• آیا سلولهای عصبی ما «احساس وجود خدا» را تولید می‏ کنند؟
  • پژوهشگران کشف کرده ‏اند که ماده ‏ی خاکستری، ابزار ارتباط با ملکوت است.
  • این کشف نشان می ‏دهد که «احساس حضور در محضر خدا» در انحصار اولیا و انبیا نیست.

 

پیش از این می ‏دانستیم که حالاتی مانند احساس خلسه، جذبه ‏ی الهی، غرق شدن در مناجات و نماز و نیایش، احساس اشراق و شهود الهی و مذهبی، احساس عروج و معراج، احساس حضور در بارگاه الهی، مشاهده ‏ی باکره ‏ی مقدس، شنیدن صداهایی از ماورا و ملکوت، … از سلولهای عصبی ریشه می ‏گیرند و منتقل می ‏شوند. اکنون دانشمندان می ‏خواهند بدانند «ملکوت» چگونه و تا چه اندازه محصول ترشحی از ماده‏ ی خاکستری است و این «قادر متعال» چگونه از طریق پیوندهای عصبی، نیمکره ‏ی راست مغز (نیمکره ‏ی مختص نمادها) را برای سکونت انتخاب کرده است.

 

نیروانای کامل: هر دو نیمکره درگیرند!

نخستین روشها، از سوی سالکان و عارفان بزرگ در پایان سده ‏های میانه بیان شد. آنها توجه خود را روی یک هدف یا موضوع پر از احساس و عواطف، مانند شمایلی مقدس، شیئی متبرک، تصویرهایی ذهنی مانند آتش جهنم، لذتهای بهشت، شکنجه ‏ها و عذابهای زمینی یا شهیدان و قربانیان مقدس، … و یا با بازتولید و تکرار عبادت و نیایش و مناجات و ادعیه متمرکز می ‏کردند و سپس، در بخش آهیانه‏ ای  نیمکره ‏ی راستِ مغزِ خود، پیغامهایی بصری دریافت می ‏کردند که «به نظرشان» می ‏رسید «از بیرون» می ‏آید، این پیامها با «یادمانده ‏های»‏ ذخیره شده در داخل بخشهای مختلف قشر بصری مغز که در زیر لوبهای گیجگاهی و پسِ سری قرار دارند ترکیب می ‏شود. تصویرهای واقعی با بیدار کردن تصویرهای حک شده در حافظه، به شکلی غیرمستقیم، فعالیت «هیپوکامپ راست» را افزایش می ‏دهد، و از طریق پیوندهای متوقف‏ کننده، به تدریج لوب گیجگاهی راست را، با تحریک کردن هسته ‏های هیپوتالاموس (که از دور ، قلب و ششها را کنترل می ‏کند) از کار می ‏اندازد. سپس بخشی از «حس تشخیص جهت» از دست می ‏رود که فرد حس می ‏کند در فضایی بی ‏پایان قرار دارد و آهنگ ضربان قلب و تنفسش آرام شده است. اگر مدیتیشن موثر باشد، همه ‏ی تعادلهای نوروفیزیولوژیک در یک آن به پایان می ‏رسد. لوب چپ مغز که مسئول قطع ارتباط میان «خود» و «دیگری» است، به نوبه ‏ی خود ازکار می ‏افتد. در این مرحله فرد، به حالت خوشنودی و رضایت خاطر و خلسه ‏ی مطلق، وضعیتی که نوروفیزیولوژیستها آن را «هستی واحد مطلق»[1] و دیگران آن را «نیروانا» می ‏نامند می ‏رسد.

«روش استدلالِ نفی[2]» یا «خدا چه نیست؟» نیز با مجبور کردن مومن به متمرکز نکردنِ توجهش بر «هیچ»، تقریبا همین نتیجه را دارد. یک توجه نکردنِ عمدی و ارادی که به تغییر عمیق در ناحیه ‏ی مربوط به «توجه» در نیمکره ‏ی راست نیازمند است، ناحیه ‏ای که با واکنشهای «آبشارمانند»، روی لوب آهیانه ‏ای راست، که نورونهایش از اطلاعات معمول (که به آن عادت دارند) محروم شده ‏اند، ریتم خود را تغییر داده ‏اند، از هماهنگی خارج شده‏ ‏اند، اثر می ‏گذارد و لوب چپ را دچار «اتصالی» می‏ کند و جرقه ‏ی بزرگی می ‏زند.

