♦ رضا انصاری | دوشنبه, ۹م اردیبهشت,

reza-ansariچرا ارزشِ یک هواپیمایِ جت از ارزشِ یک صندلی بیشتر است؟ یک توضیحِ ظاهراً بدیهی این است که ارزشِ یک هواپیمایِ جت بیشتر از ارزشِ یک صندلی است، چون منابعِ بیشتری در ساختِ آن صرف شده است؛ ساختِ هواپیمایِ جت هم منابعِ فیزیکیِ بیشتری برده است، و هم نیرویِ کارِ بیشتر. می‌توان با دست لمس کرد و به عینه دید که هواپیمایِ جت بزرگ‌تر از صندلی است؛ می‌توان تک تکِ پیچ و مهره‌هایِ هواپیمایِ جت را شمرد؛ می‌توان همۀ آلومینومِ به‌کار رفته در آن را وزن کرد و سختی‌اش را سنجید؛ می‌توان تایرهایِ آن را لمس کرد و مقاومت حرارتی‌شان را اندازه گرفت، می‌توان شمارِ روزهایی را که آدم‌هایِ واقعی بر رویِ آن کار کرده اند، شمرد. هر آنچه که در ساختِ هواپیمایِ جت استفاده شده است ملموس و عینی است و خصوصیاتِ فیزیکی دارد.آن اجزا و خصوصیات‌شان زاییده خیالِ ما نیستند؛ ذهنی نیستند؛ مادی اند. بنا به توضیحِ ظاهراً بدیهی ارزشِ همین منابعِ فیزیکی که در ساختِ هواپیمایِ جت صرف شده است – که از منابعِ صرف شده در ساختِ صندلی بیشتر است- ارزشِ آن را هم تعیین می‌کند.

این توضیحِ ظاهراً بدیهی برایِ ارزش در نظرِ آدام اسمیت، بنیان‌‌گذارِ علمِ اقتصاد، نیز به قدرِ کافی مقبول بود. آدام اسمیت می‌نویسد: «ارزشِ هر چیزی برایِ صاحبش، چه وقتی می‌خواهد که آن را مصرف کند، و چه وقتی که می‌خواهد آن را با چیزِ دیگر مبادله کند، آن میزان رنج و زحمتی است که می‌تواند با استخدامِ نیرویِ کارِ دیگران در مقابلِ آن صرفه‌جویی کند.» یا در جایِ دیگر می‌گوید: «ارزشِ هر کالا … برایِ دارندۀ آن [که ‌می‌خواهد آن کالا را مبادله کند]، برابر است با مقدار کاری که صاحبِ کالا می‌تواند با آن بخرد. از این‌رو، کار معیارِ حقیقیِ ارزشِ مبادله‌ایِ همۀ کالاها است.»
کارل مارکس آدام اسمیتکارل مارکس نظریۀ اقتصادی و بخشِ اعظمِ نظریۀ سیاسی‌اش را بر نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کار بنا نهاد. نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کارِ مارکس صریح‌تر از نظریۀ اسمیت بود، اما این نظریه نانی بود که اسمیت در کاسۀ او گذاشته بود.
این‌که ارزشِ هر چیز ناشی از نیرویِ کاری است که در آن صرف شده است، یک نتیجۀ مستقیم و منطقاً درست دارد و آن این‌که این ارزش متعلق به تولیدکنندۀ آن یعنی همان نیرویِ کار است، و هر مقدار از این ارزش را که صاحبِ سرمایه بردارد، چیزی است که از کارگر استثمار کرده است. این نتیجۀ مستقیمِ را مارکس از نظریۀ ارزشِ مبتنی بر کار گرفت. این‌گونه هر یک ریال سودِ بیشترِ صاحبِ سرمایه معادلِ یک ریال دستمزدِ کمتر برایِ نیرویِ کار است، و از این رو کارگر و سرمایه‌دار با هم در یک نزاعِ دائم و سازش‌ناپذیر اند، نزاعی که –به پیش‌گوییِ مارکس- به علتِ قدرتِ افزون‌ترِ کارگران به پیروزیِ نهاییِ آن‌ها می‌انجامید، و برقراریِ حکومتِ اشتراکیِ پرولتاریا.

