت لمس فقدان او و زحماتش و بنوعی سپاسگذاری از این پدران و مادران فکری خویش باشد و همزمان به نقد این زحمت و ارثیه بپردازد. یعنی از نقد و عزاداری سیاه/سفیدی عبور بکنیم و وارد عرصه ی سوگواری و نقد پارادوکسیکال و همراه با نقد و عزیزشدن موضوع مورد نقد بشویم. زیرا حال ما باید با این ارثیه برخورد بکنیم. زیرا حال ارثیه ی ماست. زیرا موضوع و چالش شادروان داریوش شایگان موضوع و چالش ما یعنی موضوع «بحران مدرنیته ی» یکایک ما و فرهنگ و کشور ما بوده و هست. ازینرو من می گویم که باید این ارثیه را شکافت و به نقد کشید. بقول لکان هر انسانی دو بار می میرد:« یکبار به مرگ طبیعی و دیگری و یا بار دوم به مرگ نمادین». در واقع تنها مرگ دوم و نمادین است که مرگ مهم است. زیرا تنها از طریق این مرگ نمادین و تبدیل کردن گذشته و ارثیه به تجربه و قدرت نو می توان حال قدمهای بعدی را گذاشت. وگرنه این ارثیه ی دفع و پس زده شده مجبور است به شکل تکرار خطاها و دور باطل رخ بدهد، به شکل روح ناارام پدر هاملت بازگردد. زیرا گفتگوی نسلها رخ نداده است. همانطور که تنها به مدد مرگ نمادین و نقد همراه با سپاسگذاری است که در واقع روح مرده به شکل نوینی و به حالت متن نوینی و تجربه ی خلاق زنده می شود و جایش را در پروسه و عکس و خاطره ی جمعی می یابد و همزمان به ما کمک می کند کار خویش را بهتر به پایان برسانیم. ازینرو فرزندان خلف و حق شناس همیشه فرزندان ناخلف و نقادی هستند که چون گذشتگان را عزیز و مهم می دانند٬ پس به نقد رادیکال ایشان وارثیه ی خویش دست می زنند. زیرا حال نوبت آ‌نهاست که بقیه راه را بروند و بقول نیچه با عروج خویش همزمان این نیاکان را بالا بیاورند و نوزایی بکنند. در این معنا و فقط برای شروع چنین بحثی می خواهم به چند ارثیه و موضوعی بپردازم که بباور من ما باید به آ‌نها و به روح و «سوال و تمنای محوری شایگان» و متون شایگان بپردازیم و با روح شایگان وارد چالش و گفتگو بشویم. پرداختن و گفتگو یا چالشی که در شکل ذیل فقط درآمدی و باز‍کردن درها و مناظری بر متن شایگان و ارثیه ی به یادگارمانده از او و دورانش است، که همزمان دوران ماست. تا بقیه نیز به شیوه ی خویش هرچه بیشتر به این بحث و گفتگوی مشترک با گذشته و آینده وارد بشود. زیرا گذشته مانند آینده همیشه در زمان حال حضور دارد. زیرا حال همان گذشته ی اینده و آینده ی گذشته است.

1. شادروان داریوش شایگان عزیز نیز مثل دیگر پدران و مادران فکری ما چون داریوش آشوری و هدایت و فروغ و غیره درگیر «بحران مدرنیت» و در پی یافتن راهی برای برون رفت از این بحران فردی و جمعی و دست یابی به هویت نوین و مدرن خویش بود و در این مسیر نیز طبیعتا راهها و بیراهه های مختلف را تجربه کرد. مهم این است که دکتر شایگان پرسش گر و جستجوگر باقی ماند و حتی از دیدن خطاهای خویش ابا نکرد. او به شیوه ی خویش بدنبال «راه حلی برای عبور از این بحران مشترک» می گشت. راه حلی که در شکل نهاییش در کتاب « افسون زدایی و هویت چهل تکه» در واقع تولید نوعی هویت مدرن و باز بود که بتواند بسان یک هویت چهل تکه و تفکر سیار با سطوح و مناظر مختلف مدرن و اسطوره ایی یا دینی خویش در ارتباط قرار بگیرد و با آنها همزیستی آگاهانه داشته باشد. اینکه چندپارگی روانی و فرهنگی و هویت ما هرچه بیشتر به یک هویت و زبان باز و چندنوایی دگردیسی بیابد که قادر به تلفیق و اختلاط فرهنگها و قدرتهای مختلف خویش است و مولتی کالچر بشود.

۲. داریوش شایگان مثل داریوش آشوری ولی از راهی دیگر و متفاوت به نقد این موضوع می پردازد که چرا فرهنگ سنتی ما و یا فرهنگ اسیایی به تقابل خودشیفتگانه و سیاه-سفیدی با غرب دست می زند و اینکه یا غرب ستیز و یا غرب پرست بشود. راه برخورد این دو اما بنا به منظر و مسیر تحلیلشان در عین تشابهات بناچار مسیرهای متفاوتی نیز دارد همانطور که ریشه های فکری آنها در نقدشان بر مدرنیت و بر بحران جوامع خویش متفاوت است و این تفاوتها در مناظر و راه حلهای آنها خویش را بازنمایی می کند. اگر داریوش آشوری در عین مدرن بودن همزمان نقاد مدرنیت از نوع « نیچه وار» است، آنگاه داریوش شایگان در نقدش به مدرنیت از نگاه «هایدگر» و هانری کُربن و کمبود معنویت در نگاه مدرن حرکت می کند و با نمونه های ایرانی این تفکرات یعنی با فردید و طباطبایی ارتباط دارد. تفاوتها و تشابه های تحلیلی و راه حلهای آنها در برخورد با یک بحران مشترک نیز جالب و آموزنده است و مطمئنا بیانگر درگیریهای یکایک ما و کل فرهنگ ما نیز هستند. مثلا داریوش آشوری در این حالت غرب ستیزی به درستی حس « کین توزی و رسانتیمو» روشنفکر جهان سومی از جنس فردید و جلال آل احمد را می دید و راه دست یابی به هویت مدرن ایرانی را از مسیر قبول مدرنیت و ساختارهای سیاسی و قانونی مدنی و مدرن می دید. همانطور که برای او تولید «هویت نوین، باز و مدرن ایرانی» از مسیر قبول «نظربازی و رندی حافظ» می گذرد و اینکه مثلا زبان فارسی به کمک «مهندسی زبان و تولید یک زبان مصنوعی علمی» به زبان مدرن و باز دگردیسی بیابد ( در باب معضلات و خطاهای این منظر آشوری به نقدهای دوگانه من بر کتاب او مراجعه بکنید و بزودی نقدی دیگر در این زمینه منتشر می کنم و اینکه چرا با آن همه بحث و هیاهو در نهایت چیزی نو و تحول آفرین از این گفتمان زبان باز آشوری بیرون نیامد و نمی تواند بیاید. چون در آن یک خطای دید محوری و ساختاری وجود دارد.) . داریوش شایگان از ابتدا مشکل را از یکسو ناشی از نبود «روح و معنویت در تفکر مدرن» و درگیری جهان شرقی با گفتمان سنگی وآهنین و رمززداشده ی مدرن می دید و از طرف دیگر در پافشاری شرق بر تقلید از غرب و یا در دشمنی ایدئولوژیک و سنتی با غرب می دید و می خواست با دستیابی «دوباره» به «هویت ناب و یا روح و مذهب شرقی» به او در واقع قدرتی نو ببخشد. تا ایران یا شرق بتواند بر این تناقض و تقلیل رفتن خویش چیره بشود، مدرنیتی متفاوت بیافریند و جای خویش را در جهان معاصر بیابد. ازینرو در کتاب معروف و قدیمیش «آسیا در برابر غرب» خواهان عبور از ایسم زدگیهای مختلف بود و بدنبال دست یابی به «حقیقت و روحی گمشده» بود و به نقد خطاهای مدرنیت می پردازد. شایگان در این کتاب از جمله به مفاهیمی چون غربزدگی و بیگانگی از خود می‌پردازد و آنها را دو وجه توهم مضاعف می‌داند. برای او غربزدگی حاصل تقدیر تاریخ و روح زمانه‌ است و ناشی از شناسایی غرب نیست، بلکه ناشی از ناآگاهی از تقدیر تاریخی غرب و به عبارت دیگر حاصل جهل دربارهٔ آن است. داریوش شایگان آنگاه در این کتاب به آثار بروز غربزدگی جمعی در آسیا و در حالت ایسم زدگی یا تقلید آنها اشاره می کند و اینکه به حرکات واکنشی یا افراطی ناسیونالیسم و قیام توده‌ها اشاره می کند. راه حل او برای عبور از این غربزدگی و بازیافتن قدرت خویش در واقع «بازگشت به احیای روح و اداب اصیل اسیایی» است. بقول سیتادی در ویکی پدیا در مورد این کتاب: « داریوش شایگان در بحث مرز و فاصله از حریم و حیاء می‌نویسد. از نظر او جوهر سازنده آداب آسیایی را می‌توان در این دو مفهوم پیدا کرد. حریم عامل مؤثر ایجاد هماهنگی است و آداب آسیایی خواهان هماهنگی بوده ‌است. حیا احساسی آمیخته با حالت راز است اما ضمن پوشش بازمی‌نمایاند. نقش ما مضاعف است زیرا نه فقط باید تفکر غربی را در متن خود آن فرهنگ بشناسیم بلکه باید مضامین خاطرهٔ قومی خویش را نیز که بقایای آن هنوز به نحوی در ذهنمان شناورند از نو بازشناسیم.». همانطور که شایگان در این اثر توجهی به اهمیت «دموکراسی و ساختار دموکراتیک» برای گذر جوامعی چون ما از بحران مدرنیته خویش نمی کند، یا به آن توجه اندکی می کند ( در این زمینه به انتقادات رامین کامران استاد جامعه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه در مورد داریوش شایگان مراجعه بکنید). اما داریوش شایگان با تجربه ی عملی و هولناک این بازگشت به حقایق گمشده، و به «خاطره ی قومی» در انقلاب ایران، با لمس نتایج فاجعه بارش، شروع به تحولات نوینی نیز می کند و هر چه بیشتر بر اهمیت گفتگو و همزیستی با جهان مدرن و تولید یک هویت مدرن و چهل تکه و تفکر سیار و همراه با جدایی دین و ایدئولوژی از حکومت تاکید می کند، با انکه هسته ی اصلی تفکرش یعنی «جستجوی حقیقت گمشده و روح برتر، جستجوی خاطره ی قومی گمشده» را بسان سوال محوری خویش حفظ می کند. اگر شایگان در کتاب «آسیا در برابر غرب» در پی دستیابی به «هویت ناب و خاص» است و نقاد بی روحی و عدم معنویت جهان مدرن و غرب است و می خواهد به آسیا و ایران با تولید این هویت و روح ناب قدرتی نو در تقابل و دیدار با غرب ببخشد، آنگاه شایگان متاخر و خالق کتاب «افسون زدگی» حال هرچه بیشتر در پی «گفتگو با مدرنیت» است و هویت واحدش حال به هویتی چهل تکه و با تفکر سیار و با رگه های پسامدرنی تحول یافته است. حال او هرچه بیشتر سکولار و خواهان جدایی دین از حکومت و غیره می شود. در پی گفتگو با مدرنیت است. داریوش شایگان در نظرات نهاییش در کتاب افسون زدایی و هویت چهل تکه هرچه بیشتر از این حر‍کت می کند که یک مشکل بنیادین جهان شرق همین هویتهای یگانه و در نهایت بسته است که در تقابل با دیگری بناچار خودمدار یا ستیزه جو می شوند. از نگاه او بویژه هویت مدرن بدنبال یافتن هویتی نهایی و یا اصیل نیست و هویتی چهل تکه است و اصولا جستجوی یک هویت اصیل یا نهایی در این دنیای کنونی ممکن نیست و راه عبور از بحران کنونی چه برای انسان مدرن و چه برای فرهنگهای نیمه مدرن و در بحران چون ما این است که این هویت چهل تکه و نامنسجم خویش را بپذیرند و مرتب تلفیق های نو بوجود بیاورند و اینگونه از اسکیزوفرنی و روان پریشی فرهنگی و یا از رجعت دروغین به فرهنگ سنتی عبور بکنند و به یک هویت مدرن تلفیقی و باز و چندنوایی دست بیابند.