 

یک آنتن روحی

دانشمندان در تله ‏ی متافیزیک نمی ‏افتند. اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا، مسئله ‏ی آنان نیست. برای اهالی دانش، مهم نیست که خدا وجود ندارد یا برعکس، او در کمال حسن نیت، مغز مخلوق خود را پیچیده آفریده و با دقت کامل، یک آنتن در آن کار گذاشته که هنگامی که روشن شود خدا بتواند با برخی از برگزیدگانش ارتباط برقرار کند. زیست شناسان تنها می ‏خواهند بدانند چه مناطقی از مغز، دریافت کننده ‏ی چیزهای روحی است. آنها می ‏پرسند آیا آسیبهایی مانند «صرع قطعه ‏ی گیجگاهی راست» می ‏تواند توضیحی بر برخی  چرخشها و دیدگاههای پیغمبران باشد؟ و آیا اگر یک آموزش مذهبی فشرده، نواحی حساس را تحریک کند آیا به بنیادگرایی منجر خواهد شد؟ چگونه شکلهای ساده ‏ی هندسی، که در طبیعت وجود ندارند، مانند چرخه ‏ی هندوها یا ستاره ‏ی شش پَرِ داود، یا صلیب مسیح، با تحریک کردن دسته‏ای از نورونها، مغز فرد را نادانسته به ماوراء مرتبط می ‏کند؟ چگونه ریتم و موسیقی، یا یک مداخله‏ ی انسانی، با بسیج کردن مناطق خاصی از اندام اندیشیدن، «اعتقاد مذهبی» را محکم می ‏کند؟

در کتاب «زیست ‏شناسیِ خدا: چگونه علوم، مذهب و ایمان را توضیح می ‏دهند؟ انتشارات نوئمیس، 2003»، پاتریک ژان – باتیست[3]، نوروفیزیولوژیست، این تحقیق را در آمریکا و فرانسه پیگیری کرده: رابطه ‏ی آمیگدالهای مغز و کورتکس پیشانی، جایگاه پیچیده ترین کارکردهای شناختی. دکتر اوژن داکیلی و همکارش دکتر اندرو نیوبرگ نخستین کسانی بودند که در تحقیقی، سرچشمه‏ ی ایمان را مورد آزمایش قرار دادند. این تحقیق با عنوانی تعجب ‏آور منتشر شد: چرا خدا ما را ول  نمی کند؟[4] این دو پژوهشگرِ پیشگامِ دانشگاه پنسیلوانیا، برای نشان دادن مناطقی از مغز که درگیر تجربه ‏ی عرفانی و ماورایی می ‏شوند، راهبان بودایی را در حال مدیتیشن، و  خواهران (راهبه) را در حال نیایش، مورد MRI قرار دادند و با دوربین از آنها فیلم گرفتند.

اگر فردی که آموزش فشرده‏ ی مذهبی دیده است دچار یک آسیب مغزی شود، ممکن است با تغییرات ناگهانی و بینشهای جدید رو به ‏رو شود. عصب – روانپزشکان براساس اوصافی که انجیلها، قرآن و کتابهای تاریخی از برخی پیغمبران و اولیا به دست داده ‏اند، نشانه ‏هایی از صرع قطعه ‏ی گیجگاهی راست را در آنان تشخیص می ‏دهند. اختلال در فعالیت الکتریکی در دسته ‏ای از نورونها، باعث توهمات دیداری و شنوایی خاص می‏ شود (به جز در افراد چپ دست که سازماندهی مغزشان به شکلی دیگر است). بیمار در مرحله ‏ی حمله ‏ی شدید، نور شدیدی را می ‏بیند و کلماتی را می ‏شنود، دقیقا همانطور که «حضرت پولوس مقدس» (saint Paul) در راه دمشق دید و شنید و یا «ژان دارک» در روستای خود در فرانسه.

