Boris Cyrulnik

در خشونت و فروپاشي خانواده، كودكان و نوجوانان بيشترين آسيب را مي‌بينند.  در بهترين حالت،

 سهم آنها اضطراب است. ولي آنها لزوماً دچار بدترين انحرافها هم نمي ‌شوند.

به آنها كمك كنيم تا زندگی را دوباره از سر بگيرند. اين درخواست بوريس سيرولنیك است.

 

پرسش: شما حتماً سيماي رواني تروريستها را كه اخيراً در مطبوعات منتشر شده با دقت مطالعه كرده ‌ايد و به روانشناسي شخصيتي آنها دقت كرده ‌ايد. اين مردان جوان، اغلب، كودكي ظاهراً متعادلي داشته ‌اند، تحصيل كرده و فارغ التحصيل دانشگاهها بوده ‌اند، با اينهمه به ورطه‌ ي تحجر و خشونت افتادند. اين را چگونه توضيح مي ‌دهيد؟

 

پاسخ : فقدان همدلی (empathie). آلمانیها دقيقاً همين طور دچار نازیسم شدند: ناتواني در شناختن دنيايي به نام «ديگري»، و عجز در درك «ديگران». در نظر آن آلمانيها «انسان» چنين تعريف مي ‌شد: موي ‌بور، جمجمه‌ ي كشيده، غير يهودي. «ديگري» و «ديگران»، موجوداتي فرودست و مادون بودند. تروريستهايي كه در سوء قصدهاي نيويورك (۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱) به عنوان ابزار از آنها استفاده شد، جواناني بودند كه ظاهراً خوب تربيت شده، پيشرفته و تحصيل كرده بودند، ولي ياد نگرفته بودند كه روشهاي ديگري نيز براي انسان بودن وجود دارد، روشهايي غير از روش خودشان.

 

پرسش: چرا؟

پاسخ: در برخي كشورها «كارخانه ‌هاي متحجرسازي» وجود دارد، یعنی مدارسي براي تربيت افراد متحجر. در فرانسه نیز، پس از ۱۸۷۰، نفرت از آلمانیها را به كودكان القاء مي‌كردند و آنها را با لقب تحقیر آمیز Boches می نامیدند. به معلمان پول داده مي‌شد كه به دانش ‌آموزان بگويند آنها، روزي با نابود كردن و شكست دادن آلمانيها، به پيروزي و افتخار دست خواهند يافت. من چنين چيزي را در خاورميانه هم ديده ام. كتابهايي را ديده ام كه به پسر بچه ‌هاي خردسال تلقين مي‌كرد كه اگر براي مذهبشان كشته شوند بلافاصله در سمت راست خدا قرار خواهند گرفت. اين مدارس كه فقط «يك حقيقت» را القا و تدريس مي‌كنند، «آموزشگاههاي تنفر» هستند.

 

پرسش: ولي در برخي از فرزندان مهاجران هم كه جذب جوامع اروپايي شده‌اند چنين چيزي ديده مي‌شود.

پاسخ: برخي از اينان نتوانسته ‌اند از تنگناي بلوغ به سلامت عبور كنند. اين جريان، امروز در فرانسه روندي افزاينده دارد: به طور متوسط سي درصد. زيرا نمي ‌دانند چه كنند. اين جوانان دودل و بر سر دوراهي، براي فرقه‌ ها و جنبشهاي افراطي، طعمه‌ هاي مطلوبي هستند. هنگامي كه نمي ‌دانيم «كه هستيم»، رضايت مي ‌دهيم كه يك ديكتاتور اختيار ما را به دست گيرد و آنچه او مي ‌خواهد، به ما ديكته كند. به محض اينكه از «يك ارباب،  یک آمر، یک رهبر، یک پیشوا» اطاعت كرديم، به محض اينكه فقط به « يك متن»، و «يك كتاب» تن داديم، متحجر مي‌شويم. افزون بر اين، «جهاني شدن» نيز بسياري را، كه فكر مي ‌كنند از شخصيتشان «تهي» شده‌اند، دچار تشويش و اضطراب مي‌كند. افراد مشوش، امنيت خود را در اطاعت كردن از كسي مي‌ يابند كه به آنها بگويد «اين طور بايد رفتار كرد». اطاعت كردن در اين افراد، باعث برطرف شدن تشويش و تنش آنها مي‌شود.