۳. برای من که بشخصه در متونم از «هویت باز و چندمتنی نوین ایرانی» و یا نمادهایش چون « هویت مهاجر دوملیتی و چندفرهنگی» چون ما و ضرورت دسیتابی به «وحدت در کثرت فردی و ملی و ساختاری و مدنی» و بسان ایرانی واحد و رنگارنگ سخن می گویم٬ شنیدن نظرات داریوش شایگان درباره ی فرهنگ و هویت چندمتنی و مولتی ‍‍کالچر و چندنوایی جذاب است و ازین لحاظ خویش را با او نزدیک می بینیم. همانطور که با تلاش داریوش آشوری برای تولید هویتی باز و رند و نظرباز همخوانی دارم و گفتمان و حالت «عارف و عاشق زمینی» من پیوندهایی با او دارد و همزمان نقد خویش را بر او دارم. اما دقیقا چون من و ما به عنوان مهاجر مدرن دوملیتی یا چندفرهنگی آنچه را می زییم و از بحرانش تا حدودی گذشته ایم که سوال و تمنای داریوش شایگان و جواب او به بحران مدرنیته انسان ایرانی و در نهایت به بحران مدرن انسان کنونی است٬ از آنرو نیز دیدن «فقدانها و جاهای خالی» یا نقاط ضعف جدی در نگاه شایگان و در ارثیه ی هویت چهل تکه ی او تا حدودی آسان است. زیرا این هویت چهل تکه کنونی انسان ایرانی یا شرقی به خاطر خطاهای ساختاریش تبدیل به اسکیزوفرنی یا روان پریشی و چندپارگی نوین و این بار از جنس بازاری و به حالت « هویت و لباس چهل تکه» ایی می شود که سراسیمه بهم دوخته شده است، اما دارای ساختار دقیق مدرنی نیست. زیرا نقطه ی وحدت و اتصال و گرهگاههای این کثرتها و تکه های هویتی مذهبی/مدرن/ایرانی/سنتی و غیره به حالت مدرن یک «تنانگی و فردیت جسمانی نمادین و چندنحوی» نیست، بلکه دوباره به حالت «عجولانه و خیالبافانه» و بسان روحی وحدت بخش به این چهل تکه دوباره قرار است ساخته بشود.، یعنی این «وحدت در کثرت زمینی و مدرن» قرار است بدون تنانگی و فردیت جنسی و جنسیتی به عنوان نقطه و گرهگاه یا وحدت در کثرت تکه های فراگمنتی، بلکه به کمک تجارب به یادمانده از همان «خاطره ی قومی یا جمعی» ساخته بشود. خاطره های جمعی که حال حتی خنزرپنزری شده اند و یا عمدتا به حالت سنتی و یا نیمه مدرن و مونتاژگونه یا بازاری هستند، همانطور که امروزه بسیار شاهد آن و در اشکالی چون «عرفان کیهانی» و اسلام عرفانی و غیره هستیم. یعنی این «روح و هویت نو و بدون جسم» باز هم یک هویت جعلی و دست دوم می ماند و در حالت عمومی حداکثر به حالت بازاری و فرصت طلبانه در می آید و اینکه هرچیزی را به هرچیزی بچسبان و تا می توانی نون را به نرخ روز بخری. البته داریوش شایگان نیز متوجه خطر نهفته در سیستم نامتجانس و اختلاطی خویش بوده است و بقول او آنچه می باید این چهل تکه را بهم بچسباند و به آنها نظم بدهد٬ روح و ندای «بودایی» است. اما او نمی بیند که مشکل او «ساختاری و تنانه» است و او باز آدرس را عوضی گرفته است و در جای غلطی می جوید. اینکه او می خواهد به کمک یک «روح و ندای بودایی» و رواداری بودایی این چهل تکه را با هم منسجم بسازد. کاری که حتی خود خیلی از بوداییهای جهان سومی از آن بخوبی برنمی ایند، چه برسد به ما. در نهایت داریوش شایگان باز می خواهد با ساختار و گرهگاههای بودایی و شرقی این هویت و ساختار مدرن را بیافریند، به جای اینکه زمینی و چندلایه و چندنحوی بشود. ازینرو بناچار هویت و راه نوینش گرفتار «وهم قدیمی» و بحران زده می ماند. یعنی در نهایت باز هم باید یک روح و مذهبی این انسان شرقی و حتی در نهایت انسان مدرن را از این آزردگی کنونیش نجات بدهد. بویژه که بودیسم بدنبال حس مشتر‍ک انسانی و مذهبی و بدون وابستگی به خدایی واحد است.

