دقیقاً ساعت ۱۰:۴۵ شب بیست و هفتم شهریور دو سال قبل تصمیم گرفتم از دست شوهرم بهرام که خیلی هم دوستش داشتم خلاص شوم. دیگه داشت حوصله ام را سر می برد. آن شب برای برگزاری دوازدهمین سالگرد ازدواجمان به اتفاق رعنا تنها دخترمان که آن زمان هفت سال داشت به یک رستوران سنتی در مرکز شهر رفتیم. درست دویست متر مانده به ایستگاه قدیمی راه آهن. فکر می کنم قبلاً قهوه خانه بوده و بیشتر برای تریاک کشی و بنگ و حشیش و چرس از آن استفاده می شد و مدتها بدون استفاده مانده بود. راستش دکورش خیلی تو ذوق میزد. هرچی تنگ و خمره و کوزه و آئینه و آجر و خشت و تشکچه چرم و پوستین و کله قوچ و بز و چپق و قلیان بود، با بد سلیقگی روی هم جمع کرده بودند. کارکنانش بوی تند عرق میدادند و در لباسهای سنتی که بیشتر برای زمستانهای پر برف کوهستانی مناسب بودند، له له می زدند. سبیلهایشان عین دسته جارو بود. از آنهایی که واقعی به نظر نمی رسند و دوست داری بی هوا بکشی تا معلوم شود، مصنوعی هستند یا نه. همه اینها به جهنم. آبگوشت و کشک بادمجان و آش رشته خوبی داشتند. سبزی خوردن ها واقعاً خوب تمیز شده بودند. تربچه های قرمز درست در راسشان چهار چاک خورده و عین غنچه باز شده بودند.ماست موسیرشان هم حرف نداشت. اینها همه کاستی های رستوران را جبران میکرد. فکر میکنم تنها سرمایه رستوران، آشپزش بود که فوت و فن کار را به خوبی بلد بود. همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت. خواننده ای هم به زعم خودش داشت سنتی می خواند که به نظر من اگر نمی خواند، سکوت رستوران بهترین موزیک بود. دوغ واقعاً حرف نداشت. نعنا خشک و گل محمدی خرد شده بر روی تنگ کریستال غوطه ور بودند و راس تکه های یخ عین کوه های یخی از اقیانوس دوغ بیرون بود. دست به پارچ که میزدی رطوبت خوش آیندی را احساس میکردی. 

من و بهرام تنها یک مشکل بزرگ در زندگی داشتیم. من اعتقاد داشتم که در خوردن آبگوشت نباید هیچ چیزی با استفاده از گوشت کوب له شود. نه دنبه نه سیب زمینی و نه نخود. بعد از خوردن تلیت همه ملات در کاسه روئی ریخته شده و با لقمه هایی از نان سنگک، بسته به میزان اشتها، لقمه گرفته و خورده شود. شوهرم درست بر عکس من عقیده داشت. بهرام بعد از خوردن تلیت، بقیه را با گوشتکوب له کرده و میخورد. من از برخورد ته گوشتکوب با دانه های نخود و گوشت و دنبه و برخی اوقات گوجه پخته شده، چندشم می شود. با بهرام قبل از ازدواج قرار گذاشتم که در آبگوشت خوری نباید از گوشتکوب استفاده کند. به قول معروف من طرفدار سبک ترکی خوری در آبگوشت بودم و شوهرم فارسی خور بود. اختلاف ایدئولوژیکی عمیقی که با تسلیم بهرام ظاهراً پایان یافته بود. شوهرم قول مردانه داده بود که در آبگوشت خوری پیرو مسلک من باشد. آن شب همه چیز را فراموش کرد. بهرام روی تخت رستوران نشست. کف پای راستش را زمین گذاشت. روی پای چپ نشست. با همه انگشتان دست چپ کاسه را گرفت و با دست راست با خشونت هر چه تمام، هرچی داخل کاسه روئی بود را له و لورده کرد. آنقدر از اینکار خوشش می آمد که دانه های براق عرق را بر روی پیشانیش فراموش کرده بود. هر دو چشمانش متمرکز بر کاسه بودند. اصلاً به رویش نیاوردم ولی تصمیمم را گرفتم. تنها کسی که متوجه من شد، تصویر ناصرالدین شاه بر روی قلیانها بود که با سبیل مشکی روغن زده و چشمان درشت قجری و لباسی که در عکس مشخص نبود، سرداری است یا کت و شلوار، چشمکی به من زد و تا آخرین لحظه ای که در رستوران بودیم چشم از چشمم بر نمیداشت. گمانم تصمیم را تایید میکرد. خدا را چی دیدی، شاید فکر میکرد در آینده بعد از مرگ بهرام، مرا هم به زنان حرمسرایش اضافه کند و سرسره بازی و باقی قضایا که اصلاً علاقه ای نداشتم. 

