سیب روژائاوا؛ اضطراب/یا گریز از آزادی

باسط مرادی

 

“اضطراب را شاید بتوان به سرگیجه تشبیه کرد. سرگیجه ی آزادی زمانی عارض می شود که آزادی به امکان پذیری خویش فرو می نگرد.”

۱
اضطراب

نشانه ای است از «ظهور آزادی در ساحت امکان در برابر خود». به باور کیرکگور ما همگی آزادیم انتخاب کنیم که چه کنیم و هویت خود را بسازیم. اندیشه ای که سارتر نیز بعدها آن را عاریه گرفته به شیوه ای عملی درآورد: انسان محکوم به آزادی است/ طبق باور اگزیستانسیالیست‌ها زندگی بی‌معناست؛ مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد. و این بدین معناست که ما خود را در زندگی می‌یابیم، آنگاه تصمیم می‌گیریم که به آن معنا یا ماهیت دهیم.
همان‌طور که سارتر گفت ما محکوم هستیم به آزادی، یعنی انتخابی نداریم جز اینکه انتخاب کنیم و طرح بیافکنیم؛ و بار مسئولیت انتخاب مان را به دوش کشیم.
اما اضطراب و امکانی که در روژئاوا ظهور کرد چه زمان و چگونه به انجام رسید یا می رسد؟! این انتخاب در صورت جمعی/توده ای بودن چگونه است و چگونه می تواند باشد؟ کردستان به عنوان بخشی از خاورمیانه ی پرآشوب، هماره آبستن اضطراب، دلشوره و دلهره های پی در پی بوده است. اضطرابی که منشاءاش از خواست و میل به آزادی و آگاهی ست.
اما؛ این امر واقعی است که بیشتر افراد در حالت عادی، حداکثر آگاهی نصفه نیمه ای از آن دارند، زیرا دوست ندارند خیلی درباره اش فکر کنند. بنابراین؛ راحت تر آن است که عضو «بی فرهنگی» از «انبوه خلق» باشید و اجازه دهید دیگران به جای شما انتخاب کنند و تصمیم بگیرند!
اما آگاهیِ به آن آزادیِ بنیادین همیشه حضور دارد و بدین ترتیب اضطراب هرگز به طور کامل رخت برنمی بندد.

۲
وسوسه

کیرکگور این اندیشه را با شاهد مثالی از کتاب مقدس توضیح می دهد.
همگان با داستان آدم و حوا آشنایند. چرا آدم از فرمان خدا سرپیچید و از «درخت معرفت» سیب خورد؟ معمولا در بیان علت این سرکشی می گویند خودِ منع کردن، آدم را وسوسه کرد و به سرکشی برانگیخت. «الانسان حریص علی ما منع».
تبیین کیرکگور اما از رنگی دیگر است: منع، اضطراب ناشی از نقض آن را بیدار کرد و همین امر آدم را علی الدوام مضطرب می داشت.
داستان، استعاره، میل و خواست آدم، بی شباهت به خواست و میلِ به سیبِ آزادی در روژئاوا نمی تواند باشد. به زبان دلوزی؛ خدا، پدر و دستورات آسمانی، که بر آدم به جهت منع او تحمیل می شود، در شکلی دیگر و این بار در مثلث ترامپی/پوتینی/اردوغانی به عنوان خدایگان و پدران بر بندگان حکم می راند. و هم بر مثلث قدرت/سیاست/ دین می چرخد و اینگونه در این ساختار خود را ثبات و استحکام می دهد.
این خدایگان و پدران پیش از هرچیز همچون صاحبان و مالکان عرض اندام می کنند. و تا زمانیکه که بندگان طلب سیب نکنند و با همین منع و در چهارچوب همین منع به زندگی خود ادامه دهند حق تأمین و تنفس دارند، در غیر اینصورت و در صورت سرپیچی از این منع با سیلی پدران مواجه و به جهنم فرستاده خواهند شد.
این سیب اما در کردستان نه یک بار و… بلکه بارها و بارها کردها را به جهنم فرستاده است. سیبی که منع آن از سوی خدایان و دولت های شرور جهانی، به درازای تاریخِ این مرز و بوم، روز به روز وسوسه ی خواست و میل اش را در دل و جان کردها افزون تر می کند.
هراندازه چهارچوب و تحمیل و تنگنایِ منعِ رسیدن به این سیب بیشتر می شود، سر کشی و وسوسه ی گاز زدن به آن نیز بیشتر می شود!
اما؛ نباید این را فراموش کرد که تنها وسوسه برای رسیدن به سیب کافی نیست! بلکه بایستی اضطراب همیشگی و توام با آن را نیز به جان خرید!
در روژائاوا؛ و پیشتر نیز در کرکوک و عفرین و… برخلاف آنچه تاکنون از روی احساسات و عواطف و دلبستگی به بیان آمده، و شاهدیم، پیشمرگ ها و گریلاها متاسفانه گریز را به اضطراب ترجیح داده اند. به عبارتی نه مقاومت تا مرگ، و پیشمرگ شدن، که عقب نشینی و شکست و گریز را پذیرفته اند. حال به هر دلیل و سیاستی نیز بوده باشد… متاسفانه جز شکست و زیانی دیگر برای مردمان این سرزمین، نبوده و نداشته ست.
دولت ها و خدایگان سال هاست که مبارزان این سرزمین را به ضرب و زور مانع شده اند تا دست شان به سیب نرسد. این منع، همیشه و همواره این مردمان را مضطرب گردانده، زیرا این منع امکان آزادی را در آنها بیدار می کند، یعنی امکان ِ نگران کننده ی عمل کردن به آن را.