اما دقیقا این همان نقطه ایی است که داریوش شایگان از ابتدای راهش در آن گرفتار بوده است. اینکه بخواهد روح فرهنگ خویش یا روح زمانه را نجات بدهد٬ آنهم بدینوسیله که روح و مذهبی نو در آن بدمد. اینکه نمی بیند که حتی اروپاییان یا فرانسویهایی که بودیست شده اند، راحت می توانند بودیست را در زندگی معمولی و روزانه خویش پذیرا بشوند، چون این روح نو را در ساختار تنانه ی فردی و جنسی و جنسییتی یا نمادین خویش و در وحدت در کثرت ساختاری و مدرن و همراه با دموکراسی مدرن خویش پذیرفته اند. یعنی برعکس او عمل کرده اند. آنها زمینی و مدرن مانده اند و حال بودیسم را به سان حالتی دیگری از لمس جسم و زندگی می پذیرند و مثلا یوگا دوست دارند، به جای اینکه بخواهند از جسمشان رها بشوند و به کمک روحی بودایی تفکری سیار و چهل تکه بیافرینند. داریوش شایگان و تفکر سیالش هنوز اسیر هراس شرقی از جسم و جنسیت و زمینی شدن است، در حالیکه تنها بر بستر این دنیوی شدن و تنانه شدن فردی می توانی حال نمادین و چندنحوی بشوی. می توانی به عنوان بدن و یا تمنامندی نفسانی به حالات و پرفورمانسهای نو یا به اشکال نو در بیابی و تلفیقهای نو بیافرینی. چه در نمونه ی مدرنیت کلاسیک و بسان وحدت در کثرت «من جسمانی یا نفسانی مدرن» و چه در حالات والاتر و قویتر و پسامدرنی آن و به شکل «جسم خندان نیچه»، به شکل «سوژه ی نفسانی ومنقسم لکان و کثرت در وحدت چندصداییش» و یا چه در حالت رادیکال «بدن بدون اندام» دلوز/گواتاری و اینکه مرتب به بدنهای نو دگردیسی بیابی. داریوش شایگان می خواهد اما تفکری سیار و چهل تکه را به کمک یک «روح بودایی شرقی» بیافریند، در حالیکه دقیقا تجربه ی ما تبعیدیان و پناهندگان چندپاره ایی که در مسیر هفت خوان خویش در جهان مدرن سرانجام با دادن تلفات و بهای سنگین فردی به جهان «چندلایه و یا چندفرهنگی مهاجر دو ملیتی» و بر بستر زیست تنانه ـ اجتماعی خویش و در ساختار مدرن بدست آمده است، نشان می دهد که چنین «تحول بزرگ و ساختاری» به کمک «ایده ی یک روح بزرگ و بودیستی و تفکر چهل تکه اش» بوجود نمی اید. اینکه بایستی به عنوان فرد تمنامند و دارای آرزوها و سوالهایی سرانجام پایت روی زمین به عنوان جسم و فردیت جسمانی و تمنامند قرار بگیرد و از طرف دیگر بتوانی حال ابتدا وحدت در کثرتی مدرن و سپس کثرت در وحدتی چندصدایی و پسامدرنی بشوی. همانطور که چنین تحول ساختاری و مدرنی احتیاج به ساختارهای مدرن سیاسی و اقتصادی و شهروندی چون دموکراسی پارلمانی و حقوق شهروندی و قانون شهروندی یا مدرن دارد. تا بتوانی در این امنیت و بر أساس تمنای شخصی و طبیعتا تحت تاثیر مد روز یا اجبارات زندگی قادر بشوی بنا به شرایط هویت و نظرت از نوع لباس پوشیدنت تا نوع تفکرت یا نوع تغذیه و غیره را تغییر بدهی. اینکه بتوانی بنا به شرایط بدنها و پرفورمانسهای نو بشوی و ذایقه های نو تجربه بکنی و همزمان بازهم خودت باشی و تداوم بیابی. نه اینکه در چندپارگی نوین این تفکر چهل تکه گرفتار بشوی و مثل لباسی چهل تکه بشوی و یا مثل «نیچه با شلوار کُردی» و مذهبی أصول گرای طرفدار تفاوت گرایی پسامدرنی بشوی. به این خاطر بعضی وقتها در اروپا بودیست یا گرایشی دیگر مد روز می شود و بعد جایش را به چیزی دیگری می دهد، بی آنکه سوژه ی مدرن در حین چنین دگردیسی هایی یکدفعه از خودبیخود بشوند و یا اصولا به نرخ روز زندگی بکند و هر هویتش با هویت دیگرش در جنگ و تناقض باشد. زیرا چنین « پناهنده یا فراری چندپاره ایی» در نهایت هنوز همان «روح یهودی سرگردان و تشنه» مانده اند. یکایک ما در مسیر تحول مدرن خویش مجبور بودیم که دقیقا از یکسو زمینی و تنانه بشویم و از سوی دیگر باز و چندلایه بشویم و اینگونه از روحی چندپاره به سوژه و فردیتی تنانه و چندلایه و باز تبدیل بشویم. زیرا مدرن بودن یعنی همین که مدرن باشی و تغییر بکنی و سلیقه ات تغییر بکند، اما این تغییر همیشه در گفتمان و ساختار تنانه و زیستی و نمادین فردی و در دموکراسی و قانون مشترک رخ می دهد. حتی قوانین و مفاهیم می توانند مدرنتر بشوند و تغییر بکنند و با این حال ساختار اهنین و اولیه مدرن میماند. ساختاری که هم آهنین و هم سیال است، مثل ساختار همین فیس بوک و فردا می تواند کامل جایش را به اینستاگرام بدهد که تولیدی نو از این ساختار پایه ایی و با تفاوتهای نوین است.

زیرا مشکل انسان شرقی و ایرانی در واقع این بوده است که با نفی «جسم» و از سوی دیگر «نفی تغییر و هیچی» در واقع خویش را به یک «روح سرگردان و یا به مومنی گرفتار ایده ال و خدای جباری» تبدیل کرده است و به این خاطر قرنها در سکوت و اختناق و خواب زمستانی بسر بُرده است. آنگاه این روح سرگردان و تشنه و خواب آلود با حضور تجدد و مدرنیت و لمس ورشکستگی خویش به لکنت زبان و سراسیمه شدن می افند. چیزی که ابتدا یک واکنش و «شوک» طبیعی در برخورد با یک قدرت برتر است. اما آنگاه او چون یک روح سرگردان و در جستجوی ارامش و امنیت به این «حالت واکنشی و سراسیمه» هرچه بیشتر تن می دهد، اسیر ماتریکس و گفتمان هیستریک و سیاه/سفیدیش می شود، و به این خاطر در معنای نیچه ایی دچار حس کین توزی و دل آزردگی می شود. احساس می کند، یا می بیند که استعمار به او می خندد و او را بی تمدن می خواند و حال او نیز می خواهد بگوید که تمدن داشته است و به سراغ مذهب و فرهنگ گذشته و هویت اصیل و «خاطره ی قومی و حقیقت گمشده ی مذهبی یا ناسیونالیستی» اش می رود. یعنی دچار یک واکنش خودشیفتگانه و از روی گره ی حقارت می شود و می خواهد خویش را بزرگ نمایی ب‍کند و دیگری را کوچک و یا خطرناک جلوه بدهد. می خواهد خویش را مظلوم و دیگری را شیطان بزرگ، خویش را حسین مظلوم و دیگری را شمر دالجوشن قلمداد بکند. زیرا گرفتار یک «حسرت و حرمان نارسیستی» و یا خیالبافانه شده است و خیال می کند حقیقت و قدرتی گمشده داشته است که دیگران از او دزیده اند، یا نمی گذارند به آن دست بیابند. همانطور که آزردگی یا کین توزی آنها از حریف قلدر و قوی ح‍کایت از گرفتاری در ی‍ک ماتری‍کس و گفتمان نارسیستی، هیستریک و سیاه-سفیدی می کند و به ناچار به افراط-تفریط غرب ستیزی-غرب شیفتگی٬ نفی مدرنیت و یا تقلید مدرنیزاسیون می انجامد. یعنی گرفتار دور باطل و قیام هیستریک بردگان می شود که در نهایت فقط دیکتاتوری جدید و این بار بدتر و خودی می افرینند اما تحول مدرن نمی کنند. زیرا نوزایی و رنسانس مدرن برای تولید ملت و قدرت نوین خویش به سراغ بخشی از گذشته ی خویش می رود، اما نگاهش رو به جلو است. زیرا می داند فردیت و ملت مفاهیمی نوین و رو به جلو و به سان وحدت در کثرتی نوین هستند. اما تفکری که در ماتریکس خودشیفتگانه و هیستریک و سیاه/سفیدی گرفتار شده است، گرفتار دل ارزدگی و کین توزی خویش شده است، آنگاه در گذشته ی قومی یا مذهبی خویش بدنبال «حقیقت و بهشت گمشده» و دروغینی می گردد تا به کمک آن بگوید که او چیزی هست. در حالیکه اول باید فقدان و شکستش را بپذیرد و اینکه چرا ساختار کنونی و همین گذشته اش او را به این جا کشانده است و حال چون می خواهد قوی بشود و مدرن بشود، در جهان نو جایش را بیابد، آنگاه هم تن به مفاهیم و ساختارهای همپیوند مدرن چون فردیت و دموکراسی شهروندی و سکولاریسم می دهد و هم دست به نوزایی فرهنگی و بازافرینی نوین قدرتهای قدیمییش در تاویلی نو و مدرن می کند. زیرا هویت به معنای تفاوت است و تو نمیتوانی هویت مدرن داشته باشی، بی انکه در زبان و فرهنگ خویش و با لمس تفاوت ملی و یا فردی خویش از دیگری و غیر این هویت را بیافرینی و هزار حالات و امکانش را. وگرنه مثل نقاشی دوم ذیل به نام «پاپ» از فرانسیس بیکن مجبوری مرتب روی دیگر و هولناک ظاهر باوقار و اخلاقیت را نشان بدهی که در نقاشی اول از دوران باروک و از نقاش معروف «ولاسکز» نشان داده می شود. همانطور که تاریخ معاصر ما مرتب این مسخ و فاجعه ی فردی و جمعی، سیاسی/اجتماعی را نشان داده است. اینکه چگونه بنا به هشدار «بوف کور» هدایت راوی ناراضی و معترض مرتب به تکرار پدر جبار یا خنزرپنزری تبدیل می شود و تحول دوباره مسخ می شود، سقط جنین می کند و «کوه دوباره موش» می زاید. زیرا ما حاضر به پدیرش هشدار بوف کور و تلفات صدساله ی اخیر نبوده ایم. حاضر به قبول کوری و کمبود و تمناهای مدرن و محوری خویش نبوده ایم و باید سرانجام با آنها روبرو بشویم و به این حقایق ساختارشکن تن بدهیم و رنسانس فردی و جمعی را ممکن بسازیم. این راه ما نسل رنسانس بوده است و این چیزی است که ما می خواهیم تحقق بخشیم و به این خاطر ما نسل پساهدایتی یا پساشایگانی هستیم و با تحقق رنسانس همزمان آنها را نیز و تمامی این گذشته ی دردناک را نجات می دهیم.

