منابعی که زیرساختهای اقتصادی- اجتماعی جوامع غرب و شرق را مطالعه و مقایسه کرده ‏اند، یکی از تفاوتهای این دو جامعه را «مالکیت» دانسته ‎اند. اما مالکیت بر چه؟ مالک بودن چه چیز؟ 


منابع مذکور، بیشتر بر مالکیت بر وسایل تولید، یعنی زمین، آب، ابزار کار و دام بحث کرده ‏اند؛ و اینکه در شرق، در دوره ‏های مختلف، مردم طبقات پایین، بر این اموال مالکیت مطلق نداشته ‎اند و ندارند، بلکه این اموال، «مالِ» شاه، «مالِ» ارباب، «مالِ» ولیِ امر و «مالِ» حکومتی است که خود، ابزار اِعمالِ قدرتِ شاه یا ولیِ‎ امر است و چون شاه یا ولیِ امر، مشروعیت خود را از خدا دریافت کرده اند، در نتیجه «مالِ» خدا است، «به طور موقت» و «مشروط» در اختیار رعایا یا امت قرار گرفته و شاه یا ولی امر هر موقع صلاح بدانند و فرمان دهند، این سرپرستی موقت بر اموال از مردم، به صورت مصادره، غارت، تملیک، تملک، فرمان، … سلب می شود و به شاه یا ارباب یا ولیِ امر باز می ‏گردد. ولیِ امر حتی می ‏تواند، طبق سنت پیغمبر، زن عقدی فرد مسلمانی را مالک شود.

اما در اینجا می‏خواهم مالکیت را در عرصه ‏ی دیگری، که شاید مهمتر از مالکیت بر اموال مادی است، بحث کنم: «اموال غیرمادی». و این با مالکیت فکری (intellectual properties) که مربوط به فعالیتهای فکری و ابتکاریِ دارای ارزش اقتصادی است تفاوت دارد.

انسان از لحظه ای که متولد می‌ شود، حتی مدتی پیش از آن، دارای حق مالکیت بر «اموالی غیرمادی» است، اموالی که با آن به دنیا می آید و عبارتند از: شخصیت (personality)، فردیت (individuality) و هویت (identity). یعنی حقِ داشتنِ شخصیت، حقِ داشتنِ فردیت، حقِ داشتنِ هویت.

شخصیت، فردیت، هویت

حکومتهای استبدادی، از جمله حکومت ایران، همیشه سعی کرده و می ‏کنند این هر سه حق را از مردم بگیرند و مالکیت آنها را از آنِ خود کنند. این، بسیار بیشتر از توتالیتاریسم به معنای کلاسیک است که در آن، دیکتاتور یا گروه حاکم، هر سه قوه ‌ی مقننه و مجریه و قضاییه را از آنِ خود می ‏کند. در حکومتهای دیکتاتوری، حکومت، خود را مالک جنبه ‎های درونی و روحی مردم نیز می داند و منظور از عباراتی مانند مالک الرقاب، صاحب اختیار، بیعت با رهبری، ذوب در ولایت، جان  نثار، روحی‎فداه، مطیع اوامر … همین است. این حکومتها برای توجیه اینکه چگونه یک انسان می ‏تواند غلام حلقه ‎به ‏گوش یک انسان جایزالخطای دیگر شود می گوید شاه یا رهبر، انسانی معمولی نیست، وحی به او می ‏رسد، دارای فره ایزدی است، با عالم بالا در تماس است، ظل‏ الله (سایه ‏ی خدا) است. به این ترتیب مردم با موجودی که خمیره و ذاتش غیرزمینی است رو به رو می ‏شوند، اراده و قدرت انتخاب و تصمیمگیری خود را از دست می ‎دهند، احساس ترس و حقارت می‏ کنند و  همه ‌ی حقوق خود را به او وا می ‌گذارند. این غارتی بسیار بزرگتر از غارت اموال مادی است. پس گرفتن اموال مادی شاید آسانتر و در زمان کوتاهتر ممکن باشد ولی پس گرفتن اموال معنوی، بسیار دشوارتر است و شاید نسلها طول بکشد. و ما دچار این وضعیت هستیم. 