پرسش: پس آيا فكر نمي ‌كنيد كه جهاني سازي اقتصادي، يك جهاني سازي روحي و رواني ار نيز ايجاد كند؟ یعنی توليد نوعي ناآگاهي جمعي جهاني، كه باعث شده خود را با سيل جريان انديشه ‌هايي كه از هر سو بر سر ما مي‌ ريزند، تطبيق دهيم؟

پاسخ: نه. مي‌توان جهاني سازي فني (تكنيكي) داشت، ولي نمي‌توان جهاني سازي روانشناختي داشت. برعكس، اگر فرد بخواهد دنيا را ببيند، بايد بپذيرد كه همه چيز را درك نمي‌ كند. «هويت»، همانند سخن گفتن است: هنگامي كه كودكي به دنيا مي‌آيد، توانايي توليد هزاران صوت و آوا  (phoneme) را دارد، ولي براي سخن گفتن ناگزير است، آن هزاران صوت و آوا را به صد، تا سيصد صوت و آوا تقليل دهد (به نسبت آن زبان). هويت هم، يك تقليل است. از هزاران چيز كه مي ‌خواهم در شخصيتم بگنجانم ولي نمي‌ توانم، چشمپوشي مي‌كنم. براي اينكه افراد بتوانند با هم سخن بگويند  نمي ‌توانند همه ‌ي اصوات و آواها را داشته باشند، بلكه همه بايد به آن حداقل رضايت دهند تا در ارتباط گرفتن، سهيم و شريك باشند. امروز با جهاني ‌سازي، بسياري از مردم در پي ‌يافتن ريشه ‌هاي خود هستند، براي اينكه بتوانند «تقليل يابند» تا سرانجام، هويتي، داشته باشند.

 

پرسش: به اين ترتيب، پيچ و خم «هويت يابي»، به خاطر اين است كه مدل غربي، به شيوه ‌اي بيرحمانه و خشن گسترش مي ‌يابد؟

پاسخ: در عمل، بازگشتي به يك هويت غضبناك و ديوانه ‌وار را مي ‌بينيم، كه به «از خود بيگانگي» تبديل مي ‌شود. از آنجا كه غرب، اسلحه، پول و تكنولوژي دارد، اين احتمال قوي هست كه ذهنيت غربي، جهاني شود. اگر مردم، سر تسليم فرود بياورند ناراضي و سرخورده خواهند شد و اگر تسليم نشوند، نفرت از غرب بيشتر خواهد شد، مانند وضع فعلي: هويت ‌هاي تخيلي، كه قرنها و هزاره ‌ها است كه پير و فرتوت شده‌اند، دوباره پديدار خواهند شد و زندگي را از سر خواهند گرفت. بنابراين بايد بين «هويت زدايي» و از خود بيگانگي، يكي را انتخاب كنيم.

 

پرسش: راه حل ميانه ‌اي وجود ندارد؟

پاسخ: وجود دارد. مردم، براي پرهيز از اينكه «يك هويت» آنها را از خود بيگانه كند، بايد بپذيرند كه «چهل تكه» اي هستند متشكل از عناصري از همه ‌ي هويت ‌ها. اين «چهل تكه»، محصول ارثي است كه از يك پدر، يك مادر و يك مذهب مي‌بريم؛ مذهبي كه هر كس بنا بر بافت فرهنگي خود، آن را تعبير و تفسير مي ‌كند. مثلا در فرانسه، مردم بروتاني (بروتون ‌ها) به صنايع دستي خود كه ظروف سفالي لعابي است بسيار افتخار مي‌ كنند، ولی عده‌ ي بسيار كمي از آنان مي ‌دانند كه اين صنايع را صد سال پيش، مهاجران ايتاليايي به بروتاني آورده‌اند.

 

پرسش: شما به مسايل مهمي در مورد بزرگسالان اشاره كرديد كه امروز مانند سيل، شتابي روز افزون دارد. ولي در عمل، هرگز نديده بوديم كه نوجوانان اين چنين دچار بيماريهاي عصبي زودرس، خودكشي و بزهكاري شوند.