مشکل و گرفتاری کل آسیا و از جمله ایران دقیقا این بوده است که به جای تن دادن به این دیدار هولناک و رهایی بخش با شکست و فقدان خویش از طریق دیدار با حریف قلدر و حتی تبعیض گر مدرن، حال یکراست بدنبال «جدال نارسیستی تو بهتری یا من» و تولید «قدرتی دروغین» برای مقابله با او بودند و اینکه ما هم کسی بودیم و یا هنوز هستیم. اینکه ما نیازی به غرب و دموکراسیش نداریم، چون این را داریم یا بهترش را در امامت و ولایت داریم. اینکه ما بدون مدرن شدن حال یکدفعه مدرنیت با روح و معنویت می افرینیم و پسامدرن یا مدرنیت اسلامی می شویم و به بهای این خودفریبی به چاهی بدتر می افتیم. زیرا راه درست این بوده و هست که پس از چشیدن این شوک اولیه به جای اینکه بدنبال تولید دروغی نو و خودشیفتگانه از طریق بازگشت به خویشتن باشی٬ خواه در نهایت نامش «بازگشت به خویشتن مدهبی٬ ایرانی یا قومی» باشد٬ خواه این هویت چندتکه و اختلاطی و با لعاب مدرن به اسم «فاطمه فاطمه هست» رخ بدهد و خواه حتی به حالت جستجوی روح شرقی و مدرنیت با معنویت داریوش شایگان باشد، در نهایت محکوم به آن هستند که از جایی درجا بزنند و گرفتار بمانند و گرفتاری نو تولید بکنند. (و یا حتی از جهاتی وقتی این هویت نو به شکل بازگشت به حافظ و نظربازی از جنس داریوش آشوری باشد، با انکه او هوادار ساختار مدرن است و هویتش باز و مدرن است. فقط حافظش هنوز گرفتار است و او این گرفتاری را نمی بیند و اینکه چرا اخلاق رندی حافظ هنوز نیاز به نقد و چیرگی دارد تا دیونیزوسی بشود. به این خاطر نیچه این اخلاق رندی را در نهایت احمقانه و زرنگی می خواند. یا به این خاطر راه و عشق حافظ در عین چندوجهی بودن، ساختار و ماتریکسش در نهایت در خودبسته است و نتوانسته است تاویلهای نو و بعدی و بهتر بیافریند. زیرا عشق او و تکرار ازلی و ابدی او کامل و تام است. در حالیکه عشق و بازی ابدی احتیاج به «فقدان و کمبود» دارد تا مرتب تاویلهای نو از عشق بیافریند و حرکتش یا تکرارش در واقع مارپیچی یا دورانی بشود. اینکه هر تکراری به تفاوتی نو بیانجامد. به جای اینکه مرتب کسی بیابد و به ما بگوید که منظور حافظ این بوده است. زیرا حافظ نهایی وجود ندارد، مثل مفهوم عشق نهایی. ازینرو نگاه و تصور آشوری بایستی به گفتمان «عارفان و عاشقان زمینی» از جنس امثال من تحول بیابد، حافظش بایستی مثل زرتشت نیچه «آبنوش» بشود و کستراسیون نمادین و مرگ خدا را بهتر بپذیرد، تا آن بشود که می خواهد باشد و بتواند واقعا هویت باز و مدرن و نظرباز بشود ).