این دو قضیه در قرنهای متفاوت و با هزاران کیلومتر فاصله از یکدیگر رخ داده ‏اند، با اینهمه، این دو «اولیا» راههای مشابهی را طی کردند. یکی یهودی‏ زاده و شهروند روم بود، ساکن «تارس» در سیلیسی[5] ، که درنخستین سالهای عصر مسیحیت، ابتدا سائول یا شائول نام داشت و بعدها نام یونانیرومی «پل» را برگزید. او در اورشلیم بزرگ شده بود و با قوانین عِبری و نوشته ‏های مقدس یهودی خوب آشنا بود و کودکی اش در تنفر شدیدی که حکومت روم از نوکیشان داشت گذشته بود، هنگامی که عیسی بر او ظاهر شد و از او پرسید: «سائول، چرا آزارم می ‏دهی؟» نوری چشمان او را خیره کرد و احساس کرد از چشمهایش جرقه می ‏بارد. حالش دگرگون شد و شتافت تا رسالتش را بر همگان اعلام کند. او خود را تعمید داد و راه دمشق را پیش گرفت تا در کنیسه ‏ها اعلام کند که عیسی «پسر خدا» است. یک مسخ و دگردیسی که می‏ توان آن را حمله ‏ی محدود صرع در ناحیه ‏ی گیجگاهی راست، که احتمالا خستگی و اضطراب مسبب آن است، دانست.

همین امر برای دوشیزه ‏ی اورلئان رخ داد. دختر یک روستایی مرفه، ناگهان مریم مقدس را دید. او پیش از آن با دیگر کودکان بازی می‏ کرد و در مراسم مذهبی شرکت می ‏جست و در جریان جنگ صد ساله، با خانواده ‏اش به «نوفشاتو» پناهنده شده و بنابراین از بازیها و کارهای معمولش جدا شده بود. او ناگهان «صدایی» شنید که به او امید می ‏داد. دختر جوان، برافروخته و ملتهب، ‏شتافت تا این پیام را به شاه فرانسه برساند. از نظر پژوهشگران «عصب شناسی – الهیات»[6]، در «کسانی که دنبال معجزه می ‏گردند[7]»، یک حمله ‏ی کوچک صرع می‏ تواند به یک بحران در اعتقادات تبدیل شود. در این معلولان «عصبی – الهیاتی[8]»، به نامهایی بر می ‏خوریم که نشانه ‏های بیماریشان در موارد کلینیکی امروز بسیار دیده می ‏شود: محمد، بودا، مارجری کامپِ قدیس[9] (کاترین دوژنِ قدیس[10] (، ترزِ قدیسِ‏ آویلا (sainte Thérèse d’Avila) و ترزِ قدیسِ ‏لیزیو (sainte Thérèse de Lisieux) و بسیار نزدیک به زمان ما، فیلسوف سوئدی، امانوئل سوئدنبورگ[11]، که دچار معلولیت در قطعه ‏ی گیجگاهی راست بود.

(یادداشت ویراستار فرانسوی: هذیانهای تهاجمی و جنایتکارانه‏، از نظر شدت، در همان سطحی هستند که هذیانهای صلح آمیز. حتی مثلا یک فرد ناآگاه که قرآن را نخوانده و از اسلام هیچ نمی ‏داند و به هر قیمت، در پی اثبات این است که اسلام دین صلح و بردباری است…).