پاسخ: متناقض نيست. هر پيشرفتي هزينه ‌اي دارد. هزينه ‌ي آزادي، تشويش و اضطراب است. امروزه به كودكان كمك مي‌ كنيم شخصيتان را رشد دهند و به انبوهي از چيزها آگاهي يابند. آنها باهوشتر و سر زنده ‌تر شده ‌اند ولي مضطرب ‌تر هم شده ‌اند. وقتي كودك هستند بسيار خوب از آنها نگهداري مي‌ كنيم ولي هنگامي كه به نوجواني مي ‌رسند آنها را رها مي ‌كنيم. جامعه به والدين در اين مورد كمك نمي ‌كند. سپس ناگهان مي‌ بينيم يك سوم نوجوانان، معمولا پس از دوره ‌ي دبيرستان در هم مي ‌شكنند. براي پرهيز از اين وضع، به ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي موثرتري نياز داريم. تشويق خلاقيت، سخن گفتن، با هم بودن، علاقه به ديگري…، ولي چنين نمي ‌كنيم. مسئله ‌ي نوجوان چيست؟ : «با آنچه هستم، چه كنم؟» او براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد با ساختارهاي عاطفي – احساسي (يعني گروههايي كه به فعاليتهاي همانندي مي ‌پردازند، و دوستان و رفقا) و توانايي كار كردن، احاطه شده باشد. ولي تكنولوژي چنان انقلابي را به راه انداخته است كه مدرسه فقط به محيطي براي تفكيك اجتماعي تبديل شده است. اگر نوجوان پسر يا دختر در آنجا شكوفا شود، مي ‌تواند در تحصيل موفق شود و حرفه‌ اي را ياد بگیرد. فقط دو سوم نوجوانان از تغيير و بهبود ساختارهاي كودكي خود بهره مي ‌برند، ولي يك سوم ديگر، از مدرسه خوششان نمي ‌آيد، چون در آنجا تحقير مي ‌شوند و امكان رشد و شكوفايي در جاي ديگري را هم به دست نمي ‌آورند. آنها خود را مطرود از مدرسه و تحصيل، رها شده در محله ‌ها، بدون شغل، و (اغلب) بدون خانواده مي ‌يابند. آنها براي بازيافتن اعتماد به نفس و عزت نفس خود چه مي ‌كنند؟ به «آزمونهاي سخت و دردناك»[۱] دست مي ‌زنند، يعني خود را به آزمون مي ‌گذارند، به خطر مي ‌اندازند، آيينهايي را پيدا مي ‌كنند تا جايگاهي اوليه و باستاني و كهن بيابند مانند خشونت، دعوا و  زد  و خورد، مواد مخدر … .

 

پرسش: شما گفتيد «آنها خود را بدون خانواده مي‌ بينند». آيا بيشتر به اين دليل نيست كه خانواده دچار تغيير شده است؟

پاسخ: بله، هر دو. هم خود را بدون خانواده مي ‌بينند، و هم خانواده دچار تغيير مي ‌شود. خانواده هميشه در حال تغيير بوده. هنگامي كه اين نوجوانان به خانه مي‌روند، هيچكس آنجا نيست. پدر و مادر در خانه نيستند. آنها چرا خود را در خانه‌ اي كه كسي آنجا نيست منزوي و زنداني كنند، در حالي كه دوستانشان در خيابان هستند؟ در برخي كشورهاي آمريكاي لاتين، كه من در آنها كار كرده‌ام، نوجوانها مي‌گويند كه با مادرشان يا با ناپدري‌ شان دعوا كرده‌ اند و از خانه بيرون زده‌ اند و ساكن خيابان شده ‌اند. در خيابان، يعني جايي كه زندگی از نظر فيزيكي بسيار سخت است، هميشه اتفاقي مي افتد، جشن هست، دزدي هست، چيزي هست كه تقسيم كنند، با هم حرف مي‌ زنند و … زندگي مي ‌كنند. اين بچه‌ ها خودشان را در غياب خانواده، و به جاي آن، با بزهكاري تطبيق مي ‌دهند. «اميد به زندگي» يك نوجوان خياباني كلمبيايي كه بزهكار نباشد ده روز است. اگر وارد باند و دار و دسته نشود نابود مي ‌شود. بزهكاري در واقع، عبارت است از: سازگار شدن با يك جامعه‌ ي ديوانه.