چند قطره عرق درست بر بالای ابروهای پر پشت بهرام، متوقف شده بودند. وقتی خوب دقت میکردم، آنها هم اندازه نبودند و اصراری هم در ورود به صحن ابروها نداشتند. گمانم تا می خواستند به کاسه چشمانش برسند، همگی بخار شده و دیگر چیزی نمی ماند تا وارد چشمانش شده و آنها را بسوزاند. از سکوی بین دماغ تا لب بالایی بهرام خیلی خوشم می آمد. درست مثل زمین هاکی روی یخ، صاف و تمیز بود. لب بالایی مثل دیوار زمین بازی بود تا همه از در اصلی وارد شده از دیوار بالا نروند. درست بیخ هر مویی در این ناحیه دانه براق عرق می درخشید. قبل از اتمام کار سه بار دماغش را بالا کشید و دست آخر جوری سرفه کرد که انگار می خواهد بداند کسی در توالت هست یا نه. تازه متوجه شدم که جوراب راستش درست در پنجه پا به اندازه یک سکه دوزاری سوراخ است. پیراهنش از زیر کمربند بیرون آمده و پشتش درست روی باسن پیدا بود. بهرام در آن حال شبیه کمدین های لاله زار بود تا شوهری ایده آل. خط ریشش بر خلاف اغلب مردها، دقیقاً در دو طرف صورتش میزان بودند. 

از طلاق و طلاق کشی اصلاً خوشم نمی آمد. وقت گیر بود. علاوه بر این، هزینه بالائی داشت. نمی خواستم برای این جور کارهای بی اهمیت از اداره مرخصی بگیرم. به قول یکی از همکاران، مرخصی فقط برای رفتن واستراحت در شمال و اصفهان و شیراز به درد میخورد نه اینکه از این اداره بروی به آن اداره و با چند آدم بو گندو دهن به دهن بشوی. دنبال راه حل ساده ای بودم. یاد یکی از دوستان و همکلاسی های قدیمم افتادم که چند سال قبل شوهرش گم شد. دوستم خیلی ساده برایم تعریف کرد که در این خصوص نیازی حتی به گرفتن وکیل نیست. درست شش ماه بعد از تایید مفقود شدن شوهر، حکم طلاق غیابی صادر می شود و تا وقتی که مجدداً ازدواج نکنی می توانی از حقوق بیمه شوهرت استفاده کنی. من اصلاً حوصله ازدواج مجدد نداشتم. دوست دارم رمان های پلیسی آگاتا کریستی و شلوک هولمز و هرکول پوآرو را برای چندمین بار بخوانم. آخر شب هم آهنگ های کلاسیک می چسبند. صبح ها یک لیون شیر داغ بدون شوهر واقعاً لذت بخش است. 

نمیدانم چرا آن موقع هم داستان گم شدن شوهر دوستم را اصلاً باور نکردم. آخه طوری رفتار میکرد که انگار شوهرش رفته بواسیرش را عمل کند و یا چی میدونم، داندانهای پوسیده اش را پر نماید. یک روز گل و شیرینی خریدم و رفتم دیدنش. اولش خیلی تعجب کرد. برایش توضیح دادم که اینها را برای جشن تولدش آورده ام. دوستم زرنگتر از این حرفها بود. در حالی که عین خری به نعلبندش نگه میکرد برایم توضیح داد که تولدش چهار ماه پیش بوده و برای جشن بعدی هشت ماه زودتر رفته ام. دستم رو شده بود. دوستم زود فهمید که برای کار مهمتری رفته ام. خلع سلاح شدم. صحبت را به گم شدن شوهرش کشاندم. حاضر نبود بروز دهد که چه کلکی زده. بعد از چند باردید و بازدید توانستم اعتمادش را جلب کنم. 

