«برای کسانی که در قدرتند، چه  بختی بالاتر از این، که مردم فکر نکنند!»

  (یواکیم فِست)


آیا در آلمان کنونی، بدون بدرفتاری با کودکان، بدون فرزندپروری بر مبنای خشونت، برای القای اطاعت کورکورانه، امکان جلوگیری از ظهور هیتلر و پیروانش وجود دارد؟ و بنابراین، آیا امکان دارد از کشته شدن میلیونها قربانی نیز جلوگیری کرد؟

احتمالاً هر انسان اندیشه ‌ورزی در دوره ‌ی پس از جنگ دوم جهانی، از این امر در شگفت شده که چه اتفاقی افتاد که یک انسان، دستگاه عظیمی برای مرگ ابداع و تعبیه کرد و میلیونها نفر در کار کردنِ آن دستگاه به او کمک کردند.

آدلف هیتلرِ هیولا، قاتل میلیونها انسان، ارباب ویرانی و نابودی و بی‌ عقلی و دیوانگیِ سازمان‌یافته، هیولا به دنیا نیامده بود. شیطان او را به این دنیا نفرستاده بود (چنانکه برخی می ‌پندارند)، خدا هم او را نازل نکرده بود (آن‌طور که برخی دیگر می ‌پندارند) تا در آلمان «نظم» را برقرار کند، بزرگراه بسازد و کشور را از بحران اقتصادی نجات دهد (چنانکه بسیاری دیگر اعتقاد دارند).

او با «سائقه ‌ی تخریب» (Destructive drives) و ویرانگری نیز به دنیا نیامده بود، زیرا چنین چیزی وجود ندارد. وظیفه ‌ی زیستی ما حفظ زندگی است، نه تخریبِ آن. تمایل انسان به ویرانگری، هرگز مادرزادی نیست. ویژگیهای ارثی، نه خیراند نه شرّ، نه اهورایی ‌اند، نه اهریمنی؛ اینکه چگونه این ویژگیها رشد می ‌کنند، به شخصیت و منش فرد بستگی دارد، و به موقع خود، به تجربه ‌هایی که فرد از سر گذرانده، و بالاتر از همه، به کودکی و نوجوانی ‌اش، و به تصمیمهایی که او، به عنوان بزرگسال، در سالهای بعد می ‌گیرد.

آدلف هیتلر مانند هر کودک دیگری، بی ‌گناه به دنیا آمد تا پدر و مادرش او را، مانند بسیاری دیگر از کودکانِ آن زمان، به شیوه ‌ای ویرانگرانه بپرورند، تا بعد او خودش را به هیولا تبدیل کند. او از «ماشین» ویرانگری که در دگرگونیهای آغاز قرن بیستم آلمان، «فرزندپروری» نام داشت، زنده بیرون آمد؛ «ماشینی» که من آن را «بازداشتگاه مخفی کودکان» یا «اردوگاه کار اجباری نهفته» می ‌نامم، بازداشتگاهی که هرگز اجازه نیافته باز شناخته شود.

در کتابم با عنوان «به خاطر خیر و صلاح خودت: سبعیت پنهان در فرزندپروری و ریشه ‌های خشونت» و در سایر کتابهایم مانند «دانش  مطرود» و «کلید دست ‌نخورده»، به تفصیل شرح داده‌ ام که هیتلر چگونه در رایش سوم خود، این وحشت پنهان را آشکار کرد. با مراجعه به آن کتابها، خواننده، استدلالها را با تفصیل بیشتری خواهد خواند. در اینجا فقط به اختصار، اشاره ‌ای به آنها می ‌کنم.

