مدت دو ماه است که نفس های آدمیان را در سینه حبس نگه داشته است. مدت دو ماه است که وضع بسیاری از آدمیان این خاکدان دگرگون شده است. چیزی نیست که با چشم قابل رویت باشد. چیزی است که وجودش نامرئی است، اما انسان وجود سنگین آنرا در کنار خود حس می کند. “چیزی” است که زنده نیست، صد برابر کوچکتر از میکروب است و با میکروسکوپ های معمولی قابل دیدن نیست. صد برابر کوچک تر از یک میکروب است. تنها در ارتباط با “موجود زنده” است که او حیات می یابد، وگرنه او چیزی نیست بجز اسید نوکلئیک غیر زنده ای در غشائی از پروتئین؛ متابولیسم مستقلی ندارد، و تنها با پیوند با موجود زنده است که هویت ویروسی خود را پیدا می کند. به سلول های زنده حمله می کند، آنان را از درون می خورد و به صورت ابزاری در می آورد برای تکثیر خود. بنابراین موجودی است که انگل وار تغذیه می کند و اشاعه می یابد. این “چیز” تبدیل به “موجودی” می شود که تنها ساز و کارهای زندگی انسان امروزین، آن را این قدر توانمند کرده است. 
باید اذعان کنم که این موجود کوچک نتوانسته است زندگی مرا چندان تحت تاثیر قرار دهد، حتی شیوه زندگی مرا تغییر نداده است. من همان طور زندگی می کنم که از زمان بازنشستگی تاکنون زندگی کرده ام. حتی زندگی خانوادگی مرا با همسرم چندان دگرگون نکرده است: ما هر دو بازنشستگان زودرس هستیم که خودمان تصمیم گرفتیم زودتر از اسب پیاده شویم و به کارهائی که مورد علاقه هرکداممان است بپردازیم.  تمرین به دگرگونی، از چند سال قبل با بازنشستگی ما شروع شد و اکنون هم با وجود محدودیت های بیشتر هنوز ادامه دارد.


 اما می توان چیزی در فضا را حس کرد که قبلاً وجود نداشت: چیزی مبهم و وهم انگیز، مثل مه متراکم شده و نامعلوم، چیزی که اول و آخرش معلوم نیست و وجودی پایدار ندارد، مثل یک تکه ابر، که هر زمان از مکانی به مکانی دیگر سر می خورد و سرک می کشد. این چیز درست به خاطر همین خصوصیت اش، ترسناک است، مانند هیولائی است که آن پشت و پسله ها پنهان است، هر از گاهی رخی می نمایاند، آن هم نه مستقیم، بلکه با مردن عزیزی نزدیک، گاهی ضرب چشمی می گیرد، گاه ول می کند و دنبال کار خود می رود. آن جسمی که تنها بویش را در فضای عرصه عمومی، در خیابان ها، در چهار راه ها ، در فروشگاه ها و اتوبان ها پراکنده است. حس ترس را می توان در چهره های مردم دید.
از خانه بیرون می روم برای خرید مواد غذائی، کاری که این روزها تنها یک بار در هفته انجام می دهم. از همان آغاز مثل این است که دارم خودم را برای یک “نبرد”، یک “جنگ” آماده می کنم. ناخواسته اضطرابی در درونم شکل می گیرد که تا پایان “اتمام جنگ” و رسیدن سالم به خانه ادامه دارد. پیش از رفتن به فروشگاه، چرخ خرید را ضد عفونی می کنم، ماسک مربوطه را به صورتم می کشم، دستکش های یک بار مصرف را دست می کنم. تمام حواسم بر آن متمرکز است که نکند دست هایم را دوباره “آلوده” کنم، یا این “دست های آلوده” صورتم را لمس کند. شرایط فروشگاه غیر عادی است: اعلامیه ای که در چند جا چسبانده شده است به تو گوشزد می کند که فاصله اجتماعی یک متر و نیم را رعایت کنی، و بدون چرخ خرید که خود مانع خوبی برای نزدیک نشدن است، وارد نشوی. مردم انگار از همدیگر ترس دارند، چپ چپ به همدیگر نگاه می کنند، مبادا فاصله فیزیکی شان کمتر شود. بخصوص ترس ازمرگ را می توان به خوبی درچهره سالمندان دید.  