۳
گریز از آزادی

آدم میوه را می خورد تا خود را از اضطراب دائم خویش آزاد سازد. خدا حتما می دانسته است که وسوسه عظیم است. اما، در تحلیل نهایی، تصمیم تنها از آنِ آدم بود و لاغیر، پس همو باید مسئولیت آن را به گردن گیرد.
پیشمرگ ها و گریلاها اما از خوردن سیب سر باز می زنند؛ چرا که توان گاز زدن به سیب را ندارند، آن ها هر کدام از مسیر و در مسیری جداگانه تا رسیدن به این سیب گام گذاشته و می نهند، غافل از آن که سیب شان همان اتحادشان است!
آن ها از پا افتاده اند، آنها خود را در برابر هجوم هیولاهای به خون تشنه، و پیشروی به سوی این سیب ناتوان می بینند! آنها در کرکوک عقب نشینی می کنند، به همین شکل در عفرین و در روژئاوا نیز به همین منوال… خود را عقب می کشند تا هم توسط خودشان و هم دیگری ها… خورده نشوند.
انگار که آیه هایی بسان بمب و گلوله نیز از سوی خدایگان بر آنها بمباران و تحمیل شده و می شود که این سیب… به لبان کوچک شما حرام است! آنها سرپیچی کرده اند و می کنند، به درازای صد سال و دویصد سال و… اما هنوز لبان شان کوچک است! چرا؟ چون همیشه پیش نرفته عقب نشسته شکست خورده اند. و این نیروها نه مبارز و پیشمرگ، که جز دلسوزان و گوش به فرمانِ رهبرانِ گوش به فرمانِ خدایگان، نبوده اند! گویی به درازای تاریخ مبارزات شان همیشه از جانب خود فریب خورده اند!
راسل در کتاب قدرت اش می گوید مردمان قدرت را تا وقتی دارند که توانایی حل مسئله ی مورد بحث را در خود سراغ کنند، اما به مجردی که خود را ناتوان دیدند حاظر به فرمانبرداری می شوند. درست همانگونه که در کرکوک اتفاق افتاد. و امروز نیز در روژئاوا، با تسلیم فرماندهان و رهبران کورد و با توجیه و به جهت ادامه ی آتش بس و عقب نشینی و پذیرش خواست خدایگانِ منطقه و توسل به امریکا و… صورت گرفت.
راسل به این نیز اشاره می کند که میل به تسلیم که به اندازه ی میل به فرمان دادن واقعی و فراوان است، از ترس ریشه می گیرد، وی به این اشاره دارد که نافرمان ترین دسته ی کودکان در یک موقعیت وحشت آور مانند آتش سوزی، دستور یک بزرگسال با کفایت را کاملا گوش می کنند، به عبارتی، طبقه ای بسیار خطرناک از جامعه هستند که هر لحظه ممکن است فرمانبردار واقع شوند و از ارزش انسانی خود بکاهند و به نازل ترین سطح از زندگی یا زندگانی حیوانی سقوط کنند. به قول هگل تا جایی پیش بروند که در مقابل خدایگان و فرمانروایان نسبت به بندگی و فرمانبرداری خود نیز دست به اعتراف بزنند. حال با توجه به اینکه این توده جمعیتی انبوه و خطرناک از جامعه است به باور هگل همین انسان می تواند بر زندگی خود آزادانه تصمیم بگیرد و حتی اگر در زنجیر هم باشد باز هم آزاد باشد و بتواند آزادانه انتخاب کند. شعاری که کردهای این سرزمین نیز همیشه در زندگی و مبارزه آن را تکرار کرده، آن را زیسته و الگوی دیگر جوامع بشری اش نیز ساخته اند. بنابراین در تاریخ، هر عصری به واسطه ی افراد برجسته ی آن عصر ظاهر می شود و خصایص ظاهری خود را از این خصایص افراد کسب می کند. و به عبارتی دیگر، انسان آزاد است و آزادانه می تواند تاریخ خویش را رقم زند.
اما این ترس و گریز از آزادی می تواند افراد بشر و جامعه ها را یکسره «نااصیل» و «بی خویشتن» سازد. انسان ها، افراد باشند یا توده ها، در اغلب موارد دوست می دارند با پناه بردن به اطاعت از خدایگان و ایدئولوژی هایی که دیگران بر ایشان تحمیل کرده اند از این ترس «بگریزند». طبق باور سارتر بدین شیوه می توانند از اضطراب شان بگریزند و به جایش احساس امنیت و اطمینان خاطر بکنند، و به قول فروم: اما هرگز نمی توان به راستی گفت ایشان «هستی» دارند.
بنابراین؛ دلیل شکست های پی در پی در روژئاوا، کرکوک، عفرین و…کردستان جز گریز از آزادی و عدم پذیرش مواجه با اضطراب نبوده، نیست و نمی تواند باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)