۴. راه تحول مدرن فردی و جمعی دقیقا این است که با عبور از شوک و لکنت زبان اولیه حال به «تمناهای مدرن» خویش بدنبال آزادی و قدرت و فردیت و غیره اذعان بکنی و «کمبودهای خویش و دیگری» را ببینی که در نتیجه ی تقابل با حریف قدر و مدرن با آنها روبرو شده ایی. یعنی بگویی تو نیز اینها را می خواهی و حاضری بهایش را نیز بپردازی و اینکه دست از کودکیت برداری و بزرگ بشوی و مسئولیت بدست بگیری. اینکه حاضری تن به تنانگی و دنیوی شدن و یا تن تمناهای فردی و جمعی ات بدهی و به بهایش که همان قبول قانون و دموکراسی و فردیت جسمانی همراه با وحدت در کثرت درونی/برونی و ساختاری است. همانطور که می دانی هر تاویل مدرن یا هر ساختار نمادین مدرن چون دموکراسی نیز یک راه حل و امکان قوی است اما امکان و راه نهایی نیست. زیرا تنها از طریق « قبول تمنامندی و کمبود خویش و دیگری» و از طریق این « کُنش و آری گویی مثبت و ایجابی به تمناها و خواستهای خویش» است که حال می توانی دست به نوزایی و رنسانس بزنی و بر بستر قبول مفاهیم و ساختارهای مدرن حال هویت نوین و تلفیقی جدیدی بیافرینی که همزمان قادر هست بهترین عناصر فرهنگ خویش چون حافظ و رندی و شادی را در خویش بسان قدرت نوین نوزایی و سامان دهی بکند. بی انکه دچار وهم دروغین بازگشت به گذشته بشود. یا در حالت چهل تکه بودن و خنزرپنزری و یا بازاری گرفتار بماند و مثل رجاله های هدایت در بوف کور «شبها خاک توسری بکند و روزها جانماز آب بکشند».. زیرا موضوع دقیقا این است که بدانی این هویت دنیوری نوین فردی و جمعی یک «تاویل جدید و رو به جلو است». ازینرو این هویت تنانه و جنسیتی نوین برخلاف د‍کتر شریعتی می گوید« که فاطمه فاطمه نیست تا بتواند فاطمه ها و زنانگیهای مختلف بشود». ازینرو او بر خلاف د‍کتر شایگان می داند که «خاطره ی قومی و حقیقت گمشده» یک دروغ خراباتی است که باید از او و از میل دستیابی و وحدت وجود با او گذشت، تا بتوان حال بسان «فردیت مدرن و ملت و ساختار مدرن» و دنیوی این قدرتها و هویتها و خاطره های مختلف مذهبی و ملی و قومی خویش را به خدمت گرفت و همزمان آنها را وادار کرد که بهای مدرن شدن را بپردارند. یعنی هویتهای ملی، قومی و مذهبی شهروندی و با قبول دموکراسی و وحدت در کثرت سکولار بشوند. اینکه ما با حفظ قدرتهای این اندیشمند خوب چون اهمیت گفتگو و تلفیق و هویتهای باز و مدرن و تفکر سیارش٬ همزمان بایستی «معضل و کمبود ساختاریش» را ببینیم و اینکه او نمی خواهد «دنیوی و تنانه» بشود، وحدت در کثرتی زمینی بشود، تا ازین مسیر از حالت اسکیزوفرنیک نوین این هویت چهل تکه عیور بکنیم و در قالب هویتها و حالات مدرن و بازی چون «عارف و عاشق زمینی و خردمند شاد و رند» و یا با نامها و فیگورهای دیگر به «وحدت در کثرت مدرن» درونی و برونی و ساختاری برسیم. یا در مسیر تحول بعدی و ساختاری می توانیم به حالت و قدرت و هویت چندلایه ی سوژه ی پسامدرنی و به «کثرت در وحدت چندصدایی سوژه ی تمنامند و منقسم» لکانی برسیم. زیرا تو نمی توانی پسامدرن بشوی٬ بی انکه اول مدرن بشوی. زیرا اگر بخواهی از روی این مراحل تحول بپری٬ بناچار پیشامدرن و گرفتار می شوی. همانطور که دیدیم که آنها می خواستند با کمک مفاهیم خیالبافانه چون «راه رشد غیر سرمایه داری» و یا «بانک اسلامی» و غیره از مدرنیت و بهایش عبور بکنند، آخر در چه چاهی گرفتار شده و می شوند. حتی اگر از مفاهیم پسامدرن چون هویت چهل تکه و تفکر سیار یا کوچی استفاده بکنی، به چاه و روان پریشی بدتری دچار می شوی، اگر اول تن به ساختار مدرن و دنیوی و بهایش ندهی. زیرا جهان مدرن و انسان مدرن اگر امروز می تواند به چنین هویتهای فراگمنتی و کثرت گرا تن بدهد و با این حال باز هم «یگانگی در چندگانگی» خویش را به عنوان بدن و فرد یا فرهنگ حفظ بکند، به این خاطر است که هرچه بیشتر تنانه و زمینی و چندنحوی و چندرگه شده است. اینکه توانایی استواری و تداوم در عین کثرت گراییش ریشه در حالت تنانه و نمادین و در ساختارها و امنیت حقوقی و سیاسی و آموزشی یا مالی مدرنش دارد. نه اینکه بخواهی به انسان در زجر و هراس شرقی که تازه از دیکتاتوری و هراس از جسم و هیچی می خواهد عبور بکند و یگانگی در رنگارنگی زندگی و آرزوهایش را بچشد، بگویی که حال روحی بودایی بشو و یا یک لحظه مدرن و لحظه ی دیگر اسطوره ایی یا دینی و یکروز دیگر لکانی یا دلوزی باش و مرتب هویتت را عوض بکن، بی انکه این ساختارهای درونی و برونی و تنانه را بوجود بیاوری و یا حداقل خوب مطرح بکنی. آنگاه این انسان سراسیمه ی شرقی که بدنبال راه نجاتی می گردد، تفکر سیار و چهل تکه ی داریوش شایگان را به لباس چهل تکه و بازاری تبدیل می کند و نشان می دهد که مشکل تفکر نارس و قرضی چیست. اینکه فاجعه یا مضحکه بباور می أورد. اینکه چندپارگی کنونی را عمیقتر می کند. وگرنه ایرانیان بلدند که هم در جامعه ی دیکتاتوری ایرانی بزییند و هم در اینترنت و فیس بوک مدرن جولان بدهند و در کنارش یوگا هم داشته باشند و یا روان درمانی و غیره و با این حال تمام مدت اسیر یک «انسداد همه جانبه ی » سیاسی و فرهنگی و فردی هستند و نمی توانند به این تحول و رنسانس ساختاری و به وحدت در کثرت دنیوی، فردی و جمعی مدرن و درونی یا برونی و ساختاری دست بیابند( فعلا و تا اطلاع ثانوی که هویت « کثرت در وحدت چندصدایی و پسامدرن پیشکش).

ازینرو ارثیه ی شادروان داریوش شایگان را باید به نقد کشید و با گرفتن نکات قدرتش و عبور از توهمات قدیمیش در یافتن روح بزرگ یا روح شرقی٬ آنگاه به این هویت باز و چندمتنی و دنیوی دست یافت که از جمله ما نخستزادگان نسل رنسانس و مهاجران چندفرهنگی نماد و تبلورش در فرهنگ و زبان ایرانی هستیم و طبیعتا با قدرتها و ضعفهای یکایک این ذایقه ها و زبانها و راههای نو، زمینی، تودرتو و بینامتنی یا بایستی از مسیر رنسانس و راههای تحولات ساختاری و پیشنهاد شده از طرف ما به تحول دیسکورسیو و عبور از چندپارگی کنونی به سوی گفتمان «ایرانی مدرن و رنگارنگ» و در چهارچوب یک ایران واحد و رنگارنگ و با ساختار دموکراتیک و حقوق شهروندی دست یافت. وگرنه دچار هذیان هویت و لباس چهل تکه ی نو، چندپارگی نو و در جنگ با یکدیگر می شویم که مثلا در خطر چالش هولناک جنگ اقوام ایرانی در راه است، یا گرفتار هذیان گویی نظری نیمه مدرن با لعاب پسامدرنی و یا به حالت سلبریتهای بازاری مابی می شویم که امروزه در متون و فیگورهای رسانه ایی فراوانی نیز قابل دیدن و رویت است. همانطور که اگر دکتر شایگان می خواست با این هویت چهل تکه و با روحی بودایی بر معضل انسان مدرن از جنس فرانسوی یا اروپایی چون ما غلبه بکند٬ آنگاه در این بازار عرضه و تفاضای فرهنگی کالایش مشتری نخواهد داشت. وقتی در برابرش تئوریهای قوی و سترگی چون « تئوری کثرت گرایی و تفکر شیزویید و کوچ گرای» فیلسوفان و روانکاوانی چون دلوز و گواتاری قرار دارند و یا نظریات چندنوایی رولاند بارت و غیره. یعنی مشکل تئوری و نگاه دکتر شایگان این می شود که در یک فضای بینامتنی و همزمان در حاشیه گرفتار می ماند و نه برای آن جهان اولیه ی ایرانی خویش راهی عملی می یابد و نه نظرش برای متن و فرهنگ دوم فرانسوی و اروپاییش می تواند خیلی جذاب باشد. اینکه نمی تواند برای هر دو جامعه و فرهنگ چیزی «غریبه آشنا» و جداب و ترسناک و سوال برانگیز بشود که ما را با امکانات نوینی از مدرن شدن روبرو می سازد. ازینرو ما باید داریوش شایگان را با خویش بالا بکشیم و با متون و هویتهای دنیوی و مدرن و باز و چندلایه ی خویش تفکر و راه او را سرانجام جسمی خندان و قوی و قادر به دگردیسی مداوم و دارای ساختار و وحدت در کثرتی نیرومند بسازیم٬ تا هم ما بهتر بارور بشویم و هم او به جایی دست بیابد که حق او و زحماتش هست. زیرا عروج ما عروج اوست. زیرا فرد همان دیگری است و تمنای ما تمنای دیگری و غیر است. تمنای مشترک است. زیرا بقول نیچه «چگونه می خواهی عروج بکنی، بی انکه پدران و نیاکانت را با خویش بالا بکشی.». همانطور که هر تحول و رنسانسی فقط از طریق نوزایی زبانی و فرهنگی و با پذیرش نمادین مباحث و ساختارهای مدرن در بطن زبان و فرهنگ خویش ممکن است، بجای انکه بخواهی به تقلید فاجعه بار مدرنیت چون حکومت پهلوی دست بزنی، یا بخواهی بازگشت به خویشتن فاجعه بارتر چون حکومت جمهوری اسلامی بکنی، بخواهی حماقت فاجعه بار «دموکراسی دینی» و یا «بومی کردن مدرنیت» را تکرار بکنی، یا فردا بخواهی به جنگ خانمان سوز قومی در لوای هویت چهل تکه و جنگ هفت ملت یا هفتاد ملت دچار بشوی. زیرا همه ی اینها تکرار یک خطای نارسیسیک و ناشی از گره ی حقارت و زخمهای چرکین جهان سومی است که در مقاله ی ماقبلم به نام « مفاهیم سیمپتوم نزد لکان/فروید! یا راز زخمهای نارسیسیک ما» از جمله به آن پرداخته ام و در مقالات فراوان دیگری. موضوع توانایی ورود به منظر ما نسل رنسانس و هزار فلاتش به عنوان «ایرانی واحد و رنگارنگ» و بسان وحدت در کثرتی مدرن و رو به جلو و در چهارچوب دموکراسی و حقوق بشر است. یا در حالت والاتر و بعدی آن موضوع مهم دست یابی به قدرت «کثرت در وحدت و چندصدایی» و پسامدرنی ما «مهاجران چندفرهنگی» و ایرانیان متفاوت و چندزبانه یا چندمتنی است.