من که حواسم نیست، با هشدار پیرمردی که غضبناک و با لحن خشنی به من می گوید  که فاصله را رعایت کنم، به هوش می آیم و خود را در وادی غیر عادی صف جلوی سوپر مارکت می یابم: به فاصله کوتاهی، صفی صد متری تشکیل شده است، همه پشت سر هم در یک خط ایستاده اند با چرخ های خرید در جلوی شان، در انتظار کسی که بعد از خرید بیرون آید، تا یکی دیگر را تو بفرستند. این چنین روز نبرد ما با ویروس نامرئی آغاز شده است. در درون فروشگاه، شرایط تقریباً عادی است، ولی خیلی خلوت تر از روزهای قبل است، همه مردم تلاش می کنند فاصله خود را با تو حفظ کنند، اگر من برای خرید چیزی در کنار قفسه مکثی کرده ام، آنها می ایستند و سر خود را به چیزی گرم می کنند تا کار من تمام شود، بعد به سر قفسه مورد نیازشان می روند. سعی می کنم مانند یک شهروند حرف شنو و آگاه، متمدانانه رفتار کنم، تا مورد شماتت دیگران قرار نگیرم. فضا فضای مدارا است و باید اعتراف کنم که از روزهای عادی، خرید در این فروشگاه خیلی راحت تر و گوارا تر است. تنها تغییری که صورت گرفته در کنار صندوق پول است: قابی چوبی در کنار آن گذارده اند که با پوششی پلاستیکی پوشیده شده است و خریدار را از صندوق دار کاملاً جدا می کند. مواد را در چرخ خرید می گذارم ولی زمانی که با کارت می خواهم بپردازم، می ترسم که انگشتانم  با تماس روی دگمه های اعداد آلوده شود. دل به دریا می زنم، با این امید که در طول راه دست به صورتم نزنم و وقتی به خانه رسیدم، یادم نرود دستم را برای بیست ثانیه در زیر آب با صابون بشورم.  خرید می کنم و به خانه می آیم. این بار خرید مواد غذائی برایم قدری رنج آور بوده است، ولی خوشحالم که از این نبرد فاتحانه به خانه بازگشته ام. حالا عزا گرفته ام که با کالاها و مواد خرید چگونه باید رفتار کنم؟ آیا بهتر است آنها را به بالکن ببرم، مدتی آنجا بگذارم تا ویروسشان بپرد، یا بسته ها را ضد عفونی کنم و به آشپزخانه ببرم؟ وسواس پدیده ای است که انسان را بیچاره می کند و مرا که کلاً آدم وسواسی نبوده ام، آلوده به این مرض کرده است!
پس چه شد ای آقای نویسنده، تو که یک پاراگراف بالاتر ادعا می کردی این ویروس ناچیز هیچ گونه دگرگونی در زندگی روزمره تو بوجود نیاورده است؟ این تضاد را چگونه توضیح می دهی؟ خوب من گفتم در شیوه زندگی من، در لایف استایل من. ولی مگر همین دگرگونی های درونی که تو از آنها گفتی، یعنی عامل ترس و وسواس، در دگرگونی زندگی تو تاثیری نداشته است؟ مگر همین محدودیت های خفه کننده در عرصه عمومی، زندگی ترا دگرگون نکرده است؟ بله کرده است. به بیرون خانه که می روم بافضاهای خالی روبرو می شوم، خیابان های دراز و اتوبان های ساکت، پیاده روهائی که هیچ کس در آن پرسه نمی زند. فروشگاه ها همگی بسته اند، رستوران ها، کتابخانه ها، موزه ها، سینماها، تنها داروخانه ها و فروشگاه های مواد غذائی باز هستند. حتی دندان پزشگ ها، مطب پزشگان خانوادگی هم بسته اند. چند تا وعده ملاقات با دکترهایم داشتم،  خودشان تلفن زدند و عقب انداختند: در دو ماه دیگر تماس بگیرید، مریضی شما در اولویت قرار ندارد، یا می خواهید ویدئو چت با دکتر داشته باشید؟ خدا خدا می کنم که این وسط دندانم درد نگیرد، امری که اغلب سر بزنگاه پیدایش می شود، آن وقت با آن مصیبت چگونه کنار آیم؟ اضطراب ناخواسته دوباره در درونم جوانه می زند. حس می کنم که استرس ناشی از کار روزمره، یا فکر آن، نا خودآگاه مرا به سمت استیصال می برد.