همه ‌ی کودکانی که با آنها بدرفتاری شده، باید تمام بدرفتاری، محرومیت، بهت ‌زدگی و سردرگمی‌ ای را که تحمل کرده ‌اند، در خود سرکوب کنند تا نمیرند. زیرا در غیر این صورت، ارگانیسم کودک نمی ‌تواند بر شدتِ درد و رنجی که تحمل می‌ کند فایق آید. آنها فقط در بزرگسالی، برای رسیدگی به احساساتشان، فرصتها و امکاناتی می ‌یابند. در بزرگسالی، اگر از آن فرصتها و امکانات استفاده نکنند، همان «خودفروخوردن» و «خودسرکوبی»، که کارکردِ نجات ‌دهنده داشته، می ‌تواند به نیروی ویرانگر و «خودویرانگر» خطرناکی تبدیل شود. در زندگیِ خودکامه ‎هایی مانند هیتلر و استالین می ‎بینیم که تجربه‌ های ناخوشایندِ سرکوب ‎شده و فروخورده و رؤیای انتقام، آنها را به سمتِ بیرحمی ‌ها و سبعیتهای غیرقابلِ توصیفی هدایت می‌ کند.

این پدیده، در هیچ گونه ‌ای از گونه‌ های جانوران دیده نمی ‌شود هیچ جانوری، از سوی والدینش آموزش نمی ‌گیرد که طبیعت خود را کاملاً انکار کند تا پسندیده و مؤدب و مقبول واقع شود. فقط موجودی به نام انسان، دارای چنین روش ویرانگری است. بنا بر گزارشهایی که از جنایتکاران نازی (و همچنین از سربازانی که داوطلب شرکت در جنگ ویتنام شده بودند) در دست داریم، برنامه ‌ریزی ناخودآگاه آنان برای خشن شدن، در هر مورد، با یک تربیت وحشیانه و سبعانه آغاز شده بود که هدف آن، اطاعتِ مطلق و تحقیر سرتاپای کودک بود. هیچ مثالی در این مورد (که اسناد و مدارک فراوان درباره‌ ی آن وجود دارد و عواقبِ کشتنِ روحِ کودکان، و موازی با آن، نابیناییِ عمومی را نشان می‌ دهد) بهتر از خودِ موفقیتِ مصیبت‌بار و شوم هیتلر نیست.

«پیشوا» روزی به منشی ‌اش گفته بود: «طی یکی از شلاق خوردنهای منظم از پدرش، توانسته بود جلوی گریه و فریاد خود را بگیرد تا درد را حس نکند، و حتی سی و دو بار نفس کشیده و شمرده و شلاق را تحمل کرده بود».

به این ترتیب، او با انکارِ کاملِ دردِ خود، با انکار احساس درماندگی و ناامیدی خود، و به عبارت دیگر، با انکار واقعیت، خود را به ارباب خشونت و تحقیر انسان تبدیل کرد. نتیجه چنین شد: فردی بدَوَی، ناتوان از هر نوع همدلی نسبت به دیگران.

او با احساسهای نهفته ‌ی کینه و نفرت و انتقام، هردَم با قساوت و بیرحمی بیشتر، به سوی اَعمال مخربِ جدیدتری رفت. پس از اینکه میلیونها نفر را برای اهدافِ خودش به سوی مرگ راند و به قتل رساند، هنوز آن احساس اولیه که در روح او لانه کرده بود، به صورت کابوس به سراغش می‌ آمد و خواب از سرش می‌بُرد. «هرمان راوشنینگ» حمله ‌های عصبی شبانه ی «پیشوا» را که به صورت فریاد و نعره بیرون می‌ زد گزارش داده است، فریادهایی همراه با «شمارشهای غیرقابل توضیح»، که من ریشه ی آن را در شمارشی که هنگامی که در کودکی از پدرش شلاق می‌ خورد می ‌بینم.

 هیتلر فاشیشم را اختراع نکرد: او آن را پیدا کرد، مانند بسیاری دیگر از معاصرانش. فاشیسم، بازتاب نظام تمامیت ‌خواه خانواده‌ی آنها بود. گرچه، روایتِ ناسیونال ـ سوسیالیستی از فاشیسم، بی‌تردید، نشانه ‌های دوره ‌ی کودکی هیتلر را دارد.

ولی نخستین تجربه‌ ی او ابداً یک استثنا نبود. پس، نه گرهارد هاپتمان و نه مارتین هایدگر و نه بسیاری دیگر از روشنفکران مشهور آن روز نمی ‌توانستند جنون هیتلر را ببینند. برای دیدن جنون او، آنها باید جنونِ موجود در کودکیِ خود، و در روش تربیت دوران کودکی خود را می ‌دیدند.

