وودي الن جابي گفته بود:

نیویورک آن‌قدر برام عزیز است که “وودی “ گفتن مادرم

اوباغی را ترسیم می کرد
که پیادروهای “تهران بود
با مغازه ها و چراغانی میدان ها
و بیرق مجسمه هایش
رو یاهایی که در سنگلاخ محله ها
همراه کندویی از عسل و سرکه می جوشيدندو
“بیات تهران “
سر می دادند !
شهری در حوالی پاساژه ها و رژه ی سربازانش
“تهران “دروازه ها و بازار چه ها ،کوچه ها
اقاقیا ها ،کرشمه ی رودخانه ها
با گونه های به غم نشسته ی روزها و
سکوت کبود سنگ و صخره ها
پیچیده در خنده و گفتگویی
به شوخ و شنگ٬ شیطنتی شبانه ۰
 
سرخ می شد و سبز ، اما همواره
گویی شهوت غریبی را در هیاهو
به شعر و
آرزو دردل، فریاد می خواست ۰
 
در بن بست بازوان شهر
که چون شالی زمستانی گردنش را تیمار دار بود
شاعر
آبرویی تازه از آن کشف می کرد
واژه هایش استانه ی زور را
که نه همیشه ، گاه نهی و انکار می کردند
اما رهایی را همیشه
به چشمک و غنچی ، پیشواز ۰
 
در چلچله شب هنگام باغ ها
عشق را به کافه ها و پیاله فروشی ها صدا می کرد ،
شاعر بود و “تهران”
معشوق پیری که پس٬ عشرت کردنش
بوسه ها را
نثار معماری به تنگنا خوابیده می بخشید
و او به لبخند تلخی
حیران !
 
“شهر “که. با او سر مهر و رقص می آمد
سوگ آزادی در چشم و دستش کلامی از جنس
خاطره و خطر می ساخت و ناگزیر
خیال ارام می گرفت ۰۰۰
 
شاعر بود و عاشق
در حجم سیلی خورده
از شب و شانه های “تهران “
شاعر بود ۰
 
علی آشوری
سندیاگو
اردیبهشت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)