درست در بحبوحه اعتراضات خیابانی که  مردم را دارند با گلوله می زنند و با باتوم و چاقو لت و پار می کنند،  فعالان مدنی و سیاسیون و اصلاح طلبان رنگ وارنگ به جای کمک به مردم میزان الحراره دستشان گرفته اند ببینند آتش خشم مردم چند درجه است و چگونه می شود آن را کنترل کرد و پایین  آورد. یعنی چگونه می شود مردم به خشم آمده و در خیابانها ریخته را آرام کرد و به خانه ها فرستاد. تا احیانا بعدا  سرفرصت به شکل مدنی و کاملا متمدنانه و با شعارهای اتو کشیده  به اعتراض مسالمت آمیز دست بزنند.

خیزش آبان

این همان کاری است که سرکوبگران دولتی از خدا می خواهند. آنها مردم را با انواع  و اقسام کلک ها  می ترسانند و اگر نترسیدند آنقدر می زنند تا آرام شوند، آدم و سر به راه شوند و به خانه بروند. یاد بگیرند در کار بزرگتر ها دخالت نکنند، دندشان نرم به هر چه بالا یی ها گفتند عمل کنند تا خدای نکرده آشوب و اغتشاش نشود. چون “آشوب و اغتشاش” اگر به اعتقاد رهبر و سرکوبگران دور وبرش  توطئه خارجی هاست؛ به اعتقاد اینها (فعالان و کنشگران سیاسی و مدنی و انواع و اقسام انسان دوستان و خشونت پرهیزان) عاملی است برای به هم زدن وحدت ملی و تمامیت ارضی. به نظر این “میهن دوستان” که بعضا یک پایشان اینور آب و یک پایشان آنور آب است، هیچ بعید نیست که آشوب ناشی از اعتراضات رفته رفته به جدا شدن این یا آن استان کشور منجر شود و ایران کوچک و کوچک تر شود طوری که برای رفتن به دیدار بستگان به این استان و آن استان کشور ویزا لازم باشد: یعنی آنوقت آخر هفته برای “جوج زدن” (جوجه کباب کردن تهرانی ها) در ویلاهای لاکچری عمه و دایی در شمال کلی دردسر کنسولی تحمل کرد.

اینکه مردم زیر گرانی دهشتناک چگونه زندگی می کنند برای این فعالان کوچک ترین اهمیتی ندارد: اینکه مردم کلیه و کبد که سهل است هر کدام از اندامهای دیگر بدنشان را هم حاضرند بفروشند تا خرج و مخارج زندگی شان سر و سامان بیابد و امورشان اندکی هم که شده راست و ریست شود برای این درس خوانده های انسان دوست و از آن مهمتر ایران دوست اهمیت چندانی ندارد. اینکه مردم عادی از صبح تا شب برای یک لقمه نان باید جان بکنند و بعضا سه شغل داشته باشند برایشان مهم نیست. یعنی اصلا کک شان نمی گزد که مردم برای حفظ آبرو هر روز چه جانی می کنند و باز هشتشان گروی نه شان است و تنها به این خرسندند که اگر شکمشان خالی است، دخترشان جهاز دارد. اکثر خانواده هایی که زیر فشار زندگی کمرشان خم  شده تمام هم و غم شان این است  که سرشان خم نشود و سر بلند و آبرومند زندگی کنند. فعالان سیاسی و مدنی و درس خوانده های ضد خشونت از این چیزها بی خبرند. آنها فقط می خواهند خشونت نباشد. اینکه حکومت خشونت کند عادی است؛ اما واکنش مردم به آن غیر عادی تلقی می شود.

برخی از این کنشگران ضد خشونت خود زمانی چپ یا مارکسیست بوده و اگر نبوده اند دست کم تمایلی به آنها داشته اند. اینان هنوز که هنوز است کم  وبیش به گلسرخی و جزنی و صمد بهرنگی علاقه دارند، اشعار احمد شاملو در مورد وارطان و سایر جان باختگان مبارزه چریکی را هم زمزمه می کنند.