هیپوکامپ

 

مقدس شدن به زور

فقط عده ‏ی کمی، به زور محروم کردن خود (یا دیگری) از غذا و آب و خواب و کار، به زور ریاضت و سختگیری و «خودسازی» … به مدیتیشن می ‏پردازند، اما صرع قطعه ‏ی گیجگاهی راست، چه مادرزادی و چه در اثر تصادف، فقط مخصوص اولیا و پیغمبران است. نماز خواندن و دعا و نیایشی که در عده‏ ی زیادی از مردم در همه ‏ی کشورها دیده می ‏شود، و بر مبنای هزاران سال تجربه‏ ی دستکاری ذهن[12] ایجاد شده است، موضوعی است که پژوهشگران در حال کار روی آن هستند. عصب-روانپزشکان[13] معتقدند نماز، واکنشی فیزیولوژیکی است، مانند خنده، که با قلقلک دادن هم می‏ توان ایجاد کرد، و یا گریه، که هنگام کندن پوست پیاز هم پیش می ‏آید. مایکل پرسینگر[14] پژوهشگر کانادایی در آزمایشگاه دانشگاه لارنتین (در سادبری انتاریو) این موضوع را مورد تحقیق قرار داد. در عده‏ ای از افراد داوطلب مورد آزمایش، هنگامی که حالت خمیازه پیش می ‏آید، سیگنالهای ضعیف الکترومغناتیسی باعث ایجاد تمایل غیر‏قابل کنترل به نماز می ‏شود. برخی از آنها گفتند که حس کردند «خدا با آنها تماس گرفته»، برخی دیگر از شیطانها و ارواح خبیثه سخن گفتند. پژوهشگر کانادایی معتقد است با دستگاههای بسیار قویتر، به زودی، می‏ توان با فعال کردنِ تصنعیِ مدارهای عصبیِ ویژه و وادار کردن به نماز، حتی بیخدایان را که از زندگی مدرن دچار استرس شده‏ اند، به مقدس شدن دچار کرد.

 

آوه ماریای بابونها[15]

گرگها با دیدن ماه زوزه می ‏کشند و بابونها با دیدن غروب آفتاب آواز می‏ خوانند. رفتار- قوم شناسان، این رفتارهای رو به آسمان در جانوران را همانند احساس مذهبی در انسان می‏ دانند. این زوزه ‏ها، در جنگل و دشت، آهوها و بزهای کوهی را فراری می ‏دهد. پس چرا گرگ که دارای یک برتری واقعی است، خود را از غذا محروم می ‏کند؟ چنین رفتار پرسروصدایی با اصل گزینش طبیعی جور در نمی ‏آید. پاسخ می ‏تواند این باشد: تحکیم پیوند با گروه. مذهب به عنوان کنشی جمعی، پاسخی به نیاز تقویت گروهی و انسجام گله است تا فرصتهای تنازع بقای فردی را افزایش دهد، چه گله ‏ی گرگها باشد، چه گله‏ ی بابونها و چه گروهی که دور کسی که لباس روحانی به تن کرده جمع شده ‏اند.

مذهب خاصیت شناخته شده‏ ی «ضداسترس» دارد و امروزه علم آن را به خوبی می ‏شناسد. تحقیقی همه ‏گیر شناختی که در سال 2000 از سوی پروفسور «مایکل مک‏کالو[16]» و «ویلیام هویت[17]» روی 125826 آمریکایی انجام شد، نشان داد که باورمندان، بیشتر از «بره ‏های گمشده از گله» (کنایه از ناباورمندان) که به هیچ آیین و مراسمی نمی ‏پردازند، عمر می ‏کنند. انجام مراسم مذهبی، از عوامل سلامت و عمر طولانی است. ناباورمندی و در پی مقاصد ماورایی نبودن، نیاز به کار خردمندانه ‏ی همیشگی و در همه ‏ی موارد دارد که از همه کس ساخته نیست. انسان باید با طبیعت «حیوانی – انسانی» خود مبارزه کند، که محققان آن را «شکل انسانی بخشیدن[18]» به ایده‏ ها، و «تمرکز بر رویدادها» می ‏نامند، و این کار به زمان طولانی نیاز دارد. ایمان می ‏تواند سودمند باشد اما «دوز بالا» و زیاده ‏روی، خطرناک است و حتی یک داروی آرامبخش را به ماده ‏ای سمی تبدیل می ‏کند. پاتریک ژان- باتیست می گوید: «افیون توده ‏ها» گاهی برای سلامت اجتماعی و پیوندهای اجتماعی مفید بوده و در جریان تاریخ انسان، با چهره ‏ی فراطبیعی در اجتماعات شکارچی- گردآورنده، عامل تضمین کننده ‏ی نظم در تمدنهای بدوی به شمار می ‏رفته، سپس پیدایش خدایانی که در تختهای فرمانروایی آسمانها جای داشتند، در پادشاهیهای باستان، و هنگامی که ملیت شکل گرفت به صورت خدای ملی و خدای واحد با ظهور نخستین امپراتوریها. در هر کدام از این مراحل، همان اخلاقیات اصلی پیچیده تر شد و به صورت جهشی تازه، با نیازهای انسان سازگاری یافت.