 در حکومتهای دیکتاتوری مانند حکومت ایران، هدف دستگاههای حکومتی، مانند آموزش و پرورشِ رسمی (مهد کودک، کودکستان، مدرسه، دانشگاه) و آموزش و پرورش غیررسمی (خانواده، رادیو و تلویزیون، مطبوعات، کتاب، سینما، دنیای مجازی) به اضافه ‎ی مساجد و گروههای فشار، … که مجموعا دستگاه پروپاگاندا، تحمیق، سانسور و تفتیش عقاید را می‏ سازند، این است که حقوقی را که افراد به طور طبیعی دارای آن هستند و با آن به دنیا آمده ‎اند و یا برای خود تعریف کرده اند، از آنها بگیرند و آنچه خود می‏ خواهند بر آنها تحمیل کنند. 

شخصیت، فردیت و هویت سه جنبه از هستی انسان هستند. آنها را به سه کثیرالاضلاعِ سه بُعدی درونِ هم تشبیه کرده اند که هر کدام، دارای ابعاد مختلف و پیچیده اند. این سه، در شاخه ‎های مختلف علمی، از روانشناسی و جامعه ‏شناسی تا حقوق و مدیریت و فلسفه مورد بحث متخصصان مختلف قرار دارند. در اینجا نمی ‏خواهم وارد بحث در یکی از این رشته‏ های فوق شوم بلکه می‏ خواهم نشان دهم حکومتهای دیکتاتوری با این سه جنبه از هستی انسان چه رفتاری دارند، چرا جلوی رشد آنها را می ‏گیرند، چه نفعی دارند و چرا با تفکیک و تعریف آنها مخالفند؟ 

شخصیت:

دقیقترین تعریفهای شخصیت را در روانشناسی می ‏بینیم. شکل ‏گیری شخصیت انسان از یک سو تابع قوانین ژنتیک و از سوی دیگر تابع فرهنگ و محیط است. نه تنها انسان، بلکه بسیاری از جانوران نیز دارای شخصیت منحصر به خود هستند. نه خود فرد و نه کس دیگر نمی ‎تواند بخش ژنتیک و فطری شخصیت را تغییر دهد. اما قسمت فرهنگی، محیطی و تربیتیِ شخصیت تغییرپذیر و آموزش پذیر است و انسان حق دارد از بهترین محیط و تربیت و آموزش و پرورش برخوردار باشد. حکومتهای دیکتاتوری نه تنها این حق را به انسان نمی‎ دهند بلکه سعی می‏ کنند بخصوص این بخش از شخصیت انسان را «صاحب» شوند و از آن به عنوان ابزاری برای اهداف خود استفاده کنند. این حکومتها بر مهمترین عناصر شخصیت که «اخلاق» و «وجدان» است دست می‌ اندازند، نه تنها آن را رشد نمی ‏دهند، بلکه به قهقرا می‏ برند. حکومتها از شخصیتهایی که از نظر روانشناختی ناسالم، بیمار و آسیب‏ دیده هستند در تحکیم قدرت خود استفاده می ‏کنند. در حکومتهای دیکتاتوری، کسانی که در مدارک مرجع روانپزشکی (مانند DSM5) «دارای اختلال سلوک، اختلال شخصیت پارانویید، ضداجتماعی (سایکوپات، سوسیوپات، دیسوسیال)، نمایشی و خودشیفته …» تعریف شده اند، بیشتر امکان «پیشرفت» و ارتقای مقام دارند. در آزمون استخدام در پلیس، دستگاه  امنیتی و دستگاه قضایی هیچ آزمون سلامت روانی وجود ندارد زیرا صرفا ذوب در ولایت (و در رژیم قبلی شاهپرستی) کافی است. این روش حکومت، منحصر به حکومت اسلامی در دوره ‏ی معاصر نیست بلکه تقریبا تمام تاریخ ایران پر از جنایاتی است که این نوع شخصیتهای بیمار بر سر مردم آورده اند و مردم نیز با آن خو گرفته اند و آن را عادی می ‏پندارند.

