سکوتی بی امان درین هیاهوی مرگبار
لاجرم ها خسته از این همه تکرار
بوته ای تشنه لب فریاد میزند آب
باغبان پیر اشک میریزد به پایش
شاید فردا بروید شاخه ای گل
دراین کرتهای غم …
دراین شوره زار …
آبی را از آسمان
خروشیدن را از موج
گرمی و نور را از آفتاب
تنها به قیمت یک سراب
ببین مهربان چگونه میربایند !
جز بر سر مزار مرده گان
نمی خروشد رعد ابری ز سما
نمی بارد بارانی از آسمان
درختان بی بر به بار نشسته اند !
و قارچ های سمی در کنار بید مجنون موذیا نه میرویند!
شادی سر در گریبان تنهائی فروبرده !
شبها یمان آلوده به افیون گشته …
غنچه ها را ببین !
نشکفته چگونه پژ مرده اند
در فضای گلخانه هائی با شیشه هائی سیاه
وای من و وای برمن !
من از شهرمان سخن میگویم
از شهر تو شهر من
سرائی غریب !
نه اینجا ازآن من نیست !
اینجا حتی نگاهی با نگاهی دیگر آشنا نیست .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)