بیاد میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی؛ بنیان گذار سیاستی که بعدها با بسط، گسترش و توضیحات آن از سوی دکتر محمد مصدق، بنام «سیاست موازنه منفی»  معروف شد. صدر اعظمی که بر پایۀ آن سیاست از انگلیس ها رشوه نگرفت تا سرانجام او را کشتند

 

سیزدهمین  جلد ازسری مجلدّهای «مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران»، پیش روی شما است.

پیشگفتار

 

سئوال از فرهنگ ایران

 

علی رضاقلی درکتاب«جامعه شناسی نخبه کشی»سئوالی که از«فرهنگ ایران»  در سال 1377مطرح کرده است بدینگونه است:

«استقلال را، نه آزادی را ونه عدالت را. پاره ای اوهام مغشوش والفاظ پرپیرایۀ عاطفی را به جای شناخت فلانی گذارنده اند. هنوز به صورت جدی وعلمی این سئوال درایران مطرح نشده که چرا ۸۴ دوره نخست وزیری ایران دردوران ۲۰۰ ساله، همه همراه با فساد و تباهی بوده‌اند و نخست وزیران ایران کم و بیش عامل بیگانه و تسلیم آنها بوده‌اند؟

چرا ملت ایران راهی را که پانصد سال است انتخاب کرده هنوز ادامه می‌دهد در حالیکه این راه اقتصادی و این فرهنگ سیاسی-اجتماعی موجب انحطاط وی  بوده است و او را به اسارت کشیده است؟

چطور ممکن است ملت ایران سه نخست وزیرایران فهم و جهان فهم وتوانا و فساد ناپذیروعدالت پرور را یاری نکرده باشند؟ ولی با آن دیگران ساخته باشند؟

 چگونه ممکن است که نسل شاهان ایران همه با کشت وکشتار و قتل عام روی کار بیایند؟ چگونه ممکن است نسل شاهان ازبیگانه رشوه بگیرند و منافع ملت را تاراج کنند؟ چطورممکن است ملت نخبگانی را هم که به عدالت پای بند بودن و در مقابل بیگانه ایستاده اند را مبغوض داشته است؟ چطورممکن است که از نُه پادشاهی که ازاول قرن نوزدهم برای خرابه ای تحت قیمومت بیگانه حکم رانده اند، یکی ازدست خباثت خود کشته شده باشد، و دو نفرآنها دق مرگ شده باشند و یکی اعدام شده باشد وچهار نفر آنها توسط بیگانه به خارج برده شده و در دامن آنها مرده باشند؟ اینها همه نشانگر بیماری‌های کهن در روابط اجتماعی ایران است و تمام کسانی که در بافت این روابط عاملند دراین مسائل نیز دخیل اند. اینها همه پدیده‌های اجتماعی مستمری هستند و به صورت نهاد درآمده‌اند، اینها پدیده مجرد ذهنی نیستند بلکه ناشی از روابطی هستند که ملت بازیگران آنند. »(1)

 پرسش دیگراین است که چگونه ممکن است ذهنیت و وجدان تاریخی جامعه ملی وبویژه اکثریت سیاسیون ونخبگان تجربۀ با روحانیت درایران وقرون وسطای مسیحیت را نادیده گرفته و رهبری را انتخاب بکنند که ذهنیت اومشخصه بنیادهای دینی بود که با آزادی و دمکراسی منافات دارد وبنیاد دینی که یکی از دوپایه های دیرپای استبداد درجامعه ملی است. اصولاً ذهنیت، طرز فکر وتربیت بنیادهای دینی مردم را آلت فعلِ افکار پوسیده و زورمدارنه خود، صغیر و نادان تلقی می کنند و یکی ازاساسی ترین موانع آزادی و رشد درایران بوده است. روحانیونی که ازاین سنخ تحول وآزادی را قبول داشته اند، اقلیت انگشت شماری بیش نبوده اند دلیلش این اقلیت ناچیز روحانیون نیک نفس وازنظر رفتار، کردار و گفتاری با تفکر بنیادهای دینی سازگاری نداشتند… 