هنوز که هنوز است کشته مرده کاسترو و چگوارا هستند. به خصوص  چگوارای خوش تیپ که از او چندین تی شرت و کلاه و شلوار هم دارند. چگوارا تمام افتخار و محبوبیتش را مدیون آن چیزی است که امروز همین کنشگران کشته مرده او به آن “خشونت گرایی” می گویند.

ضد خشونت گرایی یا آهیمسا راه به مهاتما گاندی می برد. اما در سالهای میانی دهه شصت کک ضد  خشونت گرایی را ظاهرا کارل پوپر، نویسنده کتاب جامعه باز و دشمنان آن و بعد از او جورج سوروس که نام مؤسسه خود را بنیاد جامعه باز گذاشت در تنبان روشنفکران ایرانی انداخت . هدف مؤسسه سورس ایجاد و حفظ ساختارها و نهادهای جامعه باز و  تأمین بودجه خیریه شامل تلاش‌ها برای توجیه دمکراتیزاسیون بی‌خشونت در کشورهای بازمانده از شوروی بوده‌است.

بعد کار به انقلاب مخملی در چکسلواکی و انقلابهای رنگی در جوامع پسا کمونیستی در اروپای شرقی، مرکزی و آسیای مرکزی رسید تا ظاهرا  بدون خشونت حکومتهای توتالیتر جای خود را به حکومت‌های طرفدار غرب بدهند. جنبش سبز در ایران هم از سوی بعضی از جمله خود حکومت در همین چهارچوب نمایانده شد تا به غرب وابسته و سرکوب ان موجه تلقی شود.

 صرف نظر از کم و کیف این جنبشها و اینکه تا چه اندازه با ما و زمان و زمانه ما تناسب دارند، آنچه در نهایت گیر ما ایرانی ها آمد یک مشت اصطلاح بود که هیچ با فرهنگ و پیشینه سیاسی ما جور در نمی آمد: “خشونت”، “خشونت پرهیزی”،”فعال مدنی”، “فعال سیاسی”، “کنشگر”…

نمی دانم فعال یا کنشگر سیاسی دقیقا از چه زمانی در ادبیات سیاسی ما رواج یافت. تا زمانی که فرهنگ و ادبیات سیاسی ما تحت تاثیر عشق و گرمای مبارزه چریکی بود ازاین واژه به این معنی خبری نبود.

فعال یا کنشگر سیاسی در محیط سیاسی و فرهنگی ما طابق النعل بالنعل با اکتیویست در محیط غرب هم نیست، کنشگری اساسا فردی است، سازمانی و حزبی نیست. انفرادی و منزوی است و با تشکیلات و انضباط و گروه و اجتماع و همبستگی بیگانه است. واژه سردی است که بیشتر به فردیت و انزوا دعوت می کند تا کار گروهی و متشکل، یعنی همان چیزی که ما به آن نیاز داریم.

دیگران را نمی دانم، ولی من یکی تاکنون نتوانسته ام با این واژه اخت بشوم. مبارز و مبارزه سیاسی بار معنایی عمیق تری دارند و قابل لمس تر و گرمترند تا کنشگر و کنشگری سیاسی.

خشونت نیز اساسا یک واژه سیاسی نیست: برد معنایی آن محدود و بیشتر منحصر به خانه و خانواده است. نمی شود به عملیات قهرمانانه سیاهکل “عملیات خشونت آمیز سیاهکل” گفت. به سرکوب وحشیانه ساواک هم نمی شود “اعمال خشونت” از سوی ساواک گفت. اگر بگوییم واقعیت را لوث  کرده ایم.

قبلا معقول مردم در تحولات اجتماعی سرنوشت خودشان را تغییر می دادند و به جایی هم بر نمی خورد و کسی از خشونت این یا آن تحول حرفی نمی زد یا لاقل شکایت نمی کرد: انقلاب فرانسه سرتا پا خشونت بود با این حال بسیاری از اصلاحات سیاسی و تدوین اصول حقوق بشر از همان جا آب می خورد.

