زیاد میشنویم که آدمها مستقل هستند یا نیستند و دنبالِ تکیهگاه هستند یا دنبالِ بریدن از تکیهگاهشان. ظاهرا مستقل بودن و احتیاجی به تکیهگاه نداشتن فضیلت است و خصلت آدمهای قوی. گرچه در کل این گزاره یی درست است، اما میبینیم که اغلب این طور وانمود میشود که باید هر کس تمام و کمال مستقل باشد و به هیچ کس و به هیچ چیز تکیه نکند. این را گاهی مثلِ نصیحت از کسانی به کسان دیگر میشنویم و گاهی هم مثلِ آرزویی از طرف آدمها (اغلب جوانها) که خسته شدهاند و آزار دیدهاند از سلطه یی که دیگران بر روشان داشتهاند. گمانم اغلب یادمان میرود که استقلال داشتن و یا تکیهگاه نداشتن شکلهای گوناگونی دارد، از مادی و عاطفی گرفته تا فکری و روحی و کاری و غیره. البته معمولا همین چند تا است که آدمها بیشتر درگیرشان هستند، یا دست کم بیشتر مسئلهشان است، و طبیعی است که وقت حرف زدن از استقلال بیشتر هم همین چیزها هم موردِ نظرشان باشد.
به نظرم فقط یک چیز این میان فراموش میشود؛ اینکه آدمی زاد ذاتا وابسته است به دیگری. وگرنه اصلا مثل بعضی حیوانات تنها زنده گی میکرد و جز برای ارضاء نیازِ جنسی و تولید مثل سراغ کسی و جنسی دیگر نمیرفت. یعنی مشکل در این نیست که کسی احساس کند وابستهی کسی دیگر است، به خصوص از نظر عاطفی. مشکل وقتی است که این وابسته گی چند جانبه باشد و از آن مهمتر ناخواسته.
گمان من این است که آدمی بدون وابسته گی به کسان دیگر، به خصوص بدون وابسته گی عاطفی، تبدیل میشود به هیولا. هیولایی که فقط فکر و احساس شخص خودش براش مهم است و نه هیچ کس دیگر. در این صورت است که احساس نیاز نکردن به کسی دیگر، منتهی میشود به بیعاطفه گی و بریدن از روابط انسانی (حتا اگر بیشترین روابط ظاهری هم وجود داشته باشد)، و بالاخره تعدیل نکردن خود، صاف نکردنِ تیزیهای خود، و بعد زخم زدن و نابودن کردن دیگران با همین تیزیها. چنین کسی معمولا به شدت هم میتواند تکیهگاه دیگران بشود و آنها را به خود وابسته کند، چون ضعف ندارد و چیزی از ضعف نمیفهمد. میتواند در همه چیز قاطع و بیدرنگ تصمیم بگیرد و حتا قاطع و بیدرنگ، اگر لازم بشود، تصمیماش را عوض کند. و آدمهای کاملا وابسته اتفاقا چنین کسی را میخواهند، چنین کسی را که میتواند هیچ کس را دوست نداشته باشد. آنها که کاملا وابسته اند و فقط دنبال دوست داشتناند و نه دوست داشته شدن، به راحتی عاشق چنین کسانی میشوند. چنین هیولاهایی به نظرم در جوامعی که چندان روابط عاطفی و غیرعاطفی درستی میان مردمش نیست، به راحتی هم خلق میشوند. هر کسی که مدتی طولانی از روابط درست محروم شده باشد و نیازهایش نادیده گرفته شده باشد، اگر به مرور یاد بگیرد که بینیاز از تکیه دادن به دیگران زنده گی کند، زنده گیاش ناگزیر به هیولاشدن ختم میشود. حتا اگر این تکیهگاه نخواستن عمدی باشد و آدمی به خواست خودش از همه کس و همه چیز مستقل باشد و هیچ تکیه گاهی (به خصوص تکیهگاه عاطفی) اگر نخواهد، راهی جز هیولاشدن نخواهد داشت. هیولانشدن به نظرم یعنی متکی بودن، یا شاید به کلام درست تر، نیازداشتن به دیگری، به هم راهی و هم کاری اش، کمک مادی اش، راه نمایی اش، و از همه مهم تر عاطفه اش. و این ها البته نافی استقلال نیست، وقتی که لازم نباشد به خاطرشان تمام هستی، یا بخش مهمی از زنده گی مان را بدهیم، و آن هم طبعا ناخواسته.
آیا تکیهگاه خواستن پس خوب است؟ به گمان من بله، خوب است. به شرطی که خودخواسته باشد و منتهی نشود به ازدست دادن بقیهی استقلالهای آدمی. به نظرم اینجا هم انسانیترین رفتار، همان تابع همه یا هیچ نبودن است. استقلال تام و تمام بی معنا و هیولاوار است و اتکای تام و تمام هم خردی و زبونی.
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.