آیا می توان جنسیت یک اثرادبی را ردیابی و شناسایی کرد؟ چنین عملی زمینه های بررسی خود را در چه لایه هایی از اثر جستجو خواهد کرد؟
هرچند که تا همین اواخر انسان و به خصوص مرد، تنها مصداق سخن در باب جنسیت بود. اما امروز جنسیت در هر آن چه با زندگی انسان سر و کار دارد رخنه کرده است. تلاش هایی که برای رفع تبعیض جنسی صورت گرفته، اگر چه تا حدود زیادی به موفقیت رسیده و در بعضی موارد حتی این نظام تبعیض را وارونه کرده است، اما بیشتر در جهت بدل شدن به مصداقی برابر، برای سخن از جنسیت بوده است. این امر تمام مظاهر اجتماعی زندگی بشر را به کام نمادهای جنسی فرستاده است. امروز می توان تاثیرمساله جنسیت را درتمام نظام های ساخته دست بشر نشان داد. اما پیش از هر چیز باید تعریف خود را ازمفهوم جنسیت که دراین نوشته مورد نظر است، کمی تدقیق کنیم. در این نوشته ما جنسیت را در معنایی فراتر از حوزه بیولوژیک درنظر می گیریم و از این رو جنسیت در این جا بیش از آن که به کلمه سکسوالیته نزدیک باشد به مفهوم “جندر”(Gender) تعلق دارد. اما تفاوت میان سکسوالیته و جندر در کجاست؟ جندر به یک وضعیت یا یک شرایط خاص اشاره دارد و همین طور به یک هویت. در حالی که سکسوالیته به مجموعه ای از امیال، اعمال و علائم جنسی اشاره می کند که حداکثر فضای آن ها برای بروز، حدود ِآناتومی و فرایندهای مرتبط با آن است. به عبارتی، می توان جندر را حوزه تاثیر اجتماعی و سیاسی مساله جنسیت در نظر گرفت. جندر جنسیت را از سویی با زبان و از سوی دیگر با جامعه و فرهنگ پیوند می زند.
جندر طبق تعاریف رایج لغت نامه ها این گونه تعریف شده است: 
۱ – الف: دسته ای که در آن رده بندی دستوری زبان و تفارق میان اسم ها، فعل ها، ضمایر و غیره بر حسب تمایزات جنسیتی صورت می گیرد.
ب: یکی از دسته های چنین دسته بندی ای
ج: جدا کردن شکل یا اشکال مورد استفاده
۲ – الف : هویت جنسی خصوصاً در رابطه با جامعه و فرهنگ
ب: وضعیت زن یا مرد بودن
ج: زنان و مردان به عنوان یک گروه
درحقیقت “جندر” مفهوم جنسیت را از یک صفت یا یک علامت فیزیکی به یک وضعیت اجتماعی، روانی و در نتیجه سیاسی گسترش می دهد و آن را در نظم نمادین و گستره پیچیده فرهنگ جستجو می کند. به زبان دیگر “جندر” جنسیت را به مساله موقعیت که وابسته به تعامل با جهان بیرون است مربوط می کند، درحالی که “سکسوالیته” بر تعدادی پیش فرض (به ویژه پیش فرض های روانکاوانه) استواراست، که اعتبار خود را از یک تمایز بیولوژیک می گیرند و تلاش می کنند تا با تکیه بر این تمایز مساله جنسیت و تبعات آن را مانند یک تقدیر تغییر ناپذیر مطرح کنند. بدیهی است که برای خارج شدن از دور باطل جنسیت به معنایِ زنان/مردان و همچنین نزدیک شدن به مساله هویت جنسی اثر ادبی، باید جنسیت را به عنوان یک وضعیت بررسی کرد و نه یک تقدیر یا یک علامت مشخصه ایستا و تغییرناپذیر.