هیتلر توانست اروپا و دنیا را به صحنه‌ ی جنگِ کودکی خود تبدیل کند، زیرا در آلمانِ آن روز، میلیونها نفر از مردم، تجربه ‌ی همان نوع کودکی و همان روش تربیت و همان آموزش و پرورش را داشتند؛ گرچه نسبت به آن آگاه نبودند، اما آنها این اصول را بدیهی می ‌دانستند:

ـ بالاترین ارزشها، زندگی نیست، بلکه نظم و اطاعت است.

ـ نظم، فقط با خشونت، ایجاد و حفظ می ‌شود.

ـ خلاقیت نهفته در کودک، نشان‌دهنده ‌ی خطری برای بزرگسالان است و باید نابود شود.

ـ اطاعت مطلق از پدر، بالاترین قانون است.

ـ نافرمانی و انتقاد، پذیرفتنی نیست و باید با شلاق و کتک و تهدید به مرگ مجازات شود.

ـ کودکِ سرزنده و بانشاط، باید در اسرع وقت به یک روبوت مطیع و یک برده تبدیل شود.

ـ بنابراین، احساسهای نامطلوب و نیازهای واقعی، تا حد امکان باید قاطعانه سرکوب شوند.

ـ مادران هرگز نباید کودکان خود را در برابر تنبیهی که پدر در نظر گرفته و انجام می‌دهد، حفاظت کنند بلکه پس از هر جلسه‌ ی شکنجه، باید کودکان را مورد موعظه و درس اخلاق قرار دهند تا کودکان به والدین ‌شان افتخار کنند و عاشق والدین باشند.

خوشبختانه گاهی افرادی پیدا می ‌شدند که کودکان، از این رژیمِ توتالیتاریستیِ خانواده، به آنها پناه ببرند، و شاید حتی عشق و احترام و حمایت را نزد آنها بیابند. بر مبنای این تجربه ‌های خوشایند، حتی فقط بر مبنای مقایسه‌ ی آنچه این افراد و آنچه والدینشان می‌ کردند، برخی کودکان ‌توانستند حداقل در مورد بیرحمی و قساوتی که تحمل کرده بودند و دیگر نمی‌ خواستند دوباره تحمل کنند، به قضاوتی درونی برسند.

ولی هنگامی که هیچ شاهد و گواه و نجات ‌دهنده‌ای نباشد تا به کمکشان بیاید، کودکان هیچ راه چاره ‌ای در این ماجرای عجیب نداشتند، جز اینکه هر واکنش طبیعی، مانند خشم، یا حتی خنده ‌ی خود را خفه و سرکوب کنند و هر روز به اطاعت مطلق تن دهند تا رفتار پدرِ تهدیدکننده را در حد و مرزِ تحمل ‌پذیر نگه دارند. از همین تربیت اولیه ‌ی شخصیت بود که هیتلر بعداً توانست بهره‌ برداری کند. او در هماهنگی کامل با این نظام فرزندپروری، ایدئولوژی نازیسم (ناسیونال ـ سوسیالیسم) را بسط داد که این پی‌ آمدهای عملی را به دنبال داشت:

ـ اراده ‌ی پیشوا، بالاترین قانون است.

ـ اراده‌ ی پیشوا، قهراً باعث نظم می ‌شود و آلمان را به بهشت آریاییان، که برترین نژاد هستند می ‌رساند.

ـ آنهایی که مانند روبوت از دستورات پیشوا اطاعت کنند پاداش می‌ گیرند.

ـ هرکس جرئت کند و انتقاد و اعتراض کند به اردوگاه کار اجباری فرستاده می ‌شود.

ـ یهودیان و کولی‌ها  باید نابود شوند، اعم از مرد، زن، کودک.

ـ معلولان و بیماران روانی نیز باید بمیرند.

ـ لهستانیها و روسها برای بَرده شدن مفیدند.

ـ هنرآزاد، خطرناک و منحط‌کننده است، هر شکلِ دیگری از خلاقیتِ آزاد، باید مورد تعقیب قرار گیرد.