  این حکومتها با فنون «دستکاری روانی» (manipulation)، القای فکر، دادن اطلاعات نادرست، بی اعتماد کردن مردم نسبت به هم، ارعاب، تحقیر، وابسته کردن، و با برنامه ‏ی حساب  شده، بودجه ‏ی بسیار و به صورت عمومی، مردم را به موجوداتی بی اخلاق، بی وجدان، مطیع، کنترل پذیر تغییر ماهیت می دهند و مسخ می کنند. 

  حکومتهای دیکتاتوری، از سلسله مراتب نیازهای انسان، تنها بخشی از نیازهای قاعده‏ ی هرم را، به مردم می ‏دهند و امکان بالاتر رفتن را برای «غیرخودیها» غیرممکن می ‎کنند؛ تنها کسانی که با سیستم دیکتاتوری هماهنگ باشند اجازه دارند از پلکان بالا بروند تا همین سیستم را تقویت کنند. به این ترتیب جامعه پس از چند سال، از تعداد بسیار زیادی از افراد تحقیر شده، مجیزگو، ترسو، گداصفت، تشکیل می شود.

دستکاری روانی از سوی حکومتها به مدت طولانی (در مورد ایران هزاران سال) هر سه جنبه‎ ی هستی انسان را مختل کرده، اعتماد، همدلی، دیگردوستی و انسجامی که باید در یک اجتماعِ طبیعیِ انسانی وجود داشته باشد نابود کرده و امکان گفتگو و رابطه‏ میان افراد جامعه را از میان ‎برده است. در چنین اجتماعی، مردم آنچه را در رفتار حاکمان بیمار می ‏بینند به عنوان الگوی رفتاری در روابط میان خود نیز تکرار و بازتولید می ‏کنند.

فردیت:

بشر دارای حقوقی طبیعی است که از زمان تولدش با او به دنیا می ‏آیند، نه اینکه کسی لطف کند و آن حقوق را  به او هدیه دهد، یا کسی بتواند این حقوق را از او بگیرد. حقِ داشتنِ فردیت یکی از این حقوق است و مهمترین حقِ فردی، حقِ برخوردار بودن از همه ی آزادیها است. در کشورهای پیشرفته، این مفهوم، در اسنادی مانند اعلامیه ‏ی جهانی حقوق بشر، حقوق مدنی، سیاسی، اجتماعی، حقوق کودکان، حقوق زنان، حقِ داشتن وکیل و دفاع از خود در دادگاهها، حق مطلع شدن، حق مطلع کردن، حق افشا نکردنِ منبع خبر (برای خبرنگاران)، حق تشکیل جمعیت، … تعریف و بیان شده اند. حکومتهای استبدادی سعی می‏ کنند، حقوق طبیعی فرد (به عنوان بشر، انسان) را در قوانینی که منشا ایدئولوژیک و مذهبی دارد و مبتنی بر قوانین طبیعی و تجربه‏های اجتماعی و تاریخی نیست و ساخته‏ی دست و ذهن گروههای متعصب و ذینفع در قدرت است، مخدوش و پایمال کنند. در نظام حقوقی کشورهای رشدیافته، آنچه برای «بشر» در نظر گرفته شده در واقع برای «فرد» است، صرف نظر از هویت و شخصیت فرد. 

فردیت دارای جنبه‎های مهم دیگری هم هست مانند حقِ داشتن زندگی خصوصی، حقِ داشتنِ حریم شخصی (حقی که در  فرهنگ کشورهای رشدنیافته، بخصوص در تربیت کودکان و در خانواده در نظر گرفته نمی‏شود).

  در زبان فرانسه individu و در انگلیسی individual به معنای تقسیم ‌ناپذیر است (in + divide)، یعنی موجودی که نمی‏ توان جنبه ‌های وجودیِ او را تجزیه و تقسیم کرد، بخشهایی را پذیرفت و بخشهایی را نپذیرفت. یک انسان، یک کل یکپارچه و دارای مجموعه ا‌ی از حقوق تفکیک ناپذیر است. نمی‎ توان بخشهایی از حقوق را به او داد و بخشهایی را نداد. نمی ‏توان آزادیهای اساسی او را گرفت و مثلا فقط به او رفاه داد. آنچه برای حکومتهای رشدنیافته و استبدادی سخت است همین است: آنها می ‎ترسند همه‎ ی حقوق انسانها را به آنها بدهند و هنگامی که در آن کشورها مبارزه بر سر حقوقِ غصب شده‌ در می‏گیرد، آنها ناگزیرند به صورت قطره چکانی و نمایشی چیزی بدهند و در فرصتی دیگر، دوباره آن را از مردم سلب کنند. حکومتهای دیکتاتوری از انسانهایی که به حقوق خود آشنا هستند و برای پس گرفتن این حقوق مبارزه می کنند وحشت دارند.