 

اما آیا این‌گونه است که مصرف می‌کنیم با این هدف که کار کنیم، یا کار می‌کنیم با این هدف که مصرف کنیم؟ آیا هر روز نان می‌خوریم تا فردا به سرِ کار برویم، و بعد فردا کار می‌کنیم تا بتوانیم نان بخوریم، تا بعد بتوانیم پس‌فردا دوباره سرِ کار برویم، یا نان می‌خوریم، چون می‌خواهیم نان بخوریم؟

 

 

اما اگر منابعِ صرف‌شده در صندلی ارزشِ آن را تعیین می‌کند، چگونه است که یک صندلی بعد از پنج سال و ده سال که مستهلک می‌شود ارزشش کم می‌شود، اما بعد از چند ده سال ارزشش شروع به افزایش می‌کند، و صندلیِ دویست‌سالۀ عتیقه ارزشِ نجومی می‌یابد؟ در این دویست سال نیرویِ کارِ بیشتری صرفِ این صندلی نشده است. پس صندلیِ عتیقه ارزشِ افزون‌شده‌اش را از کجا آورده است؟ یا اگر ارزشِ هر چیزی ذاتیِ همان چیز است، در آن تجسد و عینیت یافته است، آن وقت چرا اصلاً دست به مبادله می‌زنیم؟ چرا من چیزی با ارزشِ بیشتر از صد واحد را به تو بدهم تا تو چیزی با ارزشِ صد واحد به من بدهی، یا چرا تو چیزی به ارزشِ کمتر از صد واحد بگیری و چیزی به ارزشِ صد واحد به من بدهی؟ یا اگر هر کدام چیزی داریم که ارزشِ برابرِ صد واحد دارد، آنگاه اصلاً چه انگیزه‌ای داریم که آن دو را مبادله کنیم؟
هر کالایی یک چرخۀ تولید دارد. مثلاً برایِ تولیدِ نان زمینی لازم است و آهنی تا بعد بیلی شود، تا بعد زمینی شخم زده شود، تا بعد گندمی کاشته شود، تا بعد با داسی گندمی درو شود، تا بعد با سنگِ آسیایی گندمی آرد شود، تا بعد در تنوری خمیری نان شود. همۀ این مراحل توسطِ نیرویِ کار انجام می‌شود، و بینِ همۀ این مراحل در چرخۀ تولید ترتیبِ زمانی وجود دارد؛ هم‌چنان‌که علت بر معلول تقدمِ زمانی دارد. هدف تولیدِ نان است و سنگِ آسیا وسیله‌ای برای رسیدن به این هدف. ارزشِ نان که هدفِ تولید بوده است در نظر آدام اسمیت و کارل مارکس ارزشِ کلِ نیرویِ کاری است که طیِ مراحلِ مختلفِ چرخۀ تولید صرفِ وسایلِ رسیدن به آن شده است. به عبارتِ دیگر، در نظرِ اسمیت و مارکس، ارزشِ وسیله ارزشِ هدف را تعیین می‌کند، و این نیرویِ کار است که منشأ ارزش‌مندیِ همۀ این وسایل (ابزارِ تولید) و نتیجتاً همۀ اهداف (کالاهایِ مصرفیِ نهایی) است.

 

ارزش از هدف به وسیله جریان می‌یابد، از معلول به علت، از کالایِ مصرفی به منابعِ طبیعی و نیرویِ کار، و نه هم‌جهت با ترتیب و تقدمِ زمانی در چرخۀ تولید از وسیله به هدف از علت به معلول، از منابعِ طبیعی و نیرویِ کار به کالایِ مصرفی.

 

اما آیا این‌گونه است که مصرف می‌کنیم با این هدف که کار کنیم، یا کار می‌کنیم با این هدف که مصرف کنیم؟ آیا هر روز نان می‌خوریم تا فردا به سرِ کار برویم، و بعد فردا کار می‌کنیم تا بتوانیم نان بخوریم، تا بعد بتوانیم پس‌فردا دوباره سرِ کار برویم، یا نان می‌خوریم، چون می‌خواهیم نان بخوریم؟
اگر انسانی نبود که به نان ارزش بگذارد، نه زمینی ارزش داشت، نه گندمی، و نه سنگِ آسیایی. نه تنها نان که کالایِ مصرفیِ نهایی است ارزشش را از ذهنِ مصرف‌کنندۀ خود می‌گیرد، بلکه همۀ ابزارهایِ واسطه‌ایِ در فرآیندِ تولید نیز ارزشِ خود را از ارزشِ کالایِ نهایی در ذهنِ مصرف‌کننده می‌گیرند. آرد ارزش دارد چون مصرف‌کنندۀ نهایی به نان ارزش می‌گذارد؛ گندم ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد؛ سنگِ آسیا ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد. و به همین قیاس زمین ارزش دارد چون گندم ارزش دارد، چون آرد ارزش دارد، چون نان ارزش دارد.
ارزش از هدف به وسیله جریان می‌یابد، از معلول به علت، از کالایِ مصرفی به منابعِ طبیعی و نیرویِ کار، و نه هم‌جهت با ترتیب و تقدمِ زمانی در چرخۀ تولید از وسیله به هدف از علت به معلول، از منابعِ طبیعی و نیرویِ کار به کالایِ مصرفی.