اگر فیلمهای مستند بسیاری، که نشان می ‌دهند مردم به تحسین دیوانه ‌وار هیتلر می ‌پردازند، نبود، امروز هیچ‌کس نمی‌ توانست باور کند که یک دیوانه، با این ایدئولوژیِ تحقیرِ انسان، می‌ تواند چنین شور و شوقی ایجاد کند. اصلاً چگونه امکان داشت هیتلر چنان انبوه عظیمی از طرفداران را بیابد؟ و به مردم قول دهد راه‌ حلی برای همه ‌ی مسائل آنها دارد، و به آنها «عنصر نامطلوب»، «عامل بدبختی»، و «بلاگردان» را معرفی کند، بیگناهی که تقصیرها را به گردن او بیندازد و با قربانی کردنِ او همه ‌ی بلاها دفع شود. همه‌ ی اینها درست. ولی وجود هیتلر به تنهایی کافی نبود.

برای استفاده کردن از تعداد بیشماری از مردم به عنوان آدمک، او باید با همان روشِ تحکم‌آمیز و خشنِ پدر، که بیشتر پیروانش نیز آن روش را می ‌شناختند، از آن می ‌ترسیدند و آن را تحسین می‌ کردند، قولهایی را که داده بود عملی می ‌کرد. از قربانی کردنِ آیینیِ انسان در تاریخ، از آدمخواری، تا مناسکِ آزتکها، می‌ توانیم بیاموزیم که برخی مذاهب، آن اَعمال را مقدس می‌دانستند تا والدین را برای جنایتهایی که نسبت به فرزندانشان می ‌کنند بیگناه و مبرّا بدانند. هرکس این تاریخ را با چشمان باز بخواند، بارها و بارها با همان الگو رو به ‌رو می ‌شود:

«اگر من همان کاری را با دیگران بکنم، که قبلاً، دیگری با من کرده است، پس نیاز ندارم تا همه ‌ی آن دردی را که قبلاً طور دیگری تحمل کرده ‌ام، دوباره تحمل کنم. اگر همه چیز را در بسته‌بندیِ ایدئولوژیک یا مذهبی قرار دهم و همه ‌ی دروغهایی را که به خوردم داده‌اند، و یادم داده ‌اند که به آنها اعتقاد پیدا کنم، و به من باورانده‌اند، تکرار کنم، پیروان زیادی خواهم داشت. اگر من (مثل هیتلر) از استعداد نمایشی خود استفاده کنم و روش قلدرمنشانه و تهدیدآمیز پدر را (که تقریباً همه، روزی او را کورکورانه و به طور مطلق، قبول داشته‌اند، و همه از او می ‌ترسیدند) تقلید و تکرار کنم، پس من هم می ‌توانم طرفداران بیشماری پیدا کنم، تا به آسانی، به هر جنایت غیرقابل تصور و بی ‌معنایی دست بزنم.»

آزمایش تجربی مشهور «استنلی میلگرم»، که در آن، شرکت‌کنندگان در آزمایش، از دستورالعملهای داده شده از کسی که ظاهر مقتدری دارد، اطاعت می ‌کنند، تا به شرکت‌کنندگان دیگر، شوکهای الکتریکیِ رو به افزایشی بدهند، این مسئله را به شکلی قانع‌کننده‌ ثابت کرد. بسیاری از بزرگسالانی که کودکی آنها در «اطاعت» طی شده، فقط منتظرند برای تخلیه ‌ی خشمی که دهها سال پیش‌تر، در خود محبوس کرده‌ اند شکلی شرعی و قانونی پیدا کنند: با بدرفتاری با فرزندانِ خود؛ که نام آن را فرزندپروری و تربیت کودک می‌ گذارند، یا با شرکت در جنگها و قتل ‌عامها و نسل ‌کشیها، جامعه به آنها امکان این تخلیه را می ‌دهد و همراه آن، مقام و لقب و برچسبِ فرهنگی خاصی نیز به آنها می ‌بخشد.

