۱-
لباس‌اش را که در آورد
بی مقدمه مرا بوسید وگفت:
«فمینستانه» دوستت دارم
آیا تونیز…
مرد سالارانه دوستم می‌داری
گفتم:
آهسته…. آهسته پدربزرگ نشنود
آری… آری دوستت دارم

 

۲-
هر شب
درخیال تو
تا بانگ خروس
رویا می‌بافم
سپیده دم نیز…
رویاهای نبافته‌ام را
تا شبی دیگر
به گلوبند خورشید می‌آویزم

 

۳-
وقتی که
چشمانت را
می‌بندی
من درتاریکی جهان
گم می‌شوم
وگاه که نیز بازمی کنی
من غرق در روشنایی می‌شوم
آه… چشمانت رابه رویم مبند
‌ای روشنایی ونوروشورولبخند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)