Boris Cyrulnik

در خشونت و فروپاشی خانواده، کودکان و نوجوانان بیشترین آسیب را می‌بینند.  در بهترین حالت،

 سهم آنها اضطراب است. ولی آنها لزوماً دچار بدترین انحرافها هم نمی ‌شوند.

به آنها کمک کنیم تا زندگی را دوباره از سر بگیرند. این درخواست بوریس سیرولنیک است.

 

پرسش: شما حتماً سیمای روانی تروریستها را که اخیراً در مطبوعات منتشر شده با دقت مطالعه کرده ‌اید و به روانشناسی شخصیتی آنها دقت کرده ‌اید. این مردان جوان، اغلب، کودکی ظاهراً متعادلی داشته ‌اند، تحصیل کرده و فارغ التحصیل دانشگاهها بوده ‌اند، با اینهمه به ورطه‌ ی تحجر و خشونت افتادند. این را چگونه توضیح می ‌دهید؟

 

پاسخ : فقدان همدلی (empathie). آلمانیها دقیقاً همین طور دچار نازیسم شدند: ناتوانی در شناختن دنیایی به نام «دیگری»، و عجز در درک «دیگران». در نظر آن آلمانیها «انسان» چنین تعریف می ‌شد: موی ‌بور، جمجمه‌ ی کشیده، غیر یهودی. «دیگری» و «دیگران»، موجوداتی فرودست و مادون بودند. تروریستهایی که در سوء قصدهای نیویورک (11 سپتامبر 2001) به عنوان ابزار از آنها استفاده شد، جوانانی بودند که ظاهراً خوب تربیت شده، پیشرفته و تحصیل کرده بودند، ولی یاد نگرفته بودند که روشهای دیگری نیز برای انسان بودن وجود دارد، روشهایی غیر از روش خودشان.

 

پرسش: چرا؟

پاسخ: در برخی کشورها «کارخانه ‌های متحجرسازی» وجود دارد، یعنی مدارسی برای تربیت افراد متحجر. در فرانسه نیز، پس از 1870، نفرت از آلمانیها را به کودکان القاء می‌کردند و آنها را با لقب تحقیر آمیز Boches می نامیدند. به معلمان پول داده می‌شد که به دانش ‌آموزان بگویند آنها، روزی با نابود کردن و شکست دادن آلمانیها، به پیروزی و افتخار دست خواهند یافت. من چنین چیزی را در خاورمیانه هم دیده ام. کتابهایی را دیده ام که به پسر بچه ‌های خردسال تلقین می‌کرد که اگر برای مذهبشان کشته شوند بلافاصله در سمت راست خدا قرار خواهند گرفت. این مدارس که فقط «یک حقیقت» را القا و تدریس می‌کنند، «آموزشگاههای تنفر» هستند.

 

پرسش: ولی در برخی از فرزندان مهاجران هم که جذب جوامع اروپایی شده‌اند چنین چیزی دیده می‌شود.

پاسخ: برخی از اینان نتوانسته ‌اند از تنگنای بلوغ به سلامت عبور کنند. این جریان، امروز در فرانسه روندی افزاینده دارد: به طور متوسط سی درصد. زیرا نمی ‌دانند چه کنند. این جوانان دودل و بر سر دوراهی، برای فرقه‌ ها و جنبشهای افراطی، طعمه‌ های مطلوبی هستند. هنگامی که نمی ‌دانیم «که هستیم»، رضایت می ‌دهیم که یک دیکتاتور اختیار ما را به دست گیرد و آنچه او می ‌خواهد، به ما دیکته کند. به محض اینکه از «یک ارباب،  یک آمر، یک رهبر، یک پیشوا» اطاعت کردیم، به محض اینکه فقط به « یک متن»، و «یک کتاب» تن دادیم، متحجر می‌شویم. افزون بر این، «جهانی شدن» نیز بسیاری را، که فکر می ‌کنند از شخصیتشان «تهی» شده‌اند، دچار تشویش و اضطراب می‌کند. افراد مشوش، امنیت خود را در اطاعت کردن از کسی می‌ یابند که به آنها بگوید «این طور باید رفتار کرد». اطاعت کردن در این افراد، باعث برطرف شدن تشویش و تنش آنها می‌شود.