امروز که نزدیک 75 سال از مرگ هیتلر می ‌گذرد سخن گفتن از او و داستانش، چه نکته ‌ای برای ما در بردارد؟ برای من، نکته ‌ی اصلی این است: دانشِ و آگاهی ما، هشداری است علیه نابینایی ما. دانشِ و آگاهی ما، به ما جرئت می ‌دهد تا یک بار دیگر، و برای همیشه، در برابر سرکوب و اختناقی که از سوی چنین جماعتی اِعمال می ‌شود بایستیم و مبارزه کنیم. این کاری است که من پیوسته در همه ‌ی کتابهایم انجام می ‌دهم تا به مردم کمک کنم که نیروی روانی  موجود در بدرفتاری با کودکان را درک کنند و خطرهای بیشمارِ آن برای جامعه را بشناسند و بشناسانند، همان‌طور که در مورد هیتلر نشان دادم. توضیحات من به هیچ وجه، به قصدِ جلبِ ترحم برای مرد سنگدل و بیرحمی چون هیتلر نیست.

از آنجا که بخش بزرگی از کارهایم را به هیتلر و تاریخ او اختصاص داده‌ام، نسبت به خطراتِ ذهنیتِ سنتی ‌مان آگاهم: ما تشویق می‌ شویم تا به والدینمان افتخار کنیم و هیچ‌گاه به خاطر آنچه با ما کرده ‌اند، آنها را زیر سؤال نبریم. اینک که می ‌بینیم میلیونها انسان باید می ‌مردند تا آدلف هیتلر بتواند سرکوبی ‌ای را که در دوران کودکی ‌اش تحمل کرده و آن عقده ‌را دست ‌نخورده باقی گذاشته بود، حفظ کند، هنگامی که می‌ بینیم میلیونها نفر در اردوگاههای کار اجباری و کوره‌ های آدم ‌سوزی باید مورد تحقیر قرار می‌ گرفتند زیرا هیتلر هرگز نفهمیده بود که خودش روزی مورد تحقیر قرار گرفته بود، به این باور می ‌رسم که گویا هرکسی به آسانی نمی ‌تواند این رابطه ‌ها را ببیند و بیرون بکشد تا بر این تولید ناخودآگاه اهریمنی، نوری افکنده شود.

اگر به جای اینکه این رابطه را به ساده ‌ترین شکل ممکن بیان کنیم، اجازه بدهیم پنهان بماند، این وضع در پوششی دیگر ادامه می‌ یابد. چگونه از جوانان می‌ توان انتظار داشت که رفتار غیرانسانی و جنایت و سنگدلی را تشخیص دهند و طرد کنند؟ فقط هنگامی که جوانان اجازه داشته باشند بدانند دقیقاً چه اتفاقی افتاده و چگونه امکان وقوع یافته؛ فقط هنگامی که آنها اجازه ندهند کسی کنجکاویشان را سرکوب کند؛ فقط وقتی که از واقعیت نترسند،  می‌ توانند خود را از زیر بارِ سنگینِ نابیناییِ نسلِ گذشته ‌ی خود، که بر دوش آنها نهاده شده، آزاد کنند.

اگر امروز نام بردن از هیتلر در آلمان، هنوز قبیح نیست و «تابو» شمرده نمی ‌شود، پس این یافته ‌ها می ‌توانند برای نور افکندن و ایجاد انگیزه و حرکتی جدید، برای «فهمیدن» مفید واقع شوند. بزرگترین مانع، «انکار» است. انکارِ بدرفتاری و خشونت. بزرگترین مانع این است که کسی که در کودکی، بدرفتاری را تحمل کرده، در بزرگسالی، به قیمتِ جانِ انسان ‌های دیگر، به قیمتِ جانِ کودکان، زیردستان، همسر، یا رای ‌دهندگان، از آن بدرفتاری دفاع کند.