کاسترو و چگوارا که خود قربانی خشونت بودند اگر به خشونت حکومتشان پاسخ نمی دادند که کوبا تغییر نمی کرد و چگوارا این همه معروف و محبوب نمی شد.

این حرفها هیچکدام به معنی تایید یا تشویق خشونت نیست؛ مسئله این است که اصلا وارد کردن خشونت به بحث منحرف کننده است . موضوع چیز دیگری است، موضوع مقاومت است. این مقاومت وقتی از دل واقعیت روزمره و در جریان زندگی اعمال شود  به شکلهای  مختلف ظاهر می شود که در هنگام بروز نمی شود از بیرون در آن دخالت کرد.

نمی شود برای مردم خشمگین و به جان آمده نسخه پیچید که در اعتراض به گرانی بنزین بانک آتش نزنند چون موجب سلب امنیت مالی و اجتماعی می شود. نمی شود به کسی که فرزندش را با  تیر زده اند توصیه کرد بلند داد نزند و شیون نکند و به سمت سرکوبگران سنگ نپراند چون بعید نیست به سلامت خودش و آرامش دیگران لطمه بزند و شیشه جایی را بشکند . به بهانه خشونت نمی شود اعتراض را پس زد.

حتی در کشورهای دمکرات دنیا هم گاهی کار تظاهرات خیابانی به درگیری با پلیس و شکستن شیشه هاو زخمی شدن این و آن، یعنی به خشونت می کشد. این چیزها اجتناب ناپذیر است. منتها در کشور ما تا جایی شلوغ می شود و حرکات اعتراضی علیه حکومت راه می افتد از این سو و آن سو عده ای فورا توصیه اکید به مسالمت آمیز بودن آن می کنند. این توصیه ها هر چند دور اندیشانه، اما بسیار محتاطانه اند و بیشتر به هیس هیس شبیه هستند و عملا  به کند شدن حرکات  اعتراضی می انجامند.

دو نمونه بیانیه های فعالان مدنی و سیاسی در همین مورد:

    – هیئت های سیاسی ـ اجرائی: اتحاد جمهوریخواهان ایران، حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، سازمان های جبهه ملی ایران در خارج از کشور، و همبستگی جمهوری خواهان ایران:

 “از تظاهرکنندگان مصرانه درخواست مى کنیم که از خشونت بپرهیزند و به مبارزات خود به شکل مدنی و مسالمت‌جویانه ادامه دهند و نهاد ولایت فقیه و دیکتاتور حاکم یعنی علی خامنه ای را هدف قرار دهند. کاربرد خشونت خواست حکومتگران است تا سرکوب را توجیه کنند. “(۲۶ آبان ۱۳۹۸)

تصورش را بکنید که این بیانیه در خارج از ایران خطاب به داخل در حالی منتشر شده که  به علت قطع اینترنت تقرییا هیچ احدی در داخل از مفاد آن مطلع  نشده. تازه اگر هم می شده معلوم نبود چگونه در زیر گلوله های سرکوبگران می بایست به این “دستورالعمل ها” جامه عمل پوشاند. یعنی چگونه می شد دست خالی “نهاد ولایت فقیه و دیکتاتور حاکم یعنی علی خامنه ای را هدف قرار داد” و کاملا مواظب بود که هیچ کس دست از پا خطا نکند تا  خدای نخواسته بهانه به دست سرکوبگران ندهند. جالب این است که صادر کنندگان بیانیه “مصرانه” از مردم  درخواست مى کننند  که از خشونت بپرهیزند و به مبارزات خود به شکل مدنی و مسالمت‌جویانه ادامه دهند. اینکه چگونه چنین  چیزی میسر است روشن نمی شود. فقط  تلویحا از مردم خواسته می شود که همچنان مبارزه کنند و کوتاه نیایند.