هویت:

هویت در روانشناسی و جامعه ‎شناسی، پدیده ای چند‏بعدی و تحول‏پذیر است. هویت می‏تواند بر مبنای ملی، فراملی، قومی، زبانی، اعتقادی، جنسیتی، جغرافیایی، تاریخی، نسلی، … تعریف شود و با تغییر زمان و مکان و شرایط اقتصادی- اجتماعی، تغییر کند. انسان ممکن است در تعریف و بیان هویت خود، هر زمان، یکی از این ابعاد را در اولویت قرار دهد، این اولویتها را تغییر دهد، یا تعریفی خاص از هویت خود ارائه کند. حکومتها اجازه ندارند هویت مورد نظر خود را بر فرد تحمیل کنند یا هویتی را که فرد برای خود قائل است از بین ببرند یا او را به این خاطر که هویتی متفاوت برای خود انتخاب یا تعریف کرده تحت پیگرد قرار دهند. مثلا حکومتهای دموکراتیک، حقِ داشتن هویتهای جنسی متفاوت را می‎ پذیرند اما حکومتهای دیکتاتوری با کسانی که خود را با هویت جنسی ای که خود احساس می کنند، بیان می کنند، فقط با خشونت و اعدام برخورد می‏کنند. چیزی که حکومتهای استبدادی می ‎خواهند موجودی است بی ‏درد سر، تک بُعدی، همشکل، بی زبان؛ زیرا چنین موجودی قابل کنترل است، موجودی که مرزهای شخصیت، فردیت و هویت در او به ‏‏هم ‏ریخته باشد، موجودی که هویت مورد نظر حکومت را پذیرفته باشد، نه آنچه خودش از زندگی یافته.

هویت حقی است چندبُعدی و تغییرپذیر، یعنی یک انسان در یک زمان می ‏تواند همزمان خود را ایرانی، متعلق به فلان قوم، چندزبانه، دارای فلان عقاید، دارای فلان جهتگیری جنسیتی، … بداند و در زمان دیگر، بسته به حوادث زندگی ‏اش، ابعادی از این هویت را تغییر دهد و خود را طور دیگری معرفی کند. آنچه در اوراق هویت، به عنوان مشخصات فرد ثبت می‎شوند، تنها جنبه ی اداری و صوری دارند نه جنبه ی هویت واقعی. با مهاجرت به کشوری دیگر و پذیرفتن هویتی دیگر، با فراگرفتن زبانی جدید، با آشنا شدن با عقاید جدید، با تغییر جهتگیری جنسیتی، یا با دارا شدن ابعادی جهانی (مانند افراد برجسته‌ای که متعلق به همه‌ ی بشریت ‌اند)، بخشهایی از این هویت تغییر می‎ کنند. انسان می ‎تواند ابعاد هویت خود را با اولویتی که مورد نظرش است بیان کند، مثلا در درجه‌ی اول، بُعد نژادی و قومی خود را مهم بداند (مانند آفریقایی ‎تباران آمریکا در زمانهای خاص) و یا بُعد جنسیتیِ هویت خود را. از نظر حکومتی دیکتاتوری مانند ایران،، تنها یک هویت یک بُعدی و اجباری مجاز است.