 

 

آمیگدالها

 

زلزله ‏ی نورونی

روسای قبایل در هزاران سال پیش، این را از روی شهود می دانستند. دیوید هابل[19] و تورستون ویزل[20]، دو پزشکی که جایزه ‏ی نوبل را دریافت کردند می‏ گویند: هنگامی که از بخشهای مختلف مغز استفاده نشود، آن بخشها دچار آتروفی می ‏شوند یعنی ضعیف می ‏شوند و تحلیل می ‏روند. برای تقویت انسجام جامعه و ایجاد اعتقاد در گله ‏ی گوسفندان، در همه ‏ی مذهبها، حتی در عقب‏ مانده ‏ترینشان، از نخستین سالهای نوجوانی، انجام یک آیین منظم، اجباری است. مراسم دعا، جشنها و سوگواریهای آیینی، اوراد و مناجات، سرودها و آوازهای جمعی، و اشیای مقدس و متبرک و نمادین، اعضای گروه را به هم پیوند می ‏دهد و مدارهای عصبی را (که ایمان را تغذیه می ‏کنند) به واکنش وا می ‏دارد. به طور خاص، «مدار پاداش[21]» که همه‏ ی بدن را، از جمله انتقال دهنده ‏های عصبی[22] را لبریز از «سروتونین و دوپامین» می‏ کند، هورمونهایی که برای احساس شادی و خوشی و عشق و لذت و هیجان، ضروری هستند. موسیقی را هم به این مجموعه بیفزایید و خوب به هم بزنید. هر واعظ کهنه کاری می‏ داند که می ‏توان از طریق موعظه و مراسم عبادی، با تغییر دادن فعالیتهای نورونها (و گاهی بسیار هوشمندانه) با همراهیِ سرانگشتانِ ارگ‏ نوازِ چیره ‏دستی، شبکه ‏ی سیمکشیهای مربوط به ملکوت را، آنچنانکه شاید و باید، …  به ارتعاش در آورد، تا رمه ‏ی بره ‏های رام شده را از کوتاهترین مسیر به سوی خدا (یا هر چیز دیگری) هدایت کند.

به تعبیر «دَن شپِربِر[23]» قومشناس در علومِ شناختی[24]: شکلهای هندسی و تصویرهای ذهنی ساده و نمادهای مذهبی، «کارساز» هستند. نورونها در هر دو طرف مغز، که در حالت عادی به دشواری می ‏توانند در یک تصویر، بخشهای صاف یا لبه های مضرّس را تشخیص دهند، با دیدن یک ستاره یا یک صلیب به هیجان می ‏آیند، سرشار می ‏شوند، به تعداد زیاد واکنش نشان می ‏دهند و یک سیگنال قوی به باقی مغز می‏ فرستند که تشدید می ‏شود و موقتا  خردورزی را متوقف می ‏کند. در هر مراسم مذهبی یا هر نماز جماعت، کشیش یا شَمَن یا جادوگر یا امام، با زبانی تمثیلی و استعاری، هیجانها، عواطف و احساسات شنوندگان را به بازی می ‏گیرد، آنها را می ‏ترساند و امید می ‏دهد (بشیرا و نذیرا! – مترجم) و هزینه ‏ی خروج از «گله ‏ی گوسفندان» را به مومنان یادآوری می ‏کند. این مراسم و آیینها معمولا با تحقیر و تهدید و ترس همراه است و با فشار آوردن روی سیستم کناره ‏ای مغز[25] که مجموعه ‏ای است که رفتارهای احساسی را ایجاد می ‏کند و باعث واکنش پیروی و اطاعت می‏ شود در ذهن تازه واردها و نوآموزان القا می ‏کند که خود را فراموش کنند.