–      در ” اعلام پشتیبانی و همدلی جمعی از فعالان سیاسی و مدنی با اعتراضات مردمی در ایران از مردم  خواسته می شود” اعتراض شان را به صورت کاملا مدنی ادامه دهند و از هر گونه خشونتی بپرهیزند. اعمال خشونت که بنا به تجارب سابق در بعضی موارد مشکوک و ساختگی به نظر می رسد، می تواند گروه های وسیعی را از مشارکت در یک حرکت مدنی بازدارد و  بهانه سرکوب را  بیش از پیش فراهم سازد.” )زیتون ۳۰ آبان ۹۸(

اینجا هم روشن نمی شود که چگونه از یک جنبش اعتراضی خودخوش در داخل ایران و زیر سلطه حکومت می توان انتظار داشت ناگهان سازمان یافته شود تا مردم “اعتراض شان را  به صورت کاملا مدنی ادامه دهند”. اینجا هم تلویحا اصل بر دعوت به ادامه مبارزه مردم در داخل است. چگونه، با کدام برنامه، با کدام  سازماندهی، با کدام امکانات، کدام پشتیبانی، معلوم نمی شود. فقط از مردم خواسته می شود به مبارزه ادامه بدهند.

صادر کنندگان این بیانیه ها که غالبا خود خارج از ایران زندگی می کنند از کیسه خلیفه می بخشند: از مردم در داخل کشور می خواهند همچنان مبارزه کنند (یعنی دست خالی در مقابل گلوله ها بایستند) فقط بی احتیاطی  نکنند که بهانه به دست سرکوبگران داده نشود. این کنشگران که صابون رژیم  هم در سالهای پیش به تنشان خورده و از میزان توحش آن با خبرند، فراموش می کنند که حکومت برای سرکوب مخالفان لزوما به بهانه خاصی نیاز ندارد. تاریخ ۴۰ ساله این نظام نشان می دهد که سران آن  تحمل هیچ حرکت اعتراضی مخالفی را ندارند.

نقطه مشترک این دست بیانیه ها این است که نه تنها بسیار دور از ایران، بلکه بکلی پرت از واقعیت اند.

حکومت  به ظاهر برای برهم نخوردن آرامش عمومی می خواهد محل های خاصی را در اطراف شهرها در نظر بگیرد تا مردم  در مواقع  بحرانی به آنجا بروند و داد بزنند. تا عبور و مرور در خیابانها مختل نشود و زندگی عادی که چیزی جز عادت به سرکوب نهادینه شده روزمره نیست مختل نشود. به این ترتیب حکومت به موازات سرکوب جنبش فعلی اعتراضات آینده را هم پیشاپیش به حاشیه می راند.

بنا به اعتقادت اسلامی جن از آتش در می آید؛ مانند برخی از همین کنشگران اصلاح طلب که تا مردم خشمگین جایی مراکز یا سمبلهای اقتدار حکومت را آتش می زنند مثل  اجنه حاضر می شوند تا هر جوری هست جلوی  چیزی به اسم “خشونت” را بگیرند. مسئله فقط این این است که به بهانه خشونت آتش خشم مردم را خاموش کنند. همین.

“خشونت پرهیزی” اسم رمز مقاومت پرهیزی است: رژیم فعلی را حفظ کنیم و حتی الا مکان بزکش کنیم، فقط سرنگونش نکنیم چون ممکن است بعدی بدتر باشد. حفظ وضع  موجود و توجیه آن به این بهانه که مقاومت بیشتر ممکن است نظم موجود را به هم بزند. اینکه این نظم چیست و با چه وسایلی چگونه و چرا موجودیت  یافته و مستقر شده موضوع  این کنشگران نیست. آنها نفس شان از جای گرم بلند می شود و در نهایت وقتی قافیه تنگ می شود به چیزی می چسبند که مورد احترام همه است: تمامیت ارضی؛ که بی شک باید حفظ شود، اما حفظ این تمامیت به معنی توجیه حکومت سرکوبگران حاکم بر این تمامیت نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)