در این عرصات یک چیز دیگر هم مزید بر علت شده: روابط حضوری با دوستان. بنا بود این عید با همسرم به شهری که دخترم در آن ساکن است برویم، تا هم او را ببینم و هم نوه گل عزیزم را که اکنون شش ماهش شده است و من مدت چهار ماه است از او بی خبرم. حتی بلیط قطار هم گرفتیم، هتل هم رزو کردیم که مزاحم آپارتمان کوچک آنان نشویم. ولی درست این ویروس کوفتی زد توی کاسه و کوزه ما، همه چیز را خراب کرد. حالا مجبور هستم هر روز، یا یک روز در میان، هر وقت که دخترم فراغتی یابد، با او و پسرش ویدئو چت کنم. دلم را به کارشناسان تسلی دهنده خوش کرده ام، دنیای مجازی کوفتی! آخر دنیای حضوری لذت بخش تر را گذارده ام و آمده ام که رهنمودهای شاهانه این کارشناسان را گوش کنم؟ دخترم به کنار، در پیاده روی های عصرانه و یا کوه نوردی های هفتگی که هر از گاهی با دوستان انجام می دادم هم خللی صورت گرفته است: آنها را هم با ویدئو چت می بینم و یا با تلفن کردن های بسیار طولانی. برای من که با دستگاه تلفن میانه خوبی ندارم سخت است. من حال و حوصله حرف زدن های طولانی در پشت تلفن ندارم، و این شکنجه ای است، که ناچاراً به آن تن در داده ام.
یک چیز دیگر هم هست. این شرایط “غیر عادی” چه موقع تمام می شود؟ حالا من خودم خوشبختانه جزو آن دسته از کسانی هستم که با همین آب باریکه وجه بازنشستگی می توانم کنار بیایم. هم من و هم همسرم کار کرده ایم، آن هم برای سال های طویل یک عمر، و حالا می توانیم بالاخره یک جوری از نظر مالی خود را حمایت کنیم که دستمان به سوی دیگران دراز نشود. ما جزو افراد صاحب امتیاز و خوش شانس این جامعه بوده ایم.  ولی سایر افراد جامعه چه؟ فکر آنها را نمی توانم از سر باز کنم. در این شهر که من هستم، تنها سوپورهای محله، کارمندان فروشگاه ها، داروخانه چی ها، برخی دکترها و تا اندازه ای بعضی کارمندان دولتی کار می کنند. الباقی وضع کاری برایشان بدتر و تنگ تر می شود. همسایه های دو طبقه بالای سر ما، یکی دورکاری می کند و دیگری برای دو هفته به تعطیلات اجباری رفته و از این هفته نیمه وقت کار می کند و نیمه وقتی هم حقوق می گیرد. نگرانی اش این است که شاید نتواند اجاره خانه خود را برای ماه آینده بپردازد.
تازه از همه این ها گذشته، بنا است این ویروس کوفتی چقدر، چه مدت زمان، در بالای سر ما هم چون لاشخور، در این محله، در این شهر، در این کشور، در این کره زمین، چرخ بزند و از آن بالاها، یا از این پائین ها، از زمین هائی که روزی یک بار با آب و مواد ضد عفونی پاک می شوند، جولان بدهد؟ آینده نا معلوم، این که نمی توان حرکت آینده را پیش بینی کرد، صبر را از انسان می گیرد و حس کلافگی را تشدید می کند. می دانم که این مهمان نا خوانده تا مدت زمان بیشتری مهمان ما خواهد بود، مهمان همه ما، مردمان این کره خاکی، و تا زمانی که واکسن ضد آن درست نشده، و داروهای مقابله با آن عرضه نشده، مجبور هستیم با آن همراهی کنیم، به صورت مسالمت آمیز در سکوت وجود ناوجود همدیگر را تحمل کنیم. این مدت شاید بیش از یک سال طول کشد.   
نه نه، باید اذعان کنم، که این چیز، این موجود ناچیزولی وهم انگیز، همچون وروره ای در زندگی من چرخیده و مرا با خود به سمت و سوئی برده که خواسته است: ترس از مرگ، ترس از حس آخرالزمانی، ترس از خیابان های خلوتی که آبستن چیزی ناگوارند، حس استیصال در مقابل این جانور، مرض وسواس، تنهائی و ایزوله شدن از جمع دوستان، و فکر آینده، اضطراب از آن آینده نا روشن، به قول فروغ، آن “حجم سفید لیز”، دارد زندگی مرا رقم می زند. حال چه من بر آن آگاه باشم، چه نباشم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)