مریم چگونه باید برای تو شعر گفت؟
تو نه مقدسی، نه با آسمان هفتم مناسبتی داری و نه روحالقدسی
یک شب در معصومیت آفتاب ندیدهات دمیده
مریم! تو جسمی جسم!
تو را در مادیت سخت زمینیات چگونه میتوان
شاعرانه توصیف کرد؟
چگونه بدنت را که ده سال آزگار رنگ خیابان به خودش ندیده
اما ورزیده و شاداب
میدود، میرقصد، میخندد، میپرد
و مثل ایمان انقلاب، استوار
و مثل دریدن قفس، پرنده از کنارمان عبور میکند
میتوان گفت؟
بگو بگو مریم
چگونه امید را که از قدرت دستانت میچکد
و از خندهی لبهات میدود.
و در برق چشمانت میدرخشد
به بند شعر بکشم
چگونه باید دقیقا آن لحظهای را توصیف کنم
که طبق معمول صبح زود از خواب برخاستهای
در سکوت نیمبند سحری بند
نوبت اول مطالعه را به پایان رساندهای
روبان دستباف موهایت را با لباسهای مکرر ست کردهای
حالا مثل هر روز
با خندههای نوجوانانه
چنان صبح بخیر میگویی
که آدم مطمئن میشود اگر خانوادهاش را هم بکُشند
اگر ده سال در زندان هم بماند
اگر وقتی به خانه هم برگردد
به جای کودک سه سالهاش، جوان موفری در را باز کند
اگر رفیقش را هم از کنارش برده باشند برای اعدام
اگر اگر اگر
که آدم مطمئن میشود آزادی پرندهای در میان ابرها نیست
آزادی بدن کوچک و راحتی میان تختهای اوین است
یا اشکی که هرگز نمیریزد
اشکی که نفس میشود در گلو
میرود به سینه کینه میشود
برمیگردد به چشم خشم میشود
میدود در رگها در دستها دریاها
خون میشود، خون، خون، خون، خون (برای چند داغت مریم خون بنویسم؟) جریان میگیرد
رقص میشود، سرود میشود، مریم آزادی خنده میشود
خنده میشود روی لبهای سرخ یا بنفش یا صورتی تو
وقتی که ساعت به آخرین روزهای
میگویی صبح بخیر
نه مریم! این شعر نیست که بسرایم
تو مقدس نیستی که بستایم
تو جسمی جسم!
سالم، زنده، با شکوهی که زیر سرخی گونهات
پنهان میماند
بگو چگونه از تنی شعر بسازم
که قربانی بسیج تراژدی غمناکی نیست
بگو تن معمولی یک مبارز را چه به شعر؟
وقتی که دستان هم را بگیریم
وقتی نمیدانم پس از چند صبح بخیر دیگر
شاید در روزی که برف بر زمین نشسته بود
و شادی تو در گوشیهای خراب ما میپیچید که
《برف اومده، برف اومده》
وقتی از درهای اوین، خیابان داخل شود
و ما را بِبَرد…
میبینم که نه ده سال، نه پانزده سال، نه سی سال
و نه چهل سال
اصلا زمان کافی برای خشک شدن خون خیابانها نیست
درختها را میبینم که کمتر شدهاند
متروها را که شلوغتر
پلهای ویران شده و تونلهای تازه تاسیس
نه مریم
هیچ عوض نشده، فقط میدان آزادی
همانجا که با رقص هزاران هزار از ما
میشکوفد و شاید بالاخره
بهار هم بشود
مریم
بهار هم بشود
مریم
(تولدت مبارک مادر ــ لیلا، ۲۲ آذر ۹۸)
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.