نگاه کنید به اکثریت امام جمعه ها درعصر قاجارکه کارگزار سلطه خارجی واستبداد داخلی بودند. اکنون نظام استبداد خونریز وفاسد «سلسه روحانیت شیعه» بنام «حکومت ولایت فقیه» تجسمی از رفتار و کردار و گفتار گذشتگان «قرون وسطا » و نظام «استبدادی شاهنشاهی» می باشد. در حکومت ولایى « سلسله جلیله روحانیت شیعه »: «مردم – مُوَلّى علیهم – در مشروعیت حکومت دخالتى ندارند. حوزه عمومى متعلق به مردم نیست، «امرالناس» محسوب نمى شود، تا زمام آن به مردم سپرده شود و رضایت و نظر آنان لحاظ شود، بلکه این حوزه «امراللَّه» است، منطقه اى است که نحوه اداره و تدبیر آنرا شارع باید مشخص کند و کرده است. شارع این حوزه را به فقیهان سپرده است. بنابراین هرگونه دخالت و تصرف درحوزه عمومى بدون اذن قبلى یا اجازه بعدى «ولى امر» ممنوع است. رهبر ولىّ برمردم است نه وکیل ازجانب مردم. لذا هیچ قانونى بدون نظارت استصوابى ولى فقیه یا منصوبین وى معتبر نیست، آنچنانکه هیچ مقامى – ولومنتخب تمام مردم– بدون تنفیذ وى مشروعیت ندارد. این مردم اند که مى باید خود را درحوزه عمومى با رأى و اراده ولى فقیه هماهنگ کنند نه اینکه ولى امر موظف باشد خود را با نظر و اراده ملى سازگار نماید.»(2) و« آیا ذهنیت بسیاری ازمتشرعین و فقهای ما جزاین است؟ یعنی یک نظام شاهنشاهی با تغییررأس هرم قدرت سیاسی و حفظ مناسبات و شیوۀ  کشورداری که می توان از آن به دیکتاتوری صالح و سلطنت اسلامی تعبیرکرد. در« سلطنت اسلامی» قدرت سیاسی متمرکز، مادم العمر، بدون نظارت نهادینۀ مردم برآن، مافوق قانون، و قدسی است»(3)

 بیاد بیاورم یکی از کسانی که نقش اساسی درقتل میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی داشت «میرمحمد مهدی امام جمعه تهران بوده است. «سرجان کمپبل با پرداخت مبالغی پول به نوکران وجیره بگیران خویش در دربارودولت وهمچنین با تقسیم پول بین ملایان و ارباب عمایم سرانجام موفق شده بود بزرگترین دشمن خود را که گناه اوحفظ منافع ایران دربرابرخارجیان بود به قتل برساند. گناه بزرگ قائم مقام از روزی شروع شد که هدیه ارسالی پادشاه انگلستان را از جیمز موریه وسپس حقوق و مقرری ماهانه اش را که از کمپانی هند شرقی و حکومت هندوستان برای خود او و وزیران خارجه ایران در نظر گرفته بودند نپذیرفت.»(4)

 بیاد بیاوریم برخی از وزیران ایرانی از قتل خواجه عبدالحمید وزیر بدست منصوردوانیقی، قتل جعفربرمکی مقتدرترین وزیر هارون الرشید بدست هارون الرشید، قتل خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی وزیر دانشمند و طبیب نامدار آخرقرن هفتم و مورخ مشهورایرانی بفرمان سلطان ابوسعید و قتل مرشد قلیخان بدست شاه عباس اول تا قتل میرزاابوالقاسم فراهانی بدست محمد شاه و همچنین قتل میرزا تقی خان امیرکبیر بدست ناصرالدین شاه و تیمورتاش، نصرت الدوله فیروز و سرداراسعد بختیاری بدست رضا خان  پهلوی  و ترور رزم آراء از طرف محمد رضاشاه پهلوی و زندانی کردن دکتر محمد مصدق و قتل دکترحسین فاطمی از آن جمله اند. شایان ذکراست « که این اتفاق در طول تاریخ ما، مدام تکرار شده است. در سرتاسر دوران سلطنتی، این نسل‌کشی‌ها و نابغه کشی‌ها وجود داشته »(5) است و با وجود تمام این فجایع وعلی رغم فقرفرهنگی اجتماعی، بیش ازدو قرن است ملت ما برای تحصیل حقوق خود، حقوق ملی، آزادی، استقلال و دمکراسی به استقامت وجنبش برخاسته است.

