زندگی در لحظاتی شیرین سپری میشود؛

 

ساعت ۸ صبح است، کتم را به تن میکنم، نگاهی به ماشین ظرفشویی میاندازم، دربش باز است، فراموش کرده ام آن را ببندم، برمیگردم داخل آشپزخانه، درب ماشین ظرفشویی را میبندم، نگاهی به روی کابینت های آشپزخانه میاندازم، هیچ چیز اضافه ای روی آنها نمی بینم که من فراموش کرده وجا گذاشته باشم‌. پنجره آشپزخانه باز است و هوای لطیف صبحگاهی داخل میشود. باز هم برای اطمینان روی میز ناهار خوری در داخل اطاق پذیرائی یا نشیمن را نگاه میکنم، آنجا هم همه چیز همانگونه که از قبل بوده است، میباشند‌. کرکره ها را بالا میکشم، نور آفتاب داخل اطاق میتابد و گرمای ملایم آن مرا تحریک مینماید تا برای دمی بنشینم، اما نه من باید بروم، باید دنباله داستان مردی که از آذربایجان شوروی به ایران مراجعت کرده است را بنویسم، درب بالکن را باز میکنم، چرا که همسرم هر روز صبح این کار را میکند، امروز روز تعطیل رسمی است و اکثر مردم هنوز در خوابند. کفش هایم را میپوشم، کیسه های آشغال محتوی زباله معمولی، زباله میوه و مواد غذایی ، و پلاستیک را بدست میگیرم. با خود میگویم در حقیقت این کارشان درست است که زباله ها را جدا از هم در سطل های زباله میریزند، اما ناقلا ها برای کاسبی و چپاول بهتر این کار را میکنند، خسته شده ام . از این جرو بحث ها. من دنیای بهتری را میخواهم، حتما در دنیای بهتر من نیز چنین کارهائی هم خواهند کرد، ولی بهر جهت مهم این است که آشغال ها را باید با خود ببرم. شروع میکنم از پله ها پائین آمدن. در خانه هم طبقه ای ما یک خلبان زندگی میکند، مردی بلند قد، خوش چهره و مهربان است، او تمایلی به زنان ندارد، گاه گداری دوست پسرش نزدش میآید، او بیشتر اوقات در خانه نیست. در طبقه پائینتر یک آلمانی معتاد و بیکار زندگی میکند او یا در خواب است و یا در بیمارستان، آزارش به کسی نمیرسد، هر گاه من را میبیند سلام گرم و خوش و بش داریم، دوست دختری دارد که گویا از لهستان میآید هر دو ماه یکبار به اینجا میآید و چند روزی میماند و میرود. رو در روی او یک زن ایرانی زندگی میکند. او میگوید وکیل است اما ده سال است که ما به این ساختمان اثاث کشی کرده ایم، همواره بیکار بیکار بوده است و هزینه زندگی اش را دولت میپردازد. به خود نهیب میزنم” اصلا به تو چه مربوط است، هر کس خودش میتواند راه و روش زندگی خودش را تعیین کند”. در طبقه همکف یک خانواده روس زندگی میکنند آنها خانواده فعالی هستند، در این روز تعطیل همه در خوابند. رو بروی آنها، پسر و دختر جوانی زندگی میکنند، من هنوز بدرستی آنها را نمیشناسم.
از درب خانه بیرون میآیم، فضای سبز بیرون چشم هایم را متوجه زیبائی های طبیعت میکند، نگاهی به پنجره خانه ها میاندازم، تقریبا همه بسته میباشند، هیچ صدائی جز آواز پرندگان و صدای درب محل زباله که من آن را با کلید باز کرده ام شنیده نمیشود. درب را به آهستگی می بندم، نگاهی دیگر به خیابان و دیوارهای آفتابگرفته و درختان شاداب میاندازم، با خود میگویم ای روز زیبا تو میروی و من دیگر هرگز تو را نخواهم دید!
ر. باقری

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)