زیرا هویت نوین و مدرن ما از یکسو ساختار قوی و مدرنی دارد که به ما اجازه می دهد پایمان را روی زمین بگذاریم و با دیگری و غیر وارد گفتگو و بازی عشق و قدرت و اغوا و رقابت متقابل بشویم و همزمان این هویت از سوی دیگر یک هویت باز و قابل دگردیسی و کثرت گراست. می تواند مرتب هوبریدها و حالات نو بیافریند. می تواند هویت و فردیت مدرنی با شور و رندی حافظ و قدرت هیچی و مرگ خدای دیونیزوس نیچه ایی همراه باشد و بنا به متن و فرهنگ ایرانی یا مثلا آلمانیش به عارف زمینی و یا به ساتیر خندان و به جسم خندان و سوژه ی شرور و تمنامند و ایرونیک تبدیل بشود. اینکه او در عین داشتن «وحدتی تنانه و زمینی یا نمادین و تکینه» مالامال از فراگمنت و تکه های مختلف است و بنا به بازی و شرایط به رنگ و حالتی نو می تواند در بیابد. یعنی در عین کثرت حالات و هویتها همزمان ساختار و پایه ایی قوی و به حالت «کامجویی متفاوت و تکینه ی» خویش از زمان کودکی تا به حال دارد که این حالات نو بدور او می چرخند و در عین تحول مرتب حالات و نواها و کامجوییهایی بنیادین و تکینه از خویش را در هر بازی و حالتشان بازتولید می کنند. یعنی استیل خاص خویش را در هر بازی دارند. زیرا استیل و شیوه همان محل حضور فردیت و تکینگی است. همانطور که هر کودک به هویتش از این مسیر دست می یابد که حالتی از خانواده اش مثل حالت عشق و رندی یا ادب خانوادگی را بشکل خویش می گیرد و آنگاه بدور این «حالت واحده و مشخصه» آنگاه هویتها و قدرتهای متفاوت خویش را می افریند و به این طریق مرتب چیزهای نو یاد می گیرد، با انکه همزمان خودش می ماند. همینگونه نیز «انسان مدرن ایرانی یا مهاجر چندفرهنگی» بر پایه ی این حالات فردی و زمینی و نمادین یا زبانمند خویش با زندگی و دیگری ارتباط می گیرد و بنا به شرایط مرتب هویتهای نو می گیرد، بی انکه چندپاره یا نون بنرخ روز بخور بشود. اینکه آنها تن به فرصت ها می دهند و زندگی را به مثابه ی فرصتها و امکانات می بینند، اما فرصت طلب و نون به نرخ روز نمی شوند. اینکه آنها بقول پارادوکسی از نیچه «حاضر به خیانت به زبان و ارمانهای گذشته برای تولید و چشیدن مناظر و امکانات نوین بازی عشق و قدرت هستند، اما خائن نمی شوند». اینکه آنها در هر زبان و لحظه شان زبانها و فرهنگهای دیگر خویش را بسان لایه های دیگرش وارد می کند و اینگونه جهان و دمی چندلایه و ملتهب و جذاب می آفرینند. ازینرو آنها به چهل تکه ی هویت از جنس شایگان آنچه را می بخشند که ناتوان از دست یابی به آنها بوده است. اینکه به قدرت و هویتی زمینی و چهل لایه تبدیل بشود. اینکه به قدرت پارادوکسیکال یگانگی در چندگانگی تنانه و دنیوی دست بیابد. اینکه آنها در عین رفتن مسیر و راه خویش همیشه سیال و قابل تحول می مانند، اما یهودی سرگردان و تفکر سیار، یا یک گمشده ی در بزرگراه یا کوچک راه بحران جهان سومی نمی شوند. آنها مثل آدم دیوانه و روان پریش گرفتار چهل راه و امکان نمی شوند، بی انکه بتواند به آنها نظم یا وحدت در کثرتی ببخشد و فردیت متفاوت خویش را بیافریند. زیرا بقول ژیژ‍ک حتی اگر بخواهی از کثرت در وحدت لکانی و چندصدایی بگذری و به دنیای « کثرت گرا و شیزویید» از جنس دلوز/گواتاری دست بیابی٬ لااقل بایستی مثل دلوز اصولا دارای این «فردیت زمینی و متفاوت» در مسیر طولانیت شده باشی و از طرف دیگر پروفسور دانشگاهی با موقعیت امن دانشگاهی و فرهنگی در کشوری مثل فرانسه باشی. یعنی چیزی باید به تو سرانجام در این تشدد کثرتها وحدت و ساختاری ببخشد وگرنه دچار حالت شیزویید و دردناک از جنس فراریان و تبعیدیانی می شوی که حال هم درون و برونشان با هم در جنگ است و چهل تکه شده اند و یا مثل سالهای اول تبعید یا مهاجرت تمام زندگیشان لنگ در هواست و حتی پاسپورت و ملیتی ندارند. بنابراین راه درست برای مرگ نمادین شایگان و تبدیل او به قدرت و تجربه ی پدران خویش و یاور خویش این است که به این هویت باز و چهل تکه اش ساختار و وحدتی تنانه، دنیوی و مدرن فردی ببخشیم. اینکه به او به عنوان جمع و ملت هویتی به سان ملت واحد و رنگارنگ ایران ببخشیم وگرنه یا اسیر جنگ حیدری-نعمتی این تکه ها و فراگمنتها می شویم که نمونه ی خطرنا‍ک بعدی آن جنگ برادرکشی اقوام ایرانی بر علیه ی‍کدیگر و در عدم توانایی آن در دست یابی به یک وحدت در کثرت فرهنگی و ساختاری به سان ایرانی فارسی یا عرب و بلوچ و غیره است.

باری ما اینگونه گام به گام می توانیم این جهان و هویت نو و زمینی را و این وحدت در کثرت نوین این عاشقان و عارفان زمینی را بیافرینیم و هر چه بیشتر به رنسانس مدرن خویش دست بیابیم. یا اینکه باز هم در جنگ فراگمنتها و تکه هایمان داغان بشویم و از چاه کنونی به چاه ویل بعدی بیافتیم و یا اینکه آنگاه از بودا یا مذهبی بخواهیم بسان روحی و حقیقتی گمشده و حال بازیافته ما را به هم پیوند بزند و اینکه قدر و ارزش یکدیگ ر را بدانیم. اما موضوع همین است که چنین ناجیانی همیشه توزرد از کار در می ایند. زیرا اشتباه ساختاری است و این ناجی روحمند و آن چهل تکه ی دل آزرده دو روی یک سکه و گفتمان هستند.

