“کتابی که باید داوری کنم هرگز نمی خوانم چون خواندنش موجب پیش داوری می شود” اسکار وایلد

شاید عجیب و کمی هم ابلهانه به نظر برسه که نویسنده ای از مخاطبانش بخواد در مورد کتاب های که نخواندن هم اظهار نظر کنن و از این موضوع احساس گناه نداشته باشن! پی یر بایار استاد ادبیات دانشگاه سوربن 8 این کتاب رو دقیقا برای این نوشت تا بگه اگر با این موضوع مخالفین حتما باید نظرتون رو در مورد کتاب از بیخ و بن عوض کنید.(که البته بنظرم منظورش بیشتر کتاب در حوزه ادبیاته!)

بایار به ما گوشزد میکنه که در هر سال میلیون ها کتاب نوشته میشه که ما حتی فرصت نداریم برای اونها یک دقیقه اختصاص بدیم و هر وقت کتابی انتخاب میکنیم به این معنیه که انتخاب می کنیم کتاب های بسیاری رو نخوانیم و این امر ناگزیره ولی نباید باعث بشه نتونیم یا نخوایم در مورد کتاب های نخوانده دیگه اظهار نظر نکنیم و البته گاهی ناخواسته در موقعیتی قرار میگیریم که مجبوریم در مورد کتابی که نخواندیم اظهار نظر کنیم و نباید این موضع باعث بشه احساس گناه داشته باشیم.

اما چه چیز باعث میشه ما خیلی وقت ها بدون اینکه دم به تله بدیم و مشتمون باز بشه میتونیم در مورد کتاب های نخوانده حرف بزنیم و مخاطب هامون که کتاب رو خوندن هم از اون راضی باشن؟ کاری که خود بایار بعنوان استاد دانشگاه چه در سرکلاس و چه در مواجه با اساتید دیگه بارها انجام داده. بایار میگه شاید باور کردنی نباشه که بسیاری از اساتید ادبیات انگلیسی هملت رو نخوندن و بسیاری از اساتید ادبیات فرانسه آثار پروست رو ، ولی در مورد شکسپیر و پروست نقد نوشتن.

کتاب ها و ایده های اونها در رابطه با کتاب ها و ایده های دیگه ای قرار دارن و لازم نیست همیشه در کتاب خاصی ژرف بشیم تا بتونیم در موردش حرف بزنیم فقط کافیه موقعیت کتاب و نویسنده رو در نسبت با آثار دیگه بشناسیم و بجای حرف زدن از ایده های کتاب در مورد روابط اونها حرف بزنیم یعنی «کل نگری» کنیم بجای جزئی نگری.

اما بایار پا رو از صحبت در مورد «کلی نگری» هم فراتر میزاره و میگه اساسا اشتباهه که فکر کنیم کتاب یک چیز ثابتیه، که واقعیتی تغییر ناپذیری درش هست و موقع حرف زدن در مورد اون باید خیلی محتاط باشم که واقعیت ثابت کتاب تغییر نکنه و بهش خدشه ای وارد نشه تا به اصل کتاب وفادار باشم.

همه ما یک کتاب درونی داریم که برامده از نظام فرهنگی ، اسطوره ها و تجربیات و‌ باورهای جمعی و شخصی ماست که بر هر کتابی که داریم میخونیم سایه میندازه و باعث میشه هیچ وقت با کتابی «واقعی» سروکار نداشته باشیم و اونها همیشه ابژه های تخیلی (تغییر پذیر)باشن تا واقعی(ثابت). در کتاب مثال جالبی از یک مردم شناس انگلیسی نقل شده که به دل جنگل های افریقا میره تا هملت رو برای قبایلی که اونجا هستن بخونه و نظرشون رو در مورد کتاب بدونه، برداشت های اونها از کتاب کاملا متعجبش میکنه.

بایار به نکته بسیار جالبی اشاره میکنه میگه اصولا این حس ترس و شرم که همیشه در موقع نوشتن و یا حرف زدن در مورد کتاب ها داریم از یک نظام آموزشی غلط میاد که اکثرا وقتی کودک و جوان بودیم در مدارس پشت سر گذاشتیم .همه ما در مدارس کتاب های اموزشی داشتیم که بعد از خواندنش در مورد محتواش مورد سوال و جواب قرار میگرفتیم تا فهم ما با معیارهای ثابتی سنجیده بشه و این تجربه باعث شد که فکر کنیم واقعیت ثابتی در کتاب ها هست و همیشه ما در این اضطراب هستیم که مبادا نظری بگیم که اشتباه از آب دربیاد. بایار به این میگه «سلطه سواد فرهنگی بی نقص »یا «سلطه مطالعه کامل» سلطه ای که خلاقیت و ‌‌شجاعت ما رو در اظهار نظر از بین می بره و همیشه احساس میکنیم مورد قضاوت ادم های فرهیخته و کتاب خوان دیگه ای هستیم که ممکن ایراد کار ما رو بگیرن و شرمنده فهم غلط خودمون بشیم و‌تا خیلی مطالعه نکردیم نباید اظهار نظر کنیم.

بایار توصیه میکنه از این سلطه خارج بشیم و اصولا انقدر سخت نبینیم قضیه رو و بدونیم همه ما در حین خواندن کتاب ها بسیاری از مطالب رو به سرعت به فراموشی میسپاریم پس بهتره وقتی در مورد کتابی صحبت میکنیم بدونیم داریم کتاب خودمون رو میسازیم چون دیگرانم هم در موقع اظهار نظر همین کار رو میکنن حتی اون کتاب خوان های حرفه ای،پس بهتره ارزش های خودمون رو به قول بالزاک به کتاب تحمیل کنیم و این رو اصلا عیب نبینیم که کتاب ها مورد بهره بردای دیگران قرار میگیرن. اکثر نویسندگان وقتی با نظرات مخاطبانشون در مورد کتاب هاشون مواجه میشن احساس بیگانگی میکنن و چون این خصلت کتاب هاست که متحرک هستند و نمیشه برداشت ثابتی ازش داشت.

تذکر آخری که بایار به ما میده اینه که درک کنیم اگر با دیگری در مورد کتابی صحبت میکنیم این روابط بین شخصیت رمان ها نیستند که واقعی هستن و باید به اون توجه کنیم بلکه این روابط ما با مخاطبمونه که اهمیت داره. پس در بیان نقدها بیش از اندازه در متن کتاب دقیق نشیم و کار رو برای همدیگه سخت نکنیم. به قول اسکار وایلد “برترین نقدها چیزی جز صدای روح خود فرد نیستن” و توجه کنیم سخن گفتن از خودمان باید هدف غایی بحث و نقدهامون باشه و اینجاست که نقد و بحث ما میتونه خودش رو تا ساحت یک هنر خلاق بالا میکشه. هر اثر هنری که نقد میکنیم در حقیقت داریم زمینه خلق اثر دیگه ای رو اماده میکنیم که از ماست و میتونه لزوما ربط چندانی هم با کتابی که نقد میکنیم نداشته باشه. پس چندان در قید اثر نباشم تا خلاقیت خودمون رو محدود نکنیم و از این اندیشه که ممکنه متن و منظور اصلی کتاب رو دگرگون کنیم هیچ احساس گناهی نداشته باشیم.

در آخر باید متذکر بشم بایار یک آدم پست مدرنه و اصولا اعتقادی به امر کلی نداره پس در فهم نظراتش این رو در نظر داشته باشیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)