بر پایه‌ ی پژوهشی که در سال 1997 انجام شد، بیش از نیمی از والدین در آلمان غربی، موافق تنبیه بدنی به عنوان روشی برای تربیت کودکان بودند، با وجود سالها کوشش سازمان حمایت از کودک آلمان، که می‌ خواسته اذهان مردم را روشن کند. ریشه ‌ی تداوم این ناآگاهی در کجاست؟ چرا این والدین نمی ‌دانند که تنبیه بدنی با روانی، تحقیر و بدرفتاری با کودکان، دیر یا زود، آشکار یا نهفته، عواقب مخربی دارد؟ چرا آنها نمی ‌دانند که ذهنیت آنها در مورد اینکه «کتک زدن، تحقیر، و زخمی کردن روح کودکان لازم و کاملاً بی‌ ضرر است»، ادعایی آشکارا نادرست است؟ چرا آنها بر پاسداری از این سنتِ ویرانگر تاکید و پافشاری می ‌کنند و آن را ادامه می ‌دهند؟

آنها این را نمی ‌دانند، زیرا به تجربه‌ های خود خو گرفته‌ اند. عادت کرده ‌اند تجربه ‌های خود را تکرار کنند، و فقط با این نوع از «فرزندپروری» آشنا هستند. آنها در سنین پایین مجبور بودند یاد بگیرند که تربیتشان نُرمال و بی ‌ضرر است. از نظر آنها، این روشهای خشن، تنها راه اصلاح مؤثر رفتار کودک هستند. به همین دلیل تئوریهای پیچیده‌ ای را می‌ سازند تا قتل میلیونها نفر به دست آلمان نازی را توجیه کنند.

برای آنها آسانتر است به جای اینکه از تجربه ‌ی خود برای باز کردنِ دری به سوی آگاهی استفاده کنند، آن تجربه، آن رنج و تحقیر را، روی دیگری و دیگران تکرار و بازسازی کنند. آگاهی ‌ای که می ‌تواند از کودکانشان در برابر بدرفتاری حفاظت کند؛ و از خودشان نیز، به عنوان پدر و مادر و رای‌ دهنده؛ آگاهی ‌ای در برابر نابینایی. در برابرِ «خود را به کوری زدن». اگر آنها در حکومت باشند، پس آگاهی آنها شاید بتواند همه ‌ی ملتها را از جنگ و سایر شکلهای قربانی شدنِ بی ‌فایده و بی ‌معنا حفظ کند.

انسانهای بیشماری تاکنون در جنگهایی کشته شده ‌اند که محرکان آنها، نمی ‌خواسته ‌اند درک کنند که خود، حاملِ نیرویی بوده‌ اند و دائماً سعی داشته ‌اند از شرّ آن خلاص شوند. پیوسته تقلا می ‌کرده ‌اند به قیمت جان عده‌ ی زیادی از مردم، از شرّ تجربه ‌ی خود رهایی یابند، تا از زخمهایِ قدیمی و عمیقِ شخصیِ خودشان انتقام بگیرند.

اکنون که رو در روی امکان وقوع یک جنگ هسته‌ ای قرار داریم، نباید اجازه دهیم این «دانستن» انکار شود. ولی هنوز چنین می ‌کنیم: کارشناسان و مسئولان متعدد، هر روز و هر ساعت با عواقب بدرفتاری با کودکان دست به گریبانند، بدون اینکه بدانند و ببینند این عواقب از کجا سرچشمه می ‌گیرند.

حتی هولناکترین تجربه‌ های دوره ‌ی کودکی در زندگی یک جنایتکار، از او رفع اتهام نمی ‌کند. نابود کردنِ زندگی، تقصیری نیست که بتوان از آن چشم ‌پوشی کرد. او، به عنوان بزرگسال، امکان رو در رو شدن با دوره ‌ی کودکی ‌اش را دارد. او می ‌تواند وحشتی را که تحمل کرده، انکار نکند و به خود دروغ نگوید. او می ‌تواند نفرتی را که درونِ خود سرکوب کرده و فرو خورده و آن را توجیه کرده، درک کند. نفرتی که آگاهانه تجربه شود، فقط یک احساس است. و احساسها نمی ‌کشند. ولی اَعمال مخرب که کورکورانه به سمتِ اهدافِ ساختگی و سر هم ‌بندی شده، جهت‌گیری می ‌کنند، می ‌توانند جان انسانها را بگیرند. و کسی که به این اَعمال دست می‌ زند باید مجازات شود.