پرسش: پس آیا فکر نمی ‌کنید که جهانی سازی اقتصادی، یک جهانی سازی روحی و روانی ار نیز ایجاد کند؟ یعنی تولید نوعی ناآگاهی جمعی جهانی، که باعث شده خود را با سیل جریان اندیشه ‌هایی که از هر سو بر سر ما می‌ ریزند، تطبیق دهیم؟

پاسخ: نه. می‌توان جهانی سازی فنی (تکنیکی) داشت، ولی نمی‌توان جهانی سازی روانشناختی داشت. برعکس، اگر فرد بخواهد دنیا را ببیند، باید بپذیرد که همه چیز را درک نمی‌ کند. «هویت»، همانند سخن گفتن است: هنگامی که کودکی به دنیا می‌آید، توانایی تولید هزاران صوت و آوا  (phoneme) را دارد، ولی برای سخن گفتن ناگزیر است، آن هزاران صوت و آوا را به صد، تا سیصد صوت و آوا تقلیل دهد (به نسبت آن زبان). هویت هم، یک تقلیل است. از هزاران چیز که می ‌خواهم در شخصیتم بگنجانم ولی نمی‌ توانم، چشمپوشی می‌کنم. برای اینکه افراد بتوانند با هم سخن بگویند  نمی ‌توانند همه ‌ی اصوات و آواها را داشته باشند، بلکه همه باید به آن حداقل رضایت دهند تا در ارتباط گرفتن، سهیم و شریک باشند. امروز با جهانی ‌سازی، بسیاری از مردم در پی ‌یافتن ریشه ‌های خود هستند، برای اینکه بتوانند «تقلیل یابند» تا سرانجام، هویتی، داشته باشند.

 

پرسش: به این ترتیب، پیچ و خم «هویت یابی»، به خاطر این است که مدل غربی، به شیوه ‌ای بیرحمانه و خشن گسترش می ‌یابد؟

پاسخ: در عمل، بازگشتی به یک هویت غضبناک و دیوانه ‌وار را می ‌بینیم، که به «از خود بیگانگی» تبدیل می ‌شود. از آنجا که غرب، اسلحه، پول و تکنولوژی دارد، این احتمال قوی هست که ذهنیت غربی، جهانی شود. اگر مردم، سر تسلیم فرود بیاورند ناراضی و سرخورده خواهند شد و اگر تسلیم نشوند، نفرت از غرب بیشتر خواهد شد، مانند وضع فعلی: هویت ‌های تخیلی، که قرنها و هزاره ‌ها است که پیر و فرتوت شده‌اند، دوباره پدیدار خواهند شد و زندگی را از سر خواهند گرفت. بنابراین باید بین «هویت زدایی» و از خود بیگانگی، یکی را انتخاب کنیم.

 

پرسش: راه حل میانه ‌ای وجود ندارد؟

پاسخ: وجود دارد. مردم، برای پرهیز از اینکه «یک هویت» آنها را از خود بیگانه کند، باید بپذیرند که «چهل تکه» ای هستند متشکل از عناصری از همه ‌ی هویت ‌ها. این «چهل تکه»، محصول ارثی است که از یک پدر، یک مادر و یک مذهب می‌بریم؛ مذهبی که هر کس بنا بر بافت فرهنگی خود، آن را تعبیر و تفسیر می ‌کند. مثلا در فرانسه، مردم بروتانی (بروتون ‌ها) به صنایع دستی خود که ظروف سفالی لعابی است بسیار افتخار می‌ کنند، ولی عده‌ ی بسیار کمی از آنان می ‌دانند که این صنایع را صد سال پیش، مهاجران ایتالیایی به بروتانی آورده‌اند.

 

پرسش: شما به مسایل مهمی در مورد بزرگسالان اشاره کردید که امروز مانند سیل، شتابی روز افزون دارد. ولی در عمل، هرگز ندیده بودیم که نوجوانان این چنین دچار بیماریهای عصبی زودرس، خودکشی و بزهکاری شوند.