اقدام به رام کردن این مغز خزندگانی[26] که امروز به آن دیرین- پستانداران[27] می‏ گوییم، می ‏تواند در فرقه ‏های افراط گرا، حاصلی چون مراد، رهبر، امام، … یا گوسفندی آماده ‏ی قربانی شدن داشته باشد.

پاتریک ژان – باتیست می ‏نویسد: «در دوره ‏ی جنگهای صلیبی، «حشاشیون[28]» به دستور یا به تلقین مراد، امام یا رهبر، خود را از بالای برج به پایین پرتاب می ‏کردند و در جنگ دوم جهانی، در یکی از «پر آیین ‏ترین» و «پرمراسم‏ ترین» جوامع این سیاره، یعنی ژاپن، خلبانهای انتحاری[29] ظهور کردند.

اما همه در برابر خدا یکسان نیستند. برخی از نظر زیست شناسی برای تجربه ‏ی ملکوتی، بیشتر مجهزند و برخی کمتر. برای عده ‏ای که امکانات فطری و طبیعی بیشتری دارند، یک هیجان، باعث «احساس حضور در آسمان» می‏شود و برای برخی دیگر، که محرک ایمان آنها با آموزش و فرهنگ ضد مذهبی شکسته شده، همان هیجان باعث احساس خفقان و تنگی نفس غیرقابل تحملی می ‏شود و یا اصلا هیچ احساسی درست نمی کند.

ممکن است به یک پیشفرض ضدزن تعبیر شود ولی تحقیق آماری تازه ‏ای در فرانسه نشان داده که زنان نسبت به مردان گرایش بیشتری به آسمان دارند. ولی اگر زنان، بیشتر از مردان مذهبی هستند، به این علت است که آمیگدالهای مغز آنها فشرده تر است. مبلغان نیز این را خوب می ‏دانند و از آن بهره می ‏برند. آمیگدالهای مغز، هسته ‏هایی شبیه بادامند و نگهبان هریک از نیمکره‏ های مغز هستند. به خاطر پیوندهایی که آمیگدالها با مناطق مختلفی از کورتکس مغز دارند، نه تنها باعث هوشیاری کلی مغز و بدن می ‏شوند، بلکه بر خلق ‏و خو هم تاثیر دارند. پاتریک ژان – باتیست می نویسد: «آمیگدالها، به نوعی، مانند مهمترین مَفصَل برای کارکردهای عالی مغز هستند، اتصال دهنده ‏ی روح و جسمند، همانطور که فیلسوفها با آن رو‏ به ‏رو بودند و آن را بیان می ‏کردند، حتی اگر این روح، که عصبی- الهیاتی ‏ها[30] به آن قسم می ‏خورند، حالتی از ماده باشد». برای اینکه اطلاعات به عنوان یادگاری مهم در مغز ثبت و ضبط شود، باید از راهروهای هیپوکامپ[31] گذشته باشد و با گذشت زمانی طولانی، احتمالا به شکل پیوندی جدید درون کورتکس مغز حک شود.

 