بیاد بیاوریم دوآخوند مشهوربنام کاشانی و بهبهانی با دریافت کمک های مالی از“سیا”برای سرنگونی حکومت ملی دکترمحمد مصدق کوشیدند(6) و شخص خمینی به گفتۀ آقای مهدی حائری یزدی، فرزند شیخ عبدالکریم حائری بنیانگذار حوزه علمیه «با آقای بهبهانی هم خیلی مربوط بود وخیلی معتقد به عقل سیاسی آقای بهبهانی بود معتقد بود که آقای بهبهانی درعقل سیاسی اش قابل مقایسه با آقای کاشانی نیست. درروش های سیاسی اش قابل مقایسه با آقای کاشانی نیست. درروش های سیاسی آقای بهبهانی کاملاً آقای خمینی همانطوری که بنده یادم هست، پشتیبان آقای بهبهانی بود خیلی بیشترازاینکه اصلاً به افکار سیاسی  آقای کاشانی وقعی بگذارد وازاین جهت ازنقطه نظرمشی سیاسی درخط مشی سیاسی مرحوم بهبهانی یعنی همان خطی که آقای بهبهانی با دربار و با دولت وقت واین ها داشت. تقریباً درهمان خط بود نظریات کلی سیاسی آقای خمینی.» (7)

درواقع خمینی در جبهه کودتاچیان بر ضد حکومت ملی و قانونی دکترمصدق بود، متاسفانه برخی از پیروان نهضت ملی ایران از روی علاقه و شیفتگی به شخص او ازسوئی  وازسوی دیگر بخاطر نبودن آزادی و حاکم بودن سانسور در جامعه در آنزمان کمتر از سابقه سیاسی اواطلاع داشتند! و بیشتر تحت تأثیر قیام پانزده خرداد و مواضع ضد کاپیتولاسیون او قرار گرفتند. درحالیکه پس از پیروزی انقلآب بهمن 1357 و تبدیل شدن آیت الله به قدرقدرت جامعه، بخاطر آن سابقه تاریخی است که ﺁتش کینه خمینی به مصدق و جانبداران نهضت ملی، هنگام کودتا برضد اولین رئیس جمهوری منتخب مردم ایران، یکبار دیگر شعله ورمی شود. زیراهسته عقلانی اسلامیت خمینی دربازگشت به ایران لخت ذهنیت و تربیت حوزه ای او بود که براساس قدرت، زور و تزویر است و با استعانت از باب فقهی «مباهته »(8) برخورد با مخالفان و منتقدان نظام ولایت فقیه به هر طریقی حتی با دروغ و بهتان و تهمت و افتراء برخود مجاز دانست.

فتوای تهمت در نجف

 

خمینی که قبلاً«دراواخر درس هفتم مورخ شنبه ۲۳ ذیقعده ۱۳۸۹ مطابق ۱۱ بهمن ۱۳۴۸ درباره شیوه مواجهه با آخوندهای درباری و جواز بلکه وجوب تهمت به ایشان بحث کرده بود، متن ویراسته این درس همراه با متن درس هشتم در قالب کتابچه چهارم حکومت اسلامی: ولایت فقیه در ۳۲ صفحه در أواسط بهمن ۱۳۴۸ در مطبعۀ الآداب نجف منتشرشده است. این بحث درچاپ فوق عینا اینگونه منعکس شده است:

    «اشکال سر آنهاست که عمامه بر سر ‎‏گذاشته و چهار کلمه هم اینجا یا جای دیگر خوانده یا نخوانده، و برای شکم به این دستگاهها پیوسته اند. با اینها باید چه کنیم؟‏

   ‏‏‏‏اینها ازفقهای اسلام نیستند. و بسیاری از اینها را سازمان امنیت ایران معمم کرده تا‏‎ دعا کنند. اگر دراعیاد و دیگر مراسم نتوانست به زور و جبر ائمه جماعت  را وادار کند که‏‎ ‎‏حضور یابند، از خودشان داشته باشند تا «جلّ جلاله» بگویند! اخیراً لقب «جلّ جلاله»به‏‎ ‎‏او [شاه] ‏داده اند! اینها فقها نیستند؛ «شناخته شده»اند! مردم اینها را می شناسند. در این روایت‏‎ ‎‏است (منظور باب فقهی مباهته است) که از این اشخاص بر دین بترسید؛ اینها دین شما را از بین می برند. اینها را باید رسوا‏‎ ‎‏کرد، لکه دار و متهم ساخت، تهمت که از گناهان کبیره است، به این نوع آخوندها لازم است زده شود، تا اگر آبرو دارند در بین مردم رسوا شوند؛ ساقط شوند. اگر اینها دراجتماع ساقط‏‎ ‎‏نشوند، امام زمان را ساقط می کنند؛ اسلام را ساقط می کنند.»(9)‏