برایم توضیح داد که آرماتوربندی در مقابل گرفتن شش میلیون تومان (که با احتساب تورم حالا باید ده میلیون شده باشد، کار را تمام کرده. معامله خوبی بود. حداکثر ظرف تنها پنج سال این پول با گرفتن حق بیمه بهرام به من بر میگشت) شوهرش را لای آرماتورهای ساختمانی گذاشته. بعد هم هزاران تن بتن بر رویش ریخته شده بود. حالا خود آرماتوربند هم نمی داند که جسد را واقعاً کجای ساختمان دفن کرده. هیچکس نمی تواند جسد را پیدا کند. مشکل کار این بود که دوستم حاضر نبود، از طرف من با یارو تماس گرفته و ازش بخواهد همین خدمت را برای من هم انجام دهد. فقط گفت که مرد ریزه میزه ای است که به جگرکی نیلوفر میدان کشتارگاه رفت و آمد دارد. البته نه همیشه. دوستم نتوانست اطلاعات بیشتری بدهد. فقط اضافه کرد که دوستانش به طعنه اشکبوس صدایش می کنند. کارش حرف ندارد. اصلاً نمیگذارد شوهرت درد بکشد. فقط با ضربه کوتاهی بی هوش و بعد تا محل کار حملش می کند. بلافاصله بعد از پایان کار باید کل مبلغ قرارداد رابه حسابش بریزی. ضمناً برایش گل نبر. اشکبوس روحیه ظریفی دارد. از اینکه گلها را از شاخه قطع می کنند، سخت ناراحت می شود. هنوز با این مشخصات شناخت اشکبوس برایم سخت بود. دوستم اطلاعات اضافی داد. سبیل دوگلاسی دارد و صورتش را سه تیغه اصلاح میکند. سیخ جیگر را در دست راست می گیرد و به تانی و با دست چپ جیگر را از روی سیخ نمیکند بلکه تا انتهای سیخ بالا برده و با سوراخ سالم از سیخ بیرون می آورد. جگرکی نیلوفر خانواده ها را هم می پذیرد. یعنی اینکه من میتوانم با دخترم بروم. به توصیه دوستم باید عکسی از شوهرم با آدرس محل کار و شماره موبایلش را برای اشکبوس می بردم. اشکبوس شماره حساب و مبلغی را که باید به حساب بریزم به من میداد. در مقابل کنجکاوی من که از دوستم پرسیدم اگر بعد از پایان کار، مبلغ درخواستی را ندهم چی ؟ خیلی ساده است. اشکبوس بدون هیچ اخطار قبلی تو را می کشد. اشکبوس یک آرماتوربند حرفه ای است. انجام قتل های سفارشی شغل دومش محسوب می شود. البته افغانی هایی هم هستند که با یک دهم این مبلغ آدم می کشند. ولی آن کشتار ها تمیز نیستند و شوهرت را عذاب می دهند و بدتر از همه، زود لو می روند. تو که نمی خواهی شوهرت موقع مرگ خیلی ناراحت شود؟ می خواهی؟ گفتم: نه که نمی خواهم. 

الان یادم نیست که چند بار با دخترم به جگرکی نیلوفر رفتیم و آنقدر جیگر و قلوه و خوش گوشت و خووک و روده شیرین خوردیم که مطمئن هستم تا آخر عمر از این خوراکی ها زده شده ایم. البته بعضی وقتها هم به فرهنگسرای بهمن در ضلع جنوبی میدان کشتارگاه می رفتیم که بیشتر وقتها ارکسترهایی از شهرستانها، آهنگ های محلی می خواندند که برای من نوعی نویز سازماندهی شده بودند و اصلاً لذت نمی بردم. دخترم عادت داشت تعداد دگمه های پیراهن اعضای ارکستر را بشمارد و اینکه در طول یک ساعت کدامیک بیشتر از همه دست به دماغش برده اند. 

سرانجام اشکبوس را دیدم. همانطوری بود که دوستم توصیف کرده، انگار هیچ تغییری نکرده بود. همه چیز خیلی سریع انجام شد. وقتی عکس بهرام را با شماره های تماس دادم، اصلاً چیزی نگفت. انگار دهها سال است مرا می شناسد. یک هفته بعد بهرام غیبش زد. بلافاصله به پلیس اطلاع دادم. الان یکسال و نیمه که حقوق بیمه شوهرم را میگیرم. زندگی خوبی با دخترم دارم ولی بعضی وقتها دلم برای بهرام تنگ می شود. هیچکس مثل بهرام نمیتواند باقالی را خوب تمیز کند. از وقتی بهرام مفقود شده، هیچ باقالی پلو با گوشت و مرغ به من نچسبیده است. بعضی وقتها پشیمان می شوم. کاش بهرام زنده بود و ماهی ها تازه را تمیز میکرد و سبزی پلو می پخت. او در این کار تبحر داشت. نزدیک عید باید کلی دست مزد کارگر بدهم تا خانه را نظافت کنند. بهرام همه اینها را مجانی انجام میداد. در اینترنت واژه را جستجو می کنم. حالا آنقدر در این مورد اطلاعات دارم که می توانم خودم سایت مستقلی را راه بیندازم. بهار که میشه دلم برای بهرام تنگ می شود. او راحت می توانست ماهی های گلی را بدون آنکه اذیتشان کند دست بگیرد و تنگشان را عوض کند. بهرام با دخترمان ساعتها بازی میکرد و من می توانستم کتاب بخوانم. همه سقف خانه کارتونک بسته. دستم نمیرسد. بهرام همه جا را با جارو توری تمیز میکرد. انگار مارمولک ها و پشه ها و عنکبوتها هم فهیمده اند که بهرام دیگر بر نمی گردد تا ملات آبگوشت را با گوشتکوب له کند. دیزی خالی با گوشتکوب روئی را در ویترین منزلم گذاشتم.

به یاد بهرام.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)