آمیگدال های ملتهب

پاتریک ژان – باتیست می گوید: بنابراین، آمیگدالها که بخش مهم سیستم لیمبیک هستند، نقش عمده‏ ای دارند. آمیگدالهایی که با الکترود تحریک شده باشند به جای اینکه جلوی هیجانهای بدوی، مانند خشم و ترس، را بگیرند، برعکس در فرد به سرعت یک خشم جنون‏آسا، مقاوم و تحریک‏پذیر ایجاد می ‏کنند که حتی هنگامی که تحریک متوقف شود ادامه می ‏یابد. این آمیگدالهای ملتهب با یک تحریک مذهبی پیشرس و به دنبال آن، دعا، موعظه، یا مراسمی که باعث فراخواندن کینه و نفرت شوند و یا تصاویر نمادین (در آزمایش، از نورونها تا آمیگدالها به صلیب واکنش نشان می‏ دادند) می ‏توانند مستقیما به تحجّر، افراطی‏ گری، بنیادگرایی، یکدست سازی، تصفیه و حذف صداهای مخالف بینجامند. تحجّر یک اختلال شدید در مناطق عمیق مغز است. آنچه باعث اقدام به سوء ‏قصد انتحاری می ‏شود ناامیدی نیست بلکه اقدام به تکرار و تجدید نمایشی اغلب خشن است، مانند همان الکترودهایی که آمیگدالها را تحریک می ‏کنند. ساختارهای نوروگنوستیک[32] در درازمدت، حساسیت خود را از دست داده ‏اند و تروریست یا مرید، آماده ‏ی خارج  شدن از همه ‏ی حد و مرزها و پایان دادن به زندگی خود و بیشترین تعداد از انسانهای دیگر است، به نام الله.

 

بالا: Cortex، مغزِ « نو- پستانداران»،  مرکز شعور، خلاقیت، همبستگی.

 وسط: Limbique (دستگاه لیمبیک)، مغزِ «دیرین-پستانداران» مرکز حافظه و هیجانها، نخستین اکتسابها، غرایز گله ای (gregaire).

پایین: مغزِ «خزندگانی»  Reptilien (سوسماری)، مرکز تنازع بقا، کارکردهای بزرگ، فرار، لذت، ترس.

 

هر سه مغز در انسان فعالند!

 

خداوند چگونه مغز سوسماری ما را سِحر می ‏کند؟

مغز انسان مانند شکلِ یک کلاه فریقی[33] است. در جریان تکامل، مغز همه ‏ی جانداران پیچیده شده و می‏ شود و مغز انسان بیشتر از بقیه. همراه با راست قامت شدن انسان و دوری گرفتن از دنیای حیوانی، مغز بشر در سطح و در عمق، دارای سلولهایی عصبی جدیدی شد. در حول محوری که از گوش می گذرد ماده ‏ی خاکستری چرخید، بالای سر را پوشاند و به سوی پیشانی پیش رفت. بنابراین، ساختارهای جدیدتر در قله ‏ی مغز و در جلوی پیشانی یافت می ‏شوند: دو قشر پیشانی و «پیش- پیشانی»، که در خزندگان و پستانداران حشره ‏خوار  دیده نمی ‏شود. این دو قشر، پر از هوش و فکر است. ساختارهای عمیق مغز تشکیل شده از سیستم لیمبیک که خود شامل آمیگدالها، هیپوکامپ، دیواره (یا سپتوم) و پیازهای بویایی است. این قشر یا سیستم که سابقا مغز خزندگانی یا سوسماری[34] نامیده می‏ شد دو کارکرد حیاتی دارد:

 1) کارکردهای نباتی را کنترل و ارگانیسم را با تغییرات محیط سازگار می ‏کند. هنگامی که یک شکارچی یا تهدیدکننده یا مزاحم جلو بیاید، جانور از همان دور، ضربان قلبش افزایش می یابد، انقباضهای روده ‏ای اش کند می ‏شود، خون را از محیط بیرونی بدن به سمت درون هدایت می کند (رنگ پریدگی) تا از زخم برداشتن و خونریزی خطرناک پرهیز شود.

2) درک را احساساتی می کند و  باعث می ‏شود هیجانهای فرد دیگر را حدس بزند. او حدس می ‏زند آیا «آن دیگری» در حال و وضع خوبی است یا نه. خلاصه اینکه باعث می ‏شود به خاطر قویترین موتورِ عمل، یعنی «هیجان»، تفاوتهای جزیی در پاسخهای رفتاری و واکنشهای خود را در طیف گسترده ‏ای رشد دهد.