 

پرسش: پس چه بايد كرد؟ بايد زنها را دوباره به خانه فرستاد؟

پاسخ: نه. ولي كسي بايد در خانه باشد. زن يا مرد. در برخي فرهنگها كه هنوز خانواده ‌هاي گسترده در آنها وجود دارد، هميشه يك بزرگسال در خانه است. نوآوري‌ هايي بايد انجام شود. مثلا در برزيل، برزيليها تصميم گرفتند خانواده‌ هايي را تشكيل دهند كه هيچ ربطي به خون و زيست شناسي‌ نداشت. يك مرد سالمند به يك زن سالمند گفت: «از خانه به دوشي خسته شده‌ ام، مي ‌خواهم خانه ‌اي دست و پا كنم»، خانم سالمند گفت: «من هم به بچه‌ هاي محل مي‌ رسم»، ديگري كه جوان‌تر بود گفت: «من هم در آمد اندكي دارم كه آن را براي اين كار مي ‌‌گذارم.» اينها خانواده ‌هاي كلامي هستند كه براي حمايت از يكديگر و براي به هم پيوسته بودن، با هم توافق مي‌ كنند. بزهكاري از اين خانه ‌ها ناپديد مي ‌شود.

 

پرسش: در غرب، خانواده ‌ها به سختي و با مشكلات زياد تغيير مي ‌كنند. تغييرات در عمل نيست، بلكه در قوانين و در ذهن ‌ها است.

پاسخ: هنگامي كه از خانواده ‌ي سنتي سخن مي ‌گوييم، در واقع معناي متضاد آن را در نظر داريم. زيرا اين خانواده در قرن نوزدهم، در غرب، ظاهر شد: همزمان با ايجاد كارخانه ‌ها . اين، تطبيق يافتن خانواده با جامعه ‌ي صنعتي بود: مرد، ضميمه ‌ي ماشين بود و زن ضميمه ‌ي خانه. كارخانه كار مي‌كرد، قلعه كار مي ‌كرد، كليسا كار مي‌ كرد. نظم حاكم بود. افراد، يعني تقريباً همه ‌ي زنان و بيشتر مردان، از نظر روانشناختي، قتل عام شدند. ولي اقليتي، يعني تقريباً دو درصد جمعيت توانستند خود را درست رشد دهند. آنها ازدواج كردند تا داراييهايشان را به هم انتقال دهند. در آن زمان، اين نوع خانواده‌ ي سنتي، بسيار كم رواج داشت، زيرا اغلب كارگران ازدواج نمي ‌كردند (چون چيزي نداشتند تا منتقل كنند). اين جامعه از بين رفت، تعداد خانواده ‌هاي سنتي كمتر و كمتر شد ولي مدل آن هنوز در ذهن ‌ها هست. فقط قوانين شروع به تغيير كردند. هنگامي كه فقط يك نظريه حاكم ‌شود، تحول ذهن‌ ها بسيار كند انجام مي ‌گيرد. باید يك «جنگ كلامي» را هدايت كرد، مباحثه كرد، منتشر كرد تا امور پيشرفت كند. مي ‌توان هزار شكل متفاوت خانواده ابداع كرد، ولي كودكان به مكاني احتياج دارند تا از آنها مراقبت شود و از عواطف و رشد و همچنين از ممنوعيت‌ هايي برخوردار شوند: ممنوعيت زنا با محارم و ديگر حقوق و دستورهايي كه بايد حل و فصل كرد.

 

پرسش: مفهوم «قدرت جهش دوباره» (resilience یا تاب آوری) كه شما آن را در كتابهايتان بسط داده ايد، مسير روشنی را ايجاد كرده است. اين موفقيت چگونه به دست آمد؟