 

کالاها اعم از مصرفی وسرمایه‌ای ارزش ندارند چون کار صرفِ تولیدِ آن‌ها شده است؛ برعکس، در تولیدِ آن‌ها کار صرف شده است چون انتظار بوده است که ارزش داشته باشند.

 

اگر انسانی با ذهنِ ارزش‌گذار مصرفِ نان را بیشتر بخواهد، ارزشِ سنگِ آسیا هم بالاتر می‌رود؛ در مقابل، اگر انسانی با ذهنِ ارزش‌گذار نمی‌بود، سنگِ آسیا سنگ نتراشیده‌ای در گوشه‌ای در طبیعت می‌بود، بی‌هیچ ارزشی.
کالاها اعم از مصرفی و سرمایه‌ای ارزش ندارند چون کار صرفِ تولیدِ آن‌ها شده است؛ برعکس، در تولیدِ آن‌ها کار صرف شده است چون انتظار بوده است که ارزش داشته باشند.
نظریۀ ارزشِ ذهنی که در تاریخِ اندیشۀ اقتصادی انقلابِ مارجینال هم خوانده می‌شود توسطِ ویلیام جِونز در انگلیس (۱۸۶۲)، کارل منگر در اتریش (۱۸۷۱) و لئو والرا در سوئیس (۱۸۷۴) مستقل از هم و تقریباً هم‌زمان با هم در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم ارائه شد و چونان انقلابِ کوپرنیکی درکِ ما را دگرگون کرد، و کسی نمی‌داند که آیا مارکس هر یک از آن سه نوشته منجر به انقلابِ مارجینال را خوانده بود یا نه.

 

این‌که در یک مبادلۀ آزادانه سودِ یک طرف زیانِ دیگری است، این‌که هر چیز که کارِ بیشتر ببرد ارزشمندتر است، این‌که بینِ سرمایه‌دار و کارگر نزاعِ دائم در جریان است، همان‌قدر بدیهی اند که گردشِ خورشید به دورِ زمین.

 

در پرتوِ این نظریۀ جدید، در فهمِ این دچارِ مشکل نیستیم که چرا صندلیِ عتیقۀ دویست‌ساله ارزشی بیشتر از صندلیِ مشابهِ نو دارد. می‌توانیم بفهمیم که یک سنگِ آسیایِ قدیمی که در قرنِ بیست‌ویکم دیگر هیچ کارکردِ تولیدی ندارد، می‌تواند یک قطعۀ ارزشمند در گوشۀ یک موزه باشد، فراتر از ارزشِ زحمتی که برایِ تولیدِ آن صرف شده است (روایتِ مارکس از نظریۀ ارزش مبتنی بر کار)، یا زحمتی که برایِ بازتولیدِ آن باید کشیده شود (روایتِ آدام اسمیت از نظریۀ ارزش مبتنی بر کار). ذهنِ مصرف‌کننده، هر چه که هست، چنان ارزشی می‌گذارد. می‌توانیم به روشنی درک کنیم که چرا مبادله می‌کنیم. اگر من اسبی دارم و به شیر و پنیر ارزشی بیش از سواری می‌گذارم، و تو گاوی داری و سواری را بیش از شیر و پنیر ارزش می‌گذاری، من و تو اسب و گاو را با هم مبادله می‌کنیم، و هر دو ارزشِ بیشتری کسب می‌کنیم. وقتی هر مبادلۀ آزادانه یک بازی با جمعِ مثبت است و نه جمعِ صفر، آنگاه مفهومِ استثمار در فهمِ ما از مبادلاتِ آزادانه‌مان با یکدیگر جایی نمی‌یابد.
هر روز خورشید از شرق طلوع می‌کند و در غرب غروب می‌کند. برایِ هر ناظرِ ساکنِ زمین، ناآگاه از کشفِ کوپرنیک که هر روز زمین یک بار به دورِ محورِ خود می‌چرخد، طبیعی‌تر از این نیست که به اشتباه بگوید این خورشید است که به دورِ زمین می‌گردد، و چه چیز بدیهی‌تر از این.
این‌که در یک مبادلۀ آزادانه سودِ یک طرف زیانِ دیگری است، این‌که هر چیز که کارِ بیشتر ببرد ارزشمندتر است، این‌که بینِ سرمایه‌دار و کارگر نزاعِ دائم در جریان است، همان‌قدر بدیهی اند که گردشِ خورشید به دورِ زمین. عقلِ معاشِ ظاهربین خیلی سودمند است، اما گاهی فریب می‌دهد.

 

***

بخشِ عمده‌ای از این نوشته از سخنرانیِ ویلیام لا در بنیاد آموزشِ اقتصادی برگرفته شده است. منبع: http://vimeo.com/4353750

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)