شاید نوادگان ما بتوانند بگویند: «چه خوشبخت بودیم که مانند پدر بزرگها و مادربزرگهایمان کتک نخوردیم، و اکنون می ‌توانیم دنیا را روشن‌تر از آنچه آنها می ‌دیدند، ببینیم». اگر کتک خوردن در کودکی بی‌ ضرر بود، کودکان کتک‌خورده در برابر تحقیرهایی که هیتلر به انسانها کرد نابینا نمی ‌شدند و آن را نُرمال نمی ‌دانستند. آنها می ‌توانستند بلافاصله همه ‌ی ماجرا را تا پایان، پیش ‌بینی و آن را رد کنند، همان‌طور که فرزندان ما امروز، هنگامی که با اقدامات بیرحمانه و قساوت و قلدری رو به رو می ‌شوند چنین می ‌کنند.

کودکانی که اجازه می ‌یابند از خود دفاع کنند، ویرانگر و مخرب نمی‌ شوند. این امر، بدیهی است که ویرانگری، تقدیر ناگزیر بشر نیست، زیرا برخوردِ پُرمحبت با کودکان می‌ تواند ویرانگری را از جهان بیرون کند. «سائقه ‌ی تخریب»  یا انگیزه ‌ی ویرانگری، در کودکانی که مورد بدرفتاری قرار گرفته ‌اند، و سپس نمی‌ خواهند بدانند که در گذشته ‌شان چه اتفاقی افتاده، تولید و نهفته می ‌شود و به شکل پنهان باقی می‌ ماند.

ما نیازی نداریم کودکان بی ‌دفاعمان را کتک بزنیم و تحقیر کنیم. حتی هنگامی که خسته ‌ایم و شکیبایی ‌مان را در برابر پرسشها و کنجکاویهای کودکان از دست می ‌دهیم، نمی ‌توانیم تصور کنیم که چنین کاری می‌شود کرد. و چون راههای گوناگونی برای پرورش کودکانِ مولد، محترم، مؤدب و غیرمخرب وجود دارد، نیازی هم نداریم که مجذوب و مسحور هیتلر بشویم.

کسانی که در کودکی‌ شان با رعایت احترام، رشد یافته ‌اند، حرمت آنها رعایت شده، و با بدرفتاری و خشونت، به روبوت و آدمک تبدیل نشده‌ اند هرگز تمایل پیدا نمی ‌کنند که به خاطرِ ایمان به پیشوا بمیرند و یا هزاران انسان را، بر خلاف عقل و استدلال و اندیشه، فقط به خاطر اینکه یک دیوانه چنین طرح و نقشه‌ ای کشیده به استالینگراد بفرستند. ولی ژنرالها و سرداران هیتلر، در ستادهای فرماندهیِ پیشوا، گوش به فرمان و خبردار ایستادند و از اوامر اطاعت کردند، هر بحث مخالفی، هر اعتراض و انتقادی، یا با ترس، از کار افتاد و یا از سوی دیگر، هنگامی که سخنرانیهای او را می ‌شنیدند و می ‌دیدند، «پدرِ» خود را در ذهن مجسم می‌کردند، دچار «خود گم‌ کردکی» و اشتیاق می‌ شدند و ذهنشان فلج می ‌شد.

این کوریِ مصیبت ‌بارِ سیاسی که به قیمت از دست رفتنِ جان میلیونها انسان تمام شد، ما را به این نتیجه می ‌رساند که پدربزرگها و مادربزرگهای ما، چه چیزی را با شدت انکار می ‌کردند: چیزی را که در هر حالتی، چه آزار جسمی و روانی، چه بدرفتاری و تحقیر و طرد، و از خود راندن و بی محبتی، نه تنها برای کودک مضّر است، بلکه به شدت خطرناک هم هست. نه تنها برای فرد، بلکه در برخی شرایط برای همه ی  انسانها و ملتها.

 

این مطلب ترجمه ای است از:

The Nature of Abuse, Adolf Hitler: How Could a Monster Succeed in Blinding a Nation

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)