اعمال دیگری که هیچ ربطی به خدا ندارد ولی به شدت با آمیگدالها مربوط است نیز ممکن است رخ دهد: در سال 1966 فردی به نام «چارلز ویتمن» زنش و مادرش را کشت. روز بعد بالای برج دانشگاه تگزاس رفت و به جمعیت تیراندازی کرد 16 عابر را کشت و 38 نفر را به شدت مجروح کرد و سپس پلیس او را کشت. چه توضیحی ممکن است برای قتل وجود داشته باشد غیر از یک نیاز کنترل‏ ناپذیر. این آدم دیوانه از خشم، در نامه ‏ای آخرین خواست خود را چنین بیان می ‏کند: «امیدوارم پس از مرگم مرا کالبد شکافی کنید برای اینکه ببینید آیا یک اختلال جسمی نداشته‏ ام. من پیش از این، از سردردهای وحشتناک رنج می ‏برده ‏ام». اینها را روز قبل از عملیاتش نوشته بود. کسانی که وصیتنامه را اجرا کردند جمجمه‏ اش را باز کردند و با شکافتن آمیگدالهایش با یک تومور مغزی رو به رو شدند، عاملی که شدیدا روان او را «جنایت ‏زده» و آدمکش کرده‏ بود. حیف که چنین کاری را برای مغز «باروخ گولدستاین[35]» انجام ندادند، این پزشکِ یهودیِ مهاجر به اسراییل، که در سال 1994 از شهرک «کریات اربا» بیرون آمد تا در «حبرون» 29 مسلمان را به رگبار تیر بکشد. بی ‏شک این فردِ متعصبِ یهودی از التهاب شدید آمیگدالهایش رنج می‏ برد. رزمندگانِ فلسطینیِ حماس هم دچار التهاب آمیگدالها هستند که دایما عملیات انتحاری انجام می ‏دهند. آمریکاییها هم، اگر نمی ‏خواستند خودشان با تابوت مهر و موم شده به خانه برگردند، باید آمیگدالهای فرزندان یتیم صدام را از هم می ‏پاشیدند.

در مغز ما سمفونیهایی نواخته می‏ شوند، ولی برنامه ‏های ژنتیک هستند که ارکستر را رهبری می‏ کنند.

 

مواظب دستکاری کنندگانِ مغز باشید!

 

[1]) این مطلب ترجمه ای است از:

On sait enfin où habite Dieu  که در نشریه ‏ی فرانسوی  Marianne (شماره‏ی 330، هفته‏ی 18 تا 24 اوت 2003) چاپ شده است.

 

ترجمه ی: بهزاد جهانی


[1] (Etre Absolut Unitaire (E.A.U.)

[2]   (via negativa     روشی در الهیات که به پاسخ دادن به این پرسش می ‏پردازد: «اگر خدا در این جهان مادی نیست پس کجاست؟» (مترجم)

 

[3]) Patrick Jean–Baptiste, La Biologie de Dieu: Comment les sciences du cerveau expliquent la religion et la foi, noemis, 2003

[4])  Andrew Newberg, Eugene D’Aquili, Vince Rause, Why God Won’t Go Away?, 2002.

[5]) Cilicie

[6]) neuro-theologie

[7]) thaumaturges

[8]) neuro-apôtres

[9]) sainte Margery Kempe

[10]) sainte Catherine de Gène)

[11]) Emanuel Swedenborg (1688 – 1772)

[12]) manipulation mentale

[13]) neuropsychiatres

[14]) Michael Persinger

[15]( Baboon (نوعی میمون)

[16]) Michael Mc Cullough

[17]) William Hoyt

[18]) anthropormorphiser

[19]) David Hubel

[20]) Torsten Wiesel

[21] (circuit de la récompense

[22]) neurotransmetteurs

[23]) Dan Sperber

[24]) anthropologue en sciences cognitives

[25]) système limbique

[26]) cerveau reptilien

[27]) paléomammalien

([28] یا فرقه ‏ی اسماعیلیه (فداییان حسن صباح اسماعیلی)

[29]) kamikazes

[30]) neuruapotres

[31] ) هیپوکامپ قسمتی از دستگاه  لیمبیک مغز و مرکز یادگیری است.

[32]) neurognostiques

[33]) phrygien

[34]) reptilien

[35] (Baruch Goldstein

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)