پاسخ: هنگامي كه به پژوهشهاي سازمان بهداشت جهاني در مورد همه ‌گير شناسي در جهان دقت مي‌ كنيم، مي ‌بينيم كه امروز نيمي از مردم در زندگي خود به شدت دچار آسيب شده ‌اند يا خواهند شد (آسيبهايي مانند جنگ، خشونت، تجاوز، بدرفتاري، زناي محارم و غيره)، يك چهارم از مردم دچار حداقل دو آسيب شديد خواهند شد، در حالي كه ديگران هم از آسيبهاي زندگي در امان نيستند و گريزي نخواهند داشت. با اين همه مفهوم «قدرت جهش دوباره» كه عبارت است از توانايي رشد دادن خود در شرايط شديداً نامتناسب، تا كنون، يعني تا همين اواخر، با روش علمي مورد مطالعه قرار نگرفته بود ولی امروز با استقبال زيادي در دنيا رو به رو شده است. در آمريكاي لاتين، موسسه‌ هايي موضوع فعاليتشان «قدرت جهش دوباره» است. در هلند و آلمان در دانشگاهها، اين موضوع تدريس مي ‌شود. در ايالات متحده‌ ي آمريكا، اين مفهوم رايج شده است و كساني كه مي‌ خواهند برجهاي مركز تجارت جهاني را دوباره بسازند، به آنها «برجهاي دوقلوي قدرت جهش دوباره» (the  twin  resilient  towers) لقب داده‌ اند.

 

پرسش: چرا اين مفهوم زودتر مورد مطالعه قرار نگرفت؟

پاسخ: زيرا مدتهاي طولاني، قربانيان، مورد تحقير و بي ‌اعتنايي قرار مي ‌گرفتند. در اغلب فرهنگها، محكوم هستيد كه قرباني باشيد. مثلا زني كه مورد تجاوز قرار گرفته، اغلب همانقدر محكوم است كه متجاوز. درباره ‌ي آن زن مي‌ گويند: «حتماً تحريكش كرده» . گاهي قرباني شديدتر از متجاوز كيفر مي ‌بيند. تا همين چندي پيش در اروپا دختري را كه خارج از ازدواج، بچه ‌دار مي ‌شد، ‌از خانه اخراج مي ‌کردند، در حالي كه پدر بچه با هيچ خطري رو به رو نبود. از سوي ديگر، قربانيان جنگها هم شرمگين بودند، حس مي‌ كردند محكوم به زنده ماندن هستند، خانواده و اهالي دهكده به آنها سوء ظن داشتند: «اگر در جنگ زنده مانده ‌اند و برگشته ‌اند، حتما به اين خاطر است كه خود را مخفي كرده بودند يا همدست دشمن بوده‌ اند». پس از جنگ دوم جهاني، كه مرگبارترين جنگ تاريخ بود، دنيا از آن طرف پشت بام افتاد و قرباني‌ ها را قهرمان دانست: قرباني بودن، به شغل آنها تبديل شد. زيرا فكر مي‌ شد آنها زنده مانده ‌اند تا مقياسی برای جنايات هيتلر و نازيسم باشند. در آن زمان، رنه سپيتز (Rene Spitz) و آنا فرويد، كودكاني را توصيف كردند كه والدين آنها در حمله ‌هاي هوايي به لندن كشته شده بودند. اين كودكان از نظر رواني آسيب ديده، سقوط كرده، بدعنق، و داراي روحي كسل و تباه شده، نيمه اوتيست، در جستجوي تعادل، مبتلا به اختلالات اسفنكتري (ماهيچه‌ هاي حلقوي) بودند. هنگامي كه سپيتز و فرويد در سالهاي بعد، اين كودكان را دوباره ديدند در شگفت ‌شدند از اينكه اين كودكان توانسته بودند خود را بازسازي كنند. اين دو با وضوح بيشتر نوشتند كه اين كودكان ترك شده، از چهار مرحله گذشته ‌اند: اعتراض، نااميدي، بي ‌تفاوتي (همه ‌ي دانشجويان، اين سه مرحله را بلد بودند، ولي هيچكس به مرحله ‌ي چهارم دقت نكرده بود : درمان.