خمینی که قبلاً در زمانیکه در نجف بسر می برد، با تعدادی از طرفداران دکتر مصدق  و مبارزین نهضت ملی ایران دراروپا و آمریکا روابط نزدیک و حتی صمیمی داشت، با توجه به این روابط، کوچکترین اعتراض و انتقاد به سیاست و عملکرد دکتر مصدق نداشت،(10) حتی درسلسله درس هایش درباره حکومت اسلامی باب «مباهته» را برای مبارزه با مخالفان جایزدانسته بود و با بکار بردن آن باجعل و دروغ کینه وعقده خود را نسبت به مصدق به نمایش می گذارد و می گوید:

 «یک گروهی (جبهه ملی )که ازاولش باطل بوده است، من از آن ریشه هایش می دانم یک گروهی که با اسلام و روحانیت اسلام سرسخت مخالف بوده اند. از اولش هم مخالف بوده اند، اولش هم وقتی که مرحوم آیت الله کاشانی دید که اینها خلاف می کنند، صحبت کرد، اینها کاری کردند که یک سگی را نزدیک مجلس عینک بهش زدند، اسمش را آیت الله گذاشته بودند. این درزمان آن بود که اینها فخرمی کنند به وجود او (دکتر مصدق را می گوید)  آن هم مسلم نبود. من درآن روز درمنزل یکی ازعلما ی طهران بودم که این خبر را شنیدم که سگی را عینک زدند وبه اسم آیت الله توی خیابانها می گردانند. من به آن آقاعرض کردم که این دیگرمخالفت با شخص نیست، این سیلی  خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد واگرمانده بود سیلی را بر اسلام می زد.»(11)

رفتار و گفتار خمینی با قبضه کردن بلا منازع قدرت  نمونه کنه تربیت وخلقیات اکثریت روحانیون و مراجع مذهبی است که برمبنای آن و پس از رسیدن به اریکه قدرت سیاسی که شاید توی خواب و خیال هم نمی دید، به سادگی زیر همه قول وقرارها وتعهدات خود که درپاریس به ملت ایران وجهان داده بود، می زند؟ وسپس هم به سادگی جام زهر را سرمی کشد و بطورآشکار می گوید چون قصدم پیاده کردن اسلام است «پس دراین رابطه ممکن است من دیروز حرفی زده باشم و امروزحرف دیگری را و فردا حرف دیگری را، این معنا ندارد که من بگویم چون دیروز حرفی زده‌ام بایدروی همان حرف باقی بمانم!» (12)

 خمینی در قالب یک دیکتاتور و مستبد خونریز تمام عیار می گوید:

«اگر ما از اول که رژیم فاسد را شکستیم و این سد بسیار فاسد را خراب کردیم، به طور انقلابی عمل کرده بودیم، قلم تمام مطبوعات فاسد را شکسته بودیم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطیل کرده بودیم و روسای آنها را به محاکمه کشیده بودیم … این زحمت‌ها پیش نمی‌آمد. …دادستان انقلاب موظف است مجلاتی که بر ضد مسیر ملت است و توطئه‌گر است تمام را توقیف کند و نویسندگان آنها را دعوت کند به دادگاه و محاکمه کند.»( 13)

 