هر گاه که درباره جنسیت سخن می گوییم، به ناچار با ارگانیسم سر و کار داریم. ارگانیسمی که قابلیت آمیزش و برقراری ارتباط اجتماعی را دارا است. پس برای جستجوی جنسیت یک اثر ادبی، رویکرد ما اثر ادبی را چون یک کل ارگانیک در اجتماع زنده و فعال سایر متون در نظر خواهد گرفت و به دنبال کشف خصیصه های فردی و ویژگی های رفتاری آن اثر خواهد بود. می گوییم “ویژگی های رفتاری” و منظور ما دقیقاً رفتار به معنای شیوه یا سلوک عمل است و این یعنی ما متن ادبی را در ذات خود کنش گر و صاحب کنشی منحصر به فرد متصور شده ایم. این رفتار نه تنها رفتاری در چارچوب مراودات میان متن و خواننده بلکه شامل رفتاری اجتماعی به معنای آمیزش متن ها برای تولد متن آینده نیز هست. طبیعتاً چنین رویکردی درمقابل تمام رویه های مکانیکی پژوهش ادبی قرار می گیرد که به دنبال کشف “قوانین” درون اثرهستند و متن را به یک نظام منفرد تنزل می دهند. تفاوت میان رویکرد مکانیستی و ارگانیستی به متن ادبی، در همین جاست که، یکی متن را درحوزه قوانین حاکم بر آن و نظم موجود میان اجزایش، دستگاهی خودبسنده می پندارد، در حالی که دیگری متن را چون موجودی زنده و دارای “خصوصیاتی هماهنگ” می بیند، که از آمیزش میان متون پیش از خود شکل گرفته و روابط خود را با متون گذشته و آینده در نوسانِ میان تایید، احضار و انکار این متون تا ابد حفظ می کند و به همین علت معنای خود را مدام در مناسبات خود با پیش متنِ اجتماعی و سیاسی خود باز تعریف می کند. بدیهی است که رویکرد نخست نمی تواند پاسخی به پرسش جنسیت اثر ادبی بدهد، مگر آن که جنسیت اثر را تابع جنسیت پدیدآورنده اثربداند یا جنسیت را کیفیتی بیرونی درنظر بگیرد، که براساس قوانین و فرمول های خاصی می توان این کیفیت را در متن به وجود آورد. تمام بضاعت نقد فرمالیستی و ساختارگرا در این حوزه می گنجد.
در سوی دیگر، نگاهی به مراتب سطحی تر وجود دارد. که در بررسی اثر ادبی، در پی کشف یا انکار زنانگی یا مردانگی اثرادبی با اتکا به محتوا و پیام اثر است. این که انکارکنندگان و تایید کنندگان مساله زنانگی دراثرادبی را در یک صف قرار دادیم، از آن روست که استناد هر دو یا به پیام مستقیم اثر ادبی یا به ادعای نویسنده آن اثر، یا به جنسیت مولف آن و یا به مشتی قصه و ضرب المثل عامیانه متکی است که: ” زن ها چنین اند و مردها چنان”. برای مثال می توان به یادداشتی از هیوا مسیح اشاره کرد که درضمیمه روزنامه اعتماد به تاریخ ۳۰ شهریور ۸۸ تحت عنوان “زنانگی در شعر مردان، اختراع ناقدان” به چاپ رسید. نوشته ای مغشوش و گنگ، که تنه به نوعی لودگی می زند. این نوشته گفته ای را از فروغ نقل می کند که: «…آن چیزی که مطرح است این است که آدم جنبه های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزش های انسانی برسد، اصل کار آدم است…، زن و مرد مطرح نیست. اگر یک شعر بتواند خودش را به این جا برساند، اصلا مربوط به سازنده اش نمی شود…» و بعد این طور نتیجه