نتیجه گیری نهایی

خطای ساختاری و بنیادین داریوش شایگان از زمان کتاب « آسیا در برابر غرب» تا کتاب نهایی « افسون زدگی جدید » این است که او مرتب می خواهد به کمک «روحی برتر، راه سوم و حقیقتی گمشده و حال بازیافته» این جماعت شرق بحران زده را از غرب زدگی یا غرب ستیزیش نجات بدهد و اینکه اینقدر تقلیل نیابد. در حالیکه دقیقا این «روح برتر یا راه سوم، این حقیقت و محبوب گمشده» که همه ی روشنفکران جهان سومی مذهبی یا سنتی بدنبال آن می گشتند و هنوز می گردند، بشخصه بخشی از مشکل اساسی و محوری و ساختاری است. زیرا بدنبال چیزی ناممکن در گذشته و آینده می گردند و متوجه نیستند که هر برداشت آنها از گذشته فقط «تاویلی نو» به کمک مفاهیم مدرن است و نه بازگشت یا یافتن حقیقتی گمشده، روحی گمشده. یعنی آنها متوجه نبودند که دقیقا تلاش برای دستیابی به این حقیقت گمشده و آنهم با کمک مفاهیم مدرن،_ که بر اساس قبول فقدان حقیقت نهایی بوجود امده است_، علت اصلی روان پریشی و تلفیقهای بحران زده و محکوم به شکست ایده الهایی چون «جمهوری اسلامی» و غیره است که هم می خواهد مدرن و جمهوری باشد و هم به اسلام بازگردد و امامت بیافریند و به این خاطر محکوم به شکست است. مثل دکتر شریعتی که بقول خودش می خواست تلفیقی از ژان پل سارتر و گاندی و محمد و مسیح وغیره بشود و زن ایرانی را به حقیقت والای فاطمه برگرداند و رهایی بخشد و از طرف دیگر بناچار از «امامت» بجای دموکراسی سخن می گوید و حتی بازماندگانش نیز نمی فهمند که چرا امامت او بناچار باید به ولایت فقیه تبدیل بشود. چه او این را می خواست یا نمی خواست. اینکه فاطمه اش باعث سرکوب زنانگی و تولید حجاب اجباری بشود. زیرا او نیز نمی خواست قبول بکند که فاطمه اش فقط یک تاویل و امکان است و نه حقیقتی مقدس و بازیافته. اینکه در تاویل مدرن «فاطمه فاطمه نیست تا بتواند مرتب فاطمه ها و حالات نو از زنانگی اسلامی بیافریند». همانطور که «خاطره ی قومی و حقیقت گمشده ی» داریوش شایگان بناچار بایستی در قالب تجربه ی جمهوری اسلامی خطای هولناک خویش را نشان بدهد و اینکه چرا برای بلوغ مهم است که قبول بکنی بهشت گمشده ایی در گذشته و اینده وجود ندارد. تنها طرحهاو امکانات قوی و ضعیف وجود دارد. حتی دموکراسی نیز یک شکل قوی از حکومت است، اما بدون ضعف نیست و یا شکل نهایی او نیست. باید مرتب تحول و دگردیسی بیابد.

زیرا دقیقا قبول عدم دستیابی به «حقیقت نهایی و گمشده، به اصالت گمشده» پیش شرط مدرن دست یابی به هویت و فرهنگ و کشور مدرن نوینی چون ایران است. زیرا هویت مدرن هویتی اختراع شده و نمادین یا زبانمند است. حتی اگر بنا به تاریخ و فرهنگش در هر کشور ریشه های زبانی و فرهنگی خویش را داشته باشد. همه ی مفاهیم و ساختارهای مدرن و دنیوی یا تنانه به حالت نمادین و اختراع شده و بسان پرفورمانسها و ساختارهایی نمادین هستند و به این خاطر می توانند تحول بیابند و تغییر بکنند. زیرا شرط بلوغ فردی و جمعی در معنای روانکاوانه به معنای «قبول کستراسیون نمادین» است. به معنای قبول این است که بپذیری حقیقت گمشده ی اولیه، بهشت گمشده ی اولیه، مادر گمشده و وحدت وجود از دست رفته برای همیشه از دست رفته است. تا حال بتوانی مرتب حقایق نو و فانی، بهشتهای نو و فانی و همیشه ناکامل و با معضلات خاص خویش بیافرینی و پیشرفت بکنی. تا بپذیری که حتی حقایقت و کتابهای مقدست نیز رونوشتی از روی یک رونوشت هستند و می توان از آنها تاویلهای نو یافت و به طریقی نو و متفاوت با خدا و مذهب وارد گفتگو شد و به وحدت در کثرتی نو دست یافت. اینکه همه چیز در خدمت آن است که زندگی دنیوی و فردی و جمعی خوب و سالم و قابل تحولی داشته باشی. موضوع همه نظرات و تاویلها در نهایت تولید این ساختارهای دنیوی و قابل تحول هویتی، فرهنگی و سیاسی یا فردی و جمعی است. همانطور که هر مذهب و یا آداب و رسوم سنتی نیز در واقع در پی تولید «بیعتی با دیگری و با خدا یا با زندگی» است و این بیعت می تواند فقط به شکل قبول وحدت در کثرت و در چهارچوب قانون باشد و اینکه همیشه راهی دیگر برای گفتگو و تاویل زندگی و خدا ممکن است و اینجا هیچکس ولی فقیه یا پیامبر و نوای نهایی خدا نیست. اینکه به اندازه ی ادمها راه برای رسیدن به خدا وجود دارد و یا بقول عرفا در خرابات مغان نیز می توان نور خدا دید، بشرطی که چه خرابات مغان و چه مسجد و کُنشت همه حاضر به پرداخت بهای این نور متفاوت خدایی باشند. اینکه حاضر به قبول وحدت در کثرت نگاهها و سلیقه ها و گفتگو و همزیستی آنها در چهارچوب دموکراسی و حقوق شهروندی باشند.

در این منظر نو آنگاه راه عبور از بحران مدرنیت ایرانی یا شرقی از یکسو «حضور فردیت جسمانی و جنسیتی» است که حال برای سعادت دنیوی خویش این کثرتهای مختلف خویش را بهم پیوند می زند و هم می تواند در دانشگاه درس بخواند و تن به قوانین سکولار بدهد و برقصد و شادی بکند. هم می تواند اگر بخواهد نماز بخواهد یا مدیتاسیون بکند و شب به کافه مکزیکی و غیره برود و یا تن به هویت مجازیش در فیس بوک و غیره بدهد. زیرا همه ی اینها بخشی از او و تنوعات در وحدت تنانه و دنیوی و فردی یا جمعی او هستند و دیگر نیازی به دورویها و تناقضات معمولی جهان سومی را ندارد. همانطور که این «جسم خندان و سوژه ی نفسانی» که بسان وحدت در کثرتی دنیوی عمل می کند، از سوی دیگر احتیاج به یک «غیر و ساختار متقابل و همسو» دارد. زیرا همیشه موضوع گفتمانی و ساختاری است. یعنی چنین هویت مدرن و چندلایه ایی احتیاج به «دموکراسی و ساختار مدنی» دارد که به او امکان این وحدت در کثرت ساختاری را می دهد. زیرا فردیت مدرن و دموکراسی و حقوق شهروندی مکمل یکدیگر و اجزای گفتمان واحد مدرنی هستند که از سه بخش «دولت مدرن/ملت مدرن/فرد مدرن» و ساختار سکولار تشکیل می شود و همراه با دموکراسی و حقوق شهروندی و جدایی دین و ایدئولوٓژی از حکومت بوجود می اید. اما دقیقا عدم توجه به این دو عنصر مهم و دنیوی «فردیت جسمانی یا تنانه» و «دموکراسی ساختاری و بسان وحدت در کثرت ساختاری» باعث می شود که تئوری شایگان چه در پنجاه سال پیش در کتاب «آسیا در برابر غرب» و چه در اثار نهاییش دچار این مشکل ساختاری باشد که هنوز بدنبال «روح برتر و حقیقت گمشده ایی» می گردد که باید نقش ناجی را بازی بکند و به انسان مدرن امکان لمس وحدتی نو با هستی و دیگری را بدهد و پیوندی نو با هویتهای فراگمنتی اش برقرار بکند. با انکه در این مسیر تحول طولانی داریوش شایگان عزیز هرچه بیشتر قادر به نقد از خویش و پرسش گری نو بوده است و گام بگام و بسان اندیشمند یک جهان در حال لمس بحران خویش، به اهمیت حضور دموکراسی و بازگشت مذهب به حوزه ی معنوی و دوری از حکومت پی برده است. هرچه بیشتر قدرتهای مدرن نگاهش قویتر می شود و خواهان گفتگو وهمزیستی با مدرنیت و تولید هویت مدرن و باز است. اما او نمی تواند از یک مشکل محوری و ساختاریش عبور بکند که همان جستجوی ناممکن «حقیقت گمشده و روح گمشده» است. اینکه بپذیرد که حقیقت گمشده برای همیشه گمشده است تا حال فردیتها و زنان و مردان متفاوت قادر به تولید این وحدت در کثرت درونی و برونی باشند و همزمان حاضر به تن دادن به حکومت قانون و دموکراسی و قبول وحدت در کثرت نظرها و سلیقه ها و جدال مدنی آنها بر یکدیگر بشوند.

