(…ابلها مردا!
عدوی تو نیستم من؛
انکارِ تواَم! الف.بامداد)


٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
…و چنان انکار ایشان بود،
که راهی جز کندن‌ریشه‌اش ندارند.
اما کدامین تیره‌روان، یارَد،
کندن ریشه‌ی آفتاب را؟!

یادش را،
از لوح جانِ مردم،
روفته،
وَز خاطرِ جهان،
زدوده می‌خواهند.

که اوست شاعر مردم،
یادآورِ راستین شادی و آزادی،
فاش‌گوی بی‌پروای سرشت پلیدی،
پیش‌گیرِ بی‌سازشِ خوکردنِ مردُمان به بیداد.

خروش ستیزنده‌ی ‌بیدارباشش را،
خموش می‌خواهند و فراموش،
از گوش‌ها،
وَز ذهن‌های نیم‌خفتگان.
که بانگِ تشت مسینِ از بام فرو فتاده‌ای را می‌مانست،
رسواگر و علاج ناکردنی.

سنگِ گورش را حتا با،
کارگرفتِ پتک رشک و کلنگ کین،
شکسته می‌خواهند،
شاید ازان،
که ریشخند تیز و ‌بی‌گذشتِ شاعرِ در خاک خفته را هم،
تاب آوردن نمی‌توانند.

..و اینک خانه‌اش را نیز ویران می‌خواهند،
که سرود آزادگی بر لب داشت،
و آواز آزادی بر مردمان می‌خواند،
“کوچک،
کوچک‌تر حتا از گلوگاه یکی پرنده!”

و ویرانی‌گرایان نیک می‌دانند،
اگر از آزادی سرودی خوانده آید،
دیگر هیچ کجا دیواری فرو‌ریخته بر جای نمی‌مانَد.

این شد که دزدان شادی،
کشندگان آزادی،
و ویران‌گران ایران را،
اندر گمانِ ترس‌خورده‌‌ی تیره،
یک راه چاره بیشتر نمانده‌است و آنک،
دادن به چاکران چنین فرمان،
تا با بهانه‌ی حق،
با اجاره‌ی قانون،
آن مُرده‌‌ی مزاحم،
“شاعر آزادی” را باید اکنون،
کرد خانه چون سنگ گور او، ویران!
٭٭٭٭٭٭٭
..زهی خیال پوچ،
زهی آرزوی خام!

از من یکی سخن،
آویز گوش خود همی دارید،
این گونه چاره‌جویی رسوا،
برایتان،
هرگز ره گریز،
از تیغ تیز کیفر تاریخ،
فراهم نمی‌کند.

نفرینِ بی‌گذشتِ مردمِ آینده تا ابد،
زان پس که ناگزیر،
از پشت قاطر قدرت،
نگون شوید،
روشن نوشته به پیشانی شماست.

زودا که داستان شما،
در هر کتاب دبستان درج می‌شود،
چون بهترین نمونه‌ ز فرجامِ کار بد.

تا پند روشنی شود از بهر کودکان،
از سرنوشتِ شومِ هر آن که، ستم کند.

از این همه ستمگری،
از این همه بدی،
سودی نمی‌برید،
جز گم شدن ز صحنه‌ی تاریخ و زان سپس،
پیدا شدن به تاریخ کودکان دبستان!

(آمور کیا)


https://www.radiozamaneh.com/457420

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)