می گیرد: « آفتاب آمد دلیل آفتاب. حالا بگو هی بگویند شعر فلان آقا زنانه است درباره زنانگی ادبی و جنسیت و … بسیارنوشته اند. یک تنه جناب یونگ و گاستون باشلار و کتاب ها و مقالات فمینیست های دوره اول برای هفت پشت شناسنامه آنان که هنوز درگیر این مسائل حاشیه ای هستند، کافی است. اگر هم نبود مرصادالعباد نجم راضی، معارف بهاء ولد … و عجایب المخلوقات و غرائب الموجودات جناب محمد بن محمود بن احمد طوسی هم هست». درجای دیگر می گوید «… اگر در این حالت شاعری با خودش و جهان لحنی مهربان تر و آرام تر داشت و از قضا هم مرد بود، دلیل زنانگی است؟ و چرا باید این زنانگی در شعر یک مرد، نقطه ضعف تلقی شود؟»
گذشته از این که نفس طرح مساله از چنین دیدگاهی تا چه حد مهمل و سطحی است. انگار تصور عمومی (از جمله تصور هیوا مسیح) از زنانگی لحنی آرام و ملایم و لابد کمی هم ناز و ادا است. از آن جا که این نوع نگاه به موضوعی چون شعر و جنسیت در اوج ابتذال و بی اطلاعی و از جنس حرف های عوامانه و عوام پسندانه است از آن تنها به عنوان یک مثال، برای روشن کردن غایت ابتذال بحث های رایج در این حوزه، عبورمی کنیم.
در ادبیات نیز همچون عرصه سیاست و روابط اجتماعی مجموعه ای از کیفیات و خصوصیات و در یک کلام یک جنس، به گونه ای تاریخی و در تقابل با جنس دیگر غالب بوده است. بدیهی است که این جنس در ادبیات نیز همپایه ذکوریت بوده است. تا آن جا که حتی عده ای قلم به دست گرفتن زنان را جبرانی برای فقدان قضیب تصور می کردند. سوزان گوبار در نوشته ای درخشان به گونه ای استعاری درمقابل مردانی که قلم را قضیبِ آفرینش متن می خواندند، زنان را به نوشتن با خون خود و با زهدان خود فرا می خواند. اما ما باز هم تاکید می کنیم که آن چه این خصوصیات مذکر غالب را در تاریخ ادبیات شکل می دهد، خارج از چارچوب مولف خود قابل بررسی است. 
تمرکز، وحدت، زمان تاریخی، انسجام، بیان گری، کلام محوری، سابژکتیویسم(subjectivism)، یوتوپیانیسم (utopianism) و دریک کلام یگانگی سوژه در زبان؛ این مجموعه خصوصیات که در بخش وسیعی از بدنه ادبیات جهان موجود است، به طور منظم و هماهنگ جهانی را می پرورد، که موید حضور یک جنسیت غالب باشد. چنین ادبیاتی در جنسیت خود ذکور است. آیا نویسندگان این ادبیات الزاماً مردان هستند؟ هرگز. برای درک حقیقی این جنسیت غالب باید به لحظه پیدایش آن رجوع کرد. این لحظه به بهترین شکل در تعریف کریستوا از عقده اختگی توصیف شده است: “اختگى، ساختى تخیلى است از عملکردى ریشه اى که قلمروی نمادین را و هر موجود نگاشته شده در آن را شکل مى دهد. این عملکرد، نشانه و نحو کلام یا به عبارت بهتر زبان را پدید مى آورد، زبان به منزله جدا شدن از وضعیت نگاشته شده در طبیعت، از لذت ممزوج با طبیعت، تا بدین ترتیب شبکه اى ملفوظ از تفاوت ها را برقرار کند که از این پس به اشیا اطلاق مى شود و تنها در این صورت اشیا از سوژه جدا مى گردند و بدین سان معنا را شکل مى دهد”.