 بدینرو خمینی به « “امید مردم خیانت” می کند و«نظام ولایت مطلقه فقیه» را  بنیاد گذاری می کند که درذات آن تحقیروتصغیر مردم ایران نهفته است. نظامی که نطفه منحط آن از مجلس خبرگان قانون اساسی ودر روند یک کودتای خزنده بر علیه ارزش ها و خواست های به حق مردم درانقلاب ۵۷ به وسیله کسانی چون حسن آیت سر سپرده [مظفر] بقائی و انگلیس و [سید محمد] بهشتی و البته با آلت فعل کردن آقای [حسینعلی] منتظری بر جان و مال مردم کشور تحمیل شده است. به یمن این نظام استبدادی وفاسد آنچه را هم که در حوزه های دینی “بنام دین و اخلاق و ارزش ها ” باقی بود به توده ای مطیع قدرت وعده ای سرکوب شده بدل کرده است. درجامعه خرافات زده ایران گروه سودمند از اندیشه ولایت فقیه، بنام دین ، دین فروشی و خرافات و اوهام و بداخلاقی را رواج داده و می دهند. براستی کارنامه سیاه نظام مافیائی موجود بجز فساد، جنایت و خیانت، غارت و تاراج اموال عمومی مردم کشورو پیش خور کردن منابع و ثروت ملی وادامه دادن برنامه وابستگی فراماسون های دوران پهلوی و رژیم دست نشانده شاه سابق چیز دیگری می باشد؟!» (14)

بدینسان ، برای اینکه مجدداً  ذهنیت  استبدادی بنیاددینی در بنیادهای خانواده و اجتماعی  و فرهنگی باز سازی و احیاء نگردد. محتاج به روشنگری، بیداری و نوزائی فرهنگی توسط انسانهای آگاه، مسئول و متعهددرقبال مردم است. بدون خواندن، اندیشیدن و تفحص کردن، بدون آگاه وعارف بودن به حقوق خود وحقوق ملی وخارج از قلمرو روابط قوا براساس ارزشهای پایه  و والای انسانی و اصول آزادی، استقلال ،عدالت و بدون وجدان تاریخی، وجدان علمی و وجدان اجتماعی وبدون سازماندهی ومدیریت دلسوز مناسب با آن ارزشها ومسئولیت درکار، نظم و تولید،  این تغییر وتحول تحقق نمی پذیرد .

 

*****

 

 فصل اول، دراین مجموعه به  اصلاحات قائم مقام فراهانی؛ بنیان گذار سیاست «موازنه منفی » وعباس میرزا نایب السلطنه بعنوان بینانگذاران اصلاحات نوین بطور مختصر پرداخته شده است، و دیگر اینکه از متفکرین عصر پهلوی مقالات مهم آنها در بارۀ ایرانیت و باستانگرایی و ترقی آمده است و یکی، دو مقاله نقد به توسعه زمان پهلوی اول آورده شده است که ادامۀ آن را در جلد چهاردهم خواهیم آورد.

  بنابراین، غلامحسین زرگری نژاد براین نظر است: یورش روسها به ایران درسال1218ه ق ./1802م .نخستین عاملی بود که عباس میرزا وزیر فرزانه اش، میرزا عیسی قائم مقام را به واقعیت انحطاط دیرینه ایران زمین، واقف ساخت و باعث شد تا ولیعهد فتحعلی شاه که به تعلیم و هدایت میرزا بزرگ از سفاهت و رذالت درباریان فاصله گرفته و به ترقی و اعتلای کشورش می اندیشید، برای نجات ایران از انحطاط وهدایت آن به سوی ترقی، دست به اصلاحاتی زند که این اصلاحات، ازسوی مورخان همان دوران، به ایجاد بنای جدید، اشتهار یافته است. محورهای اساسی این اصلاحات یا مشخصات عمده این بنای جدید عبارت بودند از:

1- اصلاح و نوسازی قشون؛2- تنظیم قواعد تازه برای ملکداری و مالکیت و برانداختن سنت فروش ایالات؛3- تفکیک خالصه ها از موقوفات؛

4- تعیین روز مظالم، برای رعیت؛5- تاسیس چاپارخانه برای دفع اجحاف به رعایا؛ 6- اعزام محصل به فرنگ برای انتقال علوم جدید به کشور؛7- تشویق صنایع وتلاش برای استقلال اقتصادی؛8- ترویج اندیشه اتحاد اسلامیه میان ایران و عثمانی.

اقدامات واصلاحات عباس میرزا اگرچه به دلیل مرگ زودرس قائم مقام اول وخود ولیعهد، ناتمام ماند، اما همین اصلاحات بود که شالوده مکتب ترقی خواهی تبریز را پی ریزی کرد و چندی بعد توسط میرزا تقی خان امیرکبیرکه پرورده همین مکتب بود، پی گرفته شد.(15)

از فایل زیر این کتاب را دانلود و مطالعه کنید:

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)