اما چرا ما ایرانیها نسبت به این سه حق خود این قدر ناآگاه، بی ‏اطلاع و بی ‏سوادیم؟ چرا هر گاه سخن از شخصیت، فردیت و هویت است گول کلیشه ‏ها و تبلیغات حکومتی را می ‏خوریم و حرف دیکتاتورها را تکرار می کنیم؟ 

در زبان فارسی واژه‏ های مشابه بسیار داریم: آدم، انسان، بشر، بنی آدم، بنی بشر، آدمی، آدمیزاد، فرد، نفس، کس، شخص، نفر، فرد، … آدمیت، انسانیت، بشریت … . اما اگر از 100 تحصیل کرده‏ ی دانشگاه بپرسید شخصیت، فطری است یا اکتسابی؟ یا چند ماده از حقوق بشر را نام ببرید، یا ابعاد هویت چیست؟ حتی 5 پاسخ دقیق هم نخواهید شنید.

حکومتهای دیکتاتوری چه می ‏خواهند؟ 

این حکومتها، در حوزه های شخصیت، فردیت و هویت برنامه‎ی مشخصی دارند:

-‏ همه باید مطیع شاه و رهبر باشند. شخصیت مستقل و منتقد سرکوب می شود (زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد)،

-‏ همه باید به حداقل حقوق فردی راضی باشند. هرکس به شاه و رهبر نزدیکتر باشد، حقوق فردی بیشتری دارد: حق ویژه، حق آقازادگی (سر سبیل شاه بشین، نقاره بزن)،

-‏ همه باید یک هویت رسمی داشته باشند. متفاوت بودن جرم است (خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو). همه باید خود را در شناسنامه و کارت ملی با یکی از مذاهب رسمی معرفی کنند، هیچکس نباید فردیت (individuality) داشته باشد، نمی تواند «متفاوت»، «خاص»، «منحصر‏ به ‏فرد» و «استثنایی» باشد، زیرا هنجارشکن، مخل نظم و مجرم شمرده میشود. در اقلیت بودن، بالقوه جرم است، همه باید در اکثریت باشند، همرنگ و یکسان در ظاهر و باطن. 

اهداف اصلی حکومت همیشه به صراحت بیان نمی ‏شود بلکه به صورت شستشوی مغزی و القای فکر، با اجبار به یکسان‏شدن، از کودکی در کتابهای درسی، در برنامه‏ های رادیو و تلویزیون و در فشارهای اجتماعی اِعمال و تحمیل می ‏شود. نتیجه اینکه پس از چهل سال حکومت اسلامی، جمعیت عظیمی به وجود آمده که فاقد شخصیت سالم، فردیت سالم و هویت سالم است. 

برای اینکه حکومتی «رشد یافته» محسوب شود نخست باید مفهوم development را هم در عرصه ی فردی و روانشناختی (رشد، پختگی، بلوغ عقلی، رسش) و هم در عرصه ی اجتماعی (رشد، ترقی، پیشرفت، توسعه) قبول داشته باشد. حکومت عقب مانده ای مانند حکومت ایران، در اسا‏س، مفهوم development را قبول ندارد؛ چه در وجود یک انسان و چه در عرصه ‏ی اجتماع. در ذهن علمای اسلام مراحل زندگی یک فرد (بدیهی است که آن «فرد» یک مسلمانِ نرینه است) عبارت است از: تولد، ختنه، جماع، غسل، نماز، روزه، موت، شهادت، بهشت، حوری، غلمان. در ذهن علمای اسلام مراحل کودکی، رشد عقلی، تفکر انتزاعی، اجتماعی شدن، کسب هویت، … معنا ندارد زیرا مسیری که خودشان طی کرده اند چنین بوده: در کودکی به حوزه‏ ی علمیه فرستاده شده اند، مورد القای فکر و شستشوی مغزی قرار گرفته اند، امکان اندیشیدن آزاد و تفکر انتقادی از آنها گرفته شده و از رشد باز مانده اند. و همین را برای همه می خواهند.

در عرصه‏ ی اجتماعی نیز آنها فقط با یک وضعیت آشنایی دارند: مکه و مدینه در صدر اسلام، غزوات و غارت. از نظر آنها بقیه ی دنیا در کفر و الحاد است و باید آنها را یا به دین اسلام در آورد یا گردن زد. با مردم تحت حاکمیت خود نیز همین طور: باید هر چیز دارند از آنها گرفت: اموال مادی و معنوی، از جمله شخصیت، فردیت، هویت، حق حیات، همه جزو اموالِ ولیِ امر است.

بهزاد جهانی –  16 مرداد 1398

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)