مهمترین کار قلمروی نمادین جداسازی است. تنها از طریق این جداسازی است که قادر به فهم و کنترل چیزهاست. و همین جداسازی است که درطول روند خود همه چیز را نهایتاً به دو دسته فرا و فروداشته تنزل می دهد. واضح است که این جداسازی جز برای ساختن توهمی به نام دانش نیست. درست همانگونه که کودک با کشف تصویر خود از مادر جدا می شود، انسان نیز از طریق زبان موفق می شود تا خود را از مادر-طبیعتِ اطراف خود جدا کند. او اکنون سخن می گوید، پس بر هر چیزی نامی می گذارد، تا آن را از چیز دیگر و از همه چیز جدا کند. این جاست ریشه پیدایش یک جنس غالب یا یک جنسیت گراییِ یک سویه در زبانی که از طریق جداسازی، دسته بندی و ارزش گذاری کاملاً قراردادی و دلبخواهی «نشانه و نحو کلام» و در نتیجه همه آن چه ما امروز می شناسیم، یعنی می توانیم آن را به زبان بیاوریم را بوجود آورده است. مهمترین کاری که این زبان می کند این است که، انسان را قادر می کند تا بگوید: «من».
تاریخ تثبیت احلیل(فالوس، آلت تناسلی مرد) به عنوان عنصری نخستین با تاریخ تثبیت معنا، به عنوان امری نخستین هم داستان است. 
زبان با جدا کردن انسان از مکان مادرانه آفرینش یا همان کورای افلاطونی، خود را میان انسان به عنوان سوژه(ارجاع دهنده) و کل هستی به عنوان ابژه(ارجاع) قرار می دهد. چنین زبانی در ذات خود، جهان را در نظمی دو قطبی خلاصه می کند و با اصالت دادن به یک قطب و فروداشتن دیگری معنا را(به منزله قضاوتی یگانه) به مثابه یک حقیقت، پدید می آورد.
ادبیاتی که در تلاش برای عبور از قوانین و پیش فرض های زبان باشد؛ ادبیاتی که از حوزه زمان خطیِ نحو و معنا (فاعل + مفعول + فعل) به سوی زمان یادواره ای Periodicalریتم ها و وزن ها حرکت کند؛ ادبیاتی که آن چه می گوید را نه به مثابه آن چه «می داند» یا آن چه 
«می بیند» بلکه به مثابه آن چه «لمس می کند» یا آن چه «به یاد می آورد» یا آن چه « در خود حمل می کند» بگوید؛ ادبیاتی که « من» را به چالشی مدام با دلالت هایی بی پایان وارد کند تا آن جا که از آن جز یک پوسته تهی، چیزی باقی نماند؛ ادبیاتی که در ستیز با دسته بندی های رایج در زبان باشد؛ ادبیاتی که جمله و سطر را در ادبیات به چالش بکشد؛ ادبیاتی که ترکیب های خود را فراتر از ترکیب های مورد قبول یک زبان بسازد؛ ادبیاتی که لذت را در فرایندی سیال، بی مرکز و ویرانگر پدید آورد؛ ادبیاتی که شکل گیریِ معنا را به مثابه امری تصادفی در نظر بگیرد؛ ادبیاتی که آفرینش ادبی یا همان دفع چیزی از درون نویسنده را نه فقط با لذت و غرور انزال، که با درد و بی قراری و ژرفای خونریزی تجربه می کند؛ می تواند در ذات و ارگانیسم متن خود ادبیاتی “نامرد” در نظر گرفته شود. چنین ادبیاتی به گونه ای تاریخی فرو داشته شده است. ادبیاتی که دارای معنا نیست. همانگونه که دارای قضیب نیست. شاید از همین روست که گروهی آن را به طعنه ادبیات «بی چیز» می خوانند. باز هم یک مثال دیگر از واکنش نویسندگان ایرانی در برخورد با چنین نوعی از ادبیات: حکم های امیر احمدی آریان در قبال چون و چرایی متن، گذشته از بی پایه بودن نفس این احکام، ریشه در سردرگمی مواجهه با چنین ادبیاتی