 

پرسش: مفهوم «قدرت جهش دوباره» چگونه خود را بر روانشناسي تحميل كرد؟

پاسخ: واژه ‌ي resilience از واژه ‌ي لاتين resalire به معناي «دوباره پريدن» مي ‌آيد، كه وارد زبان انگليسي شده و سپس در سالهاي دهه ‌ي ۱۹۶۰ با كارهاي «امي ورنر» (Emmy Werner) وارد روانشناسي شد. اين روانشناس آمريكايي در هاوايي به ارزشيابي رشد كودكاني پرداخت كه نه مدرسه داشتند و نه خانواده، در فلاكت عميقي زندگي مي‌ كردند و در معرض بيماريهاي بسيار و خشونت شدید قرار داشتند. او آنها را سي سال زير نظر گرفت. پس از اين مدت، سي درصد اين‌ها مي ‌توانستند بخوانند و بنويسند، حرفه‌ اي را ياد گرفته بودند و خانه ‌اي داشتند. يعني ۷۰ درصد ديگر، در وضع رقت آوري بودند. اگر انسان ماشين بود اين تعداد به صد در صد مي ‌رسيد.

 

پرسش: آيا يك سيماي اجتماعي فرهنگي از كودكي كه داراي «قدرت جهش دوباره» است در دست داريم؟

پاسخ: نه، ولي سيمايي از افراد آسيب ديده كه «استعداد جهش دوباره» دارند در دست هست. كساني كه در سن بين صفر تا ۱۲ ماهگي، «اعتماد اوليه» (confiance primitive)  را كسب كرده‌ اند: «آنها مرا دوست دارند، پس من دوست داشتني هستم، پس اين اميد را دارم با كسي ملاقات كنم كه به من كمك كند رشد كنم». اين كودكان، غمگين بودند ولي سمت ‌گيري به سوي ديگران را ادامه دادند تا از نظر غذايي به آنها رسيدگي شود، فرد بزرگسالي را جستجو كردند و او را به جاي والدين خود گرفتند. سپس يك «هويت روايتي» (identité narrative)  براي خود درست كردند، يعني هويتی را براي خود روايت كردند و آن را در خود شكل دادند: مثلاً «من كسي هستم كه به اردوگاه، يا بازداشتگاه، يا پرورشگاه، فرستاده شدم … يا: به من تجاوز شده، يا: به كودك – سرباز تبديل شدم، … و غيره. اگر به آنها فرصت جمع و جور كردن خود و فرصت بيان داده شود، ۹۰ تا ۹۵ درصد آنها «قدرت جهش دوباره» را به دست خواهند آورد. بايد به آنها تريبون ‌هايي داد و امكاناتي را فراهم كرد تا به خلاقيت و آزمون و اثبات خودشان بپردازند: «گروههاي پيشاهنگیِ آماده شدن براي امتحانات»، تدارك ديدن و سازمان دادن مسافرت، ياد گرفتن مفيد واقع شدن. اگر به جوانهايي كه دچار مشكل هستند صدقه بدهيم، حس مي ‌كنند تحقير شده ‌اند (و بدتر از آن، اگر به آنها موعظه كنيم). ولي هنگامي كه به آنها «موقعيت» هديه كنيم، آنها رابطه ‌اي متعادل را بازسازي مي ‌كنند. وقتي كه اين بچه ‌ها بزرگتر مي ‌شوند به طرف مشاغلي كه در آنها «دگردوستي» (altruisme)  هست مي‌ روند، مي ‌خواهند تجربه ‌هاي خود را براي ديگران قابل استفاده كنند، مفيد واقع شوند، به ديگران نيكوكاري كنند، اغلب آنها مربي، آموزگار، مددكار اجتماعي، روانپزشك، و روانشناس مي ‌شوند. آنها، به دليل اينكه خودشان روزي «كودك – هيولا» بوده ‌اند، امكان مي ‌يابند كه به خود هديه بدهند و به آسيب ديدگان ديگر، احترام بگذارند.

 

ترجمه‌ی بهزاد جهانی


درباره ی بوريس سيرولنیک:

متولد ۱۹۳۷ در بوردو (فرانسه)، پزشك، رفتارشناس، عصب‌ شناس و روانپزشك، مسئول گروه پژوهشي رفتارشناسي باليني و استاد رفتارشناسي انساني است. او بيشتر به خاطر بسط دادن مفهوم resilience يعني تولد دوباره از درون رنج، شهرت دارد. عضو كميته ‌ي فرانسوي سرپرستي هماهنگي براي دهه‌ ي فرهنگ صلح و عدم خشونت است. يكي از ۴۳ عضو كميسيون موانع رشد است كه زير نظر ژاك آتالي از ۳۰ اوت ۲۰۰۷ توسط نيكلا ساركوزي تشكيل شد. كتابهاي او عبارتند از: به بهانه ‌ي پيوند (۱۹۸۹)، زايش معني (۱۹۹۱)، تغذيه ‌ي عاطفي (۱۹۹۳)، كلام به عنوان مولكول (۱۹۹۵)، فريبندگي دنيا (۱۹۹۷)، حافظه‌ ي ميموني و تكلم انساني (۱۹۸۳)، بدبختي باشکوه (۱۹۹۹- به فارسی ترجمه شده)، طبيعت انسان (با ادگار مورن) (۲۰۰۰)، اردكهاي كوچك زرنگ (۲۰۰۱)، هياهوي اشباح (۲۰۰۳)، سخن گفتن از عشق در لبه‌ي پرتگاه (۲۰۰۴- به فارسی ترجمه شده)، از جسم و جان (۲۰۰۶)، زيباترين داستان جانوران (۲۰۰۶)، اگر شيرها مي‌توانستند حرف بزنند (۱۹۹۸)، غريزه – وابستگي (۱۹۹۷)، قدرت جهش دوباره، تولد از درون رنج (۲۰۰۴).

بوريس سيرولنيك طبقه‌بندي نشدني است. خود او نیز از «دوباره جهش كرده ‌ها» است. دوران كودكي ‌اش گرچه با جنگ دوم جهاني و اعزام پدر و مادرش به اردوگاه كار اجباري در هم ريخت، ولي اين مصايب نتوانست مانعي براي تكامل او شود. در ميان همكارانش خوشحال و محترم است و در حوزه ‌ي كارش، نويسنده ‌ي درخشاني است. او از جراحت ‌هایش سخن نمي‌ گويد، مگر به صورت شخص ثالث، يعني هنگامي كه از كودكان صحبت مي ‌كند و مي‌ داند چگونه نقاط ضعف را به سكويي براي جهش تبديل كند: «پيش از اينكه به مدرسه بروم، هنگامي كه كاري را كه بايد مي‌ كردم، كردم، شاهراه را شناختم تا نرمال به نظر بيايم. از آدمها دوري نگرفتم.»

داستان تلخی كه بوریس سیرولنیک از سر گذرانده، او را به سوي تلاش كردن براي فهم بيشتر چيستي انسان هدايت كرد. پس از پايان تحصيلات پزشكي، از راههاي مختلف به شناخت روان ‌پرداخت: عصب – روانپزشكي،  روانشناسي، روانكاوي. او از موانع بزرگي كه بين اين رشته‌ هاي علمي هست عبور كرد.

به رفتارشناسي (مطالعه ‌ي رفتار جانداران در محيط‌ طبيعي ‌شان) پرداخت و براي خودش دشمنان بسياري در جامعه‌ ي علمي درست كرد. او با متخصص ‌ها ميانه ‌اي ندارد. به مسافرتهاي بزرگ مي‌رود. كنجكاوي ‌اش پايان ناپذير است و دائم برخي دگمهاي روانكاوي را زير سوال مي ‌كشد.  برخلاف فرويد كه اساس بيماريهاي عصبي و كسالتهاي روحي و رواني را در فرهنگ مي‌ديد،  سيرولنیك معتقد است يك «خودمقصرپنداري خوب» وجود دارد كه جلوي بدي كردن را مي ‌گيرد،  فرد خود را جاي ديگري مي ‌گذارد و احتمالاً همین  اساس اخلاق است.

 

منبع: http://wwwunesco.org/courier/2001_11/fr/dires.htm

 

 

 

[۱]) ordalique

دست زدن به آزمونهاي پر عذاب، سخت، جسمي و خطرناك، براي اثبات بيگناهي یا برای نشان دادن بر حق بودن (هنگامي كه شواهد مادي در دست نباشد) و شرط بندی بر سر کاری سخت. نمونه‌ ي آن در اسطوره ‌ها: سياوش در شاهنامه و ابراهيم در تورات (با آزمون آتش)، رستم با آزمون هفت خوان، جنگ تن به تن، دوئل، و در عصر ما: ايجاد جراحت به خود يا سوزاندن خود يا خود زني، برخي زد و خورد‌ها و ماجراجوييها (مترجم).

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)