در این معنا ما بایستی به سان وارثان این «هویت چهل تکه و تفکر سیار» در واقع به شکل خویش و بر اساس فردیت جنسی و جنسیتی خویش حال بر خطای نهایی شایگان چیره بشویم و او را به وحدت در کثرتی مدرن و قادر به تعامل و رقابت با دیگر همعصران مدرن بسازیم. در این معناست که به باور من گفتمان «مهاجران دوملیتی یا ایرانیان چندمتنی و رنگارنگ»، یا مفاهیمی چون «ایران و ملت واحد و رنگارنگ و مدرن»، ضرورت قبول وحدت در کثرت مدرن و همراه با دموکراسی و حقوق شهروندی، نمونه هایی از امکانات و راههایی هستند که می توانند قدرت نگاه شایگان را حفظ بکند و همزمان بر خطاهای او چیره بشود. زیرا از زبان کسانی چون ما می اید که بشخصه این هویت نوین را چشیده و زندگی می کنیم و همزمان می دانیم که مرتب چه این هویت نو و چه یکایک ما می توانیم و باید تحول بیابیم. زیرا هیچ حقیقت نهایی و کاملی وجود ندارد. به زبان دیگر بایستی داریوش شایگان و تئوریش را جلو برد و ساختارش را با فردیت تنانه و نمادین و با دموکراسی و حقوق شهروندی پیوند بهتری زد، تا او هر چه بهتر بتواند قدرتهایش را نمایان سازد و ما بهتر بتوانیم از قدرتها و تجارب اپن پدران و مادرن ایرانی خویش استفاده بکنیم و آنها را بکار بگیریم.

داریوش شایگان عزیز نمی دانست که آنچه نمی گذاشت نگاه و نظرش هرچه بیشتر قوی و ملتهب و چندنحوی و مدرن بشود، دقیقا گرفتاری « در جستجوی خراباتی بدنبال معشوق گمشده و روح برتری» است که همه ی روشنفکران جهان سومی می جویند و یکایک ما نیز جسته ایم. به جای اینکه به ساختار و گفتمان مدرن تن بدهند و آنگاه او را با تمناهای فردی و جمعی خویش هرچه بیشتر رقصان و شاد و یا سرزنده و متفاوت بسازند. اینکه نمی خواهند بپذیرند که جهان مدرن و نگاه مدرن با به قتل رساندن روح بزرگ و مقدس و همزمان با قتل واقعیت نهایی در واقع زمینه ساز هزاران روح و حقیقت و چشم اندازها و امکانات می تواند بشود. پس راه حل این نیست که بخواهیم وسایل مدرن را با کمک روح بازیافته ی شرقی به خدمت بگیریم و به راه حلهای محکوم به شکست از جنس «جمهوری اسلامی» یا غیره دچار بشویم. راه حل این است که با قبول ناممکنی یافتن اصالت گمشده یا حقیقت گمشده، حال به عنوان فرد یا ملت و در چهارچوب ساختار دموکراسی و اندیشه ی مدرن به بیان «روح و تاویل تمنامند» خویش از مدرنیت و جهان مدرن بپردازیم. زیرا حال مرتب می توان همه چیز را از نو آفرید و متفاوت افرید ( زیرا به قول هگل و سپس لکان « واژه مرگ شیئ است» و اینکه حال می توان شئی را، از واقعیت تا حقیقت و عشق و قدرت و علم را مرتب از نو افرید و با نامی متفاوت). زیرا در این معنا حتی هرآنچه امروز مدرنیت خوانده می شود، مدرنیت نهایی نیست و می تواند متفاوت و بهتر افریده بشود، چندمعنایی آفریده شود. یا با این تاویلهای مدرن نو می توانیم بر حماقت تقدس گرای شرقی و هم بر نهیلیسم مصرفی غربی چیره شد و راههای نو مطرح کرد و آفرید. زیرا «مدرن بودن» به معنای این است که بتوانی مرتب آپ دیت بشوی، به روز بشوی، خواه با لایه ی مصرفی و فرصت طلبانه اش و یا در معنای والا و ساختارشکنش. زیرا اصولا هویت مدرن به معنای هویت متفاوت است و ازینرو هویت نوین مدرن ایرانی مجبور است ویژگیهای متفاوت خویش را بنا به زبان و فرهنگش داشته باشد و نیز خرده فرهنگهای متفاوت خویش را. زیرا مدرنیت به معنای «تفاوتیدن مداوم» است. راهی که قدرتهای پسامدرن فراوانی به اشکال مختلف مطرح کرده و می کنند. زیرا جهان نمادین بزعم لکان هیچگاه از نونوشته شدن باز نمی ماند. اما برای دست یابی به چنین قدرت متفاوتی بایستی به مبانی مدرنیت وفادار ماند و خواهان یادگیری و گفتگو و رقابت سالم با دیگر قدرتهای مدرن و یا با جهان غرب و مرکز اولیه مدرنیت بود. زیرا نمی توان پسامدرن و چهل تکه شد، بی انکه مدرن بشوی و در ساختار مدرن و همراه با دموکراسی و حقوق شهروندی و وحدت در کثرت ساختاری بزییی.

موضوع اصلی و محوری در واقع تولید ساختار و هویتی مدرن و رو به جلو و تمنامند و قدرتمند و قادر به گفتگو و تلفیق برای دستیابی به شکوه و سلامت فردی و جمعی نوین است. همانطور که چنین ساختار و وحدت در کثرتی فردی یا ملی احتیاج به ساختار سیاسی و حقوقی مدرن و بویژه احتیاج به دموکراسی مدنی و شهروندی دارد. یعنی موضوع در واقع موضوع رنسانس است و پا گذاشتن به منظر و ساختاری نو که حال در وحدت نوینش اجازه ی هزار تاویل و هزار رنگ و حالت و تلفیق را می دهد. زیرا وحدت در کثرتی درونی و برونی و یا ساختاری و شهروندی است. ساختاری قوی و زمینی و سیال و قادر به دگردیسی مداوم استُ چون ساختار و هویتی نمادین و تمنامند است. همانطور که در چنین ساختاری آنگاه متون نیاکان و همعصران ما چون داریوش شایگان زنده و ملتهب و قابل تاویل نو می مانند و به آن فراموشی سریع سپرده نمی شوند که معمولا با خاکسپاری پرسوز و گداز ایرانی رخ می دهد. زیرا تنها نقد و گفتگوی پارادوکسیکال با دیگری و غیر، با نیاکان و یا با نیامدگان، در واقع گذشته و حال و آینده را زنده و قادر به تولید داریوش شایگانهای نو یا هوبریدها و تلفیقهای نو می سازد. زیرا گذشته و آینده همیشه در زمان حال جاریست و هر ساختاری که به حال بدهی، به همراه آن گذشته و آینده را تغییر می دهی و تصویری نو و حالاتی نو و همپیوند از آنها می آفرینی. زیرا با از دست رفتن حقیقت نهایی گمشده حال همه چیز قادر به تحول و دگردیسی است و هر تاویلی بهایی دارد و قدرتی می افریند و همزمان شکست و ضعفهایی در بردارد، تا بازی جاودانه تمنامندی و روی دیگرش تاویل افرینی و نوسازی ادامه بیابد و لکنت زبان ما از مسیر عبور از بحران و چندپارگیش به زبان مدرن و هزارمنظر و قدرتش دگردیسی بیابد.

همانطور که متاسفم مرحوم دکتر شایگان در زمان حیاتش هیچگاه با نظرات نسل ما و از جمله با کتابچه ی ذیل بنام «سیستمی نو و قدرتی نو برای آفرینش رنسانس ایرانیان» آشنا نشد که می توانست تنانگی و وحدانیت دنیوی و ساختاری را به سان جسم خندانی به آن تفکر سیار و چهل تکه اش بدهد، تا این تفکر واقعا هویتها و قدرتهای چهل لایه و کثرتهای یک وحدت تنانه و زمینی بشوند و بدنبال روحی بودایی و افسون جدیدی نگردند و یا چهل تکه و چهل پاره نمانند. همانطور که متاسفم هیچگاه گفتگوی نسلها در جامعه ی ما خوب رخ نمی دهد، تا بتوان رودررو این مباحث و در برابر نگاه عمومی مطرح کرد، تا همه ی بازیگران در صحنه و در نهایت کل دیسکورس از آن لذت و قدرت بگیرند و ببرند و اینگونه با کمک هم تحول را انجام بدهیم و نه انکه بخواهیم فقط با ارثیه اش گفتگوی نقادانه و همراه با احترام و علاقه آغاز بکنیم.

لینک « سیستمی نو، قدرتی نو برای آفرینش رنسانس ایرانیان»:

http://www2.asar.name/books/systemi.pdf

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)