دارد : «تمام دعواهای نظریه پست مدرنیستی و فمینیستی که بی واسطه به ساحت تولید متن ادبی منتقل شود، جز تولید آشغال ثمر دیگری نخواهد داشت. حتا می توانیم بگوییم قرائت های فمینیستی و پست مدرنیستی متن نیز، …، با توجه به تحولاتی که در این دو دهه در فلسفه و نظریه ادبی رخ داده، روی دیگر سکه محافظه کاری است. متن ادبی زمانی قابل دفاع است که استراتژی خواندن خود را پیشنهاد دهد و تعیین کند. متنی که چنین قدرتی نداشته باشد در بهترین حالت متنی شک برانگیز است، و تطابق استراتژی های مختلف و بی ربط خواندن بر آن بیشتر نشان از ضعفش دارد تا قدرتش». (مبارزه سوژه ناتوان، دستور شماره ۳، ص ۷۲)
این متن نمونه تمام عیار آن عجز و عصبانیتی است که همواره در قبال ادبیاتی از جنس دیگر یا ادبیاتی فاقد عضو جنسی در رفتار مدافعان رسمیت و اقتدار رسمی دیده می شود. این رفتار طبیعی سوژه ای است که خود را در معرض ناتوانی می بیند. ادبیاتی که یک استراتژی برای نشان دادن نداشته باشد. ادبیاتی که یک معنا برای ارائه کردن نداشته باشد. ادبیاتی که راهی برای “مسلط” شدن بر آن وجود نداشته باشد. ادبیاتی که «چیزی» برای نشان دادن نداشته باشد. مثل تنی که قضیبی نداشته باشد، گواهی است بر ناتوانی سوژه برای اصالت بخشیدن به خود. چنین تنی، قضیب پرستان را به وحشت می اندازد. و چون آیینه ای است که آن ها مرگ خود(ذکوریت) را در آن حی و حاضر و ممکن می یابند، خشم طبیعی ترین واکنش سوژه در مقابل تصور مرگ خویش است.
همین گونه است ادبیات برای رسمیت میان تهی، که تنها هدفش کشف استراتژی( تعیین جنسیت) و نابود کردن(زنده به گور کردن) متن بدون استراتژی/قضیب یا پرستش هیستریایی متن دارای استراتژی/قضیب است. جالب این جاست که همان متونی که چون گنجینه ای در آغوش تحسین های حقیرانه خود گرفته اند، در درخشان ترین لحظاتشان به سوی نقض استراتژی فرضی خود حرکت می کنند. انسانی که قضیب نداشته باشد انسان نیست. آدمی که سفید نباشد آدم نیست. ادبیاتی که معنا تولید نکند، ادبیات نیست. متنی که استراتژی خود را عرضه نکند، متن نیست. جهانی که مرکزی نداشته باشد، جهان نیست. کاری که نتیجه ای نداشته باشد، کار نیست. در جای جای تبارشناسی استیلا، تبعیض، سرکوب، فاشیسم و راسیسم چنین طرز فکری قابل ردیابی است. ادبیاتی که فاقد قضیب است. صرفاً ادبیاتی مونث نیست. بلکه ادبیاتی فراتر از حوزه جنسیت است. چرا که جنسیت قلمروی مردان است و قضیب کلید سخن گفتن در این قلمرو. مردانگی و اقتدار جنسی حصول یک “چیز” است: حصول قضیب یا حصول معنا همچون امری کیفی و ماهوی. زنانگی حصول چیزی نیست. زنانگی در برگرفتن “چیز”ها است. زنانگی بدل شدن به فضایی برای بودن چیزها است؛ بودنی ورای دسته بندی ها و ارزشگذاری ها. فضا/مکانی که از بودن آن چیزها در کنارهم و درهم تنیدگی با آن چیزها پدید می آید: کورا. ادبیاتی که احلیل را بدایت امر جنسی نمی داند، معنا را نیز بدایت امر زبانی نمی داند. بیان را نیز بدایت امر ارتباطی نمی داند. خط را نیز هویت امر زمان مند نمی داند. چنین ادبیاتی همواره در آن مکان دیگر است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)