پاسخ: متناقض نیست. هر پیشرفتی هزینه ‌ای دارد. هزینه ‌ی آزادی، تشویش و اضطراب است. امروزه به کودکان کمک می‌ کنیم شخصیتان را رشد دهند و به انبوهی از چیزها آگاهی یابند. آنها باهوشتر و سر زنده ‌تر شده ‌اند ولی مضطرب ‌تر هم شده ‌اند. وقتی کودک هستند بسیار خوب از آنها نگهداری می‌ کنیم ولی هنگامی که به نوجوانی می ‌رسند آنها را رها می ‌کنیم. جامعه به والدین در این مورد کمک نمی ‌کند. سپس ناگهان می‌ بینیم یک سوم نوجوانان، معمولا پس از دوره ‌ی دبیرستان در هم می ‌شکنند. برای پرهیز از این وضع، به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی موثرتری نیاز داریم. تشویق خلاقیت، سخن گفتن، با هم بودن، علاقه به دیگری…، ولی چنین نمی ‌کنیم. مسئله ‌ی نوجوان چیست؟ : «با آنچه هستم، چه کنم؟» او برای پاسخ دادن به این پرسش باید با ساختارهای عاطفی – احساسی (یعنی گروههایی که به فعالیتهای همانندی می ‌پردازند، و دوستان و رفقا) و توانایی کار کردن، احاطه شده باشد. ولی تکنولوژی چنان انقلابی را به راه انداخته است که مدرسه فقط به محیطی برای تفکیک اجتماعی تبدیل شده است. اگر نوجوان پسر یا دختر در آنجا شکوفا شود، می ‌تواند در تحصیل موفق شود و حرفه‌ ای را یاد بگیرد. فقط دو سوم نوجوانان از تغییر و بهبود ساختارهای کودکی خود بهره می ‌برند، ولی یک سوم دیگر، از مدرسه خوششان نمی ‌آید، چون در آنجا تحقیر می ‌شوند و امکان رشد و شکوفایی در جای دیگری را هم به دست نمی ‌آورند. آنها خود را مطرود از مدرسه و تحصیل، رها شده در محله ‌ها، بدون شغل، و (اغلب) بدون خانواده می ‌یابند. آنها برای بازیافتن اعتماد به نفس و عزت نفس خود چه می ‌کنند؟ به «آزمونهای سخت و دردناک»[1] دست می ‌زنند، یعنی خود را به آزمون می ‌گذارند، به خطر می ‌اندازند، آیینهایی را پیدا می ‌کنند تا جایگاهی اولیه و باستانی و کهن بیابند مانند خشونت، دعوا و  زد  و خورد، مواد مخدر … .

 

پرسش: شما گفتید «آنها خود را بدون خانواده می‌ بینند». آیا بیشتر به این دلیل نیست که خانواده دچار تغییر شده است؟

پاسخ: بله، هر دو. هم خود را بدون خانواده می ‌بینند، و هم خانواده دچار تغییر می ‌شود. خانواده همیشه در حال تغییر بوده. هنگامی که این نوجوانان به خانه می‌روند، هیچکس آنجا نیست. پدر و مادر در خانه نیستند. آنها چرا خود را در خانه‌ ای که کسی آنجا نیست منزوی و زندانی کنند، در حالی که دوستانشان در خیابان هستند؟ در برخی کشورهای آمریکای لاتین، که من در آنها کار کرده‌ام، نوجوانها می‌گویند که با مادرشان یا با ناپدری‌ شان دعوا کرده‌ اند و از خانه بیرون زده‌ اند و ساکن خیابان شده ‌اند. در خیابان، یعنی جایی که زندگی از نظر فیزیکی بسیار سخت است، همیشه اتفاقی می افتد، جشن هست، دزدی هست، چیزی هست که تقسیم کنند، با هم حرف می‌ زنند و … زندگی می ‌کنند. این بچه‌ ها خودشان را در غیاب خانواده، و به جای آن، با بزهکاری تطبیق می ‌دهند. «امید به زندگی» یک نوجوان خیابانی کلمبیایی که بزهکار نباشد ده روز است. اگر وارد باند و دار و دسته نشود نابود می ‌شود. بزهکاری در واقع، عبارت است از: سازگار شدن با یک جامعه‌ ی دیوانه.

 

پرسش: پس چه باید کرد؟ باید زنها را دوباره به خانه فرستاد؟

پاسخ: نه. ولی کسی باید در خانه باشد. زن یا مرد. در برخی فرهنگها که هنوز خانواده ‌های گسترده در آنها وجود دارد، همیشه یک بزرگسال در خانه است. نوآوری‌ هایی باید انجام شود. مثلا در برزیل، برزیلیها تصمیم گرفتند خانواده‌ هایی را تشکیل دهند که هیچ ربطی به خون و زیست شناسی‌ نداشت. یک مرد سالمند به یک زن سالمند گفت: «از خانه به دوشی خسته شده‌ ام، می ‌خواهم خانه ‌ای دست و پا کنم»، خانم سالمند گفت: «من هم به بچه‌ های محل می‌ رسم»، دیگری که جوان‌تر بود گفت: «من هم در آمد اندکی دارم که آن را برای این کار می ‌‌گذارم.» اینها خانواده ‌های کلامی هستند که برای حمایت از یکدیگر و برای به هم پیوسته بودن، با هم توافق می‌ کنند. بزهکاری از این خانه ‌ها ناپدید می ‌شود.

 

پرسش: در غرب، خانواده ‌ها به سختی و با مشکلات زیاد تغییر می ‌کنند. تغییرات در عمل نیست، بلکه در قوانین و در ذهن ‌ها است.

پاسخ: هنگامی که از خانواده ‌ی سنتی سخن می ‌گوییم، در واقع معنای متضاد آن را در نظر داریم. زیرا این خانواده در قرن نوزدهم، در غرب، ظاهر شد: همزمان با ایجاد کارخانه ‌ها . این، تطبیق یافتن خانواده با جامعه ‌ی صنعتی بود: مرد، ضمیمه ‌ی ماشین بود و زن ضمیمه ‌ی خانه. کارخانه کار می‌کرد، قلعه کار می ‌کرد، کلیسا کار می‌ کرد. نظم حاکم بود. افراد، یعنی تقریباً همه ‌ی زنان و بیشتر مردان، از نظر روانشناختی، قتل عام شدند. ولی اقلیتی، یعنی تقریباً دو درصد جمعیت توانستند خود را درست رشد دهند. آنها ازدواج کردند تا داراییهایشان را به هم انتقال دهند. در آن زمان، این نوع خانواده‌ ی سنتی، بسیار کم رواج داشت، زیرا اغلب کارگران ازدواج نمی ‌کردند (چون چیزی نداشتند تا منتقل کنند). این جامعه از بین رفت، تعداد خانواده ‌های سنتی کمتر و کمتر شد ولی مدل آن هنوز در ذهن ‌ها هست. فقط قوانین شروع به تغییر کردند. هنگامی که فقط یک نظریه حاکم ‌شود، تحول ذهن‌ ها بسیار کند انجام می ‌گیرد. باید یک «جنگ کلامی» را هدایت کرد، مباحثه کرد، منتشر کرد تا امور پیشرفت کند. می ‌توان هزار شکل متفاوت خانواده ابداع کرد، ولی کودکان به مکانی احتیاج دارند تا از آنها مراقبت شود و از عواطف و رشد و همچنین از ممنوعیت‌ هایی برخوردار شوند: ممنوعیت زنا با محارم و دیگر حقوق و دستورهایی که باید حل و فصل کرد.

 

پرسش: مفهوم «قدرت جهش دوباره» (resilience یا تاب آوری) که شما آن را در کتابهایتان بسط داده اید، مسیر روشنی را ایجاد کرده است. این موفقیت چگونه به دست آمد؟

پاسخ: هنگامی که به پژوهشهای سازمان بهداشت جهانی در مورد همه ‌گیر شناسی در جهان دقت می‌ کنیم، می ‌بینیم که امروز نیمی از مردم در زندگی خود به شدت دچار آسیب شده ‌اند یا خواهند شد (آسیبهایی مانند جنگ، خشونت، تجاوز، بدرفتاری، زنای محارم و غیره)، یک چهارم از مردم دچار حداقل دو آسیب شدید خواهند شد، در حالی که دیگران هم از آسیبهای زندگی در امان نیستند و گریزی نخواهند داشت. با این همه مفهوم «قدرت جهش دوباره» که عبارت است از توانایی رشد دادن خود در شرایط شدیداً نامتناسب، تا کنون، یعنی تا همین اواخر، با روش علمی مورد مطالعه قرار نگرفته بود ولی امروز با استقبال زیادی در دنیا رو به رو شده است. در آمریکای لاتین، موسسه‌ هایی موضوع فعالیتشان «قدرت جهش دوباره» است. در هلند و آلمان در دانشگاهها، این موضوع تدریس می ‌شود. در ایالات متحده‌ ی آمریکا، این مفهوم رایج شده است و کسانی که می‌ خواهند برجهای مرکز تجارت جهانی را دوباره بسازند، به آنها «برجهای دوقلوی قدرت جهش دوباره» (the  twin  resilient  towers) لقب داده‌ اند.

 

پرسش: چرا این مفهوم زودتر مورد مطالعه قرار نگرفت؟

پاسخ: زیرا مدتهای طولانی، قربانیان، مورد تحقیر و بی ‌اعتنایی قرار می ‌گرفتند. در اغلب فرهنگها، محکوم هستید که قربانی باشید. مثلا زنی که مورد تجاوز قرار گرفته، اغلب همانقدر محکوم است که متجاوز. درباره ‌ی آن زن می‌ گویند: «حتماً تحریکش کرده» . گاهی قربانی شدیدتر از متجاوز کیفر می ‌بیند. تا همین چندی پیش در اروپا دختری را که خارج از ازدواج، بچه ‌دار می ‌شد، ‌از خانه اخراج می ‌کردند، در حالی که پدر بچه با هیچ خطری رو به رو نبود. از سوی دیگر، قربانیان جنگها هم شرمگین بودند، حس می‌ کردند محکوم به زنده ماندن هستند، خانواده و اهالی دهکده به آنها سوء ظن داشتند: «اگر در جنگ زنده مانده ‌اند و برگشته ‌اند، حتما به این خاطر است که خود را مخفی کرده بودند یا همدست دشمن بوده‌ اند». پس از جنگ دوم جهانی، که مرگبارترین جنگ تاریخ بود، دنیا از آن طرف پشت بام افتاد و قربانی‌ ها را قهرمان دانست: قربانی بودن، به شغل آنها تبدیل شد. زیرا فکر می‌ شد آنها زنده مانده ‌اند تا مقیاسی برای جنایات هیتلر و نازیسم باشند. در آن زمان، رنه سپیتز (Rene Spitz) و آنا فروید، کودکانی را توصیف کردند که والدین آنها در حمله ‌های هوایی به لندن کشته شده بودند. این کودکان از نظر روانی آسیب دیده، سقوط کرده، بدعنق، و دارای روحی کسل و تباه شده، نیمه اوتیست، در جستجوی تعادل، مبتلا به اختلالات اسفنکتری (ماهیچه‌ های حلقوی) بودند. هنگامی که سپیتز و فروید در سالهای بعد، این کودکان را دوباره دیدند در شگفت ‌شدند از اینکه این کودکان توانسته بودند خود را بازسازی کنند. این دو با وضوح بیشتر نوشتند که این کودکان ترک شده، از چهار مرحله گذشته ‌اند: اعتراض، ناامیدی، بی ‌تفاوتی (همه ‌ی دانشجویان، این سه مرحله را بلد بودند، ولی هیچکس به مرحله ‌ی چهارم دقت نکرده بود : درمان.

 

پرسش: مفهوم «قدرت جهش دوباره» چگونه خود را بر روانشناسی تحمیل کرد؟

پاسخ: واژه ‌ی resilience از واژه ‌ی لاتین resalire به معنای «دوباره پریدن» می ‌آید، که وارد زبان انگلیسی شده و سپس در سالهای دهه ‌ی 1960 با کارهای «امی ورنر» (Emmy Werner) وارد روانشناسی شد. این روانشناس آمریکایی در هاوایی به ارزشیابی رشد کودکانی پرداخت که نه مدرسه داشتند و نه خانواده، در فلاکت عمیقی زندگی می‌ کردند و در معرض بیماریهای بسیار و خشونت شدید قرار داشتند. او آنها را سی سال زیر نظر گرفت. پس از این مدت، سی درصد این‌ها می ‌توانستند بخوانند و بنویسند، حرفه‌ ای را یاد گرفته بودند و خانه ‌ای داشتند. یعنی 70 درصد دیگر، در وضع رقت آوری بودند. اگر انسان ماشین بود این تعداد به صد در صد می ‌رسید.

 

پرسش: آیا یک سیمای اجتماعی فرهنگی از کودکی که دارای «قدرت جهش دوباره» است در دست داریم؟

پاسخ: نه، ولی سیمایی از افراد آسیب دیده که «استعداد جهش دوباره» دارند در دست هست. کسانی که در سن بین صفر تا 12 ماهگی، «اعتماد اولیه» (confiance primitive)  را کسب کرده‌ اند: «آنها مرا دوست دارند، پس من دوست داشتنی هستم، پس این امید را دارم با کسی ملاقات کنم که به من کمک کند رشد کنم». این کودکان، غمگین بودند ولی سمت ‌گیری به سوی دیگران را ادامه دادند تا از نظر غذایی به آنها رسیدگی شود، فرد بزرگسالی را جستجو کردند و او را به جای والدین خود گرفتند. سپس یک «هویت روایتی» (identité narrative)  برای خود درست کردند، یعنی هویتی را برای خود روایت کردند و آن را در خود شکل دادند: مثلاً «من کسی هستم که به اردوگاه، یا بازداشتگاه، یا پرورشگاه، فرستاده شدم … یا: به من تجاوز شده، یا: به کودک – سرباز تبدیل شدم، … و غیره. اگر به آنها فرصت جمع و جور کردن خود و فرصت بیان داده شود، 90 تا 95 درصد آنها «قدرت جهش دوباره» را به دست خواهند آورد. باید به آنها تریبون ‌هایی داد و امکاناتی را فراهم کرد تا به خلاقیت و آزمون و اثبات خودشان بپردازند: «گروههای پیشاهنگیِ آماده شدن برای امتحانات»، تدارک دیدن و سازمان دادن مسافرت، یاد گرفتن مفید واقع شدن. اگر به جوانهایی که دچار مشکل هستند صدقه بدهیم، حس می ‌کنند تحقیر شده ‌اند (و بدتر از آن، اگر به آنها موعظه کنیم). ولی هنگامی که به آنها «موقعیت» هدیه کنیم، آنها رابطه ‌ای متعادل را بازسازی می ‌کنند. وقتی که این بچه ‌ها بزرگتر می ‌شوند به طرف مشاغلی که در آنها «دگردوستی» (altruisme)  هست می‌ روند، می ‌خواهند تجربه ‌های خود را برای دیگران قابل استفاده کنند، مفید واقع شوند، به دیگران نیکوکاری کنند، اغلب آنها مربی، آموزگار، مددکار اجتماعی، روانپزشک، و روانشناس می ‌شوند. آنها، به دلیل اینکه خودشان روزی «کودک – هیولا» بوده ‌اند، امکان می ‌یابند که به خود هدیه بدهند و به آسیب دیدگان دیگر، احترام بگذارند.

 

ترجمه‌ی بهزاد جهانی


درباره ی بوریس سیرولنیک:

متولد 1937 در بوردو (فرانسه)، پزشک، رفتارشناس، عصب‌ شناس و روانپزشک، مسئول گروه پژوهشی رفتارشناسی بالینی و استاد رفتارشناسی انسانی است. او بیشتر به خاطر بسط دادن مفهوم resilience یعنی تولد دوباره از درون رنج، شهرت دارد. عضو کمیته ‌ی فرانسوی سرپرستی هماهنگی برای دهه‌ ی فرهنگ صلح و عدم خشونت است. یکی از 43 عضو کمیسیون موانع رشد است که زیر نظر ژاک آتالی از 30 اوت 2007 توسط نیکلا سارکوزی تشکیل شد. کتابهای او عبارتند از: به بهانه ‌ی پیوند (1989)، زایش معنی (1991)، تغذیه ‌ی عاطفی (1993)، کلام به عنوان مولکول (1995)، فریبندگی دنیا (1997)، حافظه‌ ی میمونی و تکلم انسانی (1983)، بدبختی باشکوه (1999- به فارسی ترجمه شده)، طبیعت انسان (با ادگار مورن) (2000)، اردکهای کوچک زرنگ (2001)، هیاهوی اشباح (2003)، سخن گفتن از عشق در لبه‌ی پرتگاه (2004- به فارسی ترجمه شده)، از جسم و جان (2006)، زیباترین داستان جانوران (2006)، اگر شیرها می‌توانستند حرف بزنند (1998)، غریزه – وابستگی (1997)، قدرت جهش دوباره، تولد از درون رنج (2004).

بوریس سیرولنیک طبقه‌بندی نشدنی است. خود او نیز از «دوباره جهش کرده ‌ها» است. دوران کودکی ‌اش گرچه با جنگ دوم جهانی و اعزام پدر و مادرش به اردوگاه کار اجباری در هم ریخت، ولی این مصایب نتوانست مانعی برای تکامل او شود. در میان همکارانش خوشحال و محترم است و در حوزه ‌ی کارش، نویسنده ‌ی درخشانی است. او از جراحت ‌هایش سخن نمی‌ گوید، مگر به صورت شخص ثالث، یعنی هنگامی که از کودکان صحبت می ‌کند و می‌ داند چگونه نقاط ضعف را به سکویی برای جهش تبدیل کند: «پیش از اینکه به مدرسه بروم، هنگامی که کاری را که باید می‌ کردم، کردم، شاهراه را شناختم تا نرمال به نظر بیایم. از آدمها دوری نگرفتم.»

داستان تلخی که بوریس سیرولنیک از سر گذرانده، او را به سوی تلاش کردن برای فهم بیشتر چیستی انسان هدایت کرد. پس از پایان تحصیلات پزشکی، از راههای مختلف به شناخت روان ‌پرداخت: عصب – روانپزشکی،  روانشناسی، روانکاوی. او از موانع بزرگی که بین این رشته‌ های علمی هست عبور کرد.

به رفتارشناسی (مطالعه ‌ی رفتار جانداران در محیط‌ طبیعی ‌شان) پرداخت و برای خودش دشمنان بسیاری در جامعه‌ ی علمی درست کرد. او با متخصص ‌ها میانه ‌ای ندارد. به مسافرتهای بزرگ می‌رود. کنجکاوی ‌اش پایان ناپذیر است و دائم برخی دگمهای روانکاوی را زیر سوال می ‌کشد.  برخلاف فروید که اساس بیماریهای عصبی و کسالتهای روحی و روانی را در فرهنگ می‌دید،  سیرولنیک معتقد است یک «خودمقصرپنداری خوب» وجود دارد که جلوی بدی کردن را می ‌گیرد،  فرد خود را جای دیگری می ‌گذارد و احتمالاً همین  اساس اخلاق است.

 

منبع: http://wwwunesco.org/courier/2001_11/fr/dires.htm

 

 

 

[1]) ordalique

دست زدن به آزمونهای پر عذاب، سخت، جسمی و خطرناک، برای اثبات بیگناهی یا برای نشان دادن بر حق بودن (هنگامی که شواهد مادی در دست نباشد) و شرط بندی بر سر کاری سخت. نمونه‌ ی آن در اسطوره ‌ها: سیاوش در شاهنامه و ابراهیم در تورات (با آزمون آتش)، رستم با آزمون هفت خوان، جنگ تن به تن، دوئل، و در عصر ما: ایجاد جراحت به خود یا سوزاندن خود یا خود زنی، برخی زد و خورد‌ها